بی پروا به معنی عاشق | من یک شورشی عاشقم

بی پروا به معنی عاشق | من یک شورشی عاشقم

من ناگریزم از نوشتن، می نویسم و دوست دارم یاداشت های شما را بخوانم
بی پروا به معنی عاشق | من یک شورشی عاشقم

بی پروا به معنی عاشق | من یک شورشی عاشقم

من ناگریزم از نوشتن، می نویسم و دوست دارم یاداشت های شما را بخوانم

دنیای ما

راستش امروز آمده بودم از اسپشیال  های شخصی و پرنده ی کوچولوی خوشبختی ام بنویسم. بنویسم روی بخاری عدسی پخته ام و کاناپه ی بزرگم را جلوی بخاری گذاشته ام و هی فیلم میبینم و هی عدسی گرم و تندم را توی ماگ بزرگی میریزم و هورت می کشم و پتوی مسافری چهارخونه ی سبزم را تا زیر گلو میکشم بالا و همانجا پای لب تاب خوابم می برد و نیمه شب که از خواب میپرم نور دلنشینی از شعله ی بخاری فضا را روشن کرده و . . . 

اما خوب حالم از خودم بد می شود اگر به این چیزها پر و بال بدهم و یک پست مفصل بنویسم از حس های کوچک و گذرایی که دلم را گاهی اوقات خوش می کنند، وقتی می بینم دخترک بیست و سه ساله ی هندی که در اثر تجاوز شش مرد و و بیرون کشیدن روده هایش توسط یک میله ی آهنی و رفتار وحشاینه و غیر انسانی که شرف حیوان زیر سوال میرود اگر بگویم حیوانیت محض! جان سپرد و مجری محترم تلویزیون جمهوری اسلامی ایران میگوید «بدپوششی تجاوز دختران به آرامش روانی مردان است!» و هیچ کس هم دم بر نمی آورد که کجای پوشش یک زن هر چقدر هم غیر متعارف و دون  شعن انسانی باشد به یک مرد اجازه می دهد تجاوز کند؟

دلم می گیرد

خیلی دلم می گیرد که میبینم در آسیب شناسی های خاله خان باجی گرانه و آسیب شناسانه ی دو زاری ریشه ی تمام این هنجار شکنی ها را در رفتار و پوشش زنان کشف می کنند و لاغیر!

و شک ندارم در این وبلاگ و در خوانندگان اینجا هم هستند کسانی که به این نگرش لایک می دهند که یعنی کرم از خود درخته!!!

بعد فکر می کنم که زن ها باید در جهانی دیگر در دنیایی زنانه زندگی کنند تا نه هر طور که دلشان بخواهد فقط آن شکلی که کمی راحت باشند نفس بکشند و لباس بپوشند و نوک تیز هیچ پیکانی مانتوی سر زانویشان را نشان بی عفتی و چراغ چشمک زن بیا بیا بپندارند.

دختر بیست و سه ساله جان سپرد و حداقلش این است که شاد باشیم از موج اعتراض و بازخورد وسیع این فاجعه و برخورد شدید با عاملین فاجعه اندکی از حجم غم و اندوه رخدادش را می کاهد که متاسفانه ما همین قدرش را هم در موارد مشابه در موج بازخوردی مردممان ندیدیم . . . 


چاپلین . . . مارمولک!



یکی از کمدی های چاپلین در  1916 را می دیدم.

داستان مربوط به یک زندانی فراری است که بعد از فرار لباس یک کشیش روحانی را می پوشد و بعد از حاضر شدن در مجلس وعض و منبر و جمع آوری اعانه و . . . سرانجام موفق به فرار و  در نهایت تسلیم میشود!

داشتم فکر میکردم  یک قرن بعد در عصر حاضر همان درون مایه (مارمولک را یادتان هست) در کشورمان ساخته شد و توقیف و نمایشش غیرقانونی و اکرانش متوقف شد 

فکر کن . . . صد سال پیش


گاهی روزانه نوشت

دیروز صبح رفتم قسط های بانک ملی و کشاورزی را بدهم.

یک سال از بازپرداخت قسط های بانک ملی گذشته و باید دفترچه ی واریزی قسط را عوض میکردم، بماند که تا ته دنیا برای تعویض دفترچه رفتم و در عین ناباوری شاهد یکسان شدن بانک مربوطه با خاک بودم و یک آدرس چپ اندر قیچی دیگر که مال یک ناکجا آباد دیگر که باید می رفتم و کشف و خنثی میکردم آدرس بانک جدید را از بانک سرکوچه بغلی گرفتم که پیدا کردن  آن یکی هم ،نیازمند کلی وقت بود و حوصله که من در قفای هر دو روانه ام این روزها!

رفتم نزدیک ترین شعبه ی بانک ملی به محل کارم و پس از توضیح دادن شرایط ، رحم نموده و بنده نوازی کردند و دو فقره دفترچه ی خام در اختیارمان نهادند، خوب دقیقا در همان زمان بود که سوال بزرگ بشریت از نظر من این بود که خوب چرا از همون اول اینو ندادید!!! که من تا ته دنیا نرم؟

خلاصه که با دفترچه های تازه رفتیم قسط آخر دفترچه ی قبلی را بدهیم که متصدی بانک ناگهان ابرو در هم کشید و همچون ابری که آماده ی باریدن می شود برای اهدای خبر خوش به ما آماده شدند.

و بدین سان دو برابر مبلغی که همیشه برای دادن قسط کنار می گذاشتیم را پرداخت کردیم تا تازه کارمزد سالانه وام را پرداخت کرده باشیم و حسابمان باز شود که بتوانیم قسط بعدی را پرداخت کنیم.

خلاصه اینکه تتمه ی ته جیب هایمان را هم تکاندیم میلغ مزبور را پرداختیم و با دماغ و سایر اعضای سوخته مان و صد البته قسط های واریز نشده برگشتیم سر جای اول!

این اتفاقات این شکلی، این روزها برایم زیاد می افتند! 

یکهویی از جایی که خیالش را نمی کنی یک خرج تپل می افتد تو کاسه ات! در راستای تمام و کمال کردن عیش امروز مدیر ساختمان سرپرستی و ولایت دو فقره فیش گاز و آب را به اینجانب واگذار کرده تا در شرایط فقدان حضور دو واحد دیگر به تناسب نصف نصف فیش ها را پرداخت کنم!

فیش گاز صد و هفت هشت تومن آمده، آب زیاد نیست، البته آن قدر هستند که قایله ی ته مانده ی پس انداز نداشته ی من را در بیاورند و خیالشان راحت شود که مبادا چیزی ته جیب  مایه ی ناآرامی شپش ها برای پشتک زدن شوند!

خلاصه اینکه هی استرس پشت استرس و حجم فکر و خیال بشود  و نشود و  . . . روی مخم سوار میشوند و خیال می کنم الان است که بترکد! 

چند وقت پیش برای پرداخت یک فقره بدهی مجبور شدم حلقه ی بازمانده از ازدواج ناکاممان را بفروشم و تازه آن وقت بود که حلقه را که  نزد حاج آقا به امانت بود باز پس ستاندیم تا به زخمی بزنیم و حاج آقا هم وقتی فهمید میخواهیم حلقه را بفروشیم گفت قیمت بگیر تا خودم بخرم و احتمال اینکه حلقه ی نامبرده بر دستان خاج خانوم دیده شود بدجوری آتش به جانمان زد و به علاوه باعث شد خیلی فکر و خیال ها که ادم میکند که وقتی به جایی برسی که نیاز به کمک داری هستند کسانی از جمله بابا جانت که حمایتت کنند و در همچین شرایطی ثابت می کنند نخییییر! زرشک!!!!

ادم کم می آورد خوب، آدمم دیگر! 

آهن که نیستم!

:(

این طوری شد که به جد مصّر شدم تا با یک فقره خواستگار که از رفقای شوهر خواهرمان هم بود تیریپ جدی برداریم!

خوب از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان ما اصلا با این آقا حال نمی کردیم، یعنی کلا سیگنال هایمان از نوع پالس مختلف بود و دوره تناوبیمان در هیچ شعاعی نمی توانست جور در بیاید الا در زمینه ی مادیات که ایشان دست به جیب و خرج کن و اهل بریز و بپاش بودند و یحتمل می توانست در این زمینه تکیه گاه مناسبی برای روزهای پر خرجی باشد که مثل تیر غیب از در و دیورا برایت هزینه های ناگهانی و تصادفی می رسد و می توانست آرامشی هر چند کاذب را حکفرما کند.

باز هم می گویم خوب آدمم دیگر! 

آدم کم می آورد! 

و برای خلاص شدن از گیر و گرفتاری هایش به خیلی راه ها فکر میکند و شاید آن راه ها راه های مناسبی هم نباشند.

خلاصه اینکه یک ماهی ما با هم رفتیم و امدیم و هی رستوران های شیک و هی غذاهای گران و هی مرکز خریدهای شیک و هی ددر دودور و این ها  . . . 

فرمول زندگی کردن "مال خودت باش"،خیلی فرمول همه گیری است!!!

 این روزها خیلی  بیشتر از خیلی ها را می شناسم که یک همسر متمول نه همچین خوب دارند و برای خودشان و با دنیای خودشان زندگی می کنند و تنها دنیای مشترشکان با هم دو خط نه دو جمله نه دو کلمه است که وقت صبحانه یا شام به سوی هم پرت می کنند و هیچ فضا و دنیای مشترکی که بینشان به اشتراک گذاشته شود نیست و هر کسی برای خودش سیستم و کانال خودش را دارد و کاری هم به کار هم ندارند یعنی در واقع هر کس برای خودش تنهایی ، در خانه ی دو نفریشان زندگی می کند! فقط در همزیستی مسالمت آمیز یکی از پول آن یکی و دیگری از وجود این یکی بهرمند میشوند!

خلاصه اینکه فرمول بالا جواب می دهد اما فقط برای یک مدت محدود و بعدش دیگر نمی توانی تحمل کنی کسی را که با بودنش تنها تری!

این چنین بود که عطای مادیات آن هم از نوع سیگنال ناخوانایش  را زدیم و بی خیال تشکیل همچین زندگی مشترکی که اساسش بر پایه ی تنهایی باشد را شدیم!

هیچی 

همین دیگه 

نوشتنم میومد نوشتم  . . .

:)


و این منم همون مارگزیده ی قبلی، در ابتدای فصلی سرد 

این شکلی

کاغد های باطله ای که یک رویشان سفید مانده را جمع میکنم و نگهشان می دارم برای چک پرینت یا میدهم شان به کسی که استفاده کند و دور ریز نباشند این شکلی حس می کنم تنه ی پیر چنار دوهزار ساله ای را نوازش می کنم که اره را روی گردنش گذاشته اند و هیچ حواسشان نیست چندین و چند سال دارد و چقدر نازک دل و مهربان است

هر بار که میروم دستشویی حواسم هست از یک تکه بیشتر دستمال کاغذی برای خشک کردن دست هایم استفاده نکنم

این شکلی حس میکنم در جنبش عدم قطع درختان عضویت فعال دارم

پلاستیک های فریزری که صبح ها درونشان ظرف غذا، لقمه ی نان و پنیر و گاهاً میوه میگذارم را دور نمی اندازم و تا می کنم و لای جیب کیفم نگهداری می کنم تا حداقل دو بار مصرفشان کنم

این طوری حس می کنم دشت وسیع زباله ای که پر است از کیسه های پلاستیکی کمی کمپشت تر میشود و شاید راه نفس زمین کمتی بازتر شود

کیسه های خرید میوه و سوپرمارکت و یا شاپینگ بگ های تبلیغتاتی را دور نمیریزم و ریز کابینت آشپزخانه نگهشان میدارم و برای دور ریختن زباله ها از کیسه های جدیدی با عنوان کیسه ی زباله استفاده نمی کنم

این شکلی حس می کنم زمین شاید به اندازه یک ثانیه بیشتر زنده و سالم بماند

لبه های چقر و سفت نان لواش را برای پرنده ها ریز ریز می کنم و ته مانده ی نهار را به جای اینکه بخورم که تمام شود به خورده نان ها اضافه میکنم .

این شکلی حس می کنم ادم ترم



می دونی من نمی تونم فقط بشینم و تماشا کنم، این شکلی حس می کنم بدم، بی خاصیتم بی فایده ام  . . .  گاهی هیچ کاری از دستم بر نمیاد، نه می تونم دست کنم تو جیبم و خرج کنم نه می تونم کسی رو شاد کنم نه می تونم اتفاق درست کنم و نه حتا می تونم خوب باشم، این جور وقتا که میرم تو غار خودم و حتی جامو میدم تا دیگرانی که مایل هستند سرجام بشینن و با همین کارای کوچولوی بالا که نوشتم حالم بهتر میشه

یکی از ماها

همه ی ما دردهایی داریم که گمان می کنیم بزرکترین درد دنیاست و برای مواجهه و رویایی با آن به بزرگترین نیروی وجودی مان نیازمندیم تا بر آن غلبه کنیم. پست حاضر درد یکی از ماهاست که می نویسم تا با شما به اشتراک بگذارم و از همه ی دوستانی که می خوانند و راهکار یا تجربه ی مشابهی دارند استدعا می کنم که تجربیاتشان را به اشتراک بگذارند و در قسمت کامنت ها نظرشان را بنویسند تا شاید یکی از ادم های اطرافمان که این روزها به شدت سر درگم و پریشان است با خواندنش نیروی لازم برای رویارویی و مغلوب کردن غول مشکلات این روزها یش را به دست بیاورد.  

دکتر جهانگیر مرد جا افتاده و متشخصی است که هشت سال پیش با زن رویاهایش آشنا شد و سپس با هم ازدواج کردند و زندگی شیرین و رویایی شان را آغاز کردند و سه سال بعد در یکی از روزهای اردیبهشتی ترین ماه سال صدای گریه ی دخترکی شیرین مو و زرین مو قهقهه هایشان را در فضا طنین انداز کرد.

روز ها از پی هم میگذشت تا نحوست و نامبارکی آن روی نازیبای زندگی دست و پاگیر روز و شب های خانواده ی کوچک و گرم مرد قصه ی ما شد و تولد سلول های ملعون سرطانی آغازیدن گرفت تا سرانجام سرطان در رگ و ریشه و پوست زن ریشه دواند و تا اعماق جانش را خشک و درگیر کرد و مبارزه ی مادر با سرطان آغاز شد.

اما سرطان ناجوانمرد تر از اینها بود که خنده های دخترک شیرین پنج ساله به رحمش وا دارد و خود مایه ی اصلی آویختن رشته ی بی انتهای اشک های امروز و فرداهای دخترک را رقم زد و نعمت دارا بودن آغوشی که بی توقع عشقش را نثارت کند تنها پنج سال نصیب دخترک شیرین روی و زرین موی  ما شد و بس.

یک روز اردیبهشتی که پیش تر ها بهشتی ترین ماه ترین ماه سال بود و تاریخ تولد دخترک و باز کردن چشم های معصومش به دنیا ‌، حالا اردیبهشت جهنمی ترین ماه سال است که در یکی از روزهای نامبارکش دخترک از نعمت مادر داشتن محروم شد و درست در همان روز و همان تاریخی که دخترک چشم باز کرده بود مرد قصه ی ما چشم های زن زندگیش را برای همیشه هم گذاشت و یک دنیا غم و قصه و درد روی دستش ماند و دخترک پنج ساله ای که هنوز هوای مادرش را به سر دارد.

غم مرگ زن زندگییش از یک سو و استیصال رو به رویی با نگهداری دخترک پنج ساله ای که نیاز به مادر دارد ضربه ی بزرگ و مهلکی را بر پیکر مرد وارد کرد که با نقل مکان مادربزرگ و خاله به خانه ی دکتر جهانگیر بار عظیمی از دوش های خسته ی مرد کاسته شد و بار دیگر آرامشی هر چند کاذب و زودگذر بر خانه مستولی شد که به سرعت دستخوش ابرهای ناخوشایند نامهری و بی مروتی شدند.

ماجرا از این قرار بود که مادر دختر دیگرش را به داماد پیشین پیشنهاد داد و مصّر و پیگیر و سرسخت روی تصمیم خود پای فشاری میکند و بهای مهرورزی به دخترک پنج ساله چیزی نیست غیر از اینکه همانا زنی از یک دنیای دیگر وارد دنیای مرد قصه شود.

مرد قصه هر چقدر پا فشاری کرد که نگاه من به خواهر زنم مثل نگاهم به خواهرم است و نمی توانم به عنوان زن زندگیم به ایشان بیندیشم و کلا هیچ قصدی برای تجدید فراش و ازدواج مجدد بعد از همسر مرحومم ندارم به گوش کسی نرفت تا جایی که مجبور بود شب ها در اتاق خواب را کلید کند تا با رفتار بی پروا و فوق العاده راحت خواهر همسر مرحومش مورد سورپرایز قرار نگیرد.

رفتار زننده و دخالت های گاه و بیگاه مادر و دختر از یک سو عرصه را بر مرد تنگ کرده بود و از سوی دیگر میدید اگر با رفتار قاطع خواهان ترک منزل توسط مادر و دختر شود، دخترش روی دستش می ماند و با توجه به شیفت های بی سر و ته پزشکی که علاوه بر شب صبح ها و عصر های بسیاری از روزها را درگیر میکرد مدت زیادی دخترک تنها می ماند که نمی توانست ان را بپذیرد.

از سویی برای استخدام پرستار و نگهداری کودک در تمام طول شب محدودیتی  مینی بر این وجود داشت که یک مرد جوان و مجرد است و هزار حرف و حدیث که از در و همسایه بر می خواست و برایش هیچ خوشایند نبود.

قصه به اینجا رسید که دکتر قصه ی ما پا روی دلش گذاشت و قبول کرد با زنی که هیچ تناسب و یا حتی شباهتی به زن رویاهایش که مابقی عمرش را کنارش زندگی کند ندارد ازدواج کند به شرط اینکه زن مادر خوبی برای دخترک باشد، اما وقتی این تصمیم را گرفت نمی دانست شرایطی به وجود می آید که اطمینانش برای اینکه زن بدل به مادر مناسبی برای دخترک شود نیز از دست می رود.

خلاصه که آخر قصه ی ما با ترس تمام می شود و انتظار

انتظار مادر و دختر برای جواب مرد به پیشنهاد ازدواج اجباری

و ترس از اینکه وقتی زن و دختر از خواسته ی قلبی مرد و مخالفت با ازدواج با زن مطلع شوند، بلافاصله دخترک تنها می ماند و بهای محبتی که به کودک گسیل می داشتند را خواستارند و در صورت عدم این کامیابی چشمه ی انس و الفت و عشقشان به سرعت خواهد خشکید و تنهایی و غم نصیب کودک می شود.

انتظار و ترس

 


پ.ن: 

کامنت دانی این پست باز است. اگر فکر می کنید با نوشتن یک کامنت از ترس و انتظار درونی مرد قصه ی ما خواهد کاست از نوشتن دریغ نکنید

رابطه ی شکمی


ته مانده ی ناهار ما را کبوترها می خورند

پرخوری کنیم ، گرسنه می مانند

کشتی


اولین اصلی که دو نفر می توانند با هم کشتی بگیرند این است که هم وزن باشند و از نظر جثه یکسانی تقریبی ای داشته باشند تا در مرحله بعد به زورآزمایی و دسته پنجه نرم کردن بپردازند تا ببینند کدام یکی زورشان بیشتر است و کدام یکی میدان را خالی میکند و کی پشت کی را به خاک می مالد.

اما از آنجایی که در بازی زندگی داور بازی ما چرت میزند و یا شاید هم دایورتمان کرده روی اعضای مقبوحه ی ملعونه که یک همچین حریف قدری را انتخاب کرده برای مگس وزن بی قابلیتی که در منهای چهل و پنج کیلو وزنه می زند.

خلاصه که ادم وقتی می بیند و میفهمد که حریف هم کفه اش نیست و این هم آورد نتیجه ای غیر از باخت ندارد دیگر نه انگیزه ای دارد که وزنه بزند نه کشتی بگیرد و نه حتی از جایش بلند شود. . .

این است حال و روز جماعتی که دانه دانه پشتشان به خاک مالیده می شود و باخت را می پذیرند.

بازنده بودن  . . .  

این که هیچ وقت در این پیکار از حریف بی صفت روزگار کامی نخواهند گرفت



زایمان های پیش رس


در این که شرایط فعلی خیلی ها را حامله کرده و چیزی نمانده که مردم بزایند زیر بار این همه فشار شکی نیست، اما نکته ی جالب فرارسیدن موجی از این زایمان پیش رس در برابر بهت و تعجب جماعتی است که می گویند آستانه ی سکوت و همچنین آستانه ی درد مردم بالا رفته است و هر بلایی هم که سرشان بیاید دم بر نمی اورند.

یعنی همان روز که جای افزایش بیشت و پنج درصدی کرایه های تاکسی هشتاد درصد که چه عرض کنم، گاها صد و بیست درصد افزایش رخ داد و کسی دم بر نیاورد.

همان وقتی که بهای شیر و ماست و پنیر و سایر مواد لبنی همچون هواپیمای جت آتش کرد و پرید و به هوا برخواست و تنها ردی از خودش در خاطرهایمان گذاشت و رفت و کسی دم بر نیاورد . . .

همان وقت که قیمت هزار و یک قلم کالای دیگر دو برابر و سه شد و همه فقط نظاره کردیم و عبور کردیم و خدا را شکر کردیم که هنوز می توانیم نان بخوریم و خورشتمان اگر گوشتش کم باشد یا نباشد، هم عیبی ندارد . . .

همان وقت که در برابر این افزایش های چندین و چند درصدی حتی یک پاپاسی به حقوق یکی از ماها اضافه نشد که شاید کم هم شده باشد و با همان گردش مالی پیشین باید بحرانی مضاعف بر دوران سابق را پاس می کردیم 

مثل این ماند که دنیا پیشرفت کرده و جلو رفته و ما با زمان پیش نرفته ایم، انگار کن از خوابی چند ده ساله بیدار شده ای و میبینی همه چیز عوض شده و تنها چیزی که مثل قبل است درآمد یا همان میزان ورودی جان برای مقابله با این همه بحران است که اینک این جان را یارای مقابله با بحران ها و نیروهای خصم و دژخیمی که به غیر از ورقه های تا نخورده ی اسکناس کسی را نمی شناسند نیست.

زمانی که دیگر چهار تا قرص مسکن و آرام بخش هم جواب ندهد به این همه دادخواهی بی جواب که هر روز و هر روز اعماق جدیدتری از این فاجعه ی جان کاه رخ می نمایاند که کسی را در این کارزار یارای هم سانی بین عرضه ی جان و تقاضای آن نیست . . .


زایمان های پیش رس اینک یکی یکی از راه میرسد و خدا می داند که والد بی شرف این آبستنی های ناخواسته چگونه از پس این موج فاجعه بر خواهد آمد . . .

روز از نو روزی از نو


اول صبح

اول هفته

اول ماه

ابتدای فصل

اول زمستان


من هم از اول شروع می کنم

پایان زمین


سه روز بیشتر تا بیست یک دسامبر و سررسید پیش بینی مضحک نوستراداموس و پایان دنیا باقی نمونده.

پریروزا فیلم مالیخولیا  رو میدیدم، داستان زمین که با یه سیاره ی دیگه به همین نام تصادم می کنه و لحظه انتظار همه برای به پایان رسیدن عمر زمین فرا میرسه. وقتی کلر با واقعیت روبرو میشه، جاستین،برای التیامش میگه،زمین پر از شرارته و ادامه ی زندگی توش ادامه ی بدی هاست. تا به خواهرش بباورونه که نابودی زمین اونقدر ها چیز بدی نیست و دیگه حتا کسی نمی خواد نجاتش بده 

از اون طرف هم این روزا تو فیس بوک و پلاس و شبکه های دیگه این ماجرا رو به مسخره گرفتن و تبدیل به دستمایه ی خوبی برای خنده و شوخی و طنز های لحظه ای شده.

اما جالب ترین نکته ای که به چشمم میاد همون عکس العمل جاستین گونه ی خیلی هاست . . .

که اگه دنیا با همین شرایطی که داره ادامه بده وحشتناک تر از اینه که بخواد سه روز دیگه تموم شه.

اگر چه بیست یک دسامبر روز آخر دنیا نیست و فرداش همه تو رخت خواب هاشون از خواب بیدار خواهند شد اما  آنچه که می مونه اینه که اگه واقعا هم این پیش بینی واقعی بود، اگه واقعا زمین با مالیخولیا برخورد می کرد . . .  ادامه ی دنیایی پر از ظلم و بدجنسی با شرایط فعلی دردناک تر از تموم شدنشه

لحظه


صدای قار قار کلاغ می آید

دانه های درشت برف، حتی درشت تر از پنبه ی زده از آسمان می بارد

یاد تنگ نیم دایره ای کودکی هایم می افتم که وقتی تکانش میدادی و دانه های برف درونش به رقص در می آمدند و ساعت ها مایه ی سرگرمی مان می شد

و در پنجره ی روبرور انعکاسی از تصویر من هست

نان شیر مال روی دستمال کاغذی را تا نیمه خورده ام

لیوان چای هنوز بخار دارد

چه کسی تماشایمان میکند حالا؟!

حالا که دانه های برف این چنین به رقص در آمده اند

تخته سیاه


آخرین بیرق هم می افتد، مثل آخرین سرباز

امید آخر، گام اخر . . .

غرورت هم له می شود

له و لورده 

بر بالینش مینشینی و جان کندنش را نظاره میکنی

سرباز اولت را آسان داده ای

دومی را کمی سخت 

سومی را دلت نمی آید

در این لشکر بی رمق 

نفرات را راحت به کشتن نمی دهی

اینک این آخرین برگ، آخرین نفر، آخرین چیزی که برایت مانده است و همه ی بود و نبودت را برای حفظ کردنش از تیغ گذرانده ای پیش چشمت سر می برند  . . .

تو می مانی و خودت

بی همه چیز و هیچ چیز

گوسفند وار سر بریده اند غرورت را هم 

حتا

مثل میوه ی ته صندوق که زیر فشار انبوه، له و لورده شده و نفسش بند امده است 

روزهایی که از پی هم میگذرند، مثل باری است که هر روز و هر روز روی سرت ریخته می شود 

و هر روز سخت تر می شود 

حباب های اکسیژن سیال را دانه دانه می بلعی تا نفست نگیرد اما این هوا الوده است، مسموم است، این اسمان جانت را می گیرد و تو در مضحک ترین حالت ممکن، یک ماسک سفید به بینی ات زده ای و نمی دانی این فضا . . . این دنیا . . .  بزرگ تر از تو را له میکند

لای چرخ گوشت بی مسئولیتی و لا ابالی گری و خیانت و بی شرفی و نفاق

سرت را روی آسفالت سرد اتوبان بگذار و به صدای چرخش چرخ های تریلر های سیصد میلیاردی گوش بسپار

اینجا رقم ها درشت است، حرف از یک و دو نیست . . . ده ها تن جان سپردند و رفتند و زیر خاک آرمیدند

ده ها گلبرگ نازک جان لطیف که جانت را میدهی برای یک لحظه ی لبخندی روی لب های شیرینشان

این آسمان کثیف و خون بار است

من هم له شدم

زیر بار مسئولیت زنده ماندن

زنده گی

که در این روزها با نزخ دلار و یورو و سکه و طلا در حال افزایش و  تورم مضاعف است

فاضلاب جاری می شود در روزهایمان،  به جای حلاوت اکسیژن ناب

و همین طور بالا می رود تا به لب و دهانمان میرسد

لب هایم را بسته ام

گنگ

و حالا تا آنجا بالا می اید که راه نفسم را بگیرد

گلبرگ های پر پر

یاس های سفید و خون چکان

آن دخترکان روی تخته سیاه نوشته شدند

ما مشق شبیم

مشق شب هر کداممام یک صفحه مردن است

یک صفحه مرگ

یک صفحه سوختن



میز جدید من!

 

از نزدیک های صبح درگیر عوض کردن میزم بودم تا همین الان!

میز قبلی دم در اتاق بود و به هزار و یک بهانه دوستش نداشتم، اما از وقتی همکار ایزویی مان رفت خارجه ما هم زاغ سیاه میز لب پنجره ی شیشه دودی ای اش را زدیم تا بالاخره پس از گذشت مدتی امروز موفق شدیم جول و پلاسمان را جمع کنیم و بیاییم سر این یکی میز.

جالب است بدانید از تمدید قرارداد سه ماهه ام مدتی کمتر از دوهفته مانده و هنوز هم هیچ حرفی برای تمدید نزده ام  و در این بل بشوی مدیرعامل عوض کردن و تعدیل نیرو و ده ها عامل تهدید کننده ی دیگر که مثل سنگ به میز قبلی میخ کوبم کرده بود و امروز سرانجام بعد از چند ساعتی جابه جایی و گردگیری و . . . صاحب یک میز جدید با موقعیت استراتژیک پشت پنجره شده ام که وقتی سرم را از پشت مونیتور بلند می کنم برگ های گلدانی که شبیه بنجامین است را میبینم که بسیار مزید امتنان و خوشوقتیمان گردیده است.

همکار ایزویی از کبوتر ها می ترسید و وقتی بعد از نهار خرده نان یا برنج لب پنجره می ریختیم و کبوترها هجوم می اورند و برای تکه های نان تو سر و کله ی هم می زدند کیش شان می کرد و می ترسید بنده خدا، اما اگر یک دلیل قاطع برای این جابه جایی داشته باشم همین منظره ی جادویی است که در فاصله ی کمتر از یک متر قابل رویت است و همانا دیدنی ترین نمای  ممکن است در این شهر دود گرفته که همه پنجره هایش هم به نماهای خاکستری و آسمانی بی رمق باز می شود.

علاوه بر کبوتر چاهی ها، گاهی کلاغ ها و گنجشک ها و بعضا سارهای سیاه هم میهمان سفره ی پشت پنجره مان می شوند و موهبت تماشایشان را نصیبمان می کنند.

میز قبلی را هم تر و تمیز کردیم و کشوها را خالی و دستمال کشی کردیم که اگر چه پس از این شخص دیگری قرار نیست که آنجا مستقر شود اما از آنجا که جای قبلیمان بوده، تر و تمیز و مرتب به عالم تجرد و بی سرنشینی ملحق نمودیم.

علی ای الحال الان بالغ بر ده دقیقه است که پشت میز تازه مسکن گزیده ایم و اولین کارمان هم هوا کردن همین پست پیش رویتان است.

جابه جایی که تمام شد دست هایمان را حسابی شستیم و یک لیوان چای داغ ریخته و پشت میز نشستیم. به لیوان چای نگاهی انداختم و خیلی جدی پرسیدم خوب حالا جات خوبه؟ راضی ای؟ و بلافاصله جواب دادم که اوهوممممم!



پ.ن:

1- دستم به قلم نمیرود . . . ناگفته پیداست که خوب نیستم! بعضی وقت ها بهتر است بعضی روزها هیچ جا با هیچ عنوانی ثبت نشوند تا زودتر به فراموشی سپرده شوند . . .  

2- من خوبم! ممنون از همه کامنت های احوال پرسی  . . .

3- :)

درجا


-: پس فکرت درگیر چیاست؟  

+: زنده گی


همه نام ها

در وجود همه ی آدم های دنیا

چیزهایی برای دوست داشتن وجود دارد

که باید پیدایشان کرد

باید استخراج شوند و دوست داشته شوند

مثل ذرات طلا در معدن جواهر

با این تفاوت که احتمال وجود طلا در این معدن قطع به یقین است . . .