بی پروا به معنی عاشق | من یک شورشی عاشقم

بی پروا به معنی عاشق | من یک شورشی عاشقم

من ناگریزم از نوشتن، می نویسم و دوست دارم یاداشت های شما را بخوانم
بی پروا به معنی عاشق | من یک شورشی عاشقم

بی پروا به معنی عاشق | من یک شورشی عاشقم

من ناگریزم از نوشتن، می نویسم و دوست دارم یاداشت های شما را بخوانم

هفته ای یکبار افاقه میکند . . .


چند وقتی بود که نگران بودم

حس می کردم نمی توانم گریه کنم. گریه که بود اما کیفیت اشک های درشت و غلطان و سوزان و شور و بعدش بند آمدن دماغ و  . . . کم رنگ شده بود

دیشب اما فهمیدم که همه چیز سر جای خودش باقی مانده

در ارتفاع سیصد متری از سطح زمین در یکی از توالت های سکوی دید باز برج میلاد سرم را گذاشتم روی در و زار زار گریه کردم ...

و جالب آن بود که از خودم و اشک هایی که تند تند می آمدند خوشحال بودم

انگار رسوبی چیزی جایی گیر کرده باشد 

یکبار قدیم تر ها نوشته بودم کاری که چند قطره اشک با دلت میکند، جوهر نمک با چاه توالت نمی کند . . .

اگر چه تشبیه دلنشینی نیست

اما صحت دارد

اشک مثل باران می ماند

و آنچه از رستنی ها که با باریدنش ریشه می دوانند جز برکت نیست . . .


یک سوال تاریخی

وقت بخیر
من دانشجوی دکترای جامعه شناسی هستم. مشغول کاری درباره خانم های تحصیلکرده ای هستم که خانه داری و همسرداری را انتخاب می کنند. با وجود تحصیلات بالا این خانم ها به دلایل مختلفی ترجیح می دهند که خانه دار باشند. این دلایل می تواند: 
1. دوری از فشار کار 
2. بی پاسخ ماندن نیازهای زنانه 
3. ازدواج و بچه دار شدن 
4. طبیعت زنانه و درگیر شدن در آرامش خانه 
5. تغییرات ارزشی کلان 
6. کمبودهای ناشی ازتجربه کودکی افرادی که مادر شاغل داشته اند 
7. ارزش بخشی جامعه به عملکردهای خانه داری زنان 
8. نگرانی از وضعیت تربیت/ بهداشت/ تغذیه اعضا خانواده 
9. بی اعتمادی به دنیای مدرن و اهداف آن 
10. انتخاب و ترجیح خانه داری 
11. امکان انجام کارها از خانه 
12..... 
می خواهم اگر برایتان امکان دارد این موضوع را به بحث بگذارید برای مدت یک هفته و نظرات خانمها را در این باره بپرسیم. 
اگر مایل نیستید یا برایتان امکان ندارد لطفا بفرمائید از میان دوستان وبلاگی تان کسی را می شناسید که تمایل به مشارکت داشته باشد . من این درخواست را به توت فرنگی ، مهرسا مستقل و بی پروا نوشت هم می فرستم. 
تشکر 

بی سرزمین تر از باد . . .


یک چیزی هست به نام فضای شخصی

منظورم از فضای شخصی به همه آن جایی که هر کسی در آن تعریف میشود و معنی پیدا میکند !

این فضا با قاب های روی دیوار و ملحفه ی رختخوابی که هر شب در آن خوابت می برد تا آیینه ای که صبح ها صورت بادکرده ات را تویش تماشا میکنی تا کشوی جوراب ها و برسی که موهای سرت هنوز لا لوهای دانه های شانه اش باقی مانده تعریف می شود

قفسه ای از کتاب های خوانده و نخوانده

قفسه ای برای سی دی ها و فیلم ها و مجموعه های کتاب کوچک

جایی برای چیدن قلم ها و مدادرنگی ها و رنگ های اکرلیک و روغن و . . .

گوشه های برای تپاندن بی شماره ریزه جاتی که از این گوشه و آن گوشه خریداری کرده ای

جایی برای کاکتوس مرحمتی دخترعمو

جایی برای چشم زخم امام زاده داوود و نعل الاق های بارکش درکه و مهره های رنگی، جایی برای گله ی بزهای پاپیه ماشه ای که چند سالی است سامان گرفته اند

جایی مثل در و دیوار قلبت برای کوبیدن قاب و گذاشتن گلدان های شمعدانی.

یک طور دنیای بی خار و دلنشین در جهانی که سرتاسرش کاکتوس روییده است


و دلت بند همه ی این هاست برای باشیدن! 

انگار تا بالش خودت را بغل نکنی و روی تخت خودت دراز نکشی خوابت نمی برد

بعد از گذشت سال ها اما، فضای شخصی ام شکل دیگری به خودش گرفته

نمی دانم به بزرگ شدن ربط دارد یا به بی پدر مادر بودن و یا به تنها زندگی کردن یا شاید هم مربوط به چیزهای دیگری است . . .

اما تغییری که حالا بعد از گذشت چندین سال در زندگی ام می بینیم این است که دیگر نه بالشی برای خوابیدن وابسته ام و نه دستشویی ای که فقط همان جا آنقدر ریلکس باشم که بتوانم کار شماره دویم را هم انجام بدهم!

می بینم که فضای شخصی ام شده چهار تا رمز و پسور. همه ی آهنگ های مورد علاقه ام را در یوتیوب گوش میدهم و گاهی هم دانلود میکنم. 

روی بالشی که پدر شوهر خواهرم خوابیده هم خوابم می برد  . . .

شب را می توانم خانه خواهرم بخوابم، یا شاید خانه لاله، تازه با آمدن حاج آقا از ولایت احتمالش هست که شب را بروم پیش آنها

برای بیرون زدن از خانه هم نه آیینه ای لازم دارم و نه کیف و ملحقات آرایشی! همین که دستمالی باشد تا رطوبت صورتم را پاک کنم هم شدنی است!

البت که کاملا تمایل دارم کرم پودر و ضدآفتاب اَون محبوبم را بزنم و روی گونه هایم پودر بزنم اما حالا فقدان هیچ کدام از این ها محلی از اعراب ندارد

این منم

جایی ام را جایی ، جا نگذاشته ام

سر و مر و گنده

درسته ی درسته

همه ی حجم بودنم را برمیدارم و میزنم بیرون

چه خوب است که باشد که باشد

اما . . .

نبوندنش را میشـــــــــود تاب آورد




دریافتی سه سال پیش



الان فهمیدم یکی از دفترچه های بانکی قسطم تموم شده

حس میکنم یکی از بچه هام درسش تموم شده و  فارق التحصیل شده از دانشگاه


یعنی یکی از دغدغه هام کم شد! هوراااا

:)



دیشب اولی شو سر میرداماد دیدم!


رویش اولین بوت های زمستانی پای دخترکان شهر مثل دیدن اولین شکوفه هاست روی درخت گیلاس!

قد خوشبختی

قفسه های کابینت پر شده با شیشه های کوچک و بزرگ حاوی توت خشک و کشمکش سبز آفتابی و انجیر خشکه و گردو و بادام منقا و تافی کره ای و کانفت

یک ظرف بزرگ هم خارک تو فریزر هست 

تو شیشه های کوچک روی میز هم دراژه شکلاتی ریخت ام

روی بخاری آب می‌جوشد

و قلمه ی تازه ی پتوس در ٍظرف آبلیمو خوری ریشه می دواند و جوانه میکند

پنجره به باغچه باز است

و در خانه بوی دارچین می آید

و یک شیشه ی مربایی کوچک را کنار گذاشته ام تا چیله مورچه هایش را با اصرار میگوید حیوان خانگی، درونش نگهداری کند

پشت میزم نشسته ام و برای دوست صمیمی رضوان شال زرشکی و دوست نشان نقاشی میکنم 



+ این هم لینک نقاشی مورد نظر



وقتی از میون غذا فقط سیب زمینی ها رو سوا میکنه!


میگم یکم از گوشت های غذات هم بخور 

با تحکم میگه شما گوشت خوار هستید خاله!

میگم مگه تو گیاه خواری؟

میگه نه! من  سیب زمینی خوارم!




+ اینو خیلی دوست دارمممم

بگذار و بگذر . . .

 


بسیار پیش می آید که پیش آمدی، لبریزم می کند. 

لبریز از گفتن ، گاهی گلایه و گاهی به عکس. بسیار پیش می آید که بی تاب می شوم و بی قرار

یک نوع حس حماقت واری است که گمان می کنم باید به بقیه هم بگویم و حسم را شرح دهم، همان حسی که وقتی کسی چیزکی تعریف می کند یقین حاصل میکنم باید باشد ولی با گفتنش هم تمام نمی شود

انگار باید بیشتر گفت

باید عیان تر باشد و هویدا تر

اما باز هم تمام نمی شود

باید از کنار همه انچه که نمی توانی با الفبای وجودت درک کنی رد بشوی و بگذاریشان به حال خودشان و این یک توانایی !است لابد

باید گذاشت و گذشت!

 

می گویم چه خوب است که درد هایی که همچون خوره روانت را وا می کاود و هر لحظه جانت را به آتش می کشد را می شود فراموش کرد

می شود همه درد ها و بدجنسی ها و کم و کاستی ها را مثل یک تکه سنگ در یک جایی از جغرافیای ذهنت رها کنی و با گام های آرام و استوار از کنارشان ساده رد شوی

و قلوه سنگ بماند و بماند، تا ابد بماند تا روزی که هزارن سنگ دیگر را هم همین طور به امان خدا ول کرده ای و شاید یک روز، یک بعدظهر سرخوش بیایی و از سرخوشی و سر دماغی نگاهی بهشان بیندازی و واگویه کنی شان

جملاتی از متن هزاران صفحه ای ایشان را

کلماتی از مقالات بلند بالایشان را


می گویند فراموشی بزرگترین نعمت خداست

نعمتی که باعث میشود از یک تنگنا به سلامت بگذری

و گرنه از سر تا به ته،از ته تا به سر،یکسره مصیبت را می روی و می آیی 

لحظه هایی  هست که تلخ و سخت و گزنده هستند و  فقط باید دورشان انداخت

بگذارید سنگ شوند و یک جایی تو برهوت ذهنتان گم و گور شوند تا خود به خود به دست فراموشی سپرده شوند

این روند منطقی و معقول تر از هر کاری به نظر می رسد

سنگ را توی سفره نمی گذارند

توی حمام و دستشویی هم

کنار آیینه و روز تختخواب هم هیچ کس سنگی را نگذاشته و نه می گذارد

سنگ را بریزید تو کوچه لای خاک و گل باغچه

سنگ برای شکستن است و جرح و درد. . . سنگ هایتان بریزید دور

و بعد هم فراموششان کنید و بعد راهتان را ادامه بدهید




پ.ن: 

1- مثل قاصدکی که از بهشت آمده و روی شونه هایت نشسته، مثل حریر بهشتی که روی صورتت می لغزد، مثل بوی  بهشت . . . نازنین عزیزم، مادر شدن دوباره ات مبارک!


2-  خندوانه را در یابید


پس کجاست آن دلی که روشن بود . . .


فاطمه پژوه اعدام شد.  آذر 1387

فاخته صمدی اعدام شد. مهر 1386

ریحانه جباری  اعدام شد . . . امروز صبح



زنان زیادی بوده اند از این دست، زنانی که برای دفاع از شرافتشان برآمده اند اما به چوبه ی دار آویخته شده است . . .

پس از این نیز زنان زیادی اعدام می شوند

همان زنانی که به هر روز اعدام شدن محکوم شده اند! اعدام با هر نگاه تا آخر عمر . . .

های های زنان پرده نشین و ساکت

های های زنان خفته در خاک

های های 


چون لینک هایی مربوط اکثرا در  باز شدن صفحه مشکل دارند لینک مختصری از پرونده رو تو پا نوشت گذاشتم


ادامه مطلب ...

های های دختران سرزمین من . . .

نماینده اصفهانی مجلس می‌گوید که دنباله‌دار شدن ماجرای اسیدپاشی باعث ضربه خوردنِ اقتصاد اصفهان و رکود صنعت توریسم در این شهر می‌شود. شرم به جای گز. تمام تف‌ها توی دهان کف‌کرده‌ی زاینده‌رود. بله، اینجا اصفهان‌ست. عروس شهرهای ایران. پایتخت فرهنگی اسلام. شهر بزرگی شاه عباس، شهر سیاه قلم‌های رضا عباسی، شهر نغمه‌های شهناز و کسایی، شهر سی و سه پل و خواجو و نقش‌جهان و منارجنبان، شهر فولاد مبارکه، شهر سوغاتی‌ها و صنایع دستی، شهر بورانی و پولکی، شهر آسفالت‌های براق، شهر قصه‌های مجید و بی‌بی، شعر دلتنگیِ معین، شهر لهجه‌های شیرین: شهری به بزرگی نصف جهان. ولی افسوس که اصفهان بزرگ‌تر از این حرف‌هاست. خیلی بزرگتر. شهرِ کارگران مهاجر و مزدبگیران بومی، شهر حاشیه‌نشین‌ها، شهر کار توی جهنم ذوب‌آهن‌های مدرن، شهر سرمایه‌داری قرن هیجدهمی، شهر گروه‌های خرده‌فاشیسم مذهبی، شهر کشتارهای سریالی، شهرِ مورچه‌خورت و دولت‌آباد و جی و مبارکه و سگزی و ده‌ها شهرک کارگری دیگر با امکاناتی شبیه زندان‌های موقتی. شهر کارگران و مردگان و زحمتکشان و اعدامی‌ها و صورت‌زخمی‌ها و متجاوزین و مهاجرین. شهر بدبخت‌ها. کسانی که حرف نمی‌زنند تا بفهمیم که لهجه شیرین اصفهانی دارند یا نه. کسانی که هیچ چیز برای انباشتن ندارند تا از خساست آنها لطیفه بسازیم.کسانی که هرگز بازنمایی نمی‌شوند بلکه اصفهان تبدیل شود به عروس شهرهای ایران. شهر زنانه. شهر اغواگر. بی‌برج، هموار، گرم و پذیرنده. با منارهای گرد و جنبان برای برج‌های آلت‌گونه تهران. شهر میزبان. شهر مهمان‌های خارجی. شهر عارفان میلیاردر آمریکایی، شهر توریست‌های گیسوسفید اروپایی با شلوارجین‌های گشاد. همان‌ها که یک تکه گز توی دهن می‌گذارند و با دقت و وسواس می‌جوند و چند ثانیه بعد یکدفعه سر تکان می‌دهند که "گوود، گوود". خدای من، شازده احتجاب مُرد و هنوز هم این‌همه نظرکرده توی اصفهان؟ اصفهان؟کدام اصفهان؟ همان‌ شهری که آنقدر، درونش را باد کرده‌اند که نماینده‌ مجلسِ شهر در چنین اوضاعی، نگران صنعت توریسم و احتمالا لکه‌دار شدن دامن عروس شهرهای ایران‌ست. بی‌شرف. نه عروسی در کار است و نه عروس‌کشانی. اصفهان تنها یک شهر کثافت‌ست، همچون همه شهرهای دیگر. اصفهانِ ناب و واقعی فقط و فقط یک خیال‌ست. مثل خیال آن پسرک جوانِ گاوخونی که دائما فکر می‌کرد پدرش درون زاینده‌رود غرق شده، در حالی که توی بازار فوت کرده بود. بله، زاینده رود را فراموش کنید، تنها یک مکان دیدنی درون اصفهان وجود دارد: بازار. بازار و چرخش سرمایه. صنعت توریسم. یک چرخه غول‌پیکر خردکننده و هار. کثافت محض. کثافتی که با این داستان اسیدپاشی از زیر پوستِ تاریخی و فرهنگی اصفهان همچون چرک بیرون می‌زند. پوست‌. پوست سوخته، پوست افتاده، پوست پر زخم. پوست اسیدی و گوشت قرمزِ بیرون‌زده. دیوار خرابه. صورت سوخته. پوست جلفا و گوشتِ دهنو. درد. درد تودار. دردِ اصفهان.




به نقل از اینجا

جوون که بودم


از آنجا که ضبط پنا همان سیستم فابریک خود ماشین است و فقط ترک موسیقی اودیو اجرا میکند و من هم هیچ سی دی ای با این مشخصات ندارم،جز یکی دو تا، در گوش دادن آهنگ اصلا موفق نیستم

از این رو مدت هاست که آلبوم نه فرشته ام نه شیطانه همایون را گوش میدهم!

دیروز خواهن را که می بردم داشنگاه یک سی دی جینگول گیر آورده بعد از مدت ها 

چیله با آهنگ می خواند:

حامله حامله 

منظورش همان آمنه آمنه ی  اندی است البته

بعد وقتی برمیگشتیم با کلی کش و قوس آمدن می پرسد، خاله؟

تو از این آهنگا که جوونا گوش میدن هم گوش میدی؟

یک خواب رخوتناک


خوابم می برد

میان گفته ها و نگفته ها، پلک هایم سنگین می شود و لای گرمای پتوی گلبافت قرمز زرشکی گل دار گم می شوم.

درد خفیفی دور گردن و روی شانه هایم می لغزد، مثل پرنده ی شومی که دورم می زند و سایه اش روی سرم می افتد.دوره ام می کند و گاهی می خزد تو دست هایم و از آنجا لیز می خورد تا ساق ها و همان جا می ماند و مثل جیر جیرک هرزگاهی خودنمایی می کند و هر چقدر دست می گردانم دنبالش و رد بودنش را پی می گیرم کمتر پیدایش میکنم

بعد مثل قطره ی آبی که بر زمین بچکد و هر قطره هزار پاره شود، می خزد لای ده انگشت پا و خودش را لا لوهای مفاصل پنهان می کند و تا روی ناخن و نوک انگشت می رود و بر میگردد


همه چیز طوری که خیال میکنی نیست . . .

گاهی وقت ها تنها گرمای زندگی همین فنجان چای ای است که در دست هایت میگیری، ته دلت سوراخ شده است و هیج چیز آن ته نیست. یکهو به خودت می آیی و می بینی ته جیب هایت سوراخ بوده . یک سوراخ کوچک از جایی که هیچ خیالش را نکرده ای و همه ی انچه دلت به بودنش گرم بوده است را سوراخ ربوده و با خود برده است به جایی که نمیدانی.

تتمه ی اسکناس هایی که باید پول تاکسی را می دادی و گوشی موبایل و سکه های پول خرد و حتا رسید بسته ی پستی ای که شاید نرسد و اگر نرسد با هیمن تکه کاغذ می شود دمبش را گرفت تا ببینی در کدام سوراخ گیر کرده


پلک هایم سنگیم و گرم است و خوابم می برد. 

ساعت های طولانی است که خوابیده ام.خوابی رخوتناک و انباشته از درد! مانند یک دلزدگی یک تنفر یک بریدگی یک زخم . . . جای یک واژه ی زشت روی دیوار دلم مانده و هر چقدر دستمال می کشم باز ردش را جایی می بینم. بوی بد می آید.

امروز صبح که در بطری آب معدنی روی میزم را باز کردم بوی شوری و عرق تن و اوره میداد و کم مانده بالا بیاورم. بطری را در یک لیوان خالی کردم تا بوی آب را چک کنم ، هیچ بویی نمی داد

اما باز هم حس میکردم بطری بو می دهد. احمقانه بود که خیال کنم کسی چیزی در آب ریخته باشد. اما . . .


یک تب خفیف همیشگی دارد این روزها همراهیم میکند. بعدازظهر هایی که می آیم خانه با سرگیجه ی محاصره ام میکنند و هیچ نمی دانم که از کجا می آید. مخصوصا که سرماخوردگی روزهای پیشین به سلامتی رخت بر بسته و رفته دنبال کارش اما حالا هرزگاهی بی بهانه تب میکنم. تنم گرم می شود و سرم سنگین است و گاهی گیج هم می زند حتا. یک طوری انگار که گنگ باشی و پرده ی ضخیمی روی گوش هایت را گرفته است. کمتر می شنوی و کمتر هوشیاری و بییشتر امکانش هست که سکندری بخوری و با یک تلنگر مثل میوه ی رسیده پخش زمین بشوی!


دیشب می خواستم بخاری خانه را راه بیندازم.

لوله های بخاری باید نصب بشوند، شلنگ گاز و البته خود بخاری که از انباری کوچولوی گوشه اتاق باید دربیاید و بیاید تا در دم ستون وسط خانه جلوی آشپزخانه . انگار وقتی بخاری روشن می شود تب و رخوت و خواب هم می رود ، گرما و روشنایی و حلاوت مثل یک موج توفانی در همه جای خانه می تازد و همه گوشه های خانه را در می نوردد و روشنایی و شیرینی و زردی و بوی گرما همه جا را میگیرد. انگار همه جا شمع روشن کرده باشی . . .


سرما تار عنکبوت است و بخاری همان فرشته ای بی باک و دلیر است که معجزه میکند

از بار اولی که لاستیک ماشین پنچر شد فهمیدم کارهایی هست که دلم نمی خواهد هیچ وقت یاد بگیرم. کارهایی که تا هر قدر هم که محکم باشم باز هم دلم نمی خواهد تنهایی انجامشان بدهم، حالا در فرا رسیدن این پاییز فهمیدم که از بخاری راه انداختن هم بیزارم. 


خوابم می برد
دوباره . . .


مثل رسیدن یک سیب کال


بعضی وقت ها آدم، کلمه را می نویسد

اما بعضی وقت ها کلمه آدم را

یک وقتی کز میکنی و قلم بر میداری تا بنویسی

اما وقتی هم هست که نمی فهمی چه می شود که کلمه ناگریز می شود . . .

قضاوت سخت ترین کار دنیاست


قضاوت سخت ترین کار دنیاست و کشف واقعیت گاهی از کشف طلا هم سخت تر میشود!

پرونده ی ریحانه جباری را ده بار از سر تا ته و از ته تا سر خوانده ام

یک سو ادعای ریحانه است که می گوید برای طراحی دکوراسیون آپارتمان دکتر سر بندی همراه مقتول به آپارتمان مذکور رفته و پس از اینکه از نیت شوم مقتول آگاه می شود به خاطر دفاع از ناموس و در برابر مردی که قصد تجاوز و تعدی داشته از خودش دفاع کرده و با چاقویی که همراهش بوده ضربه ای به کتف متجاوز وارد کرده و گریخته و پس از ان آقای دکتر پس از تقلای فراوان و بر اثر خون ریزی زیاد به علت عمق زخم در راه پله ها جان می سپارد و ریحانه می شود قاتل!

میگویند مقتول پیش از رفتن به آپارتمان از داروخانه چیزکی خریده(یک طرف ادعا میکند کاندوم خریداری شده و یک طرف میگوید دارو)! آب میوه ای که روی میز برای پذیرایی هست و آغشته به دارویی بوده است(اثبات شده که داروی ملین و مسهل در آب میوه حل شده است) و وکیل مدافعه ادعا کرده که داروی خواب آور بوده است


و در سوی دیگر خانواده ی مقتول که ادعا میکنند ریحانه دروغ میگوید و از دلایل نبخشیدنشان همین دروغ است و شخص دیگری همدست ریحانه بوده است و این یک قتل از پیش برنامه ریزی شده بوده است چون قاتل روز پیش به دوستش در یک پیامک گفته که فردا می کشمش!(معلوم نیست چه کسی را البته) و از طرفی هم کسی که نیتی ندارد چاقویی که اندازه اش تقریبا 50 سانت است همراه نمیبرد.ضربه ای که به کتف مقتول وارد شده از زاویه ای است که در زمان سجده امکان پذیر است! و با خونالود بودن سجاده ی مقتول احتمال ضربه در حین نمازرا بالاتر می برد.


من هم مثل شما همه ی حقیقت را نمیدانم. اما همین قدر می شود فهمید که در ادعای اول ریحانه از حقش دفاع کرده و که در صورت اثبات آن اعدام منتفی می شد(ادعای تجاوز ثابت نشده). قاتل انسانی شریف و مقتول متجاوزی است که به بدترین حالت ممکن مهار شده است. 

ادعای دوم هم همین قدر شفاف است و صد و هشتاد درجه با ادعای اولی در تضاد است. دکتر بیچاره برای طراحی مطبش با دختری قرار میگذارد و بعد زمانی که سر بر سجده دارد در حین نماز به قتل می رسد 


پسر مقتول که گویا سخنگوی خانواده و داعیه دار قصاص است ادعا میکند که کسی که دروغ میگوید مستحق بخشش نیست و اگر به همه چیز اعتراف شود حالت دیگری دارد

مادر ریحانه می گوید دختر من نمی داند باید به چه چیزی اعتراف کند و به او بگویید تا به همان اعتراف کند

در یک سو یک مرد مرده 

در یک سو دختری پای دار ایستاده

قضاوت کار سختی است و الا سیزده قاضی قبلی که رای را نهایی نکردند چیزی می گفتند . . .

من نمی دانم ریحانه راست می گوید یا خانواده ی مقتول

من نمی دانم حقیقت کجاست 

حقیقتی که خودش را لای هزاران ادعا مخفی کرده

اما می دانم که قضاوت سخت ترین کار دنیاست و هنوز هم می شود با هر دو سوی دعوی همدلی کرد و چه خوب است که می توانیم قضاوت نکنیم چون زاویه های تاریک واقعیت برایمان قابل کشف نیست


می دانم که می شود از یک ماجرا دو تعبیر داشت که و درهر کدام یکی از طرفین را فرشته کرد و دیگری را شیطان! می شود همه کار کرد که عوام باور کنند تا صدایت به گوششان برسد و با تو هم صدا بشوند برای بخشش یا برای اعدام. اما مگر تا کجا قرار است تقلا کنیم که دیگران چه فکری میکنند، تا کجا قرار است نگران آبرویی باشیم که همین دهان های دروازه از هم می ریزند، اصلا چه اهمینی دارد که همه چه فکری می کنند، مگر این خیلی جمعیتی که در بی گناهی ریحانه حرف حرف زندند توانستند چیزی را عوض کنند؟ یا تلاشی که شما برای نمایاندن همه واقعیت به مردم کردید با ساختن آن صفحه وبلاگ و یا صفحه ی فیس بوک تفاوتی ایجاد شد؟ تنها چیزی که اهمیت دارد خود هر کسی است! خود شما که می دانید می توانید گذشت کنید و خود خانواده جباری که ملتمسانه حیات دوباره دخترشان را از شما گدایی میکنند

می دانم که می شود قدم جای پای قاضی نگذاشت. می شود که مرگ را به عنوان یک فاجعه دید و نه چون پرنده ی دست آموز قصاص که آرامش بخش دلت باشد

می شود کسی را از سر خلق کنی و بر کالبد بی جانش روح از گذشت بدمی، زمانی که تنها دست های تو زندگی بخش است . . .

بیا و یکبار خدایی کن

فرصتی که هیچ گاه دست نمی دهد

همون لحظه از خواب بیدار شده بودم . . .


تب دارد

گریه میکند و میان گریه هایش می گوید ار شربت می ترسم (شربت تب بر را می گوید) 

به مادرش میگوید من خاله ام رو می خواهم

این میشود که می آید و کنار خوشبخت ترین خاله ی دنیا و تا صبح . . . آرام می خوابد