پاپیون  به معنی  پروانه

پاپیون به معنی پروانه

قبل تر اسم وبلاگم مارگزیده بود و قبل ترش فولان و بهمان و اینا . . . اره من همون پروانه هستم
پاپیون  به معنی  پروانه

پاپیون به معنی پروانه

قبل تر اسم وبلاگم مارگزیده بود و قبل ترش فولان و بهمان و اینا . . . اره من همون پروانه هستم

گزارش سفر کردستان

دیروز ها از مسافرت برگشتم. سفر سختی بود، راه به غایت طولانی و برنامه های موجود هم برای چیدن و باز کردن اسباب پیچیده ترش می کرد.

کاروان ماشین ها بیشتر از هفت اتوموبیل آفرود بود و تعداد همسفران بیست و چهار نفر به انضمام پنج سنگ بود.

البته به غیر از جودی و یک دوست دیگرش بقیه سگ ها در دسته ی سگ های کوچک می گنجیدند و محلی خاصی از اعراب نداشتند و بیشتر عروسک بودند که با حاضرین با خودشان همراه آورده بودند تا مایه ی سرگرمی و بند بودن دستشان را فراهم کنند.

همین لفظ کاری برای انجام دادن خیلی مهم است و انگار آدم را مهم می کند، آدم را حایض اهمیت میکند، آدم را لایق تر میکند و حتا اگر آن کار به ظن عده ای بیهوده باشد، آن کار عبارت باشد از این که ساعت ها دنبال حیوان بدوی که فولان چیز را نخورده و قلاده ی کک و کنه دارد و قرص انگلش را لای موز با چه سرعتی تو حلقش فرو کنی که در جا آن را ببلعد و نتواند لقمه را تف کند بیرون و واویلا که قرص ش را نخورده است.

یک صحنه ی خنده دار و بامزه ای که دیدم  این بود که بابای یکی از سگ ها از آشپز و راهنمای گروه با التماس و خارج از نوبت تقاضای موز داشت چون خودش سر گرسنگی رفته بود و موز حیوان را خورده بود و حالا برای فولان وعده و بهمان قرص موز به مصابه ابزار دادن دارو در کار نیست و بیم آن می رود که پارتنر محترم شان که لابد ایشان هم می شوند مادر حیوان آقا را جرررر بدهد. [این لفظ جر هم از اصلاحات موجود در جمع بود که زیاد مورد پسندم نیست]

خلاصه موز را گرفتند و بردند و گذاشتند سر جایش و آب از آب تکان نخورد اما باز هم سریال جدیدی در روابط همین زوج رخ داد که باز هم از یادآوری اش خنده ام می گیرد.

بابای قصه یک مقداری سر به هوا و شنگول بود و سرکار خانم از طریق روش کوبیدن بچه ی همسایه تو سر این بنده خدا میخواست به مراد دل برسد و هیچ باکی نداشت که در فاصله ی چند متری بالغ بر ده نفر شاهد این بحث هستند. نقل به مضمون بدین صورت :

[خاک تو سرت کنن!]

[حسن رو ببین چه طوری قربان زن و خانواده اش می رود!]

[حسن رو ببین چه طوری فولان و بهمان می کند]

گویا این حسن قصه در زمان تجرد خیلی موجود [ببخشید من عین عبارت را ذکر میکنم] لاشی ای بوده و هی ماه به ماه تجدید دوست دختر میکرده و فولان و در این شرایط بابای قصه خیلی اعلام خرسندی کرده و اعلام کرده که بعله ما شدیدا حسن را تایید میکنیم ولی ناغافل می زند و حسن می رود زن می گیرد و بعد از زن گرفتن هم خیلی زن ذلیل بوده گویا و سرویس های آن چنانی می داده و مساله از اینجا شروع می شود که بابا هه دیگر حسن را برای فالو کردن پسند نمی کند و مامانه می گفت خاک تو سرت که فقط وقتی اون جور بود . . . 

خلاصه

من و آقای یار هم یکی تو سر خودمان می زدیم و یکی تو سر جودی و یکی هم بساط به هم ریخته و شتر شلخته ای که موقع چیدن ماشین هیچ سخت گیری ای برای آوردن این حجم وسیله نکرده بودیم و جا برای سوزن انداختن در ماشین نبود

شما تصور کن چه بر من گذشت که همین که از راه طولانی برگشتیم خانه من زارت پریود شدم آن هم ده روز زودتر از زمان مورد پیش بینی!

به قولی خودمان را ترکانیده بودیم و نا نداشتیم کهتکان بخوریم 

دوش گرفتیم و به تخت خواب رفتیم

جودی بیچاره هم که اندود از کنه شده بود و بالغ بر ده تا کنه از پشت کله اش بیرون کشیدیم و بعد هم آیور تزریق کردیم که مابقی کنه ها بریزند و جودی از شدت درد جیغ می کشید.

سگ بیچاره اگر زبان داشت فحش مان می داد که چرا جایی برده بودیمش که قدمگاه گاو و گوسفند ها بود که چنین بلایی سرش بیاید.

خلاصه به لطف تعطیلات چند روزه ی عید فطر سفر جذاب و جالبی رفتیم اما انقدر سخت و طولانی بود که همه خیال می کردیم ده روز طول کشده.

البته که کلا سه شب و چهار روز در دامان طبیعت ول بودیم و چقدر هم کیف داد!

.


پ.ن:

تصویر بالا، همراه یکی از همسفران و خانم جودی کنار گدالی در ارتفاعات تخت سلیمان

سفرنامه آنکارا


آنکارا شهر بزرگ و خوشگلی است و می شود اوقات خوشی را در آن ساخت. کمتر از استامبول ایرانی دارد و بیشتر از خیلی جاهای دیگر ممکن است فارسی بشنوی، من با آقای دوست پسر و خواهر نازنینش رفته بودیم خانه ی خاله شان! اولا که خیلی عمیق فهمیدم وقتی میگن مگه خونه خاله است یعنی چه؟ و چقدر کیف می دهد خاله آدم کتاب خون باشد و تا ولش می کنی برود کتاب جدیدش را ورق بزند. بعدش هم پاره ای نکات را که به چشمم آمد را می نویسم تا شاید یک وقتی به در کسی بخورد!


1 - اتوبوس و مترو فرشته های نجات شماست!

برای تردد در شهر و دیدن بینهایت جای دیدنی و جذاب شهر می توانید تاکسی صدا کنید و به راحتی با دادن اسم مکان مورد نظر یا خیابان مربوطه به مقصد برسید اما باید بدانید که کرایه تاکسی رقم قابل توجهی می شود و برای تردد و رفتن به مسیر های طولانی تر رسما رقم بالایی باید پرداخت کنید اما راه حل کاربردی و قابل اسفاده ای که می توان به کار گرفت استفاده از راهنمای سیستم حمل و نقل عمومی در گوکل مپ است.

این طوری برای رسیدن به مقصد شماره اتوبوس و یا نام ایستگاه مترویی که باید رسیدن به مقصد بروید را می دانید و کافیست منتظر آمدن فولان شماره ی اتوبوس باشید و در همان ایستگاه مورد نطر که پیاده شوید با مبلغی نزدیک هفت هزار تومن برای هر نفر به مقصود دست یافته اید!

برای مسیرهای کوتاه در تاکسی باید دست کم چهل هزار تومان پرداخت کنید که غالب اوقات پول خورد را هم انعام حساب می کنند که خدا برکت تان بدهد! (در حد سه چهار هزار تومن )

2 - اگر سیم کارت ایرانسل د ارید در ترکیه و آنکارا شما یکسره در دسترس و آن کال خواهید بود و با شارژ مبلغی نزدیک بیست هزار تومان از دیتا و تماس تلفنی بهره جسته و لازم نیست سیم کارت های ترکی بخرید که دست کم 200 هزار تومان هستند و بعد از سه ماه هم از کار می افتند!  البته همراه اول هم تماس و دیتا را ساپورت می کند اما قیمت دیتا مثلا برای چک کردن یک اینستاگرام خیلی بالا می شود.

3- سیمیت دو آتشه با آب پرتقال تازه بخورید!

یک میان وعده سالم و خوش مزه که همه جای شهر در نان فروشی ها و دست فروش ها به فروش میرسد یک نان گرد حلقه ای است که کنجد اندود شده و همه جایش خوب برشته است و قیمتش هر کدام یک لیر مطابق تقریبا دو هزار تومن است. آب پرتقال هایی که تازه می گیرند را بردارید چون خیلی احتمال دارد آب پرتقال تلخ نصیب تان بشود! یک بطری آب پرتقال هم می شود 6 هزار تومان.

4- برای خرید یک کیسه همراهتان داشته باشید. 

طبق قانون برای جلوگیری از مصرف بی رویه پلاستیک استفاده از شاپینگ بگ و تایلکس پولی شده است و شما برای هر شاپینگ بگ یا یه به کلام آنها پوشِت باید مبلغی نزدیک 500 تومن پرداخت کنید و اگر کیسه پارچه ای سبکی در کیف تان داشته باشید هم مجهز و هم دوستدار زمین و هم مقرون به صرفه تر خرید خواهید کرد.

5- در آنکارا آنتی کبیر را ببینید.

 مقبره آتا ترک بسیار بزرگ و دیدنی است و جالب آنجا بود که بر خلاف تاریخی که در مدرسه خوانده بودیم آتا ترک مردی خونخوار و مستکبر و . . . . مردم چون جان شیرین دوستش دارند و در خیلی فروشگاه ها هنوز تیشرت ها و سربندهایی با تصویرش به فروش می رود و هنوز مقبره اش برای مردم عادی به عنوان قهرمانی ملی که این مردمان را نجات داده و سطح زندگی شان را ارتقا داده مورد ستایش است. 

6 - ملت هیز نیستند!

در آنکارا هم مثل بقیه ی شهر های ترکیه آزادی در انتخاب پوشش وجود دارد و انواع و اقسام پوشش را در بین زنان و مردان می شود دید، چادر و برقع و پوشیه و هیپی و لختی و  . . . اما نکته ی جالب چشم های مردم بود. مردم تو چشم ها و از سر تا پایت را ورانداز نمی کردند و با نگاهی گذرا از کنارت می گذشتند  . . . مردها مخصوصا

خنده دار ترین نکته اش هم این بود که بسیاری از محجبه های پاکدامن آنکار اگر گذرشان به میدان ونک بیفتد بی برو برگرد باید سوار ون گشت ارشاد بشوند و جواب پس بدهند که چرا شلوار جین تنگ با کت کوتاه تن کرده اند؟ یا چرا دامنی که پوشیده اند یک وجب بالای مچ پایشان لخت است و  . . . .  (یکبار با پوشش کاملا اسلامی در حال تردد در تهران بودم که زن مامور گشت ارشاد مچ دستم را گرفت که باید با ما بیایی و در جواب سوالم که چرا گفت پوشیدن دامن جرم است، حال آنکه دامنی که پوشیده بودم پایین زانو و زیرش هم جوراب شلواری ضخیم تنم بود، البته که من دستم را از دست زن بیرون کشیده و آن قدر دویدم تا از ون گشت دور شدم و  . . .)

اما خوب خیلی غم انگیر بود که وقتی روسری ام از  سرم افتاد هم هنوز ترسی در درونم می گفت الآن است که مامورهای گشت بیایند!

7- Outlet - Indrim

اون لت های هر برند قسمت های جذاب و مهیج هر برند است که در سایر طبقات به آن دسترسی خواهید داشت و لباس هایی است که تک سایز مانده یا کل رنگ هایش موجود نیست و البته تخفیف خوبی هم دارد. 

این دریم هم معنی اش همتان تخفیف است! که روی رگال هایی می خورد که متمایز است!

8 - با خرید خودتان را خفه نکنید!

 من به عنوان یک عشق خرید باید بگویم که بیخودی حول نزنید و تنها چیز هایی را در ایران پیدا نمیکنید را بخرید چون بقیه ی چیز ها در ایران با همان کیفیت و با قیمت مناسب تر پیدا میشود! در بین برند ها که قیمت هایش با عرش نشینان هم نشینی میکند و خرید کردن از آنها جا به جا کردن مرزهای سنگینی از در آمد است می شود در هر وضعیتی سراغ ال سی رفت. ال سی وای کی کی در ترکیه قیمت های بسیار مناسب تری از ایران دارد البته و بقیه برند ها را در اوت لت یا حراج های فصل بررسی کنید. از برند های نحیف و قابل دسترس دیکر به h&m و کوتون  و دفکتور هست. اما با بقیه ی برند ها فقط در حراجهایشان  معاشرت کنید!

9- بادی لنگوییج کارتان را راه می اندازد! 

10 - چای دیشلمه، باقلوا، زیتون سیاه و گلابی های تپلو را امتحان کنید!

11- توالت های سطح شهر فرنگی هستند و مجهز به بیده هستند، بیده همان سیستم فشار آب است که آب را با فشار برای شسشو هدایت می کند اگر با آن راحت نیستید یک بسته دستمال مربوط همراه داشته باشید تا رستگار شوید.

12- در فرودگاه آنکارا می توانید دو ساعت اینترنت مجانی هدیه  بگیرید! سلوآر تان را خاموش کنید با وای فای فرودگاه وارد اینترنت شوید.

13- اگه رفتید آنکارا می تونید از اون کارا هم بکنید و نایت کلاب و بار  رو هم امتحان کنید فقط حواستان باشد برای رفتن به نایت کلاب ورودی های گرون تومنی بپردازید (ورودی بعضی نایت کلاب ها مجانی هستند و شروعش از 35 لیر وردی تا   . . . ) پیشنهاد می دم آب جو  و ش ر اب رو تو رستوران نخورید چون خیلی گرون تر سرو میشه( از وقتی خودتون از مارکت های مختلف بخرید).

14 -فیری شاپ های فرودگاه ارزون نیست! قیمت ها به یورو است! (برخلاف بعضی جاهای دیگه)


سفر - 2


همیشه دنبال چیزهای عجیب غریب میگردیم برای دیدن. چیزهایی که بار اولمان باشد می بینیم و برایمان تازگی داشته باشد، چیزهایی که دیدنشان تجربه ی تازه و جالبی است در نوع خود

این تعطیلات را با خواهرم رفتیم الموت و یکی از تازگی هایش موجود عجیبی بود که کم کمک دارد خودش را نشانم می دهد و رخ می نمایاند.

ماجرا از آن قرار که ما که الموت بودیم برادرم با خانواده ی همسرش از راه رسیدند 

آقای برادر برای خرید مایحتاج روزانه و چند قلم جنس که همسر محترمه شان تشخیص داده بود باید خریداری بشود راهی بازار شد و من  هم همراهیش کردم. برای خرید هر جنس یک تماس برای اطمینان خاطر می گرفت و بعدش که خیالش راحت می شد خرید می کرد.

یک طوری انگار کن که پرینت  نهایی کار را گرفته و میبرد امضای چاپش را بگیرد، حس کردم زن برادرم تخصص زن بودن و زنانگی  و . . . دارد و من مثل  کارآموز مبتدی  دهانم وا می ماند از افکت ها و فیلتر هایی  فتوشاپ که عکس ها را همچین و همچان جادو می کند و  . . .

برنامه ریزی خرید و چه غذایی برای چه روزی را من انجام داده بودم اما طبخ غذا با او بود و آنجا بود که فهمیدم که در حد لانگ جان سیلور با یک پای لنگ بیشتر نیستم در برابر دو پای سالم  یک ناخدای کامل

روز اول قرار بر جوجه درست کردن شد و برای مزه دار کردنش نمک و آبلیمو و ادویه به جوجه هایی که برادر و شوهر خواهرم خرد کرده بودند اضافه شد اما زعفران نداشتیم.

خیلی راحت  گفتم خوب ساده درست کنیم بی زعفران!  اما ناخدا گفت که نه ع ع ع ع ع ! نمی شود و خلاصه برادر مجددا برای خرید زعفران راهی بازار شد و در راه ناخدا زنگ زد که راستی خرما ی رطب هم بخر! ما عادت نداریم چای را با قند بخوریم!

کمی  نه بیشتر دهانم باز مانده بود. این منی که اینجا نشسته بودم الان چند سال است که چای را با قند نمی خورم اما صدایم در نیامده بود و  حالا . . . 

غذا در حال پخته شدن است و بحث بر سر برش روی ران ها برای  برشته شدن گوشت به پیشگاه ناخدا می رود و باز ناخدا یک لمی رو  می کنی.

کشک بادمجانی که برای شب پخته شد هم همین معیار ها  را رعایت کرد حتا  برای آبگوشت نهار روز بعدش هم برادر رفت و زردچوبه خرید چون زرد چوبه موجود به اندازه کافی خوب نبود و برای خرید نان سنگک که آخرش هم بسته بود  هم . . .

قسمت برجسته ی شاخصه ام را هم وقتی فهمیدم که با برادر و خانواده ی مذکور از دریاچه می آمدیم و دنبال نانوایی تازه می گشتیم برای خرید نان که وقتی یکی را پیدا کردیم من با اصرار گفتم که من می خرم!  و تا ماشین متوقف شد پریدم و تو صف ایستادم و نان را خریدم و آمدم که برگردم دیدم برادرم آمده کنار صف نانوایی ایستاده و من تعجب کردم چرا پیاده شده اصلا و بعدترش که فکر کردم به این نتیجه رسیدم به یقین باید می نشستم سر جایم! صف نانوایی! با انبوده جمعیت ذکور! وقتی که برادرم هم هست و هیچ کاری غیر از همین کار ندارد؟ راستی چرا اینقدر مشنگم؟

حالا اینجا نشسته ام و برای خودم دلیل می آورم و توجیه میکنم و ماله می کشم که چرا در راه پیش از اینکه کسی بفهمد چرا باید میز را حساب کنم؟ چرا باید برای صاف کردن زمین ماسه ای بروم شنکش بیاورم و زمین را خاک و ماسه را با شنکش مرتب کنم که چیله بگوید خاله ی من قوی ترین خاله ی دنیاست؟!

چرا وقتی درد دل های خواهرکم را می شنوم حس می کنم باید آنقدر تلاش کنم که نگذارم  غصه بخورد  . . .

چرا به فکر کاشتن نهال و هرس درختان پاییزه هم هستم؟

یاد سگ های گله می افتم که تغییر کاربری می دهند، اینها حیوانات بسیار قوی  و درشتی هستند که برای نگهداری گله و وفاداری به گله تغییر شکل می دهند و  در واقع زشت می شوند! گوش هایشان را می برند! دم هایشان را کوتاه می کنند و گاهی بیضه ی حیوان را هم خارج می کنند تا دنیال هوا و هوسش نرود و  . . .

مثل یک شکل هندسی که بینهایت گوشه داشته باشد و بیفتد تو سراشیبی . . . سابیده شدن گوشه های تیز حجم روی شیب در حال سقوط و ضربه های پی در پی و طی مسافت باعث  تغییر قیافه ی شکل هندسی می دهد . مثل یک شش ضلعی که  زاویه های ساویده اند و نه هنوز می شود ندیدشان که به دایره بزند و نه زوایه است که گوشه باشند

زردچوبه و زعفران و فلفل سیاه و نان سنگک هیچ کدامشان هیچ اهمیتی ندارند! . . . مساله ی من گوش و دمی است که بریده  شده است و جوجه کباب با زغفران یا بی زعفران هیچ توفیری ندارد که  بخواهم یک نفر را به خاطرش تا فولان جا بفرستم که . . . که کتری ای که درش گیر  دارد و قوری رویش با شعله پخش کن می ایستد مشکلی ندارد که بخواهم یک کتری و قوری جدید بخرم؟! 

این چند روز خیلی  خوش گذشت ! شن های حیاط را صاف و تر  و تمیز کردم و علف های هرز را کندم و یک صحن مرتب جلو خانه درست کردم، یک اجاق آجری برای جوجه کباب و بریان کردن بادمجان و درست کردن چای زغالی درست کردم  و به جای زغال آماده از چوب های تو حیاط آتش درست کردم و بچه ها را از روخانه و لای درخت ها  تا مسیری که قابل عبور باشد رد کردم و در درخشان ترین حالتش هم جلو یک وانتی را گرفتم تا راه طولانی ای که ماشین های صحرا می روند را تا پای امامزاده ببردمان!

این ها هنوز هم برایم خوشایند تر است از کرم شب و  صابون روز! همین که کفشم یکبند کتانی باشد برایم دلپذیر است  از . . .


سفر-1


چند روز پیشتر ها رفته ام ولایت. و این رفتن با آن رفتن های پیشین تومنی چند شاهی افاقه میکند البته به سبب پاره ای امور که عرض می کنم خدمت انورتان

این سفر را اینجانب یکه و یالقوز، تنهایی رفته ام. راه را با تاکسی و خطی گز کرده ام و خوش هم گذشته از قضا

از تهران با سواری های ترمینال با صندلی جلوی پژو و بعدش هم با حساب دو نفر در صندلی عقب با زمانی بالغ بر چهار ساعت به دروازه های جادویی ولایت رسیده ام. در واقع از دروازه و جادو خبری نیست اما همین که قلعه (همان قلعه حسن صباح) را از دور با درختان صنوبر و تبریزی بلند می بینم برایم حکم بیشتر از دروازه را هم دارد البته! خلاصه یک کوله انداخته ام کولم و یک کیف فسقلی رو دوشم و عینکم را هم زده ام و مثل یک توریسیت واقعی در سرزمین اجدادی مشغول چرا شدم!

به باغمان سر زدم و تازه شصتم خبر دار شد باغی با این وسعت می تواند سالیانه بیش از ده ملیون بر آورد محصول داشته باشد که به سبب سگ محلی ما درخت هایش دارد دانه دانه می خکشد و جنگل مولا شده از رویش بی رویه ی نهال های آلبالو! بعدش هم ملت پرچین هایش را کنده اند و گله گله راه ساخته اند وسط ملک شخصی گردن شکسته ای که ما باشیم!

شما تصورش را بکنید من با یک مچبند طبی که برای همان سندرم کوفتی کارپال به دستم می بندم شده بودم چیزی شبیه داداش کایکو که دستمال قدرتش را بسته و داشتم پرچین های باغ را با گذاشتن شاخه های بزرگ و تخته سنگ های دیوار از ان حالت بی کس و کاری نجات می دادم

تیغی که کف دستم فرو رفت و خط و خش های روی دست هایم البته نتیجه ی سریعی بود که آن روز نصیبم شد

داهات را گله له گله گشتم و برای اینکه ثابت کنم ولایت ما چه کم دارد از ابیانه و  . . . کلی هم عکس از در و دیوارش گرفتم !

روز دوم اقامتم بود که به اصرار حاج آقا رفتیم مسجد افطاری! هنوز پایم را در صحن داخلی نگذاشته بودم که یک خانوم تربچه مانندی که لپ های سرخ و چشم های براق داشت خواست تا کمکش کنم برای پخش سبزی و نان و  سینی های افطاری و نشان به آن نشان که تا لحظه ی افطاری اینجانب که شور حسینی حسابی درگیرم کرده بود مشغول چای ریختن و سینی  برداشتن و گذاشتن بودم!

خانوم تربچه ای گفت اینجا مسجد امام حسین است و کلی معجزه دارد و اگر حاجتت را نگرفتی با من!

راستش را بخواهید من حاجتی نداشتم یعنی حاجت را به معنی حاجت نداشتم و برای خودم آرزوی هزار و یک چیز دارم ها اما اینکه وقتی کسی  میگوید ایشالله حاجتت را بگیری من نمی دانم دقیقا حاجتم چی هست و چی باید باشد! آن وسط معلم دبستان محل برایم خاستگار هم پیدا کرد که کلا روی ماه تهران را ببوسم و بگذارم کنار!

خلاصه! روز قبل از دهات گشتن من گویا یک سگ گله در محل چرخ می زده که چند تایی هم زخمی و مصدوم نتیجه اش شده و با شکایت اهالی قرار شده طی بیست و چهار ساعت آینده یا واگذار بشود و یا به اعدام محکوم شود که گویا با کسی رفته بود و الا الان باید از نقش یکی از مصدومین حادثه ماجرا را می نوشتم

چیزی که قصد نوشتنش را داشتم البته هیچ کدام از این ها نبود

یک حسی است که دارم  و برایم جالب است که من تنهایی رفتم برای خودم سف و تنهایی سر باغ و گردش و  . . . و خوش گذشت! عجیب اینکه خوش گذشت! برای منی که تا به حال یک رستوران تنهایی را هم نچشیده ام تجربه ی بی مثالی است

یک طوری حس مستقل رفتار کردن که هیچ معطل هیچ چیز نمانی برای تصمیم گرفتن یک طور اعتماد به سقف که حس می کنی اینجا هر کاری از دستت بر می آید

اینجا می روی تو سوراخ سمبه های خانه ی ملت و عکس می گیری و می چرخی و می دانی اگر کسی بپرسد اصل و نصبت را که بگویی همه چیز حل است. برای خرید کردن از مغازه ها هم 

شما تصور کنید فتوحات من تا جایی پیش رفت که رفتم آمار ملک و وام مسکن را هم در آروردم که برای ساختن یک خانه ی نقلی چقدر وام می دهند و فولان و بهمان!  یک طوری از خودم خوشم آمده بود

این حس را قبلا یک طور دیگر تجربه کرده بودم

کنار آدم هایی که با بودنشان هر کاری از دستت بر می آید 

آدم هایی که به تو اعتماد دارند و  میدانند که می توانی!  یک طوی رویت حساب میکنند و قبولت دارند اینها آدم هایی هستند که زمین هموار تر است کنارشان!