بی پروا به معنی عاشق | من یک شورشی عاشقم

بی پروا به معنی عاشق | من یک شورشی عاشقم

من ناگریزم از نوشتن، می نویسم و دوست دارم یاداشت های شما را بخوانم
بی پروا به معنی عاشق | من یک شورشی عاشقم

بی پروا به معنی عاشق | من یک شورشی عاشقم

من ناگریزم از نوشتن، می نویسم و دوست دارم یاداشت های شما را بخوانم

از تعلملات من و موسیقی


1- انگار موسیقی از روح آدم وارد میشود

روح آدم ها از نگاه من چشم دارد و بعد از اینکه این اواخر دندان پزشک دندان هفتم را روت کانال کرد فهمیدم روح باید دندان هم داشته باشد که وقتی مته ی دندان پزشکی تو دهانت میچرخد دردش تا اعماق سال های تولدت هم پیش می رود!

خوب حالا در مختصات این روح چیزهایی هست که راه ورود پیدا میکنند 

آن وقت هایی که قلب آدم فشرده یا شاد میشود در روح باز میشود

تازگی ها کشف کرده ام که وقتی که موسیقی هم دری به روح دارد و تاثیر مستقیمی روی روان آدم دارد

اگر کل روز را به موسیقی خوب گوش بدهم حالم فرقی نمیکمد و با چندتایی اش شور میگیرم و می خوانم و سرپا می ایستم و به وجد می آیم و چندتایی اش را رد میکنم

اما اگر یک ساعت موسیقی ای که دقیقا آهنگ های روز و گاهی خوب است پخش میشود دقیقا به حالی مبتلا میشم که فقط برای وصفش گفت که داغون میشم

کج خلق میشم و اگر مستقیم شیرجه نروم تو فاز دپ یک ناهمواری ای میگیرم


2-بعضی آهنگ ها، ترک ها ، تصنیف ها و حتا آلبوم ها ادم را جلا می دهند. انگار جوهر نمک باشند و لایه برداری میکنند و آدم را صاف را سیقلی میکنند

بعضی ها اما بغض می شوند و راه گلویت را میگیرند

یا شاید هم همان جرمی هستند که می نشیند و با جرم گیر بسابیش تا به سطح پاک سابق دست پیدا کنی!

بعض نواها خوش ترکیبند، وقتی داری خط می کشی و گوش میکنی خط هایت نرم تر و زیباتر از همیشه آب در می آیند.


3- یک قانونی وجود دارد که آهنگ شاد گوش میکنی و شنگول میشی و آهنگ دپ گوش کنی و آویزون بشی! اما این قانون آنقدر ها هم صادق نیست، مثلا یکی از بهترین ترک های گروه چارتار،  باران است که رنگی نیست ولی وقتی آهنگ را میشنوی یک کیف زیر پوستی و خوشایندی در  جانت می دود بی اینکه ردی از بغض و جرم و کدورت در جانت بماند


4-حرف اول و اخر را شعر میزند

در عجبم از آهنگ هایی که وارد بازار میشوند و کلی هم انتظار داری خوب باشد اما هر چقدر سر و تهش را میجوری و میگردی یک انسجام و معنی حتا افسارگسیخته لایش پیدا نمی کنی

راستی چرا ما ترانه سرا کم داریم؟

گاهی وقت ها بعضی پست های وبلاگ های مینیمال را که می خوانم حس میکنم چقدر مفهوم لای یک خط نصفه پنهان کرده نویسنده اون وقت انقدر دلم می خواست با همین محور و مفاهیم ترانه ای سروده شود که با ملودی آهنگ بشود یک خاطره ی ماندگار! این اتفاق n بار برایم افتاده و هر بار می گویم کاش می شد! کاش می کرد!


5- پارسال ها که کتاب شعر یکی از همین ترانه سراهای معروف را که اکثر شعرهای بنیامین را می سراید برایش طراحی کردم و بر خلاف اینکه فکر میکردم یک سرنا به سامان و یک زندگی پرشور و یک زندگی عشقی دارد یک زندگی روتین و خیلی عادی دارد بعد از آن وقت به بعد هی فکر میکردم این آدم اگر با این درک شعری در فولان موقعیت بود یا جای بهمان کس بود چه شاهکارهایی که نمی زد


6- کاملا در جریان هستم که تمامی موارد فوق به صورت علمی و مستدل و فولان و فولان ثبت و موجود هست اما دلیل نمیشود که من تجریبات خودم را ننویسم !


7- اینجا به وضوح اعلام میکنم من هیچ سوار موسیقی ای ندارم و همه آنچه که نوشتم نتیجه ساعت ها گوش دادن است و بس! چون به شدت عادت دارم موقع کار کردن گوش بدهم و غیر از گوش دادن تنها تجریه ی موسیقیایی که در زندگیم دارم هم این است که خیلی شب ها خواب میبینم که  سنتور میزنم و روی سیم ها پرنده های کوچک نشسته اند و . . .

:)))

اینم یه عیدی  محشر    

+




این پیام های بی پاسخ


بگو نمی خوام

بگو ازت بدم میاد

بگو داری چرت میگی

بگو اصلا دلم نمی خواد به تو هم ربطی نداره

اما جواب بده 

فقط جواب بده

من که تو رو ندیدم فقط بزار تو ذهنم ازت یه شخصیت محترم بسازم 

یه حرکت قشنگ


سفارش هدیه ی عزیز برای معرفی کردن نوروز ایرانی و هفت سین به همکلاسی های مهدکودک دخترک دو ساله اش در ینگه دنیا


دکه ی نظرسنجی

از عجایب روزگار یکی همین نظرسنجی های بهترین وبلاگ هایی است که برای بار چندم می بینم برگزار میشود و جماعتی هم سر می نهند و به رسمیت می شناسنندش!

می آید وبلاگ های پر بازدید را با هر معیاری که خودش دارد پیدا میکند و می گوید شما کاندید هستید، بعد برای شرکت در نظرسنجی هم باید مستقیم لینک وبلاگ استاد را برای تبلیغ بگذاری

تمام مدت باید برای وبلاگ حضرتشان که همانا مرجع نظر سنجی است تبلیغ کنی

انتخاب کاندیدا ها بر چه اساسی است؟

چه کسی تشخیص میدهد بهترین ها کدام ها بوده اند؟

معیار انتخاب را کدام هیات انتخاب کرده اند؟

هدف این نظرسنجی چیست؟

چرا وبلاگ خود حضرتشان همیشه مقام می آورد؟

چه کسی آرا را شمارش میکند و چه کسی بر صحت این شمارش صحه می گذارد؟

سکوت کرده بودم و چیزی نمی گفتم تا پریروز ها که استاد اینجا هم مسیج گذاشتند که وبلاگ شما جزو وبلاگ های برتر است و بیایید در این نظر سنجی شرکت کنید و لینک تبلیغش را هم بگذارید . . .

در عجبم از جماعت شرکت کننده و آنها که یقه می درانند برای تبلیغ و جمع آرا و  . . .

کل این نظر سنجی در یک راستا است و همانا به روشنی و وضوح بر همگان واضح و مبرهن است که چیزی نیست غیر از بالا رفتن امار و معروفیتش

والا بلاگ اسکای و بلاگفا و پرشین خودشان هم نظرسنجی دارند و هم معتبر و به مناسبت های مختلف سالانه نظرسنجی برگزار میکنند و خیل شرکت کنندگانش هم فراگیر است و . . . .



آن پای لنگ!


قانون نانوشته ای هست که میگه:

آن که هست ، نمی ماند و آنکه آمده تا بماند آنی نیست که باید باشد . . .

هفت سین


خیلی سال است که هفت سین نچیده ام

هرسال عید می آید و میرود و می گویم گم شود سین و صاد و سال تحویل

امسال اما می خواهم یک سفره ی هفت سین بچینم 

بی ادعا و یک نفره

سیبش را زرد بگذارم

سماقش را ساشه های کبابی

سرکه اش را سرکه ی ترشی

سبزه بخرم و ماهی قرمز سوا کنم یک جفت

دلم می خواهد منتظر هیچ اتفاق دیگری نمانم

آنقدر هستم که کفایت کند گور بابای همه نبوده ها و نشدن ها

دیگر نمیخواهم از عید بترسم

امسال سال تحویل را کنار سفره ی خودم می نشینم و به لب زدن های ماهی های قرمز خیره میشوم و آجیل چهار مغز میخرم و  همه چراغ های خانه را روشن می کنم و همه پرده ها را می کشم و منتظر می شوم بهار با همه جزییاتش فتحم کند




ا


گردالوچه


تولدت مبارک گولوچه


این پست میخواست عکس داشته باشد 

یکی نه دو تا

یکی اش طوسی بود

آن یکی اش سورمه اس

یکی نقش پرنده داشته باشد

یکی گل بابونه

لب تاب خاموش شد و انگار که به یکی خواب ابدی رفته باشد دیگر روشن نشد و بعد از دوهفته هنوز تعمیر نشده است!

لبتابی که چون جان عزیز مراقبش بودم و از چهار سال پیش تا حالا خط به جانش نیفتاده بود و فروشنده اش هی سراغش را میگرفت که تو امسال هم نمی خوای ویدوز عوض کنی؟

سوخته و حالا اگر به اطلاعاتش هم دسترسی دااشته باشم باید کلاهم را بندازم هوا

این پست قرار بوده یک عکس بابونه داشته باشد

و یک عکس پرنده ای که بالای بال هایش آبی است

اما شد یک پست با یک عکس که ماحصل دودقیقه سرچ در گوگل می باشد

تولدت مبارک گلوچه

گردالوچه

آلوچه

نرو بمان


شب سیاه و چشم بیدار
شب سیاه و سایه تار
شب سیاه و باد و باران
شب سیاه و ماه پنهان
نرو بمان
ما به سایه‌های روی دیوار
ما به ابرهای تیره و تار
ما به کافه‌ها و دود سیگار
ما به شب‌های تار دل بستیم
ما به خنده‌های زیر بارون
ما به صبح باغ بهارون
ما به بیداری شبانه
ما به خواب روزها دل بستیم
بهار ما گذشته شاید
بهار ما گذشته انگار
بهار ما گذشته شاید
گذشته‌ها گذشته انگار


دانلود:

+



پ.ن:

ممنون از دوست عزیز فرستنده :)- بقیه ی آهنگاشو هم گیر آوردم- مدهوش کننده است گاها

تلخ و شیرین


در چهارده سالگی که بوف کور را خواندم باورم نمیشد که زنی باشد که لب هایش طعم ته تلخ خیار را بدهد و بعدتر ها که سورئال را شناختم گذاشتم به حساب تصورات خیالی و موازی با حقیقیت در عالم تصورات نویسنده  تا این روزها که زیاد شده که لب هایم مزه ته خیار میدهد

این چندمین باری است که بیگاه دهانم تلخ میشود و لب هایم مزه ی تلخی شامپو را می دهد

اما چیزهایی هست که خیالشان کامم را شیرین می کند

وقتی ملودی آرش را گوش می دهم و عکس های کفش دوزک و عروسک ها و ست های نوزادیش را تماشا می کنم

وقتی میفهمم پسرک آن یکی دوستمان هم به دنیا آمد

تلخی واقعی است

شیرینی هم

مثل آب روی آتش

شیرین و گوارا

سرش را که پایین می اندازد


اهل گفتگو نیست سکوت می کند و همه کلمه ها را می بلعد

مثل همه بغض ها و همه اشک ها و همه تنهایی ها

همه ستاره هایی که در شبهایش سوسو نزده

همه خونه های سوت وکور

برای همه دردهایش

برای همه سنگ صبوری هایی 

سرش را پایین می اندازد 

آنقدر که هیچ جای از صورتش پیدا نباشد

فقط مژه های خیسش را می بینی که نمناک شده

میگویم دلت چی می خواد؟ چه کارت کنم خوب شی؟ چه کار کنم بخندی؟

نگران نیستم که چیز گران بخواهد می داند که این روزها جد کرده ام قسط های معوقه را صاف کنم

ارام نگاه میکند

گاهی فر درشت موهایش دلم را می سوزاند

چشم هایش پف کرده و توی آینه دخترکی را می بینم که رمیده و غمگین است و جز من کسی را ندارد که حالش را بهتر کنم

دخترک توی آیینه نمیخواهد هیچ کاری کند

نمیخواهد حرف بزند

و من می دانم 

میشناسمش که چقدر اهل نگفتن است و چقدر اهل قورت دادن

میگوید از بهار برایم چیزی بیاور

یاد روح الله می افتم، پیرمرد گلفروش بغلی که همیشه چندتا پیرمرد تو بساطش گرم گفتگو هستند

از داخل چادر بزرگ پلاستیکی ای که داخلش فقط گلدان های گلدار است سه تا پامچال سوا میکنم

میگوید یکی بسه چه خبره حالا؟

نگاهش میکنم میدانم دلش می خواهد همه ی گلدان های پامچال را ببرد تو خانه اش بچیند

یک گلدان سرخابی بر میدارم که خیلی بهاری است

یکی هم بنفش

یکی هم زرد

کنار هم خیلی با نمک شده است

نگاهش میکنم اصلا حواسش به من نیست دارد کیف گلدان هایش را میکند

روح الله گلدان ها را تادم در می آورد 

پرده ها را میکشم کنار تا نور بیاید، روح الله گفته پامچال ها آب و نور می خواهند و بی نور می میرند

مهم نیست که حریم خانه شکسته شود و از حیاط داخل خانه معلوم باشد

اگر گلدان ها پلاسیده شوند قصه می خورد و دلم نمی خواهد غمگینش کنم

با انگشت اشاره اشک های روی گونه هایش را پاک میکنم

میگویم ببین چه خوشگلن

بخند دیگه

بخدا من دیگه بیشتر بلد نیستم

ته چشم هایش بهتر شده حالش

همین حالم را بهتر می کند

شب به شب اسپری آب را برمیدارد و گلدان ها را نمناک میکند و روزی یک بار و نصفی آبیاریشان میکند

دیروزتر ها که مهری برایم یک گلدان نسترن و دو تا رز گلدانی آورد هم بدو بدو برد گذاشتشان پایین همان گلدان هایش

نگرانش میشوم

کاش همیشه با سه تا گلدون کوچولو دلش واشه

دیشب باز خواب دیده

میدانم خواب دیدن یعنی خیلی فکر

هرچه می خواهم نصیحتش کنم که نکن

فکرش را نکن

باز بیگاه و بی هوا فرو می رود تو فکر و نمی توانم دستش را بگیرم و بیاورمش بیرون

انگار که باتلاق باشد

خواب دیده و امروز هم آن آهنگ مزخرف خوشبختی را شنیده و حالا کاغذهای پیش رویش نمناک است

اشک هایش گلومبه گلومبه جاری شد

میافتد روی کاغذ دفترم

میخواستم دور اشک هایش خط بکشم و نقاشیشان کنم

تا آمدم احوالش را بنویسم اشک ها خشک شدند

 و ردشان گم و گور شد

حالش بهتر شده

دستمال رولی را مشت کرده ام و فشارش داده ام روی چشم هایش

بند آمده، تراوش بغض هایش

بند آمده، جاری کلماتش

ارام شده

امدم برایش چهار خط بنویسم

دلش  وا میشود وقتی می نویسم برایش

دوست دارد هر پست را ده بار بخواند



 


قاب های سینمایی

کپی رایت این برچسب متعلق به  لاله است اما هیچ عنوان دیگری برای این پست نمی گنجید:


پله های یک پل هوایی که جای پله سطح سراشیبی دارد، زمان نزدیک به تاریک و غروب خورشید

بعد از یک روز کاری سخت و طاقت فرسا دارم با گذر از پل به سمت خانه می روم که پس از عبور از پارگرد آخری مردی را میبینم که در آستانه پل ایستاده و با اشتیاق و حلاوت نگاهم میکند

هر قدمی را که بر میدارم بیشتر متوجه شیفتگی و انتظارش برای رسیدن به پایین پله ها میشوم

دو قدم دیگر که برمیدارم ناگهان کیف بزرگ زنی که در حال دویدن است شانه ام را کنار میزند و نسیمی نه چندان خنک صورتم را مینوازد و مرد پایین پله ها را سخت در آغوش میگیرد


از فرازهای چرند بافی من و خواهن

یه دیواری هست که با استیکرهای رنگی ای که آیدا برام خریده سفارش های شال و نقاشی رو می چسبونم تا یادم نره!

-: میگه دیگه کار تازه نگرفتی؟

+: میگم  چرا اما دلم نمیاد بزنمشون به دیوار!

-: میگه چرا؟

+: میگم میدونی چقدر زحمت کشیدم این دیوار خالی شده؟



-:میگم این شال به نظرت کم کار شده؟

+:میگه حس میکنی کم فروشی کردی انار کم ریختی توش؟

  



اینم دیدنی شده

وقتی یه دوست پسر یه لا قبا هم نداشته باشی


خوشبختی یعنی کسیو داشته باشی بی بهانه قربونت بره

برای همون چیزی که هستی


یک ادراک شیرین


گاهی می خواهم به خاک بیفتم و التماس کنم

امروز آنقدر شکسته و غصه دار هستم که این کار به راحتی از دستم بر می آید

از دیروز که بهار از پله ها سرخورد و افتاد و استخوان لگنش دچار شکستگی شد و با امبولانس اورژانس عازم بیمارستان شدیم و یک تنه شاهد بینهایت دردی بودم که به جانش می دوید و هیچ کاری، هیچ کاری از دستم بر نمی آمد

بیمارستان مزخرف با سردر زرد نارنجی در خیابان های ولنجک که هشت سال پیش داغ مادرم را با پاره کردن عروق خونی حاصل از سیروز کبد چندماهی جلو انداخت و هیچ کس حتا حاضر نشد حتا درباره کل ماجرا بحث کند و مسئولیت قبول کند وقتی جوجه دکترهای مدعی با کارد و ابزار سلاخی و صاحب حق برای تزریق و نمونه گیری های رنگ به رنگ جولان می دهند،  این وسط چندتا رگ اضافی هم پاره شود یا نشود که عیبی ندارد

خون ریزی حاصل از رگ گرفتن و آنژیو بند بیاید یا نه که فرقی نمی کند

بهار که دارد درد میشکد را نگاه میکنم

آن وقت پرده های اینجا آبی بود

با پتوهای آبی راه راه پلنگی خیلی زشت

که از دیر و دیوارش عفونت و چرک می بارید و از آسمانش نفرت چکه می کرد

دیروز اما پرده ها نارنجی شده بود

در و دیوار ها را با سنگ نفیس برزیلی روکش کرده بودند و سقف ها را با کامپوزیت های متخلل پوشانده بودند

اما آدم ها همان ها بودند

همان جنس برخورد

همان جوجه پزشک های مدعی 

همان بی محلی ها

همان بیچارگی در بیمارستان که حاضری لای مشت هر بهیار و کمکی و خدماتی اسکناس بچپانی که کمی هوایت را داشته باشند که دو زار از این وانفسا نجات پیدا کنی

این طوفان بی وقفه ی بی امانی که بیماری  . . .

که درد داری

و اینجا بیمارستان دولتی است

و همه چیز وقتی اسم دولت رویش می آید نازل ترین و فجیع ترین حالت ممکن را دارد

کم مانده بود با مامور اورژانس دست به یقه شوم که عاقا!!! نرو فولان بیمارستان ولی رفت

حالا بعد از گذشت یک روز و اندی از بستری بودنش تو همان اورژانس کوفتی هنوز هیچ تشخیصی نداده اند و هنوز بهار با هر معاینه ی هر پزشک و نیمچه پزشکی نعره میزند و می پیچد

دلم می گیرد

خیلی، به اندازه سالیان گذشته که تنهایی سپری شده، به اندازه هفت سال بی کسی و بی مهربانی

بعد می خواهم برای همه ی این ادم ها توضیح بدم که کارشان به خاطر همین چیزهاست که خیلی سخت است، به خاطر همن درک ژرفناک است که سختی کار میگیرند

که اورژانس یعنی همین

یعنی اگر یک ساعت دیرتر بیای دیگر هیچ وقت نباید بیایی

که اینکه کسی شلوغ کاری راه نی اندازد به معنی سالم بودنش نیست

آخرش هم به خودم فحش میدهم

همه اش به خاطر همان مامور اورژانس بود

که سرخر را کج کرد و رفت طرف ولنجک

والا آنقدر جاها هست

آنقدر جاها بود که برایت کرنش کنند و به دادت برسند و تحمل دردت برایشان ناگوار بشود و نه ابزار کار

حالم غصه دارد

و هنوز خشکم زده از ترس چشم های بهار که درد میکشید



یک گام بزرگ

برایم مهم نیست که آدم های آن شرکت این مطلب را بخوانند و به ذوق کردنم بخندند

برایم مهمتر است ک بگویم یک گام بزرگ برداشته ام

که یک شرکت معماری به همه کارکنان خانوم شرکت از شال های پروانه عیدی خواهد داد

اگرچه برای آن تعداد شال تخفیف خیلی زیادی هم گرفتند اما بسیار شاد و خوشحالم که کمی بیشتر کار کنم تا ده تا خانم محترم امسال یک عیدی خاص داشته باشند