سابقه ی درد مچ دست راستم بر میگردد به سال های آخر دانشگاه که آن موقع ها کلی مچ بند آدیداس و نایک سیاه و سفید برای التیامش داشتم
درد کوچولو با من همراه بود و پارسال ها در کلاس ریکی که مربوط به انرژی درمانی و ریکی دادن به اعضای مریض بود به استاد محترم گفتم که به جای اینکه دستم را مورد نوازش و انتقال انرژی قرار دهم به دیوار های صاف ریز میکوبمش تا بلکم دردش کم بشود که کمتر هم میشد
بعد از آن مچ بند تجویز دکتر افروغ را پی گرفتم و چندتایی پماد و کرم که فقط در کوتاه مدت چاره بود
این روزها دردک شده درد و گاهی از خشم و فشار سر به آسمان می ساید و رعد میزند به جانم
دنبال نرمش های التبام دهنده و آرامبخش موقتی هستم تا سرفرصت و بعد از عید بروم دل و روده اش را بریزم بیرون و تونل تنگ و تاریک کارپال را با خاک یکسان کنم تا عصب های طفلکی مدیان یک نفسی بکشد
بلاگر ها و جماعتی که کلیه اموراتتان با مچ هایتان می گذرد، بر شما واجب و ضروری است خواندن مطالب ذیل:
خواب دیدم بره ی سفیدی در آغوش گرفته ام
خواب دیدم یک کوکتف مولوتف دست ساز را پرت کرده ام میان هم همه ی زن های گشت ارشاد
خواب دیدم با با لگد در یک حرکت سریع دهان گشاد رییس مغرورم را که حقوق معوقه ی یک ماه و اندی ام را بعد از چهار ماه هنوز نپرداخته خونالود میکنم
دیدم یقه ی مردک چاقی که عشوه گری میکند و مجری متملق و بادمجان دورقاب چین و لوس تلویزون است را گرفته ام و با نخ و سوزن لب هایش را کیپ کیپ می دوزم تا دیگر صدایش در نیاید
خواب بود . . .
میبینم که سر آن کارگردان سریال ملعونی که تلویزون با دادار دودور پخش میکند و پیام اخلاقی اش پرده نشینی زن ها و توجیه مردان برای هرز پریدن به بهانه ی کوتاهی همسرانشان است را بی وقفه به دیوار میکوبم
میبینم که آن ادم های بدی که بدی را آموزش و نهادینه میکنند را می تارانم
میبینم که گوش آن پلیس هایی که باید لای مدارک ده هزار تومنی بگذاری تا اعصابشان ارام شود را می کشم
دم آن جماعت که منتظرند شال و مقنعه ای پس برود تا روی برآمدگی های سینه ی یک موجود مونث خیره شوند را قیچی میکنم
خواب دیدم آدم ها حواسشان به هم هست
حواسشان هست هوای هم را داشته باشند
دلشان تنگ میشود برای با هم بودن
کسی کسی را دور نمیزند
کسی همه چیز صاف و سفید است
کسی سرسپرده نیست و سرسپرده تر ها به عوج نرسیده اند
خواب دیدم وقتی تلویزون را روشن میکنی تا یک سریال ببنی فقط یک سریال میبینی که اهدافش سرگرمی و در نهایت اشاعه ی اخلاق و شرافت و خوی انسانی است و لای هر صحنه اش هزار تا پیام سیاسی و عقیدتی و بینش کوکورانه گنجاندهه نشده
خواب میبینم وقتی رادیو را روشن میکنم تا فقط موسیقی روی بشنوم فقط آهنگ میشنوم و نه هزار و یک خرعبل بیمارگونه که تهیه کننده و کارگردان برنامه ی مذکور دم سرسپردگی شان را تکان بدهند
خواب دیدم لیوان های آب با قرص های سفید تعصب و کوری مسموم نشده
خواب دیدم آب شیرین هنوز گوارا است
خواب دیدم غم بود
اما کم بود
. . .
آقای مدیر محترم واحد سراسیمه میگوید خانم منشی خیلی حالش بد شد، حمله بهش دست داد و غش کرد و . . .
شوکه شده ام ک چرا؟ چی شد مگه؟
میگوید مگه نمدونید ام اس داره و . . .
یهو شوکه میشوم و کلی غصه می خورم که چرا وقتی حالش بد شده نبودم کمکش کنم. میگوید ام اس؟ مطمعنید؟
میگه ام اس، سرع یه همچین چیزایی و باز درباره غش و تهوع و . . . میگوید و من هی شرمنده تر می شوم
نیم ساعت بعد کاشف به عمل می آید که ام اس در کار نیست!
استاد یک پی ام اس یکجایی شنیده بعد خودش هم بقیه اش را تشخیص داده
خوب شد نگفت به خاطر مشکل اس ام اس بوده!
:/
من با حساب کتاب کار نکردم، نه با حساب اندازه وقت و اندازه رنگ و نه سختی طرح! بی حساب! دل گذاشته بودم که می خواستم دلت درگیر بشه . . . دل کاشتم که خواستم عشق درو کنم
این روزها هی غصه می خوردم چرا هیچ ری اکشنی از این عشق هایی که لای طرح ها و رنگ ها پنهان کرده بودم نیست
چرا هیچ کس ندیدتشون! یعنی نابود شدن؟ پس چرا هیچی از تاثرشون نیست؟
داشتم غصه می خوردم و فکر میکردم که لابد اثر نکرده،و داشتم ناامید میشدم که عشق بکارم لای نقاشی ها
که امروز مرجان برام اینو نوشت:
هر بار که شالم رو میندازم رو سرم و هی تو بدنه صیقلی و مثه آینه آسانسور به خودم نگاه می کنم ، اعتماد به نفسم میشه چند برابر . بعد دلم یه عالمه شال رنگی می خواد که بندازم سرم و برخلاف همیشه که از عکس خودم فرار می کنم ، هی به خودم نگاه کنم و پر بشم از حسای رنگی و خوب. مطمئنم وقتی نقاشی می کنی یه تکه هایی از احساست رو روی کارت جا می ذاری عزیزم ، شایدم یه تکه از قلبت رو . بعدم یادت میره برداری. خوشحالم برای این زوج که حتما تیکه های احساس تو رو که جا گذاشته بودی برداشتن و با اون زندگیشون رو شروع کردن. پروانه عزیزم ، وقتی بهت فکر می کنم تو رو با دو تا بال می بینم با یه چوب طلایی شبیه قلمو که دستت گرفتی و از سرش ستاره های طلایی می باره . مثه تصویر یه پری کوچیک مهربون.
سوال سخت:
خبری نیست؟
سوال سخت تر:
هــــــنوز خبری نیست؟
سوال خیلی سخت تر:
چـــــــــــــــــــــرا آخه؟!!!
بیمار خنده های تو ام
بیشتر بخند
بیـــــــــــشتر بخند
خورشید ارزوی منی
گرمتر بیات
کرمـــــــــــــــتر بتاب
سلام آقای خدا
آمدم گزارش هفته را بدهم گفتم خیلی ناجوانمرادنه است که حال های بدم را غر بزنم خوب هایش را لالمانی بگیرم
آقای خدا خواستم بگویم من میدانم که حواستان هست و هوایم را دارید و گه گداری و گاهی هم زیاد زیاد نشانه و رنگ و کبوتر و عشق و شکلات می فرستید
من رسولان شما را خوب می شناسم
دیشب که غصه ام شده بود و دلم مثل نی های مرداب خشک شده بود و حسیرهایش داشت میترکید، حس کردم که آمدی و گونه ام را نوازش دادی و بو کردی و رفتی
آن وقت که حسرت زده نشسته بودم و به برنامه های آینده ی دوستی گوش میدادم که هیچ کدام از آن پلن ها برایم متصور هم نبود آمدی و برایم یک مشت کانفت شیرین توی کاسه ریختی و چای دم کردی و داغ داغ ریختی در لیوان هایی که رویش فقط قلب دارد و بس
آقای خدا آن وقت که مریم در زد من حس کردم تو پشت دری و تویی که در خانه ام را زده و پشت آیفون میگویی باز کن پرپری!
آن وقت که دوستم زنگ زد و دلش گرفته بود و من روسیاه نتوانستم که دوای دل گرفته اش بشوم هم تو بودی که یادم آوردی که دلی به بودنم وا میشود
آن وقت که با چیله قطار بازی میکردم و دور میز و تلویزون و گلدان ها می چرخیدم هم تو بودی که مستم کرده بودی
آقای خدا خواستم بگویم که راست است که تنهایی خیلی سخت است
اما من می دانم که این شکلی الان هستم بهترین حالتی است که ممکن است باشد که راضیم کند و کم کمک جا می افتد و میدانم جایی پشت یک دیوار شاید بهترین هایت را برایم پنهان کرده ای تا همه راه هایی را که باید بروم و برسم به آنجا ها که باید
آقای خدا خواستم بگویم حال من خوب است
گوشه ی چشمم گاهی از بودن شما نمناک میشود
خواستم بگویم بیشتر باشید
خواستم بدانید که من می بینم
نشانه ها را
رد گام هایت را
رسولانت را
این شیرین ترین و قشنگ ترین چیزی است که چشم هایم قد دیدنش باشند . . .
دنیا خیلی بزرگ است و همه چیز از شیر مرغ تا جان آدمی زاد از هر رنگ و طرحش یافت می شود مهم است که تو بروی و کشفش کنی و بعدش اهلی اش کنی و بعدش مال خودت کنی اش و . . .
آن وقت دمبش را میگیری و می گذاری اش لای فیوریت هایت و هرچقدر بیشتر اهلی اش میکنی بیشتر دوستش میداری و آن آهنگ یا آن نقاشی یا آن هر چیز دیگر میشود چیزی سوای ماهیت اصلی اش که پاره ای از مفاهیمش را از تو و بودن تو می گیرد که اجزای تو را می سازد که مال خود خودت است
نگاهی سوای آن چه هست، نگاهی از اول! نگاهی که گاهی میبردت تا آنجا که به وجد بیایی
یک از تازه ترین کشفیاتم که آن را با شما به اشتراک می گذارم خواننده و آهنگ ساز و نوازنده ی خوش ذوقی است که موسیقی خاص و منحصر به فردی دارد که دلنشین و متاثر از فرهنگی است که با دل هایمان مجاورت و موانثت عجیبی دارد
انتخاب شعر و تریکیب صدا معجون دلنشینی از آلبوم هایش ساخته که پیشنهاد میکنم حتما امتحانش کنید.
اطلاعات کافی برای معرفی سهیل نفیسی ندارم و دوست تر میدارم هر چقدر بیشتر با ترانه هایش انس میگیرم بیشتر بشناسمش
اینم لنک دانلود یکی از اندازه ترین آهنگ هایش
دلت چه شد دلت چه شد
به باد رفت
تمام ایده ها و آرزو ز یاد رفت
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد اهنگ است . . .
بد آهنگ است
دیروز با چیله و مادرش رفته بودیم دکتر و به سبب عادت دیرینه ی اطبا مبنی بر کاشتن مراجعین بخت برگشته در مدت های طولانی، دست کم یک ساعت و اندی را آنجا در اتاق انتظار مطب جلوس اجلال نموده و از بیکاری با خواهر خانم به چرت و پرت گفتن افتاده بودیم!
خلاصه آن وسط حرف از کچل ها شد که بنده با شور و حرارت نظرات مشعشع و تابان خود مبنی بر جذابیت بعضی کچل ها رو کردم که بعضی کچل ها مثل آقای بازیگرکچل فقید که اینک یک کله پرپشت برای خود ساخته خیلی هم جذاب هستند و مو کاشتن آفت کله ی کچلش شد و . . .
خیلی هم کارشناسی بحث میکردیم و زده بودیم به صحرای کربلا و یک خانومی هم این وسط مسط ها اظهار فضلی میکرد و بعدش هم یکسری اطلاعات درباره واریس و اینها میخواست که من به سبب کار کردن در شرکت دارویی بهشان دارو معرفی کردم و سیستم بیماری و فرآیند تاثیر دارو را برایش توضیح دادم که همانا تمام این اطلاعات از راه طراحی پوستر برای داروی های گیاهی شرکت مزبور کسب شده بود ولاغیر!
خلاصه آقای دکتر که آمد و چیله و مادرش رفتند داخل مطب خانوم سوم شخص آمد دم گوش بنده و گفتگو را این طور شروع کرد:
والا من یه خواهرزاده ی کچلی دارم!!! . . . .
و آن لحظه فقط دلم می خواست دلم را بگیرم و بخندم از بس این لحن جذاب بود تو گویی کچل بودن یکی از ممتازترین معیارهای جهانی می باشد که خانوم محترم در بحث هایمان شنیده بودند و فهمیده بودند که پاشنه ی آشیل اینجانب همانا کچلیت است که خواستند در جمله ی اول برگ برنده را رو کنند!
خلاصه که یک خواهر زاده ی کچلی دارند که دارند برایش دنبال دختر خوب می گردند و . . . جالب اینجا بود که من هم به همان سرعت که ماجرا اتفاق افتاده بود رفتم در قالب دختری که همچین خواستگارهایی دارد و خودم را زدم به گیجی و گفتم
والااااا نمی دونم؟!!! اجازه بدید به خواهرم بگم و . . .
ولی همه ماجرا یک طرف وقتی خواهر خانم و چیله از در آمدند تو و خانومه یه نگاهی انداخت و گفت: خواهرتون هستن؟!!! یه طرف
بعله این چنین شد که نام اینجانب در رسته ی دختران دارای خواستگار در بقالی و چقالی ثبت گردید!!!
مدیونید اگر فکر کنید با مادر چیله تا خانه از این ماجرا نخندیده باشیم
؛)
1- روی گونه ام یه تب خال زده بود که حالا خوب شده، ردی کمرنگی روی صورتم مونده، عین یه قلبه کوچولو
2- دیورز خون دماغ شدم، یه قطره درشت چکید روی تاپ سفیدم، عین یه قلب کوچولو
3- پای گلدون یه سنگ پیدا کردم، عین یه قلب کوچولو
یه بسته ویفر شکلاتی خوشگل خریدم و بین همه همکارای واحد پخش کردم، به نظرم به اندازه کافی برای ولنتاین تبادلات عشقی داشتم
:)

پ.ن:
1- دو تا گل پسرای دوستم تو این جشنواره شرکت کردن و نقاشی هاشونو اینجا ارسال کردن!
2- گل من!
آقای خدا
خواستم یادتان بیاورم . . .
آن گونه های نم دار را!
و ان ریمل هایی که همه جا را سیاه کرده بود
خواستم آخرین اخبار از بالشت خیسی سرخابی را به اطلاعتان برسانم
آقای خدا
خواستم گزارش اخرین شوره های گوشه ی چشم و آخرین گونه های سوخته را به اطلاعتان برسانم
این روزهای بیخودی که می خواهد یک بهار دیگر را شروع کند بدجوری دل من را ترسانده، بدجوری لرزیده ام از سال جدیدی که تنهایی حوصله ی هفت سین چیدنش را هم ندارم
آقای خدا
اینجا کسی از کاروان قطار شما جا مانده
گه گداری می آیید و از پشت پنجره سرک می کشید
خواستم بگویم که پس فردا گله گزاری نکنید که چرا نگفتی