-
دنیای ما
دوشنبه 18 دیماه سال 1391 09:14
راستش امروز آمده بودم از اسپشیال های شخصی و پرنده ی کوچولوی خوشبختی ام بنویسم. بنویسم روی بخاری عدسی پخته ام و کاناپه ی بزرگم را جلوی بخاری گذاشته ام و هی فیلم میبینم و هی عدسی گرم و تندم را توی ماگ بزرگی میریزم و هورت می کشم و پتوی مسافری چهارخونه ی سبزم را تا زیر گلو میکشم بالا و همانجا پای لب تاب خوابم می برد و...
-
چاپلین . . . مارمولک!
یکشنبه 17 دیماه سال 1391 09:20
یکی از کمدی های چاپلین در 1916 را می دیدم. داستان مربوط به یک زندانی فراری است که بعد از فرار لباس یک کشیش روحانی را می پوشد و بعد از حاضر شدن در مجلس وعض و منبر و جمع آوری اعانه و . . . سرانجام موفق به فرار و در نهایت تسلیم میشود! داشتم فکر میکردم یک قرن بعد در عصر حاضر همان درون مایه (مارمولک را یادتان هست) در...
-
گاهی روزانه نوشت
جمعه 15 دیماه سال 1391 18:17
دیروز صبح رفتم قسط های بانک ملی و کشاورزی را بدهم. یک سال از بازپرداخت قسط های بانک ملی گذشته و باید دفترچه ی واریزی قسط را عوض میکردم، بماند که تا ته دنیا برای تعویض دفترچه رفتم و در عین ناباوری شاهد یکسان شدن بانک مربوطه با خاک بودم و یک آدرس چپ اندر قیچی دیگر که مال یک ناکجا آباد دیگر که باید می رفتم و کشف و خنثی...
-
این شکلی
چهارشنبه 13 دیماه سال 1391 12:13
کاغد های باطله ای که یک رویشان سفید مانده را جمع میکنم و نگهشان می دارم برای چک پرینت یا میدهم شان به کسی که استفاده کند و دور ریز نباشند این شکلی حس می کنم تنه ی پیر چنار دوهزار ساله ای را نوازش می کنم که اره را روی گردنش گذاشته اند و هیچ حواسشان نیست چندین و چند سال دارد و چقدر نازک دل و مهربان است هر بار که میروم...
-
یکی از ماها
یکشنبه 10 دیماه سال 1391 15:22
همه ی ما دردهایی داریم که گمان می کنیم بزرکترین درد دنیاست و برای مواجهه و رویایی با آن به بزرگترین نیروی وجودی مان نیازمندیم تا بر آن غلبه کنیم. پست حاضر درد یکی از ماهاست که می نویسم تا با شما به اشتراک بگذارم و از همه ی دوستانی که می خوانند و راهکار یا تجربه ی مشابهی دارند استدعا می کنم که تجربیاتشان را به اشتراک...
-
رابطه ی شکمی
سهشنبه 5 دیماه سال 1391 12:45
ته مانده ی ناهار ما را کبوترها می خورند پرخوری کنیم ، گرسنه می مانند
-
کشتی
سهشنبه 5 دیماه سال 1391 10:30
اولین اصلی که دو نفر می توانند با هم کشتی بگیرند این است که هم وزن باشند و از نظر جثه یکسانی تقریبی ای داشته باشند تا در مرحله بعد به زورآزمایی و دسته پنجه نرم کردن بپردازند تا ببینند کدام یکی زورشان بیشتر است و کدام یکی میدان را خالی میکند و کی پشت کی را به خاک می مالد. اما از آنجایی که در بازی زندگی داور بازی ما چرت...
-
زایمان های پیش رس
دوشنبه 4 دیماه سال 1391 08:13
در این که شرایط فعلی خیلی ها را حامله کرده و چیزی نمانده که مردم بزایند زیر بار این همه فشار شکی نیست، اما نکته ی جالب فرارسیدن موجی از این زایمان پیش رس در برابر بهت و تعجب جماعتی است که می گویند آستانه ی سکوت و همچنین آستانه ی درد مردم بالا رفته است و هر بلایی هم که سرشان بیاید دم بر نمی اورند. یعنی همان روز که جای...
-
روز از نو روزی از نو
شنبه 2 دیماه سال 1391 09:06
اول صبح اول هفته اول ماه ابتدای فصل اول زمستان من هم از اول شروع می کنم
-
پایان زمین
سهشنبه 28 آذرماه سال 1391 12:34
سه روز بیشتر تا بیست یک دسامبر و سررسید پیش بینی مضحک نوستراداموس و پایان دنیا باقی نمونده. پریروزا فیلم مالیخولیا رو میدیدم، داستان زمین که با یه سیاره ی دیگه به همین نام تصادم می کنه و لحظه انتظار همه برای به پایان رسیدن عمر زمین فرا میرسه. وقتی کلر با واقعیت روبرو میشه، جاستین،برای التیامش میگه،زمین پر از شرارته و...
-
لحظه
یکشنبه 26 آذرماه سال 1391 08:34
صدای قار قار کلاغ می آید دانه های درشت برف، حتی درشت تر از پنبه ی زده از آسمان می بارد یاد تنگ نیم دایره ای کودکی هایم می افتم که وقتی تکانش میدادی و دانه های برف درونش به رقص در می آمدند و ساعت ها مایه ی سرگرمی مان می شد و در پنجره ی روبرور انعکاسی از تصویر من هست نان شیر مال روی دستمال کاغذی را تا نیمه خورده ام...
-
تخته سیاه
سهشنبه 21 آذرماه سال 1391 15:00
آخرین بیرق هم می افتد، مثل آخرین سرباز امید آخر، گام اخر . . . غرورت هم له می شود له و لورده بر بالینش مینشینی و جان کندنش را نظاره میکنی سرباز اولت را آسان داده ای دومی را کمی سخت سومی را دلت نمی آید در این لشکر بی رمق نفرات را راحت به کشتن نمی دهی اینک این آخرین برگ، آخرین نفر، آخرین چیزی که برایت مانده است و همه ی...
-
میز جدید من!
دوشنبه 20 آذرماه سال 1391 13:39
از نزدیک های صبح درگیر عوض کردن میزم بودم تا همین الان! میز قبلی دم در اتاق بود و به هزار و یک بهانه دوستش نداشتم، اما از وقتی همکار ایزویی مان رفت خارجه ما هم زاغ سیاه میز لب پنجره ی شیشه دودی ای اش را زدیم تا بالاخره پس از گذشت مدتی امروز موفق شدیم جول و پلاسمان را جمع کنیم و بیاییم سر این یکی میز. جالب است بدانید...
-
درجا
دوشنبه 13 آذرماه سال 1391 09:46
-: پس فکرت درگیر چیاست؟ +: زنده گی
-
همه نام ها
یکشنبه 12 آذرماه سال 1391 14:15
در وجود همه ی آدم های دنیا چیزهایی برای دوست داشتن وجود دارد که باید پیدایشان کرد باید استخراج شوند و دوست داشته شوند مثل ذرات طلا در معدن جواهر با این تفاوت که احتمال وجود طلا در این معدن قطع به یقین است . . .
-
مهمونی
شنبه 11 آذرماه سال 1391 11:59
در راستای دورهمی های گاه و بیگاه پریروزها مهمان خانه زن بابا ی عزیز بودیم! آیدا، لاله، گولو، نشمیل و من من کله گنده! برای بار اول بود که نشمیل را میدیدم، اگر چه وبلاگش را تا حالا نخوانده بودم اما از آشنایی تا پسرخاله شدنمان کسری از ثانیه را می طلبید. اما این مهمانی یک تفاوت داشت و آن این بود که پوران می گوید همه یک...
-
شرف
سهشنبه 7 آذرماه سال 1391 13:18
یک روز می رسد که چرخ میزنی می بینی این هیبت ملعون و منفور کیست که اسم و عنوان و هویتش عین مال توست . . . منفعت طلب و بی شرف و کم حوصله و زودرنج و بی طاقت و نامرد و بی معرفت و زیاده خواه و راحت طلب و کم کار و . . . و خیلی چیزهای گند دیگر هم هست. آن روز خیلی روز بدی است روزی که ادم از خودش بدش می آید که فروخته، شرافت را...
-
کارناوال
چهارشنبه 1 آذرماه سال 1391 14:03
-: کی مش موهاتو عوض میکنی؟ +:بزار دم محرمی، که جدید باشه -: سرویس تازه خریدی؟ +: آره گفتم میریم هیئت نو نوار باشه -: ماشینتو عوض کردی؟ +: دم محرمی قدیمی بود -: ازدواج کردی؟ +: نه هنوز ، اما با هم اومدیم که ببینمون با هم -: گوسفند کشتن؟ +: نه دیگه امسال گاو زدن زمین -: چند تا گوسفند سر بریدن جلو پای هیات؟ +: از اون یکی...
-
حال این روزهای من
سهشنبه 30 آبانماه سال 1391 14:14
استعلاجی : دو روز دل کمر شکم به انضمام دندان
-
نذر
شنبه 27 آبانماه سال 1391 13:59
همکارمان روی گربه های حیاط آب ریخته نذر کرده برای کبوترهای دم پنجره ارزن بریزد که آه گربه ها نگیردش!
-
بعد از این همه مدت
شنبه 20 آبانماه سال 1391 09:19
تقاطع جلال آل احمد و کارگر شمالی . . . روی پل زیرگذر نیمه ساز،دور یک آتش بزرگ که کارگران ساختمانی روشن کرده اند،سرانجام همه ی عکس و فیلم های عروسی را سوزاندم. حتی خود خودم را فکر میکردم جزیی از زندگیم است و نیازی نیست که نابود شود اما خاطره هایی هست که یادآوریشان هم تیغ دار است دلم سوخت . . . برای عکس هایی که باید می...
-
یه همچین شرکتی داریم ما
چهارشنبه 17 آبانماه سال 1391 09:30
آبدارچی شرکت پیداش نیست. میگیم کجایی؟ میگه والا دارم یه کتاب می نویسم یکم مشغولم . . . نشستیم داریم نهار میخوریم مدیر عامل داره با تلفن حرف می زنه: گ ه خورده که گفته، به فلان جای فلانش خندیده . . .
-
رضا
سهشنبه 16 آبانماه سال 1391 09:40
آقای اسدی که مریض و حال ندار بود، یکی دوبار برایش سوپ پختم. قبل تر ، ماه رمضان هم یکی دو بار آش رشته که پخته بودم، دم افطار برای آنها هم بردم و یکی از پرستارهایش را که از اقوام دور هم بود و برای ارشد آماده میشد را دیده بودم. اسمش رضا بود اولین بار رضا در را باز کرده بود و من کاسه ی بزرگ آش را دستش داده بودم و او دو...
-
روزهای دردی
یکشنبه 14 آبانماه سال 1391 13:10
به هیچ دلیلی درد دارم دردی کهنه می پیچد و تاب می خورد و مثل گربه ی سیاه از روی شاخه های انگشاتنم آویزان می شود و میپرد ناگهان پخش می شود . . . بعد ناگهان زایمان می کند و چند تا می شود و هر انشعابش مثل برق جست می زند تو رگ و ریشه ام و سرخوشانه و مستانه می چرخد و از رد پایش من درد می کشم . . . دردها مثل تارهای عنکبوت به...
-
شمس پرنده
سهشنبه 9 آبانماه سال 1391 14:32
اولین دیدار من با آقای میم بعد از سه چهار بار چت و ایمیل اتفاق افتاد. یک قرار ملاقات بسیار کوتاه. اقای میم از خواننده های وبلاگم بود و فکر می کردم با خواندن دست نوشته هایم کلی من را می شناسد و با توجه به اظهار عشق و علاقه ی فراوانی که از آن دم می زد خیال می کردم الان چه کیس اوکازیونی را دیدار خواهم کرد!!! خلاصه، دیدار...
-
تصمیم کبری
سهشنبه 9 آبانماه سال 1391 09:41
می خوام یه سری یادداشت بنویسم از خواستگارها و مواردی که پیش میاد!!! محض خنده البته
-
خانه پدری
یکشنبه 7 آبانماه سال 1391 09:19
بالاخره حاج آقا از ییلاق بازآمد. روز گذشته پس از مدتی بالغ بر چهار پنج ماه کم یا زیاد، چشممان به جمال حاج آقا جانمان روشن شد. (تصحیح می کنم حاج آقا و همسر گرامی شان) خلاصه ما که مدت ها بود غم دوری از پدر را بر خود هموار نموده بودیم پس از دریافت اخبار تازه مبنی بر رجعت ایشان در اولین فرصت واصله خدمتشان جهت دستبوسی...
-
نت
شنبه 6 آبانماه سال 1391 07:58
اینترنت خانه ام قطع است و من بی انتها زمان دارم . . . برای حرف زدن راه رفتن دور همی گرفتن بیرون رفتن بازی کردن رقصیدن دویدن کوه رفتن . . .
-
سوره بادمجان
دوشنبه 1 آبانماه سال 1391 08:22
سپاس خدای را زمانی که از رستنی های زمین بادمجان را آفرید آنگاه که میرزا قاسمی را از گوجه و سیر بنیان نهاد و حلیم بادمجان را با نعنای سرخ شده رونق بخشید و زمانی که کشک را بر بادمجان نازل فرمود و زمانی که قیمه بادمجان را فرو فرستاد و زمانی که شکمش را از سبزی و گوشت معطر مملو ساخت که از تناولش روح و جانتان صفای دوباره...
-
کوچه
یکشنبه 30 مهرماه سال 1391 08:28
کوچه ما خیلی دراز است. تایم گرفته ام از اول کوچه تا دم در خانه با قدم تند بیایم میشود هشت دقیقه، با قدم معمولی یازده دقیقه، دلی دلی کنم هم الی ماشالله . . . سر یک دقیقه و نیم یک پراید خاکستری بر خیابان پارک است که پشت ماشین یک کتاب پارچه ای صورتی گذاشته که رویش یک شیر زرد جست زده و کمین کرده .نمی دانم یک همچین اسباب...