پاپیون  به معنی  پروانه

پاپیون به معنی پروانه

قبل تر اسم وبلاگم مارگزیده بود و قبل ترش فولان و بهمان و اینا . . . اره من همون پروانه هستم
پاپیون  به معنی  پروانه

پاپیون به معنی پروانه

قبل تر اسم وبلاگم مارگزیده بود و قبل ترش فولان و بهمان و اینا . . . اره من همون پروانه هستم

حالا می شود عکس های مامان را تماشا کنیم؟

راننده مرد پا به سن گذاشته ی محترمی است، همین که سوار می شوم به گرمی سلام و وقت به خیر می گوید و با اندکی تعلل شروع به حرکت می کند، متوجه می شوم دارد مسیر را اشتباهی می رود و میگویم برای خارج شدن از این شهرک باید بپیچد سمت چپ، دستش را می گذارد روی پیشانی اش  و آه کوتاهی می کشد و میگوید ببخشید خانم، مسافر قبلی اصلا حالم را خراب کرده است، یادم رفته لوکیشن را بزنم و بعد لوکیشن را فعال می کند و سفر را آغاز  میکند.

مدتی نگذشته است که می پرسم مگر برای مسافر قبلی چه اتفاقی افتاده بود؟

دوباره دستش را روی صورتش می گذارد می گوید والا خانم وقتی سوار شدند دو تا بچه سوار شدند، یکی پسر بود و سه ساله و یکی دختر، دو ساله،با پدرشان بودند، از بیمارستان دی سوارشان کردم همین چند تا کوچه پایین تر رساندمشان خانه. گفتم خوب، گفت والا تو راه ترافیک بود آقا خیلی مودب و با شخصیت بود گفت آقا ممکن است بچه ها کارتن تماشا کنند در ماشین؟ بچه ها هم خیلی با ادب و تربیت بودند و خیلی قشنگ حرف می زدند. گفتم چه ایرادی دارد؟ تماشا کنند، هر طور که بچه ها خوشحال باشند، همان طوری خوب است و بچه ها در تبلت کوچکی مشغول تماشای کارتن شدند و وقتی کارتن تمام شد از آقا پرسیدند می شود حالا عکس های مامان را تماشا کنیم؟

این را که گفت بغض کرد و دستش را گذاشت روی چشم هایش و دیدم که بغضش ترکید و اشکش جاری شد

صدایم را توی گلویم فشار دادم و با محکمی و لحنی که می گفت تند تند تعریف کن گفتم خوببببب؟

گفت از آقا پرسیدم پس مادرشان کجاست؟ آقا به بچه ها نگاه کرده و پرسیده بچه ها مامان کجاست؟ هر دو جواب داده اند نمی دانند که مادرشان کجاست

و آقا گفته که مادر بچه ها به تازگی در اثر سرطان فوت کرده است و آنها را تنها گذاشته است

پرسیدم خوب چرا از پدر مادرت کمک نمی گیری؟ گفت فوت کرده اند. خاله چی؟ خاله ندارند؟ چرا خاله دارند، می آید سر می زند اما خوب هر کسی درگیری های زندگی خودش را دارد. گفتم پس چه طوری زندگی می کنید؟ کی برای شما غذا می پزد؟ (در باور جامعه ی سنتی غذا پختن فقط کار زن هاست)

یک طوری با افتخار این را گفت که آقا گفته: خودم ، خودم می پزم، بچه ها هم گفته اند با کمک ما! ما پیتزا می پزیم، خمیر را وردنه میکنیم و می گذاریم توی سینی (اینجا را که تعریف کرد دلم برای بچه ها رفت)

پیرمرد همین طورکلمات را پشت هم می چید و پیش می رفت  و واقعیت سهمگین مرگ مادر را برایم باز و باز تر می کرد، مرگ مادری که دو کودک خردسال داشت و انگار که هنوز نمرده بود، انگار دست هایش که هر کدام یکی از آن دو طفل بود از خاک گور بیرون مانده بود و هر کدام را در گلدانی گذاشته بودند و پدر مشغول نگهداری و پرستاری از آن ها بودد اما مادر زیر خاک مانده بود و نمی توانست به این دو شاخه ی ترد و شکستنی و نابالغ آبی برساند، سایه ای بگسترد، خنکای برگی بر سرشان بپاشد . . .

یاد کتاب کوچک پسرم افتادم که در مورد پختن پیتزا است، کتاب این طوری شروع می شود؛ من و بابا بزرگم پیتزا با هم می پزیم، پیتزای سبزیجات و قارچ و کلم می پزیم؟ کلاه آشپزی مون کجاست بابا بزرگ جون؟ . . . 

به این فکر می کنم که از وقتی پسرک وارد زندگی ام شده است حتا یک روز هم به مردن یا اینکه دلم بخواهد نباشم یا اینکه اجازه داشته باشم که نباشم فکر نکرده ام، تنها به هشتاد و پنج سالگی ای که پسرک نوه هایم را بار می آورد فکر می کنم و حضورم در کنارش برای خنثی کردن بینهایت درد بی درمان زندگی و فولان و بهمان، اما واقعیت این است که هیچ تضمینی وجود ندارد که بتوانم حتا تا بزرگ شدن و از آب و گل درآمدنش کنارش باشم، به مادری که در عکس های تبلت می خندید فکر می کنم، به نوری که روی پیشانی و دندان هایش افتاده است، به رشته موهایی که تاب خورده و روی صورتش افتاده است، خدا کند که از دوران شیمی درمانی  عکسی ذخیره نکرده باشند تا بچه ها آن عکس را در حافظه شان ذخیره نکنند، به دست هایش، به حضورش در خانه که هنوز هم هست، به مرگی که تن زن بیچاره را ربوده بودو اینک روح زن به تمام قد در زندگی کودکانش جاری بود اما قطعا هیچ کس او را نمی دید و هیچ کس نمی دانست او کجاست . . . به زنی فکر کردم که وقت مردن چقدر از زندگی سرشار بوده است، چقدر آرزو و زندگی نزیسته و لحظه های ناب را  از او ربوده بودند.

حرف های پیرمرد که به اینجا رسید دیدم هنوز دارد گریه می کند، آن جمله ی اول مثل میخ بر قلبش نشسته بود و تکرار میکرد آخه من نمی دانستم وقتی بچه ها پرسیدند می شود عکس های مامان را تماشا کنیم؟!  . . .

به دلتنگی فکر کردم، به دل کوچک بچه ها که تنگ مادر بود، به مادری که معنی امنیت است، به پسرک که آنی بی من نمی ماند و هرجا که باشد باید نگاهم کند تا خیالش راحت شود که هستم، به سر انگشت هایم که کنار هم جمع کرده ام نگاه می کنم که قد یک ذره را نشان می دهند که قلب کوچولوی شان این قدری است، قدر یک ذره! 



پ.ن: ماجرا واقعی اما عکس تزیینی است