تو بی آر تی های میدان ولیعصر نشته ام و جمعیت زیادی هم در اتوبوس در حال لولیدن هستند و میانگین فاصله ی جماعت از هم به وجب هم نمی رسد. بالای سرم دخترکی بلند بالا و و باریک ایستاده که مدتی است که با گوشی تلفنش حرف میزند و از قضا با دوست پسرش هم حرف میزند .
از وجنات امر پیداست که دخترک تازگی ها با پسر آشنا شده و حالا در دیدار های اولشان پسر خواسته تا دخترک بیاید خانه شان و حالا دختر داشت بهانه می آورد که من لباسم مناسب نیست و آرایش ندارم و خسته ام و مادرم منتظر است و چه و چه و چه اما هرچقدر توجیه می اورد آن ور خط اصرار بیشتری می کرد. آخر سر کار به جایی رسید که دختر گفت نه من از خودم می ترسم و به تو اعتماد دارم و لابد پسر گفته بود همه اینها بهانه است و تو به من شک داری که نمی آیی! به اینجا که رسید دخترک داشت سعی داشت جهت گفتگو را عوض کند و مکالمه را ادامه بدهد اما آن سوی خط بی میل بود و در همین حیث و بیث و قبل از اینکه بتوانم حتا صورتش را ببینم در یکی از ایستگاه های قبل از میدان ولیعصر پیاده شد و من هنوز نگرانم که نکند رفته باشد؟
دلم می خواست دست دخترک را بگیرم و بگویم که این ادم مال تو نیست، فقط یک نفر است که وسط راهت آمده و به همین زودی هم می رود، وقتی داری با اشتیاق از خودت می گویی و او حرف را عوض میکند بفهم که این آدم جز آسیب و صدمه برای تو چیزی ندارد، دلم می خواست بگویم رویا هایت را با بودنش گره نزن، خانه شان نرو و هیچ وقت هم رویش حساب نکن!
دلم سوخت برای بینهایت معصومیتی که هیچ وقت یاد نگرفته بود که چطور در رابطه با ی جنس مخالف چطور رفتار کند!
دلم سوخت برای دختری که هیچ چیز از خودش و خواسته هایش نمی دانست و به جای اینکه محکم بگوید نه! نمی آیم چون نمی خواهم که بیایم آسمان و ریسمان را می بافت تا طرفش را قانع کند! مثل یک تضاد نیمه کاره که نه سنت ها و باورهای عرف و مذهبی را به رسمیت می شناسی و نه می دانی دنیایی که با که می خواهی شیرجه بزنی داخلش جای امنی هست یا نه . . .
حرف های بزرگانه و نباید ها رو مثل یک ریسمان تنگ از خودت رسته ای اما هنوز غالب باید ها و نباید های خودت را نمی دانی
کاش به جای این همه بینش و معارف و علوم اجتماعی و علوم پرورشی و غیره کلاسی با عنوان رابطه برایمان برگزار می کردند که به جای اینکه از دهن دوست و آشنا و تجربه های موفق و نیمه موفق و ناموفق خودمان برای ایجاد و برقراری و پایان دادن به روابطی که همه ی زندگی ما را می سازند بود
کاش یادمان می دادند که وجودمان چقدر ارزشمند است
که نیازهای غریضی مان را هدایت کنیم
که از بدنمان خجالت نکشیم
که چطور رابطه مان را هدایت کنیم
که صرف جنس مخالف بودن به معنی واجد شرایط بودن نباشد برای داشتن یک رابطه
که یاد بگیریم . . . میترسم خیلی چیزها را که دلم می خواهد بنویسم اما امان برچسب هایی که به پیشانیت می چسبانند
آن روز عصر من دلم برای خودم و خیلی دختر های دیگر و آن دختر توی اتوبوس سوخت
دلم سوخت که گذاشتم دوست پسرم دستم را وقتی کسی نگاهمان نمی کرد گرفت و نه وقتی که حس میکردم دلم می خواهد دستمان توی دست هم باشد . . .
دلم می خواست دنبال دختر بروم و بگویم ببین . . . میدانی . . . حتا شنیدن دو تا جمله تان کافی بود که کسی که دو سال از تو بزرگتر است بفهمد که این آدم شوتت میکند تو زباله دانی!
اما نرفتم
قدم هایم سنگین بود
ازدحام جمعیت آنقدر بود که حتا وقتی سرک کشیدم نتوانستم رد رفتنش را ببینم

مریلین مونرو: هالیوود جاییست که هزاران دلار به دختری میدهند تا طبق انتظارها نمایش داده شود. هزاران دلار برای یک بوسه و پنجاه سنت برای روح آن دختر. من هزاران دلار گرفتهام اما هنوز از پنجاه سنت خبری نیست
الان جاده های پر پیچ و خم الموت یکپارچه زرد و نارنجی و بنفش است، همه بوته ها به گل نشسته اند و بهشتی ترین جاده ی دنیا را ساخته اند . . . گله گله کندود داران و زنبورها چادر زده اند
چند روزی است که بدجوری هوس ولایت دلم را برده . . . چشمه های آب شیرین و پیچک های دور و برش، دسته های جاروهای محلی که مثل ابریشم در باد تاب می خورند و فر بر میدارند، بوته های بزرگ بومادران و زنبق های وحشی و برگ های درشت ریواس

پ.ن:این عکس مال چیله و بابایش است که داشتم تلاش میکردم عکس بابای مربوطه را فید کنم که از بالا دستور رسید مهم نیست و ما همین شکلی گذاشتیمش! در واقع شما باید فقط بک گراند تصویر را ببینید D:
اعتراف میکنم یکبار با همدستی خواهر و برادرم یک قوطی یک لیتری را از ملخ پر کردیم و وقتی خوب پر شد چون انگیزه ای برای ادامه بازی نداشتیم و انداختیمش تو حیاط و رفتیم دنبال کارمان
دو سه روز بعد وقتی قوطی را دوباره پیدا کردیم و درش را باز کردیم با مقادر متنابهی پر و پاچه و البته سه چهارتا ملخ درسته روبرو شدیم
1- امروز شنبه است و من خیلی شنبه ها برای تو نامه می نویسم. امروز امدم برایت بنویسم که حالم خوب است، نه انقدر ها خوب اما نسبت به روزهای قبل خیلی بهترم. شاپره ای را که دیروز توی اتاق خواب پر می زد را دیدم و نمی دانم ناگهان کجا رفت که ردش را گم کردم، گلدان های شمعدانی را گذاشته ام زیر آفتاب و دلم قرص است از بودنت و همین برای همه ی دنیایم کفایت میکند
2- خواننده ی مهربانم، تایید نکردن نکردن کامنت ها به سبب دلخوری من از تو نیست و به معنی نخواندن کامنت ها هم نیست و به معنی بی توجهی هم نیست. من همه ی کامنت ها را می خوانم، حتا گاهی بعضی هایشان را چند بار و بعضی کامنت ها آبنباتی مثل مال تو کامم را شیرین می کند اما حالم یک طوری است که دلم نمیخواهد تاییدشان کنم، همین!
دلم می خواهد بنویسم چون نوشتن سبکم می کند و مثل بادبادک میبردم هوا اما یک حس موقت و بهاری ای تشویقم می کند کامنت ها را فقط برای خودم بردارم و عنقریب این حس به پایان خواهد رسید اما فعلا که هست و تا هست به رسمیت می شناسمش
این است که مثل همیشه برایم بنویس چون کامنت های هر پست مثل آیینه کلماتی است که من بافته ام و خواندنشان برایم شیرین است
3- مارال عزیزم! بابابت همه ی مهربونیت ازت ممنونم. من دارم روش های مختلف درست کردن عدس برشته رو امتحان می کنم و تا حالا سه تا روش رو امتحان کردم و متاسفانه هنوز به اون صدای چلق چلق ترکیدن عدس ها دست پیدا نکردم اما بیشتر از خود عدس برشته راه درست کردنشه که ذهنمو درگیر کرده. جییب هام از مهربانیت پر شد . . .
4- خانم شری عزیز و خیلی دوستای عزیز که برای من خصوصی میزارید برای سفارش نقاشی، من حدود قیمت کار ها رو تو صفحه اول نوشتم، برای دادن سفارش لطفا شماره تونو برام بزارید در غیر این صورت من راه دیگه ای برای جواب دادن نمی دونم
5- هوای فروردین ادمو جادو میکنه و عاشق میشی و همه چیز عالی به نظر میرسه اونقدر که حتا گاوا هم به فکر جفت گیری می افتن اما بعدش دیگه اخراش آدمو دیونه می کنه، مثل خاصیت نور مهتابه که از بس قشنگه عقلو زایل میکنه! حالا دارم به این نتیجه می رسم که وقتایی که آدم میگه مردم از خوشی، یا حتا تصورشو هم نمی تونی کنی که چیزایی که داری رو از دست بدی، به سادگی عوض شدن یه فصل از دست میرن و تازه اول راهی برای بازسازی و بلکم دستیابی دوباره بهشون! که اونم غیر ممکن به نظر میرسه البته
منشی دفترمان دختری است سی ساله و از مشخصات بارزش یکی این است که زمان پریود شدن این خانوم را حتا تا معاون مدیر عامل شرکت هم مطلع می شوند و در شرکتی که گرفتن یک ساعت مرخصی جزو سخت ترین کارهای دنیاست این خانوم هر ماه یک روز را بی استثنا مرخصی می گیرد و قالب اوقات البته این مرخصی به مدت دو روز هم به طول انجامیده.
دیروز ها بعد از نهار که در سلف نشسته بودیم همین دوستمان درباره مصائب این روزهای مرخصی رفتنش تعریف میکرد و از فیها خالدونی که در این ایام جاری میشود که یکی از عاداتش در این روزها این است که از شدت درد سرش را بکوبد به تخت و آنقدر این کار را میکند تا همسرش با خواهش و تمنا و التما خودش را می اندازد وسط و دست هایش را میگرد تا سرانجام این مراسم آیینی به پایان میرسد و بعدش دوتایی شال و کلاه می کنند می روند درمانگاه محل و آنجا طبق عادت یک سرمی چیزی می زنند و می روند خانه و . . .
کل عکس العمل ها و فرمولی که هر ماه با این رویداد شکل میگیرد برای من عجیب و باور نکردنی است! نه اینکه درد های وحشتناک این روزها را نچشیده باشم که بالعکس متاسفانه یکی از دردناک ترین تجربه های ممکن را دارم اما راه حل هایی که برایش استفاده میکنم چیزهایی مثل کیسه آب جوش و داغ کردن آجر و مسکن های رنگ و وارنگ و کمربندهای فولان و شال بهمان و . . . اما هیچ وقت فکر نکرده بودم که می شود از شدت درد سرم را بکوبم به دیوار و نعره بزنم
راستی اگر سرم را بکوبم به تخت و محکم هم بکوبم و زیاد هم بکوبم و کسی نباشد که بیاید اشک هایم را پاک کند و دست هایم را محکم بگیرد و بغلم کند دردم التیام پیدا خواهد کرد؟
مث خوابیدن جلو تلویزون می ماند
یکی از جذاب ترین کارهای دنیا این است که یک فیلم خوب بگذاری و هر کجای شب که باشد بنشینی به تماشا که هر کجایش که خوابت برد یکی باشد که رویت پتویی بیندازد و تلوزیون را خاموش کند و چفت پشت در را بیندازد و چراغ ها را خاموش کند و حتا زیر کتری را هم خاموش کند
ولو شدن یک گوشه و خواندن کتاب هم همین مزایا را دارا می باشد البته
وقت هایی هست که مجبوری معقول رفتار کنی! ان وقت هاست که حس داغ شدن ماهیتابه روی گاز می آید
فکر میکنم اگر منشی کپل مان تنها زندگی می کرد چه می شد؟ یکروز می امد می گفت تازگی ها کشف کرده ام که کوبیدن سر به تخت خواب تاثیر تسکین دهنده اش را از دست داده، خوب که فکر میکنم می بینم جای رفتن به درمانگاه و مطب و بیمارستان یک جوشانده دارچین و زنجبیل با نبات داغ درست کنم و در سکوت یک گوشه دنج چمباتمه بزنم و دورم پتو بپیچم بیشتر جواب میدهد
بعد دیگر ساعت از یازده که می گذرد هوس فیلم دیدن نمی کنم چون چندباری جلو تلویزیون خوابم برده و وقتی نیمه های شب آدم با صدای برفک و لرز ناشی از سرمای محیط بیدار میشود خیلی حس بدی است!
تازه امروز از ماجرای گشت ارشادش تعریف می کرد که وقتی به دام این دوستان افتاده آنقدر هوار هوار کرده که خانوم کماندو باهاش شرط بسته که من تو را امشب اینجا نخوابانم زن نیستم! بعدش هم که اولیای گرامی می آیند این بچه را تحویل میگرند به ماموران تهمت میزند که دستش را گرفته اند و نه دستش را که می خواسته اند جاهای دیگر را بگیرند و بعد قرار به شکایت می شود و هوار هوارشان دنیا را پر میکند اما در واقع فردا صبحش همان شکایت یا حتا عدم نارضایتی به هر گونه مرجع مورد استناد همانجام نمی گیرد و البته این دوستمان هم تا دو روز بعدش نمی توانسته حرف بزند و سه روز بعدترش هم لکنت داشته و اولیای مربوطه قرار گذاشته بودند که اگر لکنت مورد نظر باقی بماند دست به شکایت بزنند که خوب صد هزار مرتبه شکر که زبانی که گره خورده بوده سرانجام باز می شود و بعد از یک هفته سرانجام دوست ما به حالت عادی باز میگردد
بعد یاد شوهر یکی از دوستانمان می افتم که هر وقت زنش باشد به طرفه العینی دعوایش می شود و زن بیچاره باید جمیع ائمه و مقدسات را بکشد وسط تا آقا بی خیال دعوا بشود
بعد به این فکر میکنم چقدر از رفتارهای ما هست که بستگی به بود و نبود اطرافیانمان دارد
اگر خانوم فولانی یک همچین همسر نازکشی نداشت باز هم همینقدر لوس می شد؟
اگر منشی دفتر تنها بود باز هم سرش را می کوبید روی تخت؟
اگر آن خانوم تو خیابان تنها بود باز هم آنطور بلند بلند گریه می کرد و اشک می ریخت و می دوید؟
اگر آن آقایی که از پله افتاد در تنهایی هم بی سر کشیدن یک بطری آب معدنی نمی توانست از جایش بلند شود؟
اگر خودت بودی هم همین کارو میکردی؟
بعد فکر میکنم که رفتارهایی که آدم خودش برای خودش می کند بینهایت صادقانه است چون بی قضاوت هیچ چشمی و برای جلب توجه هیچ کس دیگری نیست
وقتی که مجبوری معقول تر رفتار کنی . . .

خیال کنید با چندتا از دوست هایتان می خواهید بروید تئاتر شهر و دن کامیلو را ببینید، بعد به هر دلیلی چند نفرشان نمی آیند و در نهایت چند تا بلیط خالی دارید که از قبل پیش خرید شده و حالا به جای صندلی های غریبه ی بغلی ترجیح می دهید صندلی های دوست کنارتان بنشینند و به این ترتیب یکی از دوست های نه چندان نزدیکتان را دعوت میکنید تا همراهتان بیاید.
در راه این دوست رودروایسی دارتان چندین بار زنگ می زند و از گم شدن کارت بانکش میگوید و شما هم هی بهش خاطر جمعی می دهید که به اندازه کافی پول دارید و نگران چیزی نباشد و اصلا مهم نیست!
نیم ساعت قبل از شروع سانس می رسید و می روید کافی شاپ یک چیزکی بخورید و با تتمه ی دوستانتان بیاسایید تا درهای اصلی باز شود. به طبعیت از دوستانتان کلاب ساندویچ سفارش میدهید آن هم پنیر و گوجه و می آیید کارت بکشید که آقای پشت دخل می گوید کارت خوان نداریم!
هنوز ناامید نشده اید، هم زمان کافی برای پول گرفتن از ای تی ام دارید و هم پول! آقای پشت دخل می گوید کنار گیشه ی اصلی یک باجه هست و شما می سپارید که سفارشتان آماده شود تا شما می روید پول بگیرید
چون سربرگ بلیط های ورودی قبلا برای ورود کنده شده حالا با کلی توضیح مجاز به خروج از مجموعه می باشید و بعد از ارائه همه ی توضیحات برای مجاب کردن مامور دم در می روید سراغ ای تی ام بانک بغل گیشه که کاشف به عمل می آید بعله! کلا ارتباط با مرکز میسر نمی باشد و از آنجا که زیر گذر چهارراه ولیعصر هم تازگی راه افتاده و برای گذشتن از راهروهایش و رسیدن به ای تی ام بعدی کلی زمان لازم است بی خیال گرفتن پول می شوید.
حالا چاره ای ندارید جز اینکه با دست هایی که از پاهایتان دراز تر است نزد دوستانتان بازگردید و از همه کارت ها و کارت خوان ها متنفرید که چرا نیستند و از خودتان که چرا به کارت ها آنقدر وابسته اید و پول کافی تو جیبتان نمی گذارید
حالا دو تا مشکل اساسی وجود دارد
یکی اینکه اگر دوست هایتان بفهمند که شما پول کافی ندارید فرتی حساب می کنند اما تابلو میشود که ان یکی دوستتان که سفارش دوتایی داده اید جیب هایش خالی است و این بنده خدا کلی سپرده که تابلو نشود و اصلا می خواسته تا خانه برگردد تا پول بردارد و شما نگذاشته اید و . . .
مشکل دوم هم این است که سرنوشت سفارشتان چه می شود؟ دلتان را برای خوردن سبزی های معطر کنار کلاب ساندویچ پنیر و گوجه صابون زده اید که!!
در لحظه ی آخر در کمال استیصال تصمیم خودتان را می گیرید! ضایه شدن بهتر از گرسنه ماندن است!
این طوری است که کلا بی خیال سفارش ها می شوید، همزمان اعلام می شود که درهای سالن باز شده و باید بروید داخل سالن و آنجاست که رو به همه اعلام میکنید که خوب بریم! و در برابر چشم های متعجب دوستانتان که پس سفارشت چی شد میگویید که هیچی دیگه بی خیال شدم و دارید قانعشان میکنید که بعدا توضیح میدهم و برویم و همان وقتی که حس میکنید این قائله سرانجام هم آمده و دارید رستگار میشوید آقای پشت دخل از پشت سر صدایتان میکند که سفارشتان آماده است!
و این لحظه دقیقا با راه رفتن تو سطحی که با پونز کاور شده است قابل مقایسه است . . .
لحظاتی بعد آن یکی از دوست های خوبتان می رود حساب لعنتی کلاب های کوفتی را پرداخت می کند و شما به آقای پشت دخل توضیح می دهید که ای تی ام مجموعه کلا خراب بوده است و . . .
سرانجام روی صندلیتان مستقر میشوید
و در حالی که دارید غش غش از کمدی نمایش می خندید به این همه تدبیر و درایت برای مدیریت شرایط نه چندان بحرانی فکر می کنید و به اینکه ضایه تر از این هم می توانست اتفاق بیفتد عایا؟
+ من اونقدر اینو دوست دارم! حیف که نشد عکس خوب بگیرم ازش! تازه پشتش همه اش پرنده داشت
چقدر خشگل شدی
چه آبی بهت میاد
پروانه چقدر دستات قشنگن
آدم با مادرش که بیرون میره حساب نمی کنه!
قدر خودتو بدون دختر
ارزش کار تو بیشتر از این حرفاست
تو به خودم رفتی
کاش من همسایه ات بودم
میدونستم از اینا دوست داری
پاهای تو هم اندازه پاهای خودمه
این گوشواره به رنگ شالت هم میاد
برام بخون چی نوشته؟ عینکم نیست
آرام پز برای پختن خورشت عالیه
منم برنج کته درست می کمنم
دم کنی برای اینه که برنج وا نره
تو همیشه شیک بودی
جیب های کودکی من یا از نخودچی و کشکش پر بود یا عدس برشته
عدس های نمکی و بوداده که در یک بشقاب روحی تا به حد ذوب می رسیدند و چلق چولوق صدا می کردند و خیلی خوشمره و لذیذ می شدند
حالا بعد از مدت ها هوس عدس برشته کرده ام
تو اینترنت سرچ کردم
دقیق ترش را کسی می داند؟
هم اس ام اس داده
هم زنگ زدم
لابد خوابی والا جواب ندادن را بلد نیستی قربانت بروم
من فقط دلم میخواهد که صدای تو را بشنوم
تو عزیزترینی
هیچ می دانستی؟
معصومیت نگاه تو کودکانه است
شادی ات برایم روح افزا است
من مثه سگ پشیمانم که دیشب غر غر کردم سرت و گیر دادم که چرا خانه تان را عوض نمی کنید و اصلا اهمیت ندادم چقدر خسته ای و دیشبش را شیفت بوده ای بیمارستان
خوب همه چیز که همین چیزها که من می بینم نیست
آمدم برایت هزار جور قربان صدقه بنویسم
تو که نگاهت صدای آب روان می دهد و خنده ات مثه آتش گرما بخش است
من دوست دارم بیشتر باشی، بیشتر همدیگر را ببینیم و بیشتر کنار تو باشم، معصومیت و مهربانی تو مرا به جنون می رساند و حاضرم همه قانون های وضع شده و نشده ی زندگیم را بشکنم تا نکند خدایی نکرده غم به دلت بریزد
تو مهربان ترین آدم دنیای منی
بی وقفه عشق می ریزی به کامم
بی توقع دوستم داری
اصلا مادری برایم فقط با پنج سال تفاوت سنی
آمدم بنویسم قربانت بشوم
دورت بگردم
بلاگردانت شوم
به خدا همه ی این گیر و گورها از برای مهربانی ای است که دلم می خواهد بهتر باشد اوضاعت
دلم می خواهد که راحت باشی، راحت تر
دوستت دارم خواهرم

چیله ساعت مادرشو تو اسباب بازی هاش گم کرده حالا هرچی مامانش میگه ساعت منو چه کار کردی میگه:
گذاشتم کنار، بزرگ شدی بهت بدم
گاهی کلمات سخت می شوند
کیبورد ترسناک است
هیبت کلمات نمی گذارد بنویسی شان
و سفیدی بی انتها همچون باتلاقی از کوری که بیمش می رود که هر آن فرو ببردت
نمیدانم از کجا به کجا می رسد اما میشود که دلت نخواهد بنویسی
می نویسی پاک می کنی
نمی شود
همانی که می خواهی نمی شود
احساس میکنی دوری
کلمه
انگشت
لاک سیاه
روز
باران
باران
باران
گرفتگی چاه
وزن اضافه
عذاب وجدان
گرانی ماشین
خودکار شبرنگ
دم ابرو
آب معدنی روزی هشت لیوان
مانتوی قهوه ای گشاد
لاله های پارک ملت
دندان پزشکی
نقاشی
همسایه
سفارش ست اداری
کار
پول
مصاحبه
قسط
دغدغه
ساناز، آمریگا، نگار نازنین از راه رسید
شال سورمه ای
دغدغه
هماروستا سمندیان تیاتر
صبحانه
خشکسالی و دروغ
سوزش
پیتزای بادمجان
گلدان شمعدانی
نسترن هایی که دارند می میرند
آبیاری و آفتاب
بوته ی یاس
ارزوی محال
ک طاقتی
غرغر هایم را کاشتم
لاک سیاه ان رنگی است که حرف دارد بعد از قرمز
شب
پیاده با مترو تا قبرستان
جلوی عکس مادر مونا هنوز شمع می سوزد
گیره ی موهای بهار روی زمین افتاده
دروغ تا دروغ کیپ تا کیپ
این نگاه لعنتی
فاز داریم تا فاز، مثبت در مثبت می شود منفی
یخچال بوی پلاستیک می دهد
همه ثروت من بیسکوییت های زنجبیلی ام است که بوی زیره می دهد
جوشانده سیب و دارچین
آن آدم ها که سر کوه می ایستند
دیگه خودم رو تو اون موقعیت قرار نمیدم!
ته مانده ی کاسه ی آجیل عید
اردی بهشت که زمین بهشتی می شود
ده اردیبهشت سالگرد چه روزیه؟
مجله
کنفرانس محیط زیست، دوره ی هفتم
پیشانی ام می سوزد و تاب ندارم
واریز نقدی
معقوقه ی مهر و آبان
چرا تا حالا تونستم؟ چطوری تونستم؟
هم خونه لازم دارم
سطل آشغال توالت را زود به زود خالی کرده باشم
ماهی قرمز را کوسه زده، نکند از بی غدایی مرده باشد
اشک و باران یک جنسند
کفش های قهوه ای کهنه شده اند
قلب سمت چپ تر است
لرزش دست و دندان
روز
شب
هر روزگی
روزمره گی
فرار
کش
کاهو پیچ و گوجه
کلمه
کلمه
کلمه
واژگون