بی پروا به معنی عاشق | من یک شورشی عاشقم

بی پروا به معنی عاشق | من یک شورشی عاشقم

من ناگریزم از نوشتن، می نویسم و دوست دارم یاداشت های شما را بخوانم
بی پروا به معنی عاشق | من یک شورشی عاشقم

بی پروا به معنی عاشق | من یک شورشی عاشقم

من ناگریزم از نوشتن، می نویسم و دوست دارم یاداشت های شما را بخوانم

فقط برای امروز!


فقط برای امروز: خشمگین نباش

فقط برای امروز: نگران نباش

فقط برای امروز:  سپاس گزار باش

فقط برای امروز: درست و شرافتمندانه کار کن

فقط برای امروز: با دیگران مهربان باش و به همه چیز احترام بگذار




پنج اصل ریکی- از کتاب راه ریکی

گاهی


گاهی حس میکنم که زنده ام که سارا گاهی بیاید برایم درددل کند

که حرف هایی برای نگفتن داشته باشم 

که نگران دوست سفر رفته ام باشم،که اول صبح زنگ بزنم دو کلام بگوید اوضاع به راه است و ارام بگیرم

زنده ام که دخترک خواهرم جمعه را با من بخواهد

زنده ام که سر صبح زنگ بزنم سر کار محیا و میان خیل مراجعه کننده های اول صبح شنبه مخش را بجوم

ک پماد تتراسایکیلین بخرم، استریل چشمی برای استریل سوراخ گوش البت

که نرم افزار جدید مکالمه را دانلود کنم

که پو و ساب و را آپ گریت کنم

که مونا را دوست داشته باشم و گاه و بیگاه برایش عشق بفرستم وقتی دلش میگیرد از بی مادری

که دفترچه های قسط را سر وقت داده باشم بی جریمه بی قسط عقب مانده

که برای همه در ماگ های رنگی چای بریزم و چیز شیرینی برای پذیرایی داشته باشم، خرما، نبات، شیرینی یا شاید هم کیک سیبی از هانس خریده ایم

که گلدان دراسینای تازه ام را با اسپری سیراب کنم،وقتی که شب خواب دیدم کودکی در آغوشم شیر مینوشد

که دیر به دیر روی سنگ قبرهای اطراف مادرم هم آب بریزم و برای همه شان فاتحه بخوانم

گاهی حس میکنم که زنده ام که ارزوی داشتن خانه ای را داشته باشم که در همسایگی ام خواهرم باشد

گاهی حس میکنم برای حاشیه زنده ام

برای اینکه شنونده باشم

برای اینکه تسکین دهنده باشم

و سکوت کنم

برای سال ها سکوت کنم حتا وقتی ته سوزن پوستم را شکافت و دردش مثل درد تنهایی سوراخ کننده بود و باز سکوت کردم

بعد فکر میکنم علت های زنده بودنم کم و بی اهمیت و بی خود هستند

که دلم میخواست برای علت های بزرگ تر و شیرین تری صبح را بیدار شوم، که دلم می خواست خانواده ی منسجمی داشتم که مال من بودند

که دلم می خواست برای دوست داشتن کس دیگری از خواب بیدار شوم

دلم یک عالمه زنانگی میخواست جای خستگی

و یک عالمه عطر برنج جای بوی ژامبون و سوسیس

مثل همیشه خودم دلم را و خودم را دلداری میدهم

مثل همیشه خودم حرف های نگفته ام را هموار میکنم و می گویم عیب ندارد بچه

میگذرد و همین که می گذرد غمی نیست

 عیب ندارد

این هم یک مدلی است

که روزمرگی هایم با مدلی که مال اکثریت است فرق میکند

که میشود یک عالمه دوست داشتن داشت جای یک دانه دوست داشتن

و می دانم که هیچ وقت فهمیده نمیشوم

هیچ وقت هیچ کس هم نفهمد عیبی ندارد

چون من اساس قصه را بر ندانستن گذاشتم

و همین می شود که دردش را بیشتر می کند 

بی توقع که باشی بهتر است، این طوری درد ندانستن و نفهمیدن کمتر میشود . . . 

میخواهم دنیا بی او نباشد . . .


خواهرها  نزدیکترین همسایه ی دل آدمن!

حالا چند روزهست که رفته شمال برای شرکت در یک کمپ، دوره صخره نوردی، کلاس های مربی گریش را می گذراند و تا بعد از جمعه که بیاید یک هفته بیشتر میشود که نیست و جالب تر آن است که دوقلوها و دخترک کپل و پدر گرامیشان هم رفته اند یکی از محله های نزدیک همان اردوگاه اتاق اجاره کرده اند کل این مدت را! اگر کار نداشتم من هم مجاورت او را ترجیح میدادم به هر جای دیگری . . .

یک هفته است اما خیلی بیشتر به چشمم می آید که نیست و هی دلم برایش تنگ میشود و هی نگرانش می شوم

اصلا از اول قصه ی برای ما یک طور دیگری بود

با اینکه فقط پنج سال از من بزرگتر است، اسمم را او انتخاب کرد، فکر میکرد اگر اسم نوزاد را پروانه بگذارد وقتی بزرگ شود قدری میشود که پروازش بدهد . . .

اول دبستان که سر کلاس گند زدم دستم را با افتخار در دستش گرفت و اورد خانه

در عوالم کودکی هر وقت که می رفتیم بیرون برایم بستنی میخرید که حکم معجزه را داشت وقتی خریدن بستنی کیم با همه ی پس انداز پول توجیبی یک هفته بود او برایم بستنی قیفی دستگاهی میدان تجریش را می خرید که چند ده برابر بستنی مورد استطاعت من هم کیف داشت و هم مزه! اولین کیک را او وارد خانه ما کرد، همچنین اولین پیتزای زندگیم را ، اولین عینک آفتابی و اولین سندل تابستانی . . . بعد ترک برایم تولد سورپرایزی میگرفت، به هر بهانه ای کادو میرخید و هنوز قلب سنگی کوچولو و زنجیر نقره ای اش را دارم البته دخترکش قلب سبز را کش رفته !

مهربان ترین موجودی است که می توانم تصورش را کنم، انقدر مهربان که انرژی مثبت از چشم هایش به جانم میریزد

مثل بقیه ی خواهرها گاهی به پرو پاچه ی هم می پیچیم و اکثریت نود و نه درصد مواقع منم که دارم به پرو پاچه ی خواهرم می پیچم و گیر میدهم و آن یک درصدی که او گیر بدهد هم لابد برای این است که جای قلیون کشیدن پاشو برو سینما و بعد برو سر سهرودی معجون مخلوط  . . .

دلم بیشتر برایش تنگ میشود وقتی تعریفش میکنم

حالا یکی از دوست های وبلاگیم برایم کامنت گذاشته که برای تولد خواهرش شال نقاشی کنم و برایش بفرستم، با اینکه زیاد نمی شناختنمش اما هی فکر میکردم جنس عشق خواهرانه اش همان جنس خواهرم است و می دانستم که اگر جای او بود برای من هم همچین کاری میکرد . . . اگر چه دیروز جای نشستن هم در خانه نداشتم و کلا میز تحریرم تعطیل شده بود  اما از آنجا که در آن که عکس دیده بودم شال سرخ  چقدر بهش میاد نتونستم بی خیال شم و با همه شرایط یه شال قرمز گرفتم و براش انار نقاشی کردم، امروز صبح هم در پروژه ی خوشحال سازی تولد شرکت کردم و برایش پاکت تولدش را فرستادم و یادداشت تولدت مبارک هم نوشتم

خواهر گلم رفته سفر و هنوز نیامده و سر کلاس حتا جواب تلفنم را نمی دهد، خواهر بهارک هم رفته سفر، البته مسافت بین آن ها چند صد برابر فاصله ی ماست . . . همیشه پشتم بوده و کم یا زیاد سایه اش بالای سرم بوده و چتر حمایتش را بی توقع بالای سرم گشوده و دلم به بودنش قرص میشود مثل خواهر بهارک که با این همه فاصله کلی مسیج و ایمیل میزند و با کسی که ندیده و نمی شناسد هماهنگ می کند تا خواهرش روز تولدش یک هدیه ی خاص داشته باشد

خیال میکنم خواهرانه های بهارک و بهاره هم از جنس خواهرانه های من باشد با مریم . . . 

 

ادامه مطلب ...

از اون روزا


امروز از اون روزاس ک فکر میکنم نوشتن سخت ترین کارهاست . . . 

تبلیغ


لازمه ک ب اطلاع برسونم ک بی زحمت اینجا رو بخونید!

منم یه سری کار کنار کارای خانوم معمولی گذاشتم تو این شو

یه سری مجسمه و  نقاشی رو شال

خانوم معمولی همه کاره و برگزار کننده شو هست و هر گونه هماهنگی و اینا با شخص شخیص ایشون هماهنگ میشه . . . 


هیس


دیشب در سالن دوی پردیس سینمایی پارک ملت مثل راننده ای که با صد و بیست تا سرعت مستقیم با مخ برود تو دیوار به صندلی چسبیدم و منفجر شدم . . .دودهای انفجار چشم هایم را سوزاند ، ریمل و سوزش دود چشم هایم را کاسه ی خون کرد و خون جاری شد و سرریز کرد تا روی دست هایم

تا روی شانه هایم

تا حتا روی سینه ام

و بیشمار درد

انگار بیشمار کلمه داشتم برای گفتن

ولی هیچ کس نمی تواند دلداریم بدهد ک فیلم است . . . هیچ کس نمی تواند دلداریم بدهد ک اینها که واقعی نیست . . . هیچ کس نمی تواند آرامم کند که کارگردان برای فصه بافی خواسته تا همراهم کند . . . خواسته تا مرا بازی بدهد ک باور کنم  . . . 


شماره گویا


کاش یه شماره ی گویا مثه 118 و اورژانس و 110 و اینا بود که می تونستی هر وقت دلت خواست بهش زنگ بزنی و گریه کنی

و اون ور خط فقط هی بگه گریه کن

عیب نداره

دله دیگه

میگیره . . .

گریه کن سبک میشی


بابا


می دانی بابا

میشود غیر از وقت هایی ک شماره تلفن کسی را میخواهی

یا وقتی مستعجرت نیست و میخواهی یکی برود گلدان هایت را آب بدهد 

یا وقتی می خواهی ادرس خانه کسی را بدهی و نمره پلاکش را یادت رفته

غیر از وقت هایی ک میخواهی بگویی حاج خانوم از دستمان شاکی است ک چرا حالش را نپرسیده ایم

غیر از وقت هایی ک  پرده های خانه تان کثیف است

میشود . . .

میشود یکبار زنگ بزنی و بگویی حال دخترکم چطور است؟

آن وقت با همان یک زنگ تو دلم صدتا ترانه شعر میخنندد و صدتا شکوفه بهار می آید و گرمای صدتا بخاری به جانم میرسد . . .





دیروز بابا زنگ زد، خواب بودم. گفت خواب بودی؟ گفتم اره ... مهربان گفت بخواب بخواب و تندی قطع کرد

تراژدی یک تولد


دخترک بعد از سه ماه سرانجام دیروز فهمید ک باردار است

و این بارداری متعاقبا برای دختری که در خانه پدر و مادرش زندگی میکند مستقیما به معنی بی آبرویی، رسوایی، فحش و ناسزا و فرار از خانه . . .

با دست های لرزانش شماره دوست پسرش را میگیرد

جویده جویده میگوید  ح    ا   م   ل   ه   ا م 

-: چی؟

+: حامله! من حامله ام، سه ماهه

پسر بعد از شماتت اینکه چرا زودتر نرفتی تست بدهی و چرا گذاشتی سه ماه طول بکشد می گوید که عازم سفر است و به همین خاطر همراهش را خاموش میکند

از آن به بعد پیکر نحیف دخترکی تکیده و تاریک در نظرم میگذرد ک تنهایی و با ترس رفته و در کوچه پس کوچه های شهر دکتر زنان پیدا کند و سونوگرافی رفتنش را ک تعریف میکند من بی اختیار گوله گوله اشک میریزم 

ک صدای قلبش را شنیده و تصویرش را دیده که اندازه یک بند انگشت است

که الان حسش میکند وقتی میچرخد که می گوید مثل یک ماهی قرمز که در تنگ بلور دلش میرقصد

با خودم می گویم چی میتوانست باشد و چی شد . . . 

و به جای ذوق کردن برای بودنش و انتخاب اسمش و جنسیتش و شیرینی وول زدنش و خیال لبخندش و هر چیز خوشایند دیگری برایش دنبال مطب غیرقانوی سقط گشتیم . . . تا برای شنبه وقت بدهد که اسم معرفش را فلانی بگوید و الا اصلا انجام نمی دهند تا روز بعد عمل فلان بهانه را بگیرد ک خانواده اش شک نکنند تا  . . . 

بانوی یکشنبه ها

سلام بانوی مهربان
این روزها زیاد میشود که یادت کنم، حتا اگر مثل همه یکشنبه ها برایم ننویسی . . .
گاهی دلم تنگ میشود
گاهی شکواییه دارم
هی قهر میکنم با خدا
هی میگویم حواسش به من نیست
حالا نمی دانم این میان من پرتوقع شده ام یا او بی توجه
گاهی فکر میکنم اگر ازدواج کنم همه چی حل میشه
بعد میگم این طوری نگاه کردن به یه ادم ک بیاد تا تنهایم تموم بشه میشه یه شکست کامل
گاهی فکر میکنم یه هم خونه بگیرم
بعد میترسم نتونم باهاش بسازم
بعد یه عود روشن می کنم 
دوش میگیرم و تو خونه واسه خودم می چرخم و نقاشی میکنم
گاهی تو ماگ بزرگ قهوه ای ک دو تا ازش خریدم چای سبز دم می کنم و با نبات و عرق نعنا ، معجون میسازم
بعد میزارمش کنار میز کارم و همین طور ک کار میکنم قلوپ قلوپ سر میکشم
از نصفش ک میگذره می مونه خنک میشه و بعد وسط کارم ک دلم میخواد یه چیزی بخورم خنکشم کیف میده
بعد دستام رنگی میشه
خیلی حال میده با انگشت رنگ گذاشتن بانو ، مثل ارایش کردن ک اونم با دست حالش بیشتره!
راستی یادم رفت بگم که لب تابم هم روشنه و داره هار هار میخونه
انتخاب آهنگش هم به عهده ی خودشه و از تو آرشیو کذایی موسیقی هام ک خیلی هاشو تا حالا نشنیدم خودش رندم پلی میکنه
یعنی اگه ویندوز مدیا پلیر رو ران کنی و دکمه ی پلیشو بزنی خودش میره یه لیست از آودیوهای سیستم برات پیدا میکنه و هم اینکه هی زرت زرت آلبومات تموم نمیشه ک بخوای دوباره سلکت کنی هم اینکه کلی کشف و شهود میکنی تو انبان موسیقی هات
البته باید یه استانداردی داشته باشی ها تو آهنگات ک اعصاب مصابت داغون نشه با این شیوه و به من فحش بدی
من می دونم خیلی کار داری
اما دلم می خواد امروز برات بگم
مثه دختری که میاد برای مادرش حرف میزنه
بانو این روزها دلم زیاد میگیرد
پریروز ها با دوستام بودم، بی خود آنقدر دلم گرفته بود ک حتا طاقت و تحمل شوخی نداشتم  
مثه دماغوها بلند شدم رفتم تو اتاق
بعد هر چقدر سوال تاکتیکی "چته " رو ازم پرسیدن
هیچی نتونستم جواب بدم
یحتمل اگه تو کنکور هم جای تست مینوشتن چته؟
من هنوز دیپلمه بودم
خلاصه ک نمی دانم
میدانی
بانو
بانو جان
فقط همین

قوقولیای آبجی خوانوم

اونی ک من میبینم!





اونی که واقعا هست



پروانه ها


چند روز پیشا از سر خیابون نوزدهم،یه پروانه مرده پیدا کردم و با احتیاط اوردمش سر کار و گذاشتمش لای تقویم رو میزی 

حالا هر بار که آقای آبدارچی میاد میزمو که تمیز میکنه یکی از جزییاتی که حواسش هست داغونش نکنه همین پروانه هه است

امروز اومده میگه خیلی ظریفن پروانه ها، دست بهشون بزنی پودر میشن . . .



روز تعطیل

روز جمعه ی من به نقاشی این شال گذشت

سفارش دهنده ش هم "مامان بعد از این" بود!

D:

چاپخونه


دیروز آخر وقت از چاپخونه تماس گرفتن و مجبور شدم به خاطر ناظر بودن برای چاپ بسته بندی های جدید یکی از محصولات شرکت تا ته خیابون اتحاد تهرانپارس برم

خلاصه با آقای چاپچی سالن های چاپ و بسته بندی را گز میکردیم و ایشان متریال های مختلف از نمونه های چاپی را نشانم میداد

اون وسط یه سری جعبه ی خیلی خوشگل ، اندازه پاکت سیگار بود ک با مقوای ایندربرد و چاپ برجسته و نفیس خیلی نظرمو جلب کرده بود ک کلی از انواع و اقسام و رنگ های مختلفش برداشتم

الان ک می خوام گزارش بنویسم و ببرم تحویل مدیرعامل محترم بدم میبینم جعبه ها همه شون متعلق به ابزار خاک توسریه!


دیدم آقای چاپچی بعد از جعبه اول دیگه طرف این بسته ها نمی رفت ها . . .