بی پروا به معنی عاشق | من یک شورشی عاشقم

بی پروا به معنی عاشق | من یک شورشی عاشقم

من ناگریزم از نوشتن، می نویسم و دوست دارم یاداشت های شما را بخوانم
بی پروا به معنی عاشق | من یک شورشی عاشقم

بی پروا به معنی عاشق | من یک شورشی عاشقم

من ناگریزم از نوشتن، می نویسم و دوست دارم یاداشت های شما را بخوانم

خنده هم داره والا

اینو یادتونه؟

محض خنده و انبساط خاطر عرض میکنم البته، در خاطر محترمتان تصور نکنید عین خیالمان هست ها! این مقال خیلی پیش تر از این ها در نظر ما مختومه بود و هیچ امیدی به اجرایی شدن آن نداشتیم . . .


خواستم بگویم کل پروژه ی مهریه بعد از واریز اجباری 500 تومن و اندی از جانب بنده به حساب دولت به این نتیجه رسید که ماهی یک میلیون ریال مطابق صد هزار تومان وجه رسمی کشور به یک حسابی واریز شود که خانوم وکیل اولین برداشت را بعد از سه چهار ماه انجام داده بود که کلهم چیزی نزدیک به 400 تومن بود!

حالا هم سه چهارماهی گذشته و اگر ما با استناد به قانون و مافیها بخواهیم تصور کنیم میشود خیال کرد مبلغی در حساب مهریه هست و . . .

این تصورات ماست االبته!

چون در عالم واقعیت ماجرا از این قرار است که آقای نامبرده محل کارش را عوض کرده و رفته و حاجی حاجی مکه! از آنجایی که با مامور حسابرس و حابداری مرکزشان  خیلی ندار بوده اند این لطف را کرده اند که اصلا انگار نه انگار که باید اطلاع بدهند که این آقا رفته یا  . . . 

خلاصه به اینجا که میرسد از خنده روده بر میشوم و نمی توانم جلوی خنده ام را بگیرم که بابا قانون!!! بابا هنجار!!! 

پریروز ها به صورت ناگهانی و یکهو مبلغی را که به عنوان قرض نزد آقای نامبرده داشتم به اینجانب عودت دادند به شرط اینکه حلالشان کنم! و البته یاآوری کردند که می خواستند با این پول مادر محترمشان را بفرستند کربلا که در خیالشان سبک سنگین کرده اند  و به نتیجه رسیده اند باز پس دادن قرض اینجانب واجب تر است از زیارت رفتن با پول دیگری! و شرط باز پس دادنش هم این است که باید حلالشان کنم! اگر چه هنوز هم نمی دانست این حلالیت باید از سبب شکستن قلب کسی باشد نه پیچاندن انداد و اندی پول و وجه نقد و گیرم مهریه و .  . .

آن وقب بود یاد روایت معروف کفن دزد و فریاد حلال حلال افتادم و با فراق بال گفتم بعله قبول! شما پول ما را پس بده شرط گذاشتن که چیزی نیست!

وقتی قرض دستی را واریز کرد میگویم خیلی ممنون واقعا آقا!

میگوید پول خودت بوده

میگویم مال من بوده اما در این مرز و بوم پرگهر اگر خودت نمی خواستی پس بدهی، هیچ قانونی از من برای گرفتن حقم دفاع نمی کرد! و نکرده! و نمیکند! و چه بسا که سر قصه ی مهریه هم نکرد!


خلاصه اینکه مهریه برای همیشه پــَــر!!! 

جالب تر اینجاست که آنقدر از الکی بودن  مدارک و رسید های مهریه ایمان داشتند که برای تصویه حساب و گرفتن حلالیت هیچ اشاره ای هم به آنها نکردند

یحتمل به سان چند فقره کاغذ باطله با همچین چیزی نگاهشان می کنند


ما هم بابت بدهی مهریه و  . . . حلالیت دادیم به این دوستمان تا بروند به بازیشان برسند! و قصه ی خیانتشان را هم سپردیم به قانون گذار موثق تری که قانون هایش ردخورد و راه در رو نداشته باشد! 


 لینک

زمستان

 

بعضی شعر ها، شعر زمان است و بعضی شعرها هم شعر همه ی زمان ها و میشود برای خیلی از بازه های زمانی تعمیمشان داد . . . این روزها یکبند زمستان میخوانم  . . . در خیابان که راه می روم انگار ادم ها هیچ چیزی را نمیبینند،انگار همگی دچار رخوت و بی حسی ای مضاعف شده باشیم و نگاهمان در تاریک خانه ی چشمانمان گم شده و مهم نیست آنچه پیش چشمانت است دست نیاز است یا خنجر آخته ی ظالم یا نیاز انسانی برای بیان حتی کلمه ای، دشمن جان است بر گلوی آخته یا لحظه ی آخر نفس های یک ادم یا اخرین بارقه های امیدناک یک قلب ناامید . . .


زمستان


سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت،سرها در گریبان‌ست.
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.
نگه جز پیش پا را دید، نتواند،
که ره تاریک و لغزان‌ست.
وگر دست محبت سوی کس یازی، 
به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛
که سرما سخت سوزان‌ست.

نفس، کز گرمگاه سینه می‌آید برون، ابری شود تاریک.
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.
نفس کاین‌ست، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟

مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سردست. . . آی . . .
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای!

منم من، میهمان هر شبت، لولی‌وش مغموم.
منم من، سنگ تیپا خوردۀ رنجور.
منم، دشنام پست آفرینش، نغمۀ ناجور.

نه از رومم، نه از زنگم، همان بی‌رنگ بی‌رنگم.
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم.
حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می‌لرزد.
تگرگی نیست، مرگی نیست.
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان‌ست.

من امشب آمدستم وام بگزارم.
حسابت را کنار جام بگذارم.
چه می‌گویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت می‌دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست.
حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان‌ست.
و قندیل سپهر تنگ‌میدان، مرده یا زنده،
به تابوت ستبر ظلمت نه‌توی مرگ‌اندود، پنهان‌ست.
حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان‌ست.

سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت.
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دست‌ها پنهان،
نفس‌ها ابر، دل‌ها خسته و غمگین،
درختان اسکلت‌های بلورآجین،
زمین دل‌مرده، سقف آسمان کوتاه،
غبارآلوده مهر و ماه، 

زمستان‌ست.

تهران ـ دی‌ماه 1334 
از مجموعۀ «زمستان»

نظرسنجی


دوستی خواست تا پست زیر را که حاوی یک فقره نظر سنجی فان میباشد را به نظر شما برسانم. 

اگر برایتان جالب بود شرکت کنید

ادامه مطلب ...

دختر که باشی


یه دختر تنها

دو تا دختر تنها

سه تا دختر تنها

چهار تا دختر تنها

. . . 


پ.ن:
اخر هفته بعد و آخر هفته ی بعدش تعطیل است، شرکتمان بین تعطیلی هایش را هم تعطیل کرده و در نهایت شده دو تا تعطیلی تپل که  میتوانست در شرایطی خیلی هم اکازیون باشد! محیا میگوید برویم مسافرت، من هم خیلی هم دلم سفر می خواهد. به آژانس های مسافرتی و تور زنگ میزند، قیمت تور کیشش برای تعطیلات زیر 600 نیست. کیش را به شمال اعتدال می دهیم و از یک دوست قدیمی شمالی که شرایطمان را میداند میپرسم می تواند جایی را برایمان بگیرد تا دو سه روزی برویم شمال! میگوید برای دو تا دختر تنها؟!
تازه خنده دار ترش اینجاست که اگر خواهر محیا هم بیاید می شویم سه تا دختر تنها!!!

گلادیاتور


به مدیر بازاریابی شرکتمون میگیم گلادیاتور

گلادیاتور ها ادم می کشتن حال میکردن

این خانوم اخراج می کنه جیگرش حال بیاد!!!

از شهریور پارسال به صورت مداوم نون هف هش ده نفری رو بریده

شرکته داریم؟

دو پهلو

بالاخره که یک روز نقاب ها می افتاد،روزی که همه ی دو پهلوهای فکرت جملگی یک پهلو میشوند. یک پهلوی تیغ!

لبه ی تیز و برانی که تنها میبرد و رد و جراحت و زخم بر جای می گذارد،لبه ی تیز واقعیت


واقعیتی که تنها و تنها در میان امیال و افکار یک نفر، رها، می توانند زنده بمانند و نه عالم واقع

بالاخره همه ی سوال هایت یک جا جواب میوشند

یک جواب کوبنده که مشت می شوند و می خوردند توی دهانت و دندان های پیشینت را خرد می کنند و مجبوری مثل خرده شکلات تفشان کنی بیرون

همه ی دروغ ها می توانند راست باشند، وقتی قلمرو فرمانراوییشان ذهن متورم و ملتهب کسی باشد که دلش می خواهد رنگ روز ها و زندگیش طور دیگری باشد

پر از سراشیبی و فراز و نشیب و ادعاهایی که انقدر بزرگ است که نتوان از کنارشان حتی به سادگی عبور کرد چه برسد به اینکه تبعات آن ادعا را ندید گرفت!  وقتی طناب دار هم آویختنی میشود در چهارپایه ی لغزان افکار و تصورات یک ادم

پُرم

انقدر پر که نمی دانم چرا و چگونه و برای چه کسی می نویسم.آنقدر پر که نمی توانم کلمات را لگام بزنم به جاری نشدن و سکوت کنم و دم بر نیاورم، نمیدانم چرا می نویسم شاید برای خودم و شاید برای ثبت در خاطراتم و شاید هم برای شنیدن شماتت و طعنه های جماعت طعنه زنی که یک آن در هیچ موقعیتی کوتاهی نمی کنند از ارایه ی تیغ های تیز در زخم های جان فرسا! شاید هم برای اینکه خودم را دلداری بدهم که خوشحال باش که حکمتی بوده که حالا تمام شد که هیچ چیز جدی نشده بود و خبری هم نبوده و از این مزخرفات مشابه، گرچه هیچ احساسی مبنی بر نیاز به دلداری ندارم که هیچ از هر گونه احساس مشابهش هم  به شدت گریزانم!

اوهوم !

خیلی تابلو ا! خیلی باید احمق باشی که این ها را بنویسی و آخرش بگویی فقط یکم حالم خوش نیست . . . 

درست حدس زدید! من با آقای به اصطلاح دوست پسر به هم زدم! کات کردیم خیر سرمان!

رابطه ای که هیچ وقت و هیچ وقت دلم آنقدر از بودن و ماندنی بودنش قرص نشد که اینجا بنویسم حالا اما تمام شدنش را به قطع و یقین می دانم و حتا دارم می نویسمش!

انگار خیالم راحت شده باشد که تکلیفم را می دانم که بالاخره آخر قصه ی دو پهلوهای پی در پی به جایی رسید که اگر چه میبرد اما تکلیفت را می دانی که حقیقت کدام است! مثل داستانی که با اشتیاق تا آخرش را خوانده ایو دوستش داری و اگر چه درد آور اما واقعیت تلخ آخز قصه تشویش و اصظرابت را فرو می نشاند، هم درد دارد و هم ارامش! مثل بیمار محتضری که مدت ها در کما بوده و درد کشیده و خالا به یکباره همه ی امیدها واهی میشوند و تمام!

خانوم مشاور نازنین می گوید، عزیزم از این به بعد بیشتر دقت کن و چشم هایت را باز کن، نمی داند چند ده بار نه چند صد بار اینجا به بدبینی محکوم شده ام که بد بینم !

خلاصه که رویم نشد ادب و احترام را کنار بگذارم و بپرم تو بغل خانوم مشاور و خودم را  فرو کنم زیر بالهایش مثله جوجه های زرد چند روزه ای که خودشان را فرو می کنند لای پرهای مرغ مادر و بنالم و زر زر کنم و زار بزنم و نمناک کنم خودم را و جانم را

که بگویم تازه چند روز بود که حال و هوایم بهتر شده بود و کتاب زبان دستم گرفته بودم و فیلم می دیدم و دنبال کلاس رفتن بودم و این جا و آن جا آگهی داده بودم برای کار پروژه ای و داشتم فکر میکردم روزها دارند مهربان تر می شوند . . .

وقتی دفتر دفتر شعر نوشتم و کسی نخواند 

کسی شعر عاشقانه ی مرا ندید

که ندید بیت های سرخوشی ام را لای ترانه ی موهایم که دارد بلند می شوند تا بشوم یک زن مو دراز

کسی ندید غزل غزل باور هایم را که ایستادم همچون سدی در برابر طوفان و سیلی که توامان می بارید و می بارید و من باور کرده بودم . . . باور کرده بودم و برای همه ی جک های بی مزه از ته دلم خندیده بودم 

کسی ندید دلهره ی انتظارم را

کسی ندید تلاشم را 

من سکوت کردم و حتا از این سکوت هم سو برداشت شد

آه خانوم مشاور

کاش می توانستم سرم را بگدازم روی میز و با ترکیب اشک و تار مو نقش کلمه بزنم که بدانی و بدانی

مشاور میگوید من ادامه ی این رابطه را توصیه نمی کنم!

زبانم گره خورده و کلمه ها غیز از آن چیزهایی است که می خواهم بگویم 

زبان مشترکی نیست

این کاسه ی کوچک سفالین از ابتدا ته نداشت

نه

تو گویی گلدانی بوده که تهش سوراخ است و من با تصور اینکه لیوان باشد دانه دانه اشک هایم را پس انداز کردم داخلش و حالا میبینم که خالی مانده و گلدان به اقتضای گلدان بودنش دانه ها را از شکاف عمیقش به باد داده

گلدان من از اول خالی بود و هیچ وقت هم قصد پر شدن که چه عرض کنم حتی توان پر شدن را هم نداشت . . .

نمی دانم

شاید این پست را پاک کردم

اما هیچ وقت خاطره ی امروز از ذهنم و دلم پاک نخواهد شد

به خانوم مشاور می گویم حق با شماست و همه چیز را یکسره می کنم

فردا حتما تماس می گیرم و می گویم که همه چیز تمام شد تا خیالش راحت شود


دلار


میگویم چرا این همه گران شده؟

میگوید دلار گران شده خانوم

میگویم دلار یک بار گران شد، شما تا الان قیمتت را سه بار زیاد کرده ای اما!

فلز


فلز و حجم های آهنی آموزش لازم دارد.

حتی شده در پایه ای ترین مقطع که آموزش جوش کاری باشد و تشخیص آلیاژ و مواد

این است که اگر چه ما هی خودمان خودجوش می رویم و کار میکنیم این بار جد کردیم که برویم و دوره ی فلز را با یک استاد درست و درمان سپری کنیم. این شد که هی هی دنبال یک استاد فن میگشتیم و به سایت ها و پیج های فیس بوک و  . . . هر جایی که شد سر زدیم و ایمل زدیم و مسیج دادیم و شرح ماوقع گفتیم!

که ما یک فقره دانش آموخته ی هنر می باشیم که مدت هاست با مفتول و پاپیه ماشه و میکس مواد کارهای حجمی انجام میدهیم و برای خودمان تکنیک داریم و استایلیمان شخصی است و از آنجایی که سینه چاک کار با فلز هستیم می خواهیم کار یاد بگیریم!

خلاصه که به استادان به نامی از جمله عادل بزدوده و پرویز تناولی و کلانتری و  . . . . ایمیل زدیم و بقچه نشیتیم تا جواب بدهند!

الان شما نمی دانید من چه حالی دارم که بعد از جواب دادن بزدوده، تناولی هم جوابم را داد که فلان موسسه ثبت نام کنم و . . . .

اصلا هم مهم نیست که پولش چقدر است و چقدر هزینه دارد! من می خواهم این دوره را بروم! حالا چه اهمیتی دارد که یک قران هم ته جیبم نمانده که پول کلاس بدهم! وقتی من تصمیم گرفته ام پول لعنتی هم ناچار است جور شود! 

کلا اعتقاد راسخ دارم وقتی می دانی که باید یک کاری را انجام دهی هزینه اش هم میرسد!!!

حالا هنوز به موسسه ی فلان زنگ نزده نشسته ام اینجا پست هوا می کنم تا عمق شعف درونی و نیمی از شادیم را با شما قسمت کنم! 

:)

حقوق


یه ماه کار کردم

یه روزه خرج شد

جمله ها


بی زحمت به در و دیوارشهر، بنر ها و استند های شهری، تابلوها و بیلبورد ها، پل های هوایی، دیوار نوشته ها، تبلیغات محیطی، هدر سایت ها و سربرگ سازمان ها و تراکت های تبلیغاتی و  . . .  یه نگاهی بیندازید.

جمله ها!

جمله ها نقش به سزایی در محیط و روان ما دارند، اینجا من دو تا دسته بندی برای جمله ها حایل می شوم که می توانید به راحتی مصادیقش را ببینید!

جملات قصار! (اول با جمله حال می کنی بعد میبینی مال کیه)

جملات غیر قصار! (جمله ای که می دونی مال کیه و باهاش حالم نمیکنی)

جملات قصار ممکن از انبیا، امامان، رهبران، دانشمندان ، فیلسوفان، اندیشمندان و جامعه شناسان و تاریخ سازان جهان باشد که نشان از عمق بینش و اندیشه ی روشن این جماعت دارد که خواندنش جماعتی را متحول و متفکر و انگشت به دهن می کند که شما می توانید به صورت انگشت شما که عرض کنم بسیار نایاب و . . . در سطح شهر و سایر منابع نامبرده مشاهده بفرمایبد! 

جملات غیرقصار هم که حاوی هیچ نکته ی خاصی نیست اما گوینده ی آن شخصیت است! یعنی به واسطه ی شخصیت بودن فلان شخص بیاناتش نیز اتوماتیک وار  ارزشمند و خواندنی میشوند! که الی ماشالله در هر سوراخ سمبه ای مشهود است! 

مثلا اگر میخواهید در باب آلودگی هوا و وجوب بهره گیری از وسایل نقلیه ی عمومی بهره بگیرید نیازی نیست در باب چیستی و چرایی و چگونگی ماجرا بنویسید، همین که جمله ی مذکور متعلق به فلان شخص باشد کفایت میکند حتی اگر گفته باشد : آلودگی هوا خیلی بد است! فی المثل عرض می کنم البته! این است که با خط خوش و بنرهای آن چونانی و هزینه های فلان قدری حسنی بده بده بد را میکنند تو چشم آدم!

و من نمی دانم چرا این روند همچنان ادامه دارد . . . یعنی میدانم ها! اما خوب هر چیزی که گفتن ندارد! اما خوب برایم سوال است هی هی

اون وختا


مرد . . .

بغض میکند!

اون وختا با پا لای درو وا میکردم که برم تو خونه . . . 

تحسین برانگیز


 به بلندای فکرم تحسینم کن

نه بلندی مژه

 

من یک فمنیست هستم

از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان ، من یک فمینیست هستم.

اولین بارجرقه های فمینیسم من در سن کودکی زده شد وقتی دیدم که مادر بزرگم پسرهای فامیل را شومبول طلا خطاب می کند و آنها حق دارند با شورت دور حیاط بدوند ولی اگر من جوری بنشینم که دامنم درست نباشد همه بسیج می شوند تا دامن مرا روی پاهای کودکانه و بی خبرم بکشند و مدام گوشزد کنند که درست بنشین.ذهن پنج ساله ی من نفهمید ( هنوز هم نمی فهمد) که چرا آن چیزی که وسط پای پسر عمه ام است باید با لفظ طلا آراسته شود و حتی گاهی با الفاظ ( شومبولتو بخورم) خورده شود ولی آن چه من دارم مایه‌ی شرمساری است و باید پوشانده شود.

ذهن پنج ساله ی من حتی وقتی ده ساله شد نفهمید که چرا آنها باید راحت ته کوچه دوچرخه سواری کنند و من با هزار مکافات ویواشکی رکاب بزنم و روپوش و روسری ام مدام توی چرخ گیر کند و زمین بخورم و همه به من بخندند. او هرگز نفهمید چرا وقتی بالغ شدم و آن دو جوانه ی سرکش در سینه هایم رویید باید آن را زیر مقتعه ی چانه دار بلند و روپوش گشاد پنهان کنم و قوز کنم تا برجستگی های بدنم را از چشم ها بپوشانم. ذهن من هرگز نفهمید چرا هرچه مربوط به زنانگی من است زشت و پنهانی و گناه آلود است و هرچه مربوط به مردانگی پسر هاست قابل افتخار و ستودنی و حتی به روایتی خوردنی است.

ذهن من هنوز پنج ساله است، نمی فهمد چرا به عنوان یک دختر ناقص و نیمه است؛ 

نمی فهمد چرا همه برایش دنبال شوهر می گردند فکر می کنند که بدون مرد کامل نیست. 

نمی فهمد چرا مادرش مدام می پرسد این پسره کیه که هر شب زنگ می زند؟ اگر دوستت داره باید بیاد خواستگاریت.

او انقدر بچه است که فقط برای پوز زنی مادرش به آن پسر میگوید بیا خواستگاریم والکی الکی زن مردی می شود که دوستش ندارد. 

او حتی نمی فهمدچرا درخانواده ی آن مرد، مردها یک طرف مجلس عرق می خورند و بحث سیاسی می کنند و زنها طرف دیگر ظرف می شورند و مزخرف می بافند.

او نمی فهمد که چرا شوهرش التماس می‌کند که لطفا جلوی فامیل من سیگار نکش وقتی خودش می کشد. 

او نمی فهمد چرا سیگارکشیدن مرد درست است و سیگار کشیدن زن نا درست. او نمی فهمد چرا وقتی مردش را نمی‌خواهد سالها باید دنبال طلاق بدود در حالیکه اگر مرد بود در یک هفته می توانست زنش را طلاق بدهدذهن من هنوز پنج ساله است. این ذهن پنج ساله دو برابر پسر های هم دوره اش زحمت کشیدتا دانشگاه برود ، آنها خرخون لقبش دادند.

این ذهن پنج ساله بین همه ی دانشجوهای ورودی‌اش شاگرد اول شد تهمت زدند که معلوم نیست با کدام استاد روی هم ریخته است.بعدها مجبور شد هر تشخیص را دو بار تکرار کند برای آنکه چون زن بود حرفش نصف یک مرد ارزش داشت.مجبور شد از زبان یک پزشک همکار( که زن بود )بشنود که پیش دکترزن نرو، زن ها همه بیسوادن و هیچ نگوید و دم نزند.مجبور شد دو برابر تلاش کند تانامش نصف اعتباری که باید را بیابد.مجبور شد دو برابر مردها خوب رانندگی کند تامبادا تصادف کند و این جمله را بشنود که ” زن ها دست به فرمون ندارند”.مجبور شد دوبرابر مردهای دور و برش کار کند و دو برابر آنها موفق شود و دو برابر آنها پول دربیاورد و آخر هم ” زن بی سر پرست” نامیده شود. 

مجبور شد دو برابر مردها وبلاگ بنویسد تا صدایش به جایی برسد و آخر سر هم متهم شود که زنانه نویسی می کند و درواقع “مرد” است..از همه ی اینها گذشته ،نگارنده زن خوشبختی محسوب می شود. در خانواده ای مرفه و غیرمذهبی بدنیا آمده ، امکان تحصیل و امکان فرار از آن چهارچوب های غیر منصفانه وزشت را داشته است . او هرگز کتک نخورده و نفقه نخواسته و حضانت طفلی را از دست نداده است. با این همه زخمی وخسته است.خسته است از اینکه از زبان مردهای بی خاصیت و احمقی که نصف ضریب هوشی او را ندارند شنیده است که زن ها منطق ندارند، زن ها طنز ندارند، زن ها دست به فرمان ندارند.خسته است از جامعه‌ای که اگر زنی مورد تجاوز قرار بگیرد زن را مورد خطاب قرار میدهد که چرا حجابت کامل نبود و مقصر می شمارند که مرد را گناه انداخته و از مردنمی پرسد که چرا مثل یک حیوان رفتار کرده است. 

خسته است از جامعه‌ای که اگر زنی مورد خیانت قرار گرفت به او توصیه می کند که صبوری کند و خانمی پیشه کند و بیشتر به مردش توجه کند.خسته است از جامعه‌ای که سزای خیانت در آن برای مرد توجه بیشتر و برای زن سنگسار است.

خسته است از جامعه‌ای که زن هایش قوز کرده و ترسیده و تهدید شده اند و مردهایش باافتخار لگن خاصره شان را جلو می دهند و به شومبول های طلای خود می نازند و به خودشان جرات می دهند به زن ها یی که دو برابر آنها قد کشیده اند لقب کوتولگی بدهند.خسته است از جامعه‌ای که زنهایش به کوتولگی خود افتخار میکنندوحاضرنیستند بهای قد کشیدن‌شان را بپردازند و هنوز افسوس تازیانه و تسبیح و ته دیگ را می خورند. 

بر او ببخشایید اوخسته است ازجامعه‌ای که حتی معنی فمینیست را نمی داند


شیرین عبادی

آقای وایت!

ما خیلی شرمنده ایم

آقای وایت ببخشید ما این چند روز ارواح عمه ی محترم شما را زیر سوال برده و اندکی مورد التفات قرار داده و نواختیم. اینجا هم از شما و هم از عمه نازنینتان مراتب عذرخواهی و شرمندگی را داریم باشد که مورد بخشایش قرار بگیریم، انشاالله!

آقای وایت ما می دانستیم که شرکت محترم و داخلی مینو که هم اکنون قراردادهای آن چنانی دولتی می بنند و به روایتی فعالیت دولتی می کنند تولید کننده ی آدامس وایت است و بعد از اعلام تحریم های جهانی از سوی آمریکای جهان خوار و هم دستان بی پدر و مادرش علیه این گربه ی فلک زده ی دم بریده ی بی گوش کلیه ی محصولات وارداتی افزایش قیمت چندین و چند برابری پیدا کرد که البته ما ملت ایران اصلا برایمان مهم نیست و همه ی این فشار ها را به سادگی و شیرینی با دیدن روی همچو ماه فرزانگانی که خواب و خوراک از روزهایشان دریغ می دارند تا مردم با آسایش بیشتری شب و روزشان را سپری کنند پاس می کنیم و عین خیالمان نیست!

اصلا همگی دایورت کرده ایم روی آن عوض شریفه و نیمه ی مونث جامعه هم با اضافه ی ت تانیث و افزودن علامت جمع و مابقی الفاظ و غیره مشکل مربوطه را مرتفع ساخته و هم اکنون همگی، اعم از زن و مرد شاد و شنگول،خوش خوشک و خوشحال و بشکن زنان به سر می بریم و همه با هم دم می گیریم که :

ما منتظر دومیش هستیم!!!

البته این دومی به منظور حفظ قافیه آمده و الا منظور همان چندمین است !

خلاصه آقای وایت . . .

ما هی جد و آباء شما را نواختیم که بعد از آن که ریلکس ملعون به خاطره پیوست و جعبه اش شد دو هزار تومان ما دل خوش به اکالیپتوس های وایت بودیم که جعبه های کوچکش چهارصد و بزرگتر هایش هشتصد تومن بودند و فقدان هر گونه خودنی سق زدنی ای را با خرید آن جبران می کردیم!

علی ای الحال این روزها سماق مکیدن کلاس ندارد این است که یک فقره آدامس به اندازه ی لنگه دمپایی می اندازی تو حلقت و با همان نیت شب و روزت را سپری می کنی!

خلاصه بعد از گران شدن ریلکس خیل مشتری های وایت که شما باشید خعلی زیاد شد! ینی اصاً یه وضی ها  . . . 

تا اینکه پریروز ها ما رفته بودیم سوپر خرید کنیم دیدیم یک خانومی با چشم های گرد شده هی میپرسد این وایت ها شده هزار تومن؟ جعبه ی بزرگش هم شده کلا نایاب شده که در صورت رویت با قیمت دو هزار تومن به فروش می رسد!

ما هم شوکه شدیم و گفتیم شاید خدایی نکرده شما هم زده به سرتان وقتی ریلکس با کیفیت خیلی بهتر دو هزار تومن است شما هم قیمتتان را کرده اید همان قدر؟ بعد خودمان هم از آن سوپر و چند تا سوپر محلمان پرسیدیم و دست آخر دیدیم که بعله جعبه ی کوچک شده هزار و جعبه ی بزرگ هم کلا نایاب است و در صورت رویت شده دو هزار تومن!

آنجا بود که شما و تن و بدن عمه جانتان را لرزاندیم که در این هاگیر واگیر شما هم دیده اید تنور داغ است و آمده اید که بچسیانید و  . . . . 

تا اینکه،یک روز به یکی از نمایندگی های شما در شیرین عسل که گر و گر تو خیابان هست سر زده و تصادفا ادامس با جعبه ی بزرگ شرکت شما را دیدیم و وقتی قیمت را از فروشنده محترم پرسیدیم به غایت سرخورده و پشیمان و نادم گشتیم از این همه پیش داروی و بی لطفی به شما و عمه ی گرامتان.

جعبه ی بزرگ با درج قیمت روی روی بسته بندی 900 در نمایندگی مورد نظر 800 به فروش میرسید و جعبه ی کوچک که موجود نبود هم 600 تومان با این تفاوت که قیمت روی جعبه ی کوچک درج نشده است.

بعله، آقای وایت!

ما خیلی متاسف شدیم که شما صد تومن قیمت کالایتان را افزایش داده اید اما این افزایش پنج برابر به دست ما میرسد و این وسط نمیدانم دندان چه کسی این همه گرد شده است که با این ترفند ناجوانمردانه قیمت کاذب را با سوء استفاده از عدم حک قیمت مصرف کننده این چنین می کنند تو پاچه ی جماعت

ما باز هم خدمت شما و ارواح محترمه و متشخصه ی اباء و اجدادتان نهایت شرمساریمان را عرضه می داریم و امیدواریم دندان گرد شخص یا اشخاصی که با این تمهیدات سبب سوء استفاده ی از ملت شده اند از بیخ کشیده شود به حمد و قوه الهی انشالله! 

آخر آقای وایت ما عادت کرده این در شرایط این چنینی دست به دعا برداریم و به درگاه باری تعالی شکواییه ببریم زیرا که مدت هاست از وجود هر گونه ارگان نظارتی بر قیمت های مختلف و گاهی بسار ناعادلانه ی اقلام گوناگون نا امید شده ایم و به صورت طنز و مایه ی سرخوشی به آنها نگاه می کنیم که یحتمل این مقال نیز از صدقه ی سر همان دایورت شریف و شریفه می باشد و لاغیر


خلاصه اینکه جانتان صادق و دلتان خوشحال

شما هم عین ما در این کازار کاره ای نیستید!