-
درجا
دوشنبه 13 آذرماه سال 1391 09:46
-: پس فکرت درگیر چیاست؟ +: زنده گی
-
همه نام ها
یکشنبه 12 آذرماه سال 1391 14:15
در وجود همه ی آدم های دنیا چیزهایی برای دوست داشتن وجود دارد که باید پیدایشان کرد باید استخراج شوند و دوست داشته شوند مثل ذرات طلا در معدن جواهر با این تفاوت که احتمال وجود طلا در این معدن قطع به یقین است . . .
-
مهمونی
شنبه 11 آذرماه سال 1391 11:59
در راستای دورهمی های گاه و بیگاه پریروزها مهمان خانه زن بابا ی عزیز بودیم! آیدا، لاله، گولو، نشمیل و من من کله گنده! برای بار اول بود که نشمیل را میدیدم، اگر چه وبلاگش را تا حالا نخوانده بودم اما از آشنایی تا پسرخاله شدنمان کسری از ثانیه را می طلبید. اما این مهمانی یک تفاوت داشت و آن این بود که پوران می گوید همه یک...
-
شرف
سهشنبه 7 آذرماه سال 1391 13:18
یک روز می رسد که چرخ میزنی می بینی این هیبت ملعون و منفور کیست که اسم و عنوان و هویتش عین مال توست . . . منفعت طلب و بی شرف و کم حوصله و زودرنج و بی طاقت و نامرد و بی معرفت و زیاده خواه و راحت طلب و کم کار و . . . و خیلی چیزهای گند دیگر هم هست. آن روز خیلی روز بدی است روزی که ادم از خودش بدش می آید که فروخته، شرافت را...
-
کارناوال
چهارشنبه 1 آذرماه سال 1391 14:03
-: کی مش موهاتو عوض میکنی؟ +:بزار دم محرمی، که جدید باشه -: سرویس تازه خریدی؟ +: آره گفتم میریم هیئت نو نوار باشه -: ماشینتو عوض کردی؟ +: دم محرمی قدیمی بود -: ازدواج کردی؟ +: نه هنوز ، اما با هم اومدیم که ببینمون با هم -: گوسفند کشتن؟ +: نه دیگه امسال گاو زدن زمین -: چند تا گوسفند سر بریدن جلو پای هیات؟ +: از اون یکی...
-
حال این روزهای من
سهشنبه 30 آبانماه سال 1391 14:14
استعلاجی : دو روز دل کمر شکم به انضمام دندان
-
نذر
شنبه 27 آبانماه سال 1391 13:59
همکارمان روی گربه های حیاط آب ریخته نذر کرده برای کبوترهای دم پنجره ارزن بریزد که آه گربه ها نگیردش!
-
بعد از این همه مدت
شنبه 20 آبانماه سال 1391 09:19
تقاطع جلال آل احمد و کارگر شمالی . . . روی پل زیرگذر نیمه ساز،دور یک آتش بزرگ که کارگران ساختمانی روشن کرده اند،سرانجام همه ی عکس و فیلم های عروسی را سوزاندم. حتی خود خودم را فکر میکردم جزیی از زندگیم است و نیازی نیست که نابود شود اما خاطره هایی هست که یادآوریشان هم تیغ دار است دلم سوخت . . . برای عکس هایی که باید می...
-
یه همچین شرکتی داریم ما
چهارشنبه 17 آبانماه سال 1391 09:30
آبدارچی شرکت پیداش نیست. میگیم کجایی؟ میگه والا دارم یه کتاب می نویسم یکم مشغولم . . . نشستیم داریم نهار میخوریم مدیر عامل داره با تلفن حرف می زنه: گ ه خورده که گفته، به فلان جای فلانش خندیده . . .
-
رضا
سهشنبه 16 آبانماه سال 1391 09:40
آقای اسدی که مریض و حال ندار بود، یکی دوبار برایش سوپ پختم. قبل تر ، ماه رمضان هم یکی دو بار آش رشته که پخته بودم، دم افطار برای آنها هم بردم و یکی از پرستارهایش را که از اقوام دور هم بود و برای ارشد آماده میشد را دیده بودم. اسمش رضا بود اولین بار رضا در را باز کرده بود و من کاسه ی بزرگ آش را دستش داده بودم و او دو...
-
روزهای دردی
یکشنبه 14 آبانماه سال 1391 13:10
به هیچ دلیلی درد دارم دردی کهنه می پیچد و تاب می خورد و مثل گربه ی سیاه از روی شاخه های انگشاتنم آویزان می شود و میپرد ناگهان پخش می شود . . . بعد ناگهان زایمان می کند و چند تا می شود و هر انشعابش مثل برق جست می زند تو رگ و ریشه ام و سرخوشانه و مستانه می چرخد و از رد پایش من درد می کشم . . . دردها مثل تارهای عنکبوت به...
-
شمس پرنده
سهشنبه 9 آبانماه سال 1391 14:32
اولین دیدار من با آقای میم بعد از سه چهار بار چت و ایمیل اتفاق افتاد. یک قرار ملاقات بسیار کوتاه. اقای میم از خواننده های وبلاگم بود و فکر می کردم با خواندن دست نوشته هایم کلی من را می شناسد و با توجه به اظهار عشق و علاقه ی فراوانی که از آن دم می زد خیال می کردم الان چه کیس اوکازیونی را دیدار خواهم کرد!!! خلاصه، دیدار...
-
تصمیم کبری
سهشنبه 9 آبانماه سال 1391 09:41
می خوام یه سری یادداشت بنویسم از خواستگارها و مواردی که پیش میاد!!! محض خنده البته
-
خانه پدری
یکشنبه 7 آبانماه سال 1391 09:19
بالاخره حاج آقا از ییلاق بازآمد. روز گذشته پس از مدتی بالغ بر چهار پنج ماه کم یا زیاد، چشممان به جمال حاج آقا جانمان روشن شد. (تصحیح می کنم حاج آقا و همسر گرامی شان) خلاصه ما که مدت ها بود غم دوری از پدر را بر خود هموار نموده بودیم پس از دریافت اخبار تازه مبنی بر رجعت ایشان در اولین فرصت واصله خدمتشان جهت دستبوسی...
-
نت
شنبه 6 آبانماه سال 1391 07:58
اینترنت خانه ام قطع است و من بی انتها زمان دارم . . . برای حرف زدن راه رفتن دور همی گرفتن بیرون رفتن بازی کردن رقصیدن دویدن کوه رفتن . . .
-
سوره بادمجان
دوشنبه 1 آبانماه سال 1391 08:22
سپاس خدای را زمانی که از رستنی های زمین بادمجان را آفرید آنگاه که میرزا قاسمی را از گوجه و سیر بنیان نهاد و حلیم بادمجان را با نعنای سرخ شده رونق بخشید و زمانی که کشک را بر بادمجان نازل فرمود و زمانی که قیمه بادمجان را فرو فرستاد و زمانی که شکمش را از سبزی و گوشت معطر مملو ساخت که از تناولش روح و جانتان صفای دوباره...
-
کوچه
یکشنبه 30 مهرماه سال 1391 08:28
کوچه ما خیلی دراز است. تایم گرفته ام از اول کوچه تا دم در خانه با قدم تند بیایم میشود هشت دقیقه، با قدم معمولی یازده دقیقه، دلی دلی کنم هم الی ماشالله . . . سر یک دقیقه و نیم یک پراید خاکستری بر خیابان پارک است که پشت ماشین یک کتاب پارچه ای صورتی گذاشته که رویش یک شیر زرد جست زده و کمین کرده .نمی دانم یک همچین اسباب...
-
یک جستجوی تکراری . . .
چهارشنبه 26 مهرماه سال 1391 14:59
من آن زنی که فیش آب و برق را می پردازد نیستم آن که وام میگیرد و دفترچه های قسطش همیشه در کیفش هست نیستم من آن که هر روز صبح اولین نفری که از ساختمان بیرون می رود نیستم من آن نیستم که هر روز صبح زباله ها را ببرم من آنم که گردن بند ظریف و نازکی به گردن می آویزد و گوشواره های رنگی در گوش هایش انداخته است و به لب هایش رژ...
-
هدیه
سهشنبه 25 مهرماه سال 1391 11:35
سر کلاس مبانی هنرهای تجسمی کیوان عسگری یک رسم با مزه و خوبی بنیان گذاری شده بود مبنی بر این که یک ربع آخر کلاس بچه ها به هم هدیه بدهند. این هدیه ها چیزهایی جالبی بود که شاگردان طی یک هفته کشف کرده بودند. مثلا کسی کتاب ارزشمندی خوانده بود، یا خبر جالبی شنیده بود، یا رستورات خاصی رفته بود، یا . . . یا حتی طعم جالب و...
-
آخر قصه
دوشنبه 24 مهرماه سال 1391 10:13
ما واقعیت ها رو دیدیم دیدیم چه قدر ننگ است چقدر سنگ و چقدر شرنگ . . . دیدیم که دنیا توسط پول اداره می شود و نه اخلاق و نه شرافت عجیب بازار مکاره ای است ما دیدیم که دروغ و تزویر می شود قانون ریا می شود عرزش!!! و گوسفند بودن ایده آل دیدیم کاخ های آن چونانی را که در کنارش پیرمرد کارتن خوابی دیشب در سرما یخ زده ما آن کودک...
-
ارزو
یکشنبه 23 مهرماه سال 1391 14:51
زنگ تفریح خورد برید آنتراک
-
نظام مدیریتی شرکت ما
یکشنبه 23 مهرماه سال 1391 14:01
اینجا هرقدر مدیرتر باشی زنگ همراهت نخراشیده تر میشود جای پارک ماشینت گشاد تر لبحندهای دریافتی پت و پهن تر کرنش ها با زاویه ی حادتر بادمجان های دور قاب واکس خورده تر و البته بی خبر تر از واقعیات و آلام و درد ها
-
پیاز
جمعه 21 مهرماه سال 1391 19:53
هنوز هم پیاز خام نمی خورم و اگر ردش را بگیرم که هست کلا بیخیال خوردن میشوم. توی غذا اما اگر از هوش رفته باشد و قرچ قرچ صدا نکند مشکلی ندارم حتی اگر درسته هم باشد. بچه که بودم اما حساسیت پیازی ام خیلی جدی تر از حرف ها بود. پیازهای سرخ شده ی لای گوشت مایه ی ماکارونی هم باید اندازه ای بودند که پیاز بودنشان به چشم نیاید،...
-
چهارخونه های قرمز
چهارشنبه 19 مهرماه سال 1391 10:15
یه سارافون قهوه ای دارم که هم میشه با ست کرم پوشیدش هم ست قرمز! چهارخونه است . . .خط کشی های ریز و قرمز دارد این چهارخونه های قرمز وقتی با کرم ست می شن موجودی شون کلا بی ربط و زیادیه! که زیر رنگ قهوه ای کل سارافون ندید میگیریشون! همین چارخونه ها با ست قرمز عامل اصلی هم خوانی و ارتباط و یک دست شدن میشن. خواستم بگم ادم...
-
نزهت
سهشنبه 18 مهرماه سال 1391 10:06
دوره زمونه عوض شده ادم ها هم عوض شدن، شایدم عوضی شدن اما بازم یه سری ادم هستن که مثل سابق ادامه میدن راهشونو، یه سری ادم که کاری ندارن بقیه چند درجه و به کدوم جهت تغییر زاویه و روش و منش دادن. سر راه خودشون باقی موندن و استوار ادامه میدن، می بینن که این روزا باخت تو صداقته، اما صادقن! می دونن این روزا نون تو بریدن نون...
-
افتاده رو زیونم
سهشنبه 18 مهرماه سال 1391 09:23
مثه تموم عالم حال منم خرابه . . .
-
کاغذ پاره!
دوشنبه 17 مهرماه سال 1391 10:30
دیروز کودکی را دیدم که مادر برای سرگرمی، اسکناس دویست تومنی ای دستش داده بود تا پاره کند
-
نزول
دوشنبه 17 مهرماه سال 1391 10:04
یهو به خودت میای می بینی بزرگترین دغدغه هات شده، دفترچه های قسط و سررسید هر ماه و جور کردن فولان شارژ و بهمان شهریه . . .
-
از مصائب گزیدگی
شنبه 15 مهرماه سال 1391 12:50
هی باید آسته بری و آسته بیایی که گربه شاخت نزنه و از بزرگترین مصادیق این رفت و آمد آسته این است که نگذاری دیگران بفهمند که شرایط زندگیت چیست! نگذاری کسی بفهمد . . . این طور وقت هاست که خواهر و مادر نامبرده را مورد عنایت قرار می دهم، حتی گاهی وقیحانه جد و اباء و ارواح طرف را می کشم وسط از بس که درد دارد گاهی این گاهی...
-
دنیا
شنبه 15 مهرماه سال 1391 10:29
همین همین دنیایی که یک بند در قفایش چس ناله سر می دهی و از نامردی و نااهلیش می گویی و از وخامت و شرارتش و عر و عور می کنی و اینا . . . یه وقتایی، یه چیزایی برات رو می کنه که نمی دونی از شدت شعف چطوری هوار بکشی . . . الان من منتظرم بازم یکی از اون آس هایش را برام رو کنه!