نیازی نیست خط کشی و پارکبان و چوب بالا سر و اجبار و پرداخت نقدی و عوامل این چنینی باشد تا درست پارک کنیم.
هیمن که بدانیم اینجا بافت شلوغ و پر ازدحام شهر است که ملت می روند سرکار و باید اتوموبیلشان را در یکی از همین گوشه کنج ها جای بدهند کافیست تا دقت بیشتری کنیم
که وقتی با نیم متر عقب و جلو کردن جای پارک برای دو نفر محیا میشود علت کافی برای توجه بیشتر است
که بی انصاف نباشیم
که حواسمان باشد
که پشتتان چقدر جای خالی مانده که اگر یک کوچولو بروید عقب یا جلو دو نفر دیگر هم راحت تر به کارشان می رسند
شاید وقتی داریم دنبال جای پارک می گردیم همان نیم متر به دادمان برسد
امروز _ ارتفاعات لتیان_ درخت کاری، شرکت برای همه آزاد است
مثل یک آدم تازه وارد گاهی بعضی موقعیت ها برایم غریب و متفاوت جلوه میکند...
بیمه ماشین دهم اسفند تمام شده و از همان.وقت از ترس تکانش نداده ام
این روزها علاوه بر درآوردن آمار بیمه و تخفیف سالیانه و نرخ های مصوب دیگر کلماتی مثل الحاقیه و تبصره دیه و... را هم یاد گرفته ام که به نظرم خیلی آدم بزرگانه میاید
از بزرگترین لذت های دنیا یکی این است که یک آلبوم را جویده باشی و ریز ریزش را بلیعده باشی و بعد بروی کنسرتش و بعدش هم همه آهنگ هایش را جیغ بزنی و بعدش هم با گلوی گرفته از سالن بیایی بیرون!

چند وقتی هست که فکر میکنم آدم ها شبیه بارباباپا هستند
فکر میکنم ما ادم ها یا به عبارتی خیلی از آدم ها همین طور هستند و می شود در این فرمول جایشان داد، البته که در مثل جای هیچ مناقشه نیست اما تغییر ماهیت و تغییر کاربری به نظرم یک اشل ذهنی است که آدم ها هم دارند و اگر چه که این تغییرات در حد تبدیل شدن به مبل و کتابخانه و میز تلویزون نیست اما در حدی است که بشود مقایسه اش کرد.
مثلا یکی از این اشل ها کار است! یکهو می بینی شده ای شبیه کارت! شده ای یک حسابدار بالفطره که در خواب و بیداری و تعطیلی رسمی و غیر رسمی با همان فرمولی که پشت میز کارت می نشینی و کار میکنی ، زندگی میکنی
یکهو می بینی شده ای یک عنصر از یک چارت سازمانی مستعمل که با همان سیستم کاری و همه وظیفه های انسانی و خانوادگی و اجتماعی ات را با همان فرمول تعمیم می دهی! و خدا به فریاد برسد اگر این فرمول از سر باز کردن باشد!
در یکی از سارمان های به نامی که به صورت پروژه ای با آنها همکاری میکنم یک خانومی داریم به اسم آ!
فرمول خانوم آ برای عبور از بحران و حل مسایلش این است که دور خودش یک دایره ی قرمز بکشد و با قیچی خودش را از صورت مسئله قیچی کند! و در نهایت هر اتفاقی برای کل مجموعه بیفتد مهم نیست چون خانوم آ می گوید من وظیفه ای در این قبال ندارم چون آنچه وظیفه ی شخص من بوده به انجام رسیده و هیچ کاری هم ندارد که هدف این مجموعه چی هست و سرانجام کار می شود!
در واقع خانوم آ وظایفش را برش می کند . مثل یک تکه از یک نخ! به تکه ی قبل و بعدش از این قسمت به هیچ عنوان توجه ای نمی کند! به نظرم خانوم آ یک بارباباپای پشت گوش انداز حرفه ای است که یاد گرفته چطوری برای بستن دهان سایرین وظایف خودش را مجزا کند!
خیلی وقت ها در موقعیت های مختلف یکهو یادم می آید اگر کسی بخواهد با این فرمول زندگی کند چه اتفاقاتی می افتد
مثلا خواهرم چیله را سپرده تا برود به کارهایش برسد و گفته نهارش را بده و بعد بگذار بخوابد!
اگر فقط همین فرآیند نهار و خواب اتفاق بیفتد ما یک چیله ی عصبی و غمگین داریم!
اما اگر فرآیند خرید خوراکی و رفتن به پارک سرکوچه و تاب خوردن دو تایی و بازی و . . . به این مجموعه وضایف اضافه شود نتیجه یک جوجه است که آرزو دارد یک شب بیشتر پیش خاله اش بماند
آدم های زیادی زیاد دیگری را هم میشناسم که بارباباپا میشوند، آنها هم برای همه مسائل یک فرمول دارند! همیشه برای حل یک عالمه مشکل داد می زنند!
همیشه قهر می کنند!
همیشه سکوت می کنند!
من هم خیلی وقت ها بارباپا می شوم و به نظرم این غالب های این چنینی مانند یک دام است برای زنده بودن آدم ها! زندگی یکباره و بی مثالی که مثل باد در حال گذر است و هیچ وقت دیگر هم تکرار نمی شود!
این ها را اینجا می نویسم تا هیچ وقت فراموششان نکنم
تا قالب ها را پاره کنم
تا دوباره نگاه کنم
تا زندگی را زندگی کنم! بشنوم ! ببینم!
درگیرش بشوم
با هم دست به یقه شویم و کلنجار بروم با زیر و بمش
شکتستش بدهم بعد از خیلی روزها که مغلوب و مضمومم می کند
می دانید . . .
این بار اولی است که زندگی میکنم
و بار آخر
دلم نمی خواهد هیجانم را پنهان کنم
دلم نمی خواهد عادی به نظر برسم به قیمت معقول بودن به قیمت سکوت کردن
قالب های زیادی هستند که برای حل مشکلاتمان گه گداری به کارمان می آید و مثل لباس می پوشیمشان و کارهایمان را پیش می بریم و موفق می شویم!
اما یادمان باشد بعد از تمام شدن آن کار یا فعالیت و یا هر قائله ی دیگر ، آن قالب را مثل یک رخت چرک از تنمان بکنیم و بگذاریم رو رخت آویزی کنار همان کار و رد شویم و برویم!
یادمان باشد که قرار نیست همه مشکلات با یک کلید حل شود!
یا حد اقلش این است که بدانی که چیزی که دست و بالت را بسته همان قالبی است که در آن فرو رفته ای!
و ارزشمند ترین قالب بودنمان هیمن است که خود خودمان باشیم! بی واسطه!
این همان جایی است که به گذشت روز های عمرمان می ارزد
بعد از کلی بحث و جدل با خواهر در ماشین آرام نشسته ایم
از دور صدای اذان موذن زاده می آید
چیله رو میکند به مادرش و می پرسد:
مامان...
این صدای خداست؟
ناخودآگاه نمره ی تلفنش را در گوشی تلفن چک میکنم
سر جایش هست
یک اسم
یک فامیل
حتا عکس پروفایل جدید فیس بوکشان هم هست
عکس دو نفره ای با همسرش
و یک نگاه شاد، بی آلایش و ساده
هنوز در عکس به من نگاه می کند
هنوز جان دارد
. . .
وقتی همه کارای پایان نامه ی ارشد گرافیک یه نفرو انجام داده باشی
همه فکر و ایده و اجراشم مال خودت باشه
و کلی ایده ی دیگه هم برای مخلفات و جزییاتش داشته باشی
همه نقاشی ها کار خودته
طراحی ها هم همچنین
ایده ها شم مال خودت و بعد از چند بار اتود و آزمون و خطا به سرانجام رسیدن
طرف هم میشه نوزده و هفتاد و پنج صدم
و اون بیست و پنج صدم رو هم به خاطر نداشتن مقاله ی چاپی نگرفته باشه
اون وقت سهم تو چقدره؟
همه مورچه های مزاحم و ناخوانده ی خونه رو جمع کردم و ریختم تو یه شیشه ی بزرگ
براشون خاک و بیسکوییت مادر و تخمه و کاهو ریختم
اما هیچ کاری نمی کنن! هی دور خودشون می چرخن و به خوراکی ها لب نمی زنن
حالا نمی دونم چطوری توجیهشون کنم که اینجا خونه ی جدید تونه!
می خوام یه پیکتوگرام خونه بکشم و بزنم وسط تپه ی کوچولوی خاکی تو شیشه!
اینجا خونه است
پ.ن:
وقتی عصری برگشتم خانه هیج خبری از مورچه ها نبود
حتا یک موجود زنده که نیمچه تکانی بخورد
و من دلم می خواهد همه شان پر در آورده باشند و از بالای ظرف رفته باشند خانه شان . . .
لطفا برای مورچه ها خانه نسازید
:(((((((
امروز حالم خوش نیست
حالم مثل یک کوله پر از خرده شیشه می ماند
مثل کیسه ای پر از سنگ ریزه
میترسم بازش کنم و تیزی هایش ببرد و آسیب بزند
میترسم بگسترانمش
جمعش میکنم هول هول
و میبرمش جایی در سکوت ترمیم شود
حال بد مثل یک لیوان چای شب مانده است. لیوان کدر و چرک است و حلقه ای از رد خشکیدگی رو دلش مانده و مایع داخل لیوان هم ب هیچ نوشیدنی شبیه نیست و رنگش به سیاهی میزند و رویش هم چربی بسته احتمال زیاد...
چای شب مانده را نمیشود جلوی کسی گذاشت
باید ریختش دور
باید همه چیز را شست و زدود و پاک کرد
حال بد را باید ریخت دور
آدم های بد را هم باید ریخت دور
باید یک دستمال تمیز برداشت و با اسپری تمیز کننده همه رد های آلودگی . کدورت را سابید
حال بد را باید فروخت
حراج کرد
به پشیزی
حتا
حال بد مثل غذای ته گرفته میماند، بو و مز. ی سوختگی احاطه اش کرده. نیاید همش زد فقط باید ریختش دور
حال بد مثل خون خشکیده روی ملحفه است، چرک و کدر و تاریک!
حال بد مثل راه رفتن روی میخ است وقتی یک سانت اون ورتر و این ورترت چمنزار باشد!
حال بد مثل میوه بد است
آدم بد، دوست بد، ماشین بد
حال بد مثل قارچ تکثیر شونده است
باید عقیمش کرد
باید فراموشش کرد
مثل نمره ی تلفنی که هربار چک میکنی و هیچ وقت در حافظه ات جایش نمیدهی
صبح پنج شنبه است
بین التعطیلین هم است
نصف شهر رفته اند سفر
و نصف دیگر خوابند
هوا ملس و نمناک است
و شمشاد ها جوانه زده اند و زمین نمناک و زنده است
اما تو آمده ای سرکار
و تنها کار مفیدت این است که ریشه های جدید نیلوفرهای آبی را بشماری
اینجا یک آکواریوم کوچک با گیاهان آبزی داریم که یک جفت گوپی نیمه بالغ در آن زندگی می کنند!
تمام روز گوپی نر دنبال سر گوپی ماده ، دور تا دور تنگ کوچک می دود!
و همه چیز در حرکت است
و گیاهان با دی اکسید کربنی که ماهی ها آزاد می کنند شاداب ترند
و آکواریوم زنده و خوشحال است . . .
آخر هفته پیش در یک حرکت ناگهانی و شرفیابی حاج خانوم به ولایت برای برپایی عروسی خاله خواهرزاده هایش دو روزی ددی گرام تنها بود و از آنجا که ایشان حال و روز خوشی ندارند و هیچ عنوان تنهایی برایشان مجاز نیست با اوتول سفید رنگمان راهی کوه پایه های درکه شدیم تا پدر گرام را به دندان کشیده و به خانه مان ببریم!
اتول نازنینمان در همان سربالایی کمرکش درکه در رفاقت جا خالی داد و خاموش شد که خاموش شد! و بعد ترش فهمدیم که برقش عیب پیدا کرده طفلی!
خلاصه که امداد غیبی که همان خواهر نازنینمان باشد آمد و من و ددی را به خانه مان رساند!
از آنجا که کلی برنامه ویژه داشتیم برای حضور حضرتشان که در کل سه سال اقامت ما در این مسکن کلهم اجمعین یکبار قدم در آن نهاده اند و از کار افتادن ماشین دستمان را در پوست گردو فرو کرد!این طور شد که همه برنامه تغییر کرد
شام را رفتیم پیتزا فروشی سر خیابان نوزدهم که جدی جدی ایتالیایی است و سالاد هایش هم خیلی ویژه است!
قانون مرفی مثل حاله ی نور دور سرم می گردید و بعد از خراب شدن ماشین نوبت خراب شدن پیتزا بود که جناب گارسون بعد از اینکه من و حاج آقای طفلی رسما کش آمدیم از انتظار آمده می گوید پیتزایتان خراب شده و خمیر است و می پرسد یکی دیگه بزارم؟
میخواستم بگویم پ ن پ! همونو بیار با نون لقمه می کنیم می خوریم! (یعنی کاملا فهمیدم چی میشه که ملت پ ن پ رو اخترا ع کردن)خلاصه تا آماده شدن پیتزای بعد نیم ساعت سماق مکیدیم و آخرش هم غذا را گرفتیم و رفتیم خانه!
صبحانه هم عدسی بارگذاشته بودم و بعدش هم یک نهار کبابی و حاج آقا خوشحال و راضی بعدترش هم حاج آقا را بردم پیش روح الله، گل فروش دم در که آدم باحالی است و نشستیم با هم چای خوردیم و حاج آقا و روح الله از خاطرات ازدواج شان تعریف کردند و کلی دوست شدند باهم
و البته این وسط پرشان هم به من گرفت که این دختر هایی که به فکر ازدواج نیستند عجب خنگند و لذت یک لبخند شوهر می ارزد به نیمی از دنیا و . . .
قسمت قشنگ ماجرا هم آنجا بود که حاج آقا که رفته بود برای خودش از سوپر سر کوچه سیگار بخرد وقتی آمد دیدم برایم یکی از این اسپری های گار پر کن خریده!
و بعدش هم فندک گاز و فندک یدکی را برایم پر کرد.
و در نهایت حاج خانوم از عروسی آمد و حاجی بابا به منزل بازگشت!
قصه ی ما به سر رسید! کلاغه به منزل نرسید!!!!!!!
از سه روز پیش در همه اتاق های شرکت دوربین مدار بسته نصب شده است!
همه سعی میکنند معقول تر باشند! بچه های رصد بازار کمتر می آیند تو اتاقمان و همه سعی میکنند پشت میزشان باشند و برای کنار هم بودن برنامه صبحانه می چینیم!
من اما اصلا حس خوبی ندارم به حضور این چشم ها که مشتاقانه تماشایمان می کنند، وقتی پشتم به دوربین است نفس راحی می کشم!
بعد یادم می آید اگر کسی باشد که پشت مونیتور هم تماشایت کند!وقتی پشتت به دوربین است!
کسی زیر پتو!
کسی از تو دلت تماشایت کند
وقتی پشت فرمان نشسته ای!
بودن خدا خیلی کیف دارد!
مثل مربا شیرین است!
خدای مهربانی که دوربین هایش را نه برای کم کردن حقوق و اضافه کاری چک میکند و نه برای اینکه توبیخ و تنبیه مان کند...
خدایی که سرتاسر عشق است و دلش می خواهد بین آدم ها جاری شود
مثل رود
مثل مهربانی