بی پروا به معنی عاشق | من یک شورشی عاشقم

بی پروا به معنی عاشق | من یک شورشی عاشقم

من ناگریزم از نوشتن، می نویسم و دوست دارم یاداشت های شما را بخوانم
بی پروا به معنی عاشق | من یک شورشی عاشقم

بی پروا به معنی عاشق | من یک شورشی عاشقم

من ناگریزم از نوشتن، می نویسم و دوست دارم یاداشت های شما را بخوانم

ابر


قبل تر ها فکر میکردم پاییز دلم را بی تاب می کند

بعد تر فهمیدم زمستان  ها هم با آهنگ های یواش گریه ام می آید

تابستان هم کمی دلم را تنگ میکرد

این روزها می توانست روزهای بهتری باشد

اگر . . .

اگر پول کلاس حجم را کامل داده بودم

اگر بدهی های کار پروژه ای را دریافت می کردم

اگر کسی بود که جنس روزهای مرا میشناخت برای بهتر شدن

اگر نمره ی چشم هایم این قدر زیاد نبود که با زل زدن به مونیتور سر درد بگیرم

اگر غده ی کوچولوی زیر گلویم که شک ندارم داخلش پر از بغض است آب می شد و کمتر درد داشت

اگر دندانم درد نمیکرد

اگر همکارم حسودیش را کنترل میکرد و برای گشادتر کردن جای خودش یکبند زیرآبم را نمی زد

اگر یک کفش مشکی ساده داشتم که با بارانی سبزم می پوشیدم

اگر نوک انگشت جوراب های زرد پاره نمیشد

اگر شارژ اینترنتم تمام نشده بود

اگر موهای سقیدم این همه زیاد نبودند

اگر از پس هزینه ی ایمپلنت دو تا دندان جلو بر می آمدم

اگر برگ های شمعدانمی خشک نمی شدند

اگر . . .

آه

امروز دل من از آسمان هم ابری تر است

کجاست که ببارد

کی است که طوفانش به باران بدل شود

کو عابر عاشقی که دوست دارد زیر باران خیس شود  . . .

اگر مادرم بود . . .



اشتباه لپی


بعضی وقت ها آدم به صورت پیش فرض "ما"  است! 

بعد برای تصحیحش دچار مشکل میشوی:


خونه ما

نه . . . 

خونه ی  من!

جمله


خسته ام

خسته از 

پیشرفت نکردن

خسته از 

نداشتن خونه حیاط دار

خسته 

 . . .



از فیلم شماره خوش شانس اسلوین  

بهار


من آمده ام های های


من آمده ام 



دستی دستی بهار یه ماه زودتر اومد!

یک روز قشنگ


صبح که داشتم می آمدم سرکار زیر باران یک فقره خودروی گذری در عبور از یک چاله ی بسیار عمیق، جد و ابا ما را آن چونان مورد عنایت قرار داد  که هم اکنون کفش هایمان را هم گذاشته ایم خشک شود. بعدش هم سر خط کشی عابر پیاده یکی از این دوستانی که بای دیفالت حق به جانبشان است دستش را گذاشت رو بوق ق ق ق ق و . . . هوا هم که سرد و من هی یخ ترم می شد و نم به لایه های درونی وجودم رسوخ می کرد و کم کمک  لرز میکردم . . .

امدم که یه روز تخیلی رو شروع کنم!

اما...

اول صبحی یکی از خانومای همکار طبقه سوم اومده پیشم، برام یه اردک زرد نارنجی کوچولو آورده که دور گردنش روبان قرمز پاپیون کرده . . . میگه روز دوست داشتن مبارک! می دونید که اکثر تپلا مهربونن. انگار هر چی کپل تر باشی مهربون تر میشوی و دلت گنده تر میشه!

بعدش هم یک همکار نازنین دیگر با یک بشقاب شیرینی رنگ و وارنگ و عجیب غریب از راه میرسد . . . بعدش هم یک لبخند از هوا می آید و می نشید رو لب های من که می دانم تا شب ردش خشک نمی شود  . . .

به آسمان شهر نگاه می کنم، آبی اش از همه ی آبی های فتوشاپ وجد آور تر شده و ابرهایش خیال انگیزتر و پر ابهت تر

شیشه ی پنجره باران خورده و یک کفتر چاهی نم زده که  زیر نور کم جان و طلایی خورشید پر و بالش را خشک میکند . . .

نوک انشگت های پاهایم کم کمک دارد گرم می شوند


قلمه های شمعدانی ای که روی میزم درون قوری لب پریده گذاشته ام تا ریشه کنند، یک صدا فریاد می گویند برای خوشبخت بودن همین ها کافیست . . .

برای شکر کردن . . . 





خواستنی ترین وال پیپیر دنیا



این والپیپر مونیتورمه . . . معرف حضورتون که هست؟ یک قل از دوقلوهای آجی جون

قصه ی اژدها و جوراب شلواری

تو ماشین لباسشویی من یک اژدهای بدجنس هست که عاشق جوراب شلواری است!

اژدها جوراب شلواری ها را از بین بقیه ی لباس ها شناسایی میکند و بعد با یک ترفند ناجوانمردانه از پا درشان می آورد و یک لقمه ی خامشان میکند!

وقتی نبرد بین اژدها و جوراب شلواری بالا میگرد ماشین لباسشویی به شدت می لرزد و از جایش تکان میخورد و بالا و پایین می پرد و تو سر خودش می زند و گاهی کمک می طلبد تا شاید مانع این همه خشونت شود، هر چه باشد در ذاتش نمگنجد که شاهد این همه خشونت باشد و فقط نظاره کند و اگر موبایل داشت مستند تهیه کند بفرستد بالاترین لایک بگیرد!

خلاصه در این نبرد نابرابر اژدها مثل همیشه می برد و جوراب شلواری مظلوم بیچاره ام  تکه تکه میشود و وقتی دست آخر با داد و هوار های ماشین لباسشویی نزاع پایان میگرید من جنازه ی درد کشیده ی جوراب شلواری را بیرون می کشم در حالی که رد درد هنوز روی ساق و پاشنه اش تازه است و تو دست های من جان می دهد،و  آخرین حرفش این است که مانع رفتن دوستانش به لباسشویی و رویارویی با اژدها بشوم . . .

اگرچه پیش از قبول درخواستش جان می دهد اما من بالای جنازه ی جوراب شلواری قسم می خورم تا به آخرین وصیتش عمل کنم تا روحش همیشه در ارامش باشد . . .

؛)

اما تو چی؟!

همکارمون رفته اتریش اسکی 

این یکی رفته کویر مرنجاب

اون یکی رفته کیش

این یکی هم رفته شمال

بغل دستیم رفته مرخصی اما نمی دونم کجا

رییسمون هم نیومده اصلا

و من اینجا در ژرفنای حسادت دارم پست لایت می نویسم!!!

آه سرد عنایت بفرماییید 


دل خوشی

 


همه دل خوشی من اینه که وقتی صبحا از خونه میام بیرون شیر گاز بخاری رو بچرخونم و بزارمش رو شمعک پیلوت . . .

وقتی به راننده تاکسی پول خورد بدهم و چشم هایش برق بزند . . .

به زن طبقه بالایی تقویمی که خودم طراحی کرده ام را بدهم  . . .

دل خوشی من این است که روی بخاری با شعله ی کم، سوپ جوی تند بار بگذارم و محیا وقتی ساعت 5 تعطیل میشود بیاید تا با هم بخوریم . . .

دل خوشی من این است که خانه ای هست اگر چه کسی در آن به انتظار ننشته باشد . . .

همه ی دل خوشی من خواهر مهربانم است که هر باز زنگ می زند می پرسد نهار داری؟ و اگر نداشته باشم می گوید به حساب من . . .

دل خوشی من به آبدار چی بی بضاعت شرکت است که با پادر میانی مانع اخراجش شدم تا نان بچه هایش را ببرد . . .

همه ی دل خوشی من به آخرین برگ گلدانی است که اسمش را گذاشته بودم سامانتا و اما حالا، حالش رو به وخامت می رود . . .

همه ی دل خوشی من به دو شای و سه سنار و یک قران و دو قرون ته جیبم است که برنامه ریزی کنم که سال بعد چطور قرار داد خانه را تمدید کنم

همه دل خوشی من خداست، که مرا می بیند و می شنود و توضیح لازم ندارد و بی زیر نویس و مترجم و کپشن می اید و می نشیند و میخواند و ته دلم یک مشت دانه ی تازه میریزد تا جوانه کنم و سبز شوم و به اندازه یک آغوش گرما میتاباتد تا یخ روزهایم وا برود و جاری شوم و . . .

امداد


پر پری خانوم مشغول خواندن زبان شده است و دارد از وقت های خالیش استفاده مفید کنید! 

این است که چند وقتی هست که کتاب واژگان 504 را دستش می گیرد و هر جا وصال داد کلمه میخواند!

اما از آنجایی که بازدهی روش مورد نظر چندان رضایت بخش نبود گفتیم از همه دوستان و رفقایی که پیش از ما این راه را رفته اند و نتیجه گرفته اند استدعا کنیم تجارب گران بهایشان را در اختیار اینجانب و اون یکی جانبان که بعدها اینجا را می خوانند بگذارند، تا جملگی بهره مند شوند و شما هم خیرش را ببینید!

کلا طرح مسئله چنین است که ما نمی خواهیم کلاس برویم و خودمان پروژه ی یادگیری را پیگیری کنمیم لذا نرم افزار های آموزش زبان از قبیل رزتا استون و دی ال ام و  . . . را توصیه کرده اند!

فلذا خواهشمند است از تجاربتان در این زمینه برایمان بنویسد باشد که روشنگر راهمان شوید 

و من الله توفیق




ممنون بایت راهنمایی ها و کامنتاتون. من هم خیلی از راه هایی رو که توصیه کردید مثل دیدن فیلم و داستان را امتحان کردم و دنبال یه نرم افزار می گشتم یا متدمیگشتم تا تسلطم به زبان بیشتر بشه.

پست کارگری


نماینده ی تازه ی ایزو آمده شرکت و مشغول است که به سلامتی ، شرکت ایزو نه هزارش را بکند دوازده هزار یا یک همچین چیزهایی!

از پنجره ی بزرگ اتاقمان ساختمان نیمه ساخته ی روبرویی را نشانش می دهیم که یک خانوم با مانتو مشکی و روسری ساتن صورتی بالای پنج طبقه به شدت مشغول کار سخت ساختمانی و بالا کشدن فرقون پر از آجر و این قبیل کارهاست.

آقای ایزو اول شوکه می شود و بعد که به خودش می آید دوان می رود سمت گوشی موبایلش تا از این منظره که یک زن بخت برگشته بالای ساختمان مشغول کارگری است، تصویر برداری کند تا یک استاتوس مشتی لایک خور،روی والش بگذارد!

درگیر عکس گرفتن است که دلمان برایش می سوزد و سبیل های کارگر را از فاصله ی دور به زحمت دیده می شود را نشانش می دهیم، انگار که وار رفته باشد نا امید می شود!

و چنین بود که یک پست لایک خور آن چونانی از دنیای مجازی قلم خورد ، آخه کارگری که از شدت سرما لباس زنانه پوشیده باشد و روسری بسته باشد برای کسی جالب نیست!


راستی اگر آن کارگر بدبخت واقعا زن بود و آن پست هم حسابی داغ میشد . . .

یک پست پر خاصیت


من هم مثل خیلی از شما هیچ وقت یا خیلی به ندرت طرف خریدن میوه ی زرد و بزرگی که پوست بسیار زخیمی داشت و فاقد طعم  شیرین بود نمی رفتم!

تا دیروز که یک عمر تحریم را کنار گذاشته و دو سه تا دانه خریدم!

گریب فروت  انگار در در لحاف سفیدی پیچیده شده که باید از تنش در آورد تا قابل خوردن شود!

این لحاف مثل لایه داخلی سایر مرکبات است اما ضخامتش کمی بیشتر است که خیال کنم که بشود از آن یک نوع نان کم کالری ساخت! (ایده پردازی کردم خوب)

علاوه بر طعم دلپذیر و شیرینی محدود و کنترل شده اش، کلی خاصیت برای چربی سوزی و آنتی اکسیدان ها و ویتامین سی و آ دارد!

خلاصه اینکه چون هیچ کارخانه ای نیست که گریب فروت را خودش تولید کند و برندش را داشته باشد و سود آوریش هم مال او باشد ، یا مثل کرفس، در آب میوه گیری های سراسر شهر با قیمت آن چونانی به فروش برسد، ما تا حالا نه اسمش را شنیده ام نه تبلیغش را دیده ایم نه خواصش را می دانیم!

و الا اکثر دارو های چربی سوز و لاغری که قدشان حتا تا کمر گریب فروت هم نمیرسد اسمشان به گوشمان رسیده!


در ادامه پست زمستان


آنچه از همه دردناکتر است 

فقر و بیماری نیست

بیرحمی مردم نسبت به یکدییگر است 

 ژان کریستف