دیروز آقای صاحب خانه با دو گروه آدم هماهنگ کرده بود و در دو سری پی در پی آمد و خانه را نشانشان داد
بعد من در خانه بودم، محیا هم بود شکر خدا والا همان موقع غمباد میگرفتم از بس هیچ کاری نداشتم که حواسم را از دیدنشان پرت کنم
آدم های غریبه ای که آمده بودند داخل خانه ام و داشتند سوراخ سمبه های اتاق خواب را هم تماشا می کردند
من حتا مهلت نکرده بودم کشوی دراور را کیپ کنم که لباس های زیر هم داخلش بود
من حتا مهلت نکردم سینی کوکوسبزی و نان لواش را جمع کنم
فقط توانستم لباس های آویزارن روی بند رخت را جمع کنم و سامان بدهم و متکایی که رویش شال اتو می کنم را جمع کنم
بعد شبیه ادم هایی که اصلا حواسشان نیست نشستم وسط حال و با محیا بلند بلند از ماجرای اس ام اس هایی که محیا به جای من داده بود حرف زدم و خندیدم!
حتا نشنیده گرفتم که آقای خریدار می پرسید مجسمه ها کار کیست
یا آن یکی که میگفت ما خانه را تماشا کنیم یا کارهای شما را
نه من هیچ کدام را نشنیدم و فقط روی ادامه حرف هایم تمرکز کردم و سعی کردم حتا نگاهم به قیافه آدم هایی که آمده بودند داخل خانه نیفتد
آدم هایی که حس میکردم چون پول بیشتری دارند جنسشان اعلاتر است
جنسشان مرغوب تر است از منی که باید در خانه ام را باز میگذاشتم تا با زن و بچه شان بیایند و درون خانه ام و داخل کشوی دراور و یادداشت های روی آیینه و عکس روی یخچال را دید بزنند و بروند . . .
دلم نمیاد آقای آبدار چی رو صدا کنم به خاطر اینکه برام آب یا چای یا هر چیز دیگه ای بیاره، واسه همینم هر دفعه که یادش میره یا حواسش نیست خودم میرم چای می ریزم
حالا الان بلند شدم رفتم برای خودم چای بریزم، دیدم تو آشپرخونه است
میگه میریختم براتون، وظیفه منه
میگم نه بابا . . . دستتون درد نکنه دیگه خودم میریزم
یه استکان در میاره میزاره کنارم میگه یکی هم برای خانوم فلانی بریزید
خیلی ناپرهیزی کرد نگفت بعدشم براش ببرید
یه تئاتری تا جمعه رو پرده هست که من خیلی دوست داشتم ببینم! که به یکی از همکارام که همیشه رابطه مون پر از طنش بوده ولی برای این کارا پایه است سپردم برای منم بلیط بگیره تا با هم بریم!
دیروز دیدم دختر معمولی رو پیجش استاتوس گذاشته من دو تا بلیط دارم واسه یه تئاتر، کی با من میاد!!! که گویا یکی از دوستای فیس بوکیش مایل بوده و با هم قرار گذاشتن که برن!
آیدا هم کلی از آقای خونشون منت کشیده که که وقتشو خالی کنه که با هم برن تئاتر!
و جالبه بدونید هر سه تای اون ادما می خواستن برن تئاتر سیندرلا!
بعد جالب ترین قسمت ماجرا اینجاست که بنده این ماجرا رو از روی فیس بوک اون یکی و وبلاگ این یکی کشف کردم !
و این به این معنیه که اگر بررسی کنم احتمالا اون یکی تر ها هم دلشون میخواسته یا شایدم یه برنامه ای برای دیدنش داشتن که دیگه من همینقدرشو کشف کردم
وقتی بیکار میشه میره یه گوشه زنگ موبایلشو عوض میکنه . . . .
البته با تصور اینکه غار تنهاییش عایق صوتی هم داره
اصلا از صبح نمیخواستم از خواب بیدار شم
بعدش نمی خواستم از خونه در بیام
بعدش دلم نمی خواست برم سر کار
بعدش ک اومدم سرکار دلم نمی خواست کار کنم
دلم میخواد ول بچرخم تو نت و پست هوا کنم اما پستم هم نمیاد
تا حالا که عکس نوزاد های نزدیکانم را که چه در صفحه وبلاگ یا فیس بوک می گذاشتم شاکی میشدم چرا طرف بدون خواندن کپشن عکس فرت میگذارد تو کاسه ام که ا ا ا ا ا کی بچه دار شدی؟
بعد حالا که عکس نوزادهای صورتی پتو پیچ را میبینم تا می آیم ذوق کنم که ا ا ا ا فلانی بچه دارد شده میبینم نوشته جوجوی خاله یا جی جی عمه . . .
این +
هوا که رو به سردی میره انگار بدی های دنیا پررنگ تر میشن
جای خالی بعضی ادم ها حجیم تر
کدر ها کدورت میشن
تاریکی ها ظلمات
پاییز که میشه تو هوای سرد بیشتر از همه جای اونی خالیه که بی واسطه میگی:
دمش گرم
اول مهر مصادف است با شب قبل را تا صبح بیدار ماندن از اضطراب روز اول مدرسه
قرآن و کاسه آب دم در
لقمه های نان و پنیر لای پلاستیک فریزر
سیب زرد نفری یکی
آلوچه های حاجی امدلی، تو راه که بعدش پلاستیکش را هم میجویدیم
آبنبات های پونزه زار با چهار رنگ
کوچه های اول صبح آب و جارو شده
اول مهر یعنی بوی اتو روی سر آستین لباس هامان
یعنی شستن کیف پارسالی برای امسال
یعنی تور دوختن لبه های مقنعه ی سفید
یعنی
اول مهر یعنی . . .
راستی :
این +
و این +
همان طور که در جریان هستید سال های سال است که قالب وبلاگم یک تم آبی ساده است که پیش فرض ساخت هر وبلاگ ساده ای چه در بلاگفا و چه در بلاگ اسکای بوده و هست و دلیل اصلیش هم این بود که قالب های دیگر غیر از زلم زیمبو داشتن هیچ محسنه ی دیگری نسبت به آن قالب ساده نداشت که هیچ سرعت لود شدن صفحه را هم کم میکرد
اما خوب چند روز پیش این قالب را دست بر قضا کشف نموده و جهت مصرف وبلاگیمان ابتیاع نموده و بر تن وبلاگمان کرده ایم
هی بلاگ اسکای بیچاره میگفت که این قالب از میزان محبوبیت بالایی برخوردار است و در واقع محبوب ترین قالب موجود است ها ما هی محل نمی دادیم و وقعی نمی نهادیم تا پریروز ها که کشفش کردیم
حالا بعد از سال ها از آن رنگ عوض کردیم و قالبمان را تغییر دادیم
و البته کلی تفاوت فاحش دارد با سایر قالب ها
مثلا صفحه کامنت ها را پایین پست و در همین پنجره باز میکند و پنجره ی تازه باز نمی شود
اما اون چیزی که من خیلی خوشم اومده این نیست
تو این قالب میشه به کامنت ها لایک داد
و کسایی که کامنت می خونن یا کامنت میزارن می تونن نظرشونو نسبت به کامنتای دیگه با لایک یا دیس لایک اعلام کنن
بعد کامنتای باحال داغ میشه لایکش میره بالا
کامنت در پیتا هم تمشک میگیره
خلاصه که کلی جزییات باحال اضافه میکنه به این عوالم وبلاگ بازی و . . . .
پ.ن:
تازه الان فهمیدم علاوه بر کامنت ها به خود پست هم میشه لایک داد، اگه رو عنوان پست کلیک کنید صفحه ی جدید با امکان لایک دادن هم وجود داره! هعی دوق میکنم با این قالبه ها . . .
تازه تو گوشی اونایی که قراره ده روز افقی باشن و استراحت کامل هم باز میشه
فرم استخدام شرکت جدید را خواهرم برایم پر میکند . . .
وضعیت تاهل:
مجرد
متاهل
مطلقه
یکهو حس میکنم گونه هایم داغ شده، میراث یک مصیبت را بر دوشم حس میکنم، روی پیشانیم کبره بسته و جا انداخته و ردش تاریک و ضخیم تز از قبل میشود . . . یکهو یاد نگاه هایی که سنگین می شود می افتم
چشم هایم را می بندم
به درک . . . هر چه میخواهد بشود . . .
خانه ی مجرد را پر کن
عکس پروفایلشو از پشت سرش گذاشته
روی والش عکس همسرشه که از پشت ازش گرفته و چمدون به دست داره میره . . .
و استاتوس گذاشته که:
او میرود دامن کشان . . .
من زجر تنهایی کشان
بعد من هی دلم یه طوری مشه و به چیزایی که تو این عکسا پیدا نیست و میشه دید فکر میکنم، به قطره های شبنمی که رو گونه های زن آبی پوشی که پشتش به ماست در حال غلطیتدنه . . . به نیم نگاه های مردی که قبل از رد شدن از گیت به پشت سرش انداخته
و به خونه ی خالی ای که زن نشسته و عکس شاد پروفایلشو عوض کرده . . .
یوهو! هوریاااا
من اینـــــــــــــجا رو ساختم
حس خوبی نداشتم که جایی که از هر چیزی می نویسم کارای نقاشی و . . . رو هم بزارم
حالا من صاحب یک وبلاگ نقاشی هستم که به زودی کلی نمونه کار دیگه هم میزام توش
میتونید پیگیریش کنید و بعدشم اگه دلتون خواست همون جا هم سفارش بدید و هم کارای جدیدو ببینید
تازه می خوام یه لوگو هم واسه خودم بسازم و کارام رو به عنوان یه اثر هنری مهر بزنم و امضا کنم!

سابقه ی کاریم هشت سال بیشتر است، از بیست و یک سالگی و سال آخر دانشگاه به طور رسمی در یک مجله کار کرده ام و بعدش هم جاهای دیگر. اولین حقوقم هم مال وقتی است که پشت کنکور ریاضی مترصد تغییر رشته بودم، دیوارهای کلاس مهدکودک شهید رجایی را نقاشی کردم و با پولش کتاب های کنکور هنر را خریدم !
بعد هم سال آخر دانشگاه رسما کار طراحی و صفحه ارایی یک مجله کوچک را گرفتم و با اولین حقوقش که بالغ بر دویست هزار تومن بود یک ساعت کاسیوی سه موتوره برای حاج آقا خریدم
اما این روزها تازه تازه حس میکنم اولین حقوق یعنی چه! اولین درآمد! اولین پولی که خودت در بیاوری
آیدا مجموعه ی سه تایی خانواده را خرید.به اضافه ی بزغاله ای را که البته خیال می کرد بز است و حالا نمیدانم می خواهد در خانواده به صورت ثابت عضوش کند یا علی البدل!
نسیم و خانم همسایه طبقه بالایی هر کدام یک شال از شو خریدند.آتنا و گلبرگ و زالزالک هم سفارش دادند که و تا آخر هفته با همه شان تماس میگیرم. یک شال ارغوانی و یک شال سفید هم نقاشی کرده ام و باید فقط ارسالشان کنم! دیروز هم آقای مهدی سفارش یک شال برای سلیقه مشگل پسندان داده است
خنده دار است
اما واقعا حس می کنم این اولین پولی است که خود خودم در آورده ام . . .
پ.ن:
مریم جان برام شماره نزاشتی! بهت ایمیل هم زدم فیلد شد. اگه میخوای برام شماره تو بنویس
1- دارم میرم یه جایی برای مصاحبه
دعا کنید همونی باشه که من می خوام!!!
2- درخواست اضافه حقوق میکنم
من:
مستأجرم ، سر ماه سررسید قرار داد خونه است یا فسخ یا تمدید، حداقل باید ده تومن وام بگیرم، متعاقبا ماهی کلی باید قسط بدم! درخواست افزایش حقوق دارم برای تمدید لطفا!!!
مدیر عامل محترم:
نمی تونی همخونه بگیری هزینه هات نصف شه؟!!!
3- محل کار قبلیمو دوست دارم ، در حال حاضر فقط با حقوقش مشکل دارم