رفقای ما رو باش تو رو خدا!
میخوان از هم تعریف کنن مثلا،این یکی به اون یکی میگه:
دیوونه! (یعنی خیلی آره، خیلی ok)
اون یکی بعد از اینکه کلی حالش خوب شد و کیف کرد ،چی جواب می ده حالا؟!میفرمایند:
مشنگ! (یعنی هلاکتم رفیقققققق)
بعد تیکه ی شوخی کردنی مون چیه؟
تو رفیق بشو نیستی!
بعد تازه ردیابی کردن عامل مشترکی که همه ما رو به هم وصل کرده رو زدن
گویا همین مشنگیت بوده
1- شرح امروز هم موجود است تازه
2- من وقتی نقاشی روی پرده مو اینجا گذاشتم دو تا هدف داشتم یکی اینکه کاری که انجام دادم رو نشون دوستام بدم یکی هم اینکه کسایی که خوششون میاد بهم سفارش بدن و کلی کار بگیرم و . . . جدا از این که فقط یه نفر راجع به سفارش کار به من ایمل زد و بقیه دوستان هوس کردن خودشون دست به قلم مو بشن! . . . خلاصه که این وسط بقیه رو بیخیال رفیق ما هم میره تابلو میخره تازه . . . بعد میخواین فکر کنید مشنگ نیست آخه؟
بعد میگید چرا از کارات عکس نمیزاری اون وخ . . . :(
3- هی من هیچی نمیگم شما هم هیچی نمیگید؟ خوب چرا اسم پیشنهاد نمیدید من اسم دار بشه وبلاگم :)
مثل یک بازی خیالی
تصور کنید!
داخل خانه میشوید
ناگهان با یک منظره ی ترسناک روبرو می شوید
سقف خانه تان ریخته است پایین
همه جا پر از تکه های بزرگ و سنکین گچ و کنتکس است
دست و پایتان شل می شود
اگر میز وسط حال کمی این ور تر بود حتما تکه تکه شده بود
پرش تکه های گچ همه جا را پر کرده است
دست پاچه میشوید
دست و پایتان را گم میکنید
میدوید در راه پله ها
هز چه زنگ می زنید، همسایه طبقه بالایی در را باز نمی کند
با موبایل زنگ می زنید به صاحب خانه
جواب نمیدهد و دست آخر که میرود روی پیغام گیر برایش تعریف میکنید که سقف خانه ریخته و باید چه کار کنید
به خواهرتان زنگ میزنید
جواب نمیدهد
آن یکی هم خاموش است
دست و پایتان همین طور میلرزد
زنگ میزنید به دوستتان
آنها هم جواب نمی دهد
اس ام اس می زنید به آن یکی
میگوید اگر سه شنبه بود الان آنجا بودم
تکه های دیگر سقف در حال فرو ریزی است
ترس همه وجودتان را در بر گرفته و حس میکنید از همیشه تنها ترید
دست میبرید تنگ را بردارید تا گلویی تازه کنید
از لرزش دستتان تنگ آب واژگون میشود
همه جا خیس است
درون کابینت ها دنبال دستمال میگردید
سراسیمه پلاستیک سیاهی که تکه های ریز زغال در آن مانده را برمیگردانید
ترسیده اید و نمی توانید حتا برای برداشتن یک لیوان تمرکز کنید
کمی میگذرد
صدای در می آید،همسایه های بالایی هستند
به سراغشان که میروید می آیند و تکه های جامانده را با چهار پایه میکنند و از سقوط این تکه ها کل خانه به گند کشیده می شود
تکه ها را که کندند و خطر سقوط بیشتر از بین رفت میروند و شما می مانید و یک خانه که در برابر تمیز کردنش به شدت احساس عجز و ناتوانی میکنید
و سقفی که دیگر نمیشود درست شود و شبیه خرابه ها شده است
بالاخره کم کم سر و کله آن ها که جواب نمی دادند پیدا می شود
خواهرتان تماس میگرد و قرار می شود بیاید و خیلی زود خودش را میرساند و همه کار ها را راست و ریس می کند
دوستانتان هم تماس می گیرند و نگران می شوند
و شما خوشحالید که کسیانی هستند که وقتی سقف ریخت رو سرتان به دادتان برسند
بازی باحالی بود، نه؟
من این بازی را دیروز یاد گرفتم
خدا را شکر همه چیز سالم است فقط سقف خانه از ریخت افتاده که با جواب ندادن های صاحب خانه خدا میداند باید چه فکری برایش کنم!
روزهایی هست که حالم آنقدر بد میشود که آدامس اکالیپتوسم تا آنجا روی شکاف دندان بالایی که پوسیدگیش تا عصب رسیده فشار میدهم که ناگهان درد میپاشد تو دهنم و یادم می آید آنقدر حالم بد هست که یادم نباشد دندان درد در حال بد هم شوخی بردار نیست!
روزهایی که غده ی گیگیلی زیر گلویم را که قرار بود لیپید (چربی) باشد مثل جوش، فشار میدهم و بعد که متورم میشود می فهمم کنترل ور نرفتن با گیگیلی هم از کفم رفته
روزهایی که ریمل، گوشه های چشمم پخش میشود و زیر چشم هایم سیاه می شود
روزهایی که بوی عرق میگیرم
روزهایی هست که حس میکنم به همه ی دنیا حسودیم می شود و از همه ی ادم ها متنفرم
روهایی که همه ی دنیا بوی گند پا میگیرد
روزهایی که همه گوش هایشان را میگیرند اما دهانشان باز است
روزهایی که حس میکنم خسته و سرد و متروکم
روزهایی که حس میکنم برای حتا حرف زدن با بغل دستی ام باید شاخ غول را بشکنم
میدانی . . .
زندگی بی خدا
زندگی بی خودی است
شک ندارم
که نمی ارزد
خدا که باشد با همه آشتی ام
خدا که باشد سفتم
محکمم
می ارزم به همه دردسرها
خدا که باشد
دوست دارم همه ی ادم ها
چون خدا خود محبت است
خدا در همه ادم ها نفس میکشد
خدا رد و بدل می شود میان دست های مهربان
خدا که باشد مهربان میشوم . . .
امروز
قبل تر از نیمه شب
میشود هفت سال
هفت سال است که
سنگ سیاه برزیلی گرمای تنت را محصور کرده برای فقط خودش
و خاک آغوشت را در بر گرفته به تمامی
و عطر تنت با بوی خاک و حلوا در هم می آمیزد
هفت سال است برای طبقه ی بالای خاکت برنامه ریزی میکنم
تا زود تر از هر تازه واردی بیایم و در کنارت آرام بگیرم
تا شاید ارامش حضورت دلم را ارام کند
تو که تنها نیمه شب ها می آیی و در آغوشم میگری
و صبح ها خاطره بودنت را مینویسم تا از یادم نرود
تو که تنها یادت جانم را به آتش می کشد
تو که حسرت آغوشت قطره قطره روی گونه هایم جاریست
تو که ساده بودی مثل آب روان
جاری بودی مثل عشق
تو که می خندیدی وقتی به آغوش خاک رفتی
نازنینم
کجایی تا نازت را بخرم
کجایی تا زیارت کنم انگشتان تکیده ات را
زیر سایه ات بنشینم
و دلم گرم شود از فوران حضورت
هزار سال هم که بگذرد
داغ دلم تویی
مادرم
فرشته ی زمینی ام
دوستت دارم
ممنونم بچه ها
بابت همه تسلیت ها و همه احترام هاتون ممنونم . . .
و برای همه مادرا بهشت ارزو میکنم، تو هر دنیایی که که باشن، چون بی واسطه فرشته ان
چقدر لذت بخش است که روبروی برادر عرزشی نازنین، در بسیج تحصیلات تکمیلی،دانشگاه تهران در جلسه طراحی پوستر کنفرانس محیط زیست بنشینی و یواشکی پست هوا کنی
یوها ها ها
صدای خنده ی شیطانی عنایت بفرمایید
بعد از تقریبا بیست روز تعطیلات نوروز به سلامتی داریم به روزهای عادی زندگی بر میگریدیم!
آقا این رفیق ما که تشریفش را برده خارجه، سر ویزا گرفتن خورد به تعطیلات سال نوی مسیحی و وقتی داشت ترک می خورد که یحتمل چند روز کارش عقب میافتد شاهد دو روز تعطیلی بودیم که پس از آن به روال عادی و صدور گذرنامه در وقت مکفی به حالت عادی بازگشت و همه چیز روال عادی خودش را سپری کرد و خانوم ویزا و گذرنامه را گرفت و خلاص!
بعدش هم یک لانگ هالی دی ای به کار بود که در طول یک هفته جماعت بروند مسافرت و در در!
حالا سوال فنی من این است که شما خودتان!شما ترک نخوردید؟ نم نکشیدید و کپک نزدید در این تعطیلات طولانی؟
روال زندگی و ساعت خواب و بیداری هایتان تغییر نکرد و نظمش به فنا نرفت؟
شرکت ما که ماشالله خیلی هم خوش فکر است و در تعطیلات این چنینی کل شرکت را تعطیل می کنند و تعطیلات، اجباری میشود و از آن طرف از مرخصی هایمان کم می کنند و اصلا هم مهم نیست که ما مرخصیمان برای چه کنار گذاشته ایم! (مثل کی برود کلاس مجسمه سازی حالا با منفی ان عدد مرخصی؟)
داخل شهر اگرچه خلوت بود اما اکثریت غریب به اتفاق اماکن و سیستم های موجود یا به جالا تعلیق و سرویس نوروز برای مسافران نوروزی در آمده بود و یا به طور کلی تعطیل بود
همه جاهایی که تا دیروز می رفتی و روال خاص خودش را داشت با نوروز تغییر رویه داده بود و نمیشد منتظر همان کاربری سابق بود.
بعد فکر میکنم خوب لابد چون مسافرت نرفته ام اینقدر طولانی به نظرم رسیده اما مگر میشود تعطیلات عید را رفت سفر؟ نوروز گل فروش هتل و تور هاست و قیمت های خر داغ کنشان را گداشته اند برای همین روزها و از آن ور هم،شهر ها آنقدر شلوغ است که مسافرت را باید با اعمال شاقه گذراند.
خلاصه که ما مانده ایم، از این همه مسئولین فهیم و همه چیز فهم و کارشناس ارشد در همه چیز و همه چیز دان که چرا این تعطیلات گنده را چنج نمی کنند دو تا یک هفته باشد تازه با احتساب تعطیلات آخر اسفند می شود سه تا یک هفته که آخر هر ماه فصل بهار، یک هفته تعطیل باشد، که هم بار ترافیک جاده ای و پیک تصادفات تعدیل شود و هم اگر یک بنده خدایی یک بلایی سرش آمد و نیازمند خدمات اداری و اجتماعی و . . . شد بتواند از امکانات روزمره و عادی زندگی اجتماعی بهره بگیرد.
در نهایت سه تا تعطیلی یک هفته ای داریم که این طوری هم با تعطیلات کیف میکند که میان روزهای کاری یک هفته هستی و از طرفی هم انقدر تعطیلات پیوسته و یکجا نیست که برای برگشتن به زندگی عادی و روزمره و تغییر ساعت خواب به یک جهاد اکبر نیازمند شوی.
در راستای نام گذاری سال جدید بر اساس تحول ما هم می خواهیم متحول شویم
حالا تحول سیاسی
اقتصادی
اجتماعی فرهنگی
از تمامی جهات
چهار قبضه
راستش را بخواهید ما هر سال دلمان هوای تحول میکند اما تا کنون که تحول حتی نیم نگاهی هم به ما نینداخته است
این چنین است
حالا ما هم با همین روند باز تصمیمان را گرفته ایم امسال متحول شویم
تصمیم گرفته ایم ماشین بخریم
کارگاه مان را تجهیز کنیم
برای خودمان زنجیر ورساچه بخریم
رفقای عیددیدنی بیا پیدا کنم
بالاخره برم دندان پزشکی
و . . .
حالا بقیه ی شواهد و قراین تحول را بیخیال شوید همین ها کفایت میکند
خوب شهرداری بهشت زهرا موقوف کرده سنگ قبرهای ردیف ها و قطعات جدید ارتفاعی بالاتر از سطح زمین داشته باشند و کسی حق ندارد سنگی کار بگذارد که بالاتر از سطح زمین باشد تا زیر پای ادم هایی که زیر پایشان را نگاه نمیکنند لگد مال نشوند
خوب بعد مردم اسم عزیزشان را نوشته اند روی سنگ
خوب بعضی ها هم عکس متوفا را هم روی سنگ تراشیده اند
خوب همه هر وقت می روند بالای سر خاک کس و کار خودشان با دستمال و آب سنگ را تمیز می کنند
خوب آن وقت دلتان می آید روی سنگتان را کسی لگد کند و رد کفشش بماند روی صورت حک شده بر سنگ؟
خوب پس چرا روی سنگ های دیگران راه می روید و نگاه نمی کنید رو قطعه ای که گام برمیدارید نام و تصویر کسی را گل آلود و مزین به رد کفشتان نکنید؟
خوب کسی بیاید رد کفشش را بمالد روی عکسی که یک دنیاست برایتان حالتان چطور می شود؟
خوب همه ی این سنگ ها و اسم ها و عکس ها عزیز یک کسی هستند لابد
اگر شهردار بهشت زهرا برایش مهم نیست برای شما که مهم هست؟
مادر چیله از دستش عصبانی می شود و فریاد می زند:
گوسفـــــــــــــــــند
چیله بر میگردد می گوید:
مامانی من ببعی ام گوسفند نیستم
بنویسید برنامه ریزی
بخوانید ترکمون
قبل عید برنامه ریختم چه کارها کنم
حالا قسمت عمده ی وقتم به بچه داری برای خواهر گرامی می گذره
هعی
چند وقتی هست که نا امید شده ام.
ناامید که شده بودم حالا کلا از ریشه خشکید این امید که شاید بشود
تازه کلی مصداق و مثال هم پیدا کرده ام که به سبب همین مشخصه، پیش آمده و اگر نبود همچین انتظاری، همه چیز کلی رله تر و ریدف تر بود!
اینکه انتظار داشته باشی بفهمند، اینکه انتظار داری بدون گفتن و به زبان اوردن انتظاراتت پذیرفته و متعاقبا درک بشوی! اینکه بدون اینکه به زبان بیایی و از انتظاری که داری حرف بزنی شنیده شوی، اینکه فهمیده شوی، اینکه بدون کپشن و زیرنویس و گرز و هوار هوار صدایت شنیده شود
خیلی انتظار زیادی است
آنقدر زیاد، ناامید کننده است هر گونه دست یابی به آن غیر ممکن بنماید
این است که نمیشود که نگفت!
یعنی نمی توانی انتظار داشته باشی وقتی نمی گویی و حرفی نمیزنی انتظار داشته باشی فهمیده شوی
مشکل منم که زبان تعریف کردن و گفتن خیلی چیزها را ندارم
بگویم که چه کار کرده ام و چطور کار کرده ام و چه انتظاری دارم و . . .
کلا ناامید شدن چیز بدی است حالا اگر از یک همچین مساله ای که ابعاد جهانی در روابط بین المللی زندگانیت دارد ناامید بشوی ، دیگر اوضاع خیلی وخیم تر میشود
مثل این است که بعد از عمری بفهمی زبانت چه برای گفتتن و چه نوشتن مستعمل و ناکارآمد بوده است، آن وقت است که حس می کنی بعد از عمری تازه باید بروی و الفبا یاد بگیری
الفبای زبانی تازه که تا چند وقت پیش خیال میکردی الفبای زشت و بی قواره ای است که حتا اگر منظورت را هم منتقل کند بیفایده است و کیف نمی دهد.
حجم برنزی (پرداخت نشده) - تکنیک معکوس - دو رو با پایه ی چرخان - موسسه ماه مهر - کلاس مقدماتی مبانی مجسمه سازی استاد پرویز تناولی


قصه ی برنز و عاشقی
قصه ی لاله ی سرخ و مغروری است که سایه سار قامتش
تکیه گاه نهال ترد و نرم و نازکی است که در سایه اش مجال شکفتن میابد