پاپیون  به معنی  پروانه

پاپیون به معنی پروانه

قبل تر اسم وبلاگم مارگزیده بود و قبل ترش فولان و بهمان و اینا . . . اره من همون پروانه هستم
پاپیون  به معنی  پروانه

پاپیون به معنی پروانه

قبل تر اسم وبلاگم مارگزیده بود و قبل ترش فولان و بهمان و اینا . . . اره من همون پروانه هستم

شخصیت شماره 2

غیر از این منی که الان آمده اینجا دارد می نویسد من دیگری در من هست که اسمش شخصیت شماره 2 است، مثلا امروز شخصیت شماره 2 ، سه تا شیرینی بزرگ با چای خورده و قبلش هم یک تغار عدسی. اگر من که شخصیت شماره یک باشم با مسواک و خمیر دندان اختتامیه ای بر این کشتار پی در پی صادر نمی کردم این ماجرا همچنان ادامه داشت و کشویی که در آن چند سیب و پرتقال و بیسکوییت و دانه و پودر قهوه بود را سر می کشید و آنقدر ادامه میداد که دل درد بگیرد تا دست بردارد. 

شخصیت شماره دو در واقع رویکردی سایه ای دارد. همان کسی است که همواره او را سروکوب می کنم و برای هر کاری محاکمه می شود  و به یقین محکوم هم میشود، سرزنش میشود و خجالت زده اما وقیح است و باز کار خودش را ادامه می دهد. حریص و طماع است  ! سیرمانی ندارد و حرف حساب تو گوش های وامانده اش نمی رود ، خیلی صفت های بد دیگری هم می توانم برایش بشمرم  . . .

عالیجناب یونگ اسم شخصیت شماره دو را می گذارد سایه! shadow! خوب حقیقت این است که اسمش زیاد مهم نیست ، هر چیز که دلم بخواهد می توانم صدایش کنم. 

مشکل اصلیم با وی وقت هایی است که نمی دانم کاری که می کنم  و تصمیم که گرفته ام و از آن دفاع می کنم و استدلال می کنم و برایش رگ گردنی میشوم، تصمیم است که من گرفته یا شخصیت شماره 2؟ (این چیزی است که خیلی طریف و زیر پوستی اتفاق می افتد)

خنده دارد است اما این آقای شخصیت شماره 2 که می خواهم اسمش را "موری" mori بگذارم (خوب خیلی به مشخصات و شکل و قیافه اش فکر کرده ام ، کارهایش هیچ شبیه خانوم بودن نیست که شک م برده که مرد است و اسمش را هم دقیق نمی دانم مجتبا باشد یا مرتضا یا  . . . آدم روک گو با زبانی تیز، متوسط الجثه با یک مترو هشتاد قد با هفتاد و پنج کیلو وزن است که کاپشن مشکلی شمعی تن می کند و همیشه ته ریش دارد و بعضی وقت ها  کلاه عجیب غریبی هم روی سرش می گذارد و وقت و وبی وقت سیگار می کشد، حتا جاهایی که اصرار اکید شده است که سیگار کشیدن ممنوع است، مدام گوشه لپش آدامس نعنایی است و مطالعات عجیب غریبی دارد و یک دفترچه کوچک در جیب کاپشن ش می کذارد و جمله های قصارش را در آن یادداشت میکند. کفش هایش  کتانی است،  اما همیشه خاکو خولی ،  جین تنگ مشکی تن می کند و روی زانوهایش پاره است و روی ران ها یش زاب دارد، شغل دائمی ندارد و بیشتر وقت ها با دوست هایش تو پارک آتش درست می کند و سیگاری می کشند و بحث های الکی می کنند و به ریش دنیا می خندند و رسالتش این است که بگوید گور بابای دنیا)  به واقع شخصیت مستقل و هویتی مجزا از من دارد. مثلا من با بند بند وجودم و از سالها پیش تصمصم گرفته ام شکم و پهلو هایم را که قلمبه می شود را آب کنم اما شخصیت شماره 2 بسیار علاقمند به پرخوری است و تا حالا حتا یک بار نگذاشته یک رژیم چند روزه بگیرم ،   آمدم رژیم معروف جنرال موتورز را بگیرم. روز اول با میوه سپری شد و روز بعد با سیزیجات و هنوز روز دوم به پایان نرسیده بود که در حال گاز زدن یک بستنی سالار شاتوتی بودم.

حقیقت این است که من آدم چاقی نیستم اما همین دو سه کیلویی که دلم می خواهد کم کنم و نمی توانم و یکسر مغلوب شخصیت شماره دو می شوم نشان می دهد که این لعنتی زورش از من بیشتر است.بعدش با خودم خیال می کنم که باید تمهیدی بیندیشم و روی این شخصیت شماره دو را کم کنم! اصلا  زورآزماییی طور در یک نبرد ثابت کنم که کی رییس است! بهش ثابت کنم که این من هستم که انتخاب می کنم و او باید کوتاه بیاید و انتخاب های دوم و بعدی را بردارد و پا پس بکشد. 

اما حیقیت این است که نمی شود. 

اولا که؛ دعوا که نداریم ! بعدش هم این شخصیت شماره دو هم ، من هستم ، مثل یک مادر که دلش نیاید با کودکش بد خلقی کند و عطاب خطابش کند، چون این بچه از اوست و جگر گوشه اش است. حالا این آقای موری که شخصیت شماره دو نام گرفته هم جزیی از من است و چرا باید با سرکوب و خفقان جلوی راه نفسش را بگیرم؟ خیلی علاقمند ترم که با اون به پای میز مذاکره بنشینم و در ازای دادن امتیازاتی ، راضی اش کنم این خوی هیولایی اش را که گاهی مثل جاروبرقی میشود و آنقدر می خورد که بترکد تا وقت هایی که آن قدر گنده دماغی می کند یا خیلی وقت های دیگر را کنار بگذارد و  با هم دوست تر بشویم.

شخصیت شماره دو حالش از کتاب خواندن بد می شود و دلش می خواهد یکبند تو صفحات بی سر و تهه اکسپلورر اینستا بچرخد اما من خیلی وقت است که کلا اپلیکیشن اینستا را پاک کرده ام و این طوری  شخصیت شماره دو را راضی می کنم که  گه گداری،  بروم  نسخه ی وب اینستا را نگاهی کنم و بعد که دلش آرام گرفت و بی خیال شد می رویم سراغ کار هایمان.

ماجرا این است که باید صلح کنیم. باید بروم شخصیت شماره دو را از پارک بغل خانه پیدا کنم و به خانه برش گردانم. راستش مدتی زیادی است که از خانه انداخته بودمش بیرون. فکر می کردم اگر او برود همه مشکلات حل میشود، اما نشد. او از خانه رفته و تارانده شده اما هنوز تو بزنگاه ها و وقت تصمیم گرفتن همان قدر تواناست که قبلا بود و حتا این رانده شدن از خانه باعث رنجش و سرخوردگی اش شده و از این زهگذر حتا حس می کنم در شرارت وسواس خاصی پیدا کرده و با اصرار و تاکید می خواهد از امر من سرپیچی کند و کار خودش را بکند.

باید بروم دنبالش و لباس هایش را بکنم و بریزم تو ماشین لباسشویی و غذای گرم برایش بگذارم و اجازه بدهم کنارم باشد. نه پشت سرم. 

نمی دانم شخصیت شماره دو تا کی می ماند اما می دانم که تا وقتی بگویم نیست شرور تر میشود.



 + دسترسی تلگرام - کانال دست نوشته های پروانه