در راستای دورهمی های گاه و بیگاه پریروزها مهمان خانه زن بابای عزیز بودیم! آیدا، لاله، گولو، نشمیل و من من کله گنده! برای بار اول بود که نشمیل را میدیدم، اگر چه وبلاگش را تا حالا نخوانده بودم اما از آشنایی تا پسرخاله شدنمان کسری از ثانیه را می طلبید.
اما این مهمانی یک تفاوت داشت و آن این بود که پوران می گوید همه یک پست درباره اش بنویسند از زبان خودشان، که ما هم لبیک گفتیم.علی ای الحال، پوران و خانه اش در یک نگاه خریدارانه، یک قاچ از مجازی های ذهنم بودند که حقیقی شده بودند ناغافل . . . شیرین و آبدار! خوردنی!
می دانستم که دوستمان میزبان فوق العاده خوبی است، دفعه ی قبل هم از همین دیس گرد فلزی تراش خورده لوبیا پلوی اعلایی خورده بودم که هنوز یادم هست.
سایر ملحقات و مخلفات را هم قلم می گیرم که مشغول ضمه ی لب و لوچه ی نمناک شما نشوم! شما فکر کنید که همچین زن بابایی مگر می شود که ترک ندهد مهمان را؟!
در خانه ی جدید زن بابا که بعد از مدت ها مرارت و جنگیدن حالا با نمره ی اعلا کسبش کرده بود، زیاد گشتم، خانه ای که مطمعن بودم برای هر جز اش از قبل در ذهن این زن چقدررر پیش فرض و فانتزی موجود بوده، از گلدان ها و میز نهارخوری و کاشی های حمام توالت بگیر تا تلویزبون هایی که هر قسمت از خانه را تحت پوشش قرار داده بودند.
من اما عاشق مکعب های رنگی و گلدان های ریز کاکتوس توالت شدم، همچینین کتابخانه ی مفصلی که نمای حال را پررنگ میکرد، عاشق رنگ سبز با طراوت راحتی ای که خیلی شبیه حال خود خود صاحب خانه بود.
دو طرف راه ورودی به منزل آفتاب گردان کاشته شده که می شود تخمه های مخملی اش را توی خانه هم پیدا کرد.
خانه ی زن بابا یک حس باحالی دارد.
از یک طرف مثل خانه ی ادم بزرگ هاست که همه چیز سر جایش باشد و کاربرد و اولویت رعایت شده و از یک طرف مثل خانه ادم بزرگ ها نیست، خانه ادم های با ذوقی که برای دلشان کار می کنند. انگار یک ادم بزرگ اهلی باشد . . .
پشت پنجره ی آشپرخانه نه تا پیشی ملوس می چرخند که گاهی خودشان را میمالند به نرده ها تا صاحب خانه نگاهشان کند و برایشان غذا بریزد.
روی هره ی آشپزخانه گلدان های تزیینی کاکتوس و بن سای بافته هست.
روی ماکروفر یک جفت نمکدان است که مرا یاد نمک دان های عاشقم می اندازد.
روی دیوار یک ساعت گرد به سبک ساعت هایی که یک زمانی تو فیلم های قدیمی پاریسی می دیدم آویزان که هم از رویش ساعت است و هم از آن یکی رویش!
پیمانه ای پایه دار و بلند از دانه های ریز برنج روی اوپن آشپزخانه قرار گرفته که می گوید ادم های این خانه برنج را برکت می دانند و از آن طرف هم بوی برنج دودی در فضا پیچیده . . .
روی دیوار خانه عکس های ازدواج پسر ها هست و عکس پدر و مادر آقای همسر و همچینین تصویری که متعلق به عنفوان نوجوانی شان است.
زیر تلویزیون یک عکس دو نفره هست که پوران و آقای خانه دارند حرف می زنند و قشنگ معلوم است این آدم های بزرگتر جمع بوده اند که کوچکتر ها ازشان عکس گرفته اند و حالا دارند شادی درونیشان را با یک لایه بزرگواری به نمایش می گذارند، عکس فوق العاده خوشبختی است.
البته خنده دار است که شرح ماوقع را با شرح خانه یکی کنم اما این چیزهایی بود که در ذهنم برجسته می ماند و همیشه بلد است.
این را هم محض خالی نبودن عریضه از خودش بگویم که پوران ممکن است گاهی وقت ها که حرف می زنی ساکت باشد و یک طوری نگاه کند که انگاری شاهد مکالمه به زبان غریبه است و خیال کنی که ممکن است اگر یک ساعت نه نیم ساعت زودتر برسی به مهمانی مجبوری در و دیوار را تماشا کنی اما با همان سکوت های طولانی اش هم می آید می نشیند پای پنجره ی دلت و به آوای گنگ و گمی که از تو می اید گوش می کند تا جایی که به غلط کردن می افتی که چرا متصور بوده ای نیم ساعت تنهایی با زن بابا ممکن جو سنگینی داشته باشد!
به لاله می گویم که چقدر از داشتن دوستانم احساس خوشبختی می کنم! خیلی خوب . . . لاله می گوید که خیلی خوب است اما باید هر کسی حدش را بشناسد و . . . ولی قاطی حس مسخره و لحظه ای ام نمیشود، حسی که مثل آتشفشان ناگهان به غلیان در می آید و میپاچد تا ته دل آسمان را بسوزاند از گدازه هایش . . .
پ.ن:
1-ببینین من چقدر صبر کردم اول اینا بنویسن بعد من بنویسم. ننوشتن که!!!
2- یاد دختر معمولی و کفشدوزک هم بودم که الان آن طرف کره زمین هستند اما به اندازه یک ادم اینجا ازشان برایمان خلاء حاکم بود! آنقدر که شب رفتم عکس های قدیمی خانه لاله را دیدم که هر دو هم بودند . . . :(
3- محض تا سه نشه باشی نشه
یک روز می رسد که چرخ میزنی می بینی این هیبت ملعون و منفور کیست که اسم و عنوان و هویتش عین مال توست . . . منفعت طلب و بی شرف و کم حوصله و زودرنج و بی طاقت و نامرد و بی معرفت و زیاده خواه و راحت طلب و کم کار و . . . و خیلی چیزهای گند دیگر هم هست.
آن روز خیلی روز بدی است
روزی که ادم از خودش بدش می آید
که فروخته، شرافت را در ازای ارامش
آزادگی اش را به منفعت طلبی
سختش را به سهل
دور و دیرش را به نزدیک بی زخمت
میانبر زده از راه های پر از مشقت تا برسد به جوی شیرین شهد روان آرامش
ان روز عق میزنی از بوی خودت
من این روزها بو میدهم
بوی گند
بوی خون گندیده و چرک و عرق و لباس چند روز مانده
به خود می آیم و میبینم هیچ خبری نیست از آن همه باید و نباید و چرا و چگونه، دیدم شده ام له و لورده و فقط دلم می خواهد ارامش داشته باشم، به هر قیمتی . . .
لای پنجره را می بندم
اگر از آن سوی دیوار صدای زجه بیاید
سرم را میچرخانم
اگر جلو چشمم دستی دراز باشد
چشم هایم را می بندم
اگر پیش چشمم حقی ناحق شود
رد می شوم
دیگر سرم درد نمی کند که وسط قائله باشم و تا آخرین نفسم سیخ شوم و بروم تو چشم ان که نامردی کرده
سر شده ام از بس هیچ کاری نکرده ام
نخ نما شده از بس که گفته ام که زیاد است، پر شده . . . اگر پر شده درست نکردنش هم همان قدر زیاد شده لابد
همه چیز را استپ می کنم
پاوز
صبر کن ببینم
چه مرگم شده؟
چرا این شکلی شد یهو ؟
آژیر قرمز را بزن!
جعبه ی کمک های اولیه کجاست؟
دارد جان می دهد . . .
دارد می میرد . . .
نفسش بند آمده و سینه اش به زور بالا و پایین می رود
رنگش سیاه شده
دارد می میرد
نجاتش می دهم
یعنی سعی می کنم که زنده بماند
چیزی که اگر زنده نباشد دیگر زندگی، انسانی نیست . . .
-: کی مش موهاتو عوض میکنی؟
+:بزار دم محرمی، که جدید باشه
-: سرویس تازه خریدی؟
+: آره گفتم میریم هیئت نو نوار باشه
-: ماشینتو عوض کردی؟
+: دم محرمی قدیمی بود
-: ازدواج کردی؟
+: نه هنوز ، اما با هم اومدیم که ببینمون با هم
-: گوسفند کشتن؟
+: نه دیگه امسال گاو زدن زمین
-: چند تا گوسفند سر بریدن جلو پای هیات؟
+: از اون یکی هیئت خیلی بیشتر کشتن
-: امروز تو پفک می خری بریم هیات بشینیم یا من چیپس بیارم؟
+ نه امروز فاطی تخمه میاره
-: شب کی میایی با هم باشیم ؟
+: بعد از نماز
-: با این دوست پسرت کجا آشنا شدی؟
+: محرم پارسال، دم هیئات
همکارمان روی گربه های حیاط آب ریخته
نذر کرده برای کبوترهای دم پنجره ارزن بریزد که آه گربه ها نگیردش!
تقاطع جلال آل احمد و کارگر شمالی . . . روی پل زیرگذر نیمه ساز،دور یک آتش بزرگ که کارگران ساختمانی روشن کرده اند،سرانجام همه ی عکس و فیلم های عروسی را سوزاندم.
حتی خود خودم را
فکر میکردم جزیی از زندگیم است و نیازی نیست که نابود شود
اما خاطره هایی هست که یادآوریشان هم تیغ دار است
دلم سوخت . . .
برای عکس هایی که باید می سوختند و خاکستر می شدند، وقتی می توانستند در آلبوم های شکیل و زیبا سال های سال خوش بیارمند و عمری یادآور روزهای خوش شوند
آبدارچی شرکت پیداش نیست. میگیم کجایی؟ میگه والا دارم یه کتاب می نویسم یکم مشغولم . . .
نشستیم داریم نهار میخوریم مدیر عامل داره با تلفن حرف می زنه: گ ه خورده که گفته، به فلان جای فلانش خندیده . . .
آقای اسدی که مریض و حال ندار بود، یکی دوبار برایش سوپ پختم. قبل تر ، ماه رمضان هم یکی دو بار آش رشته که پخته بودم، دم افطار برای آنها هم بردم و یکی از پرستارهایش را که از اقوام دور هم بود و برای ارشد آماده میشد را دیده بودم.
اسمش رضا بود
اولین بار رضا در را باز کرده بود و من کاسه ی بزرگ آش را دستش داده بودم و او دو دقیقه بعد کاسه ی بزرگ را به انضمام یک شیشه مربای آلبالوی مامان پز برایم پس آورده بود.
از آن طرف پنجره ی آشپزخانه ی آقای اسدی دقیقا طوری تعبیه شده که آمار لحظه به لحظه ی رفت و آمد ساکنین ساختمان قابل رویت است و گویا این آقا رضا وقت هایی که آقای اسدی مرحوم می خوابید می آمد پشت همین پنجره می ایستاد و سیگار می کشید و خیلی دقیق آمار رفت و آمد من و حتی دوستانم را در آورده بود که با کی می روم و با کی می آیم.
اولین باری که حرف زدیم وقتی بود که در راه پله ها اتفاقی برخورد کردیم و میخواست راجع به مودم اینترنتم که روی پشت بام است بپرسد که از کجا نت گرفته ام و کجا بهتر است و چه طور اقدام کند که کلی راهنمایی اش کردم و راه و چاه نشانش دادم.
همان شب آش نذری را برده بودم که وقتی کاسه را آورد گفت آقای اسدی بیدار است و اگر می خواهید ببینیدش الان وقت خوبی است.
یک ربع بعد رفتم بالا و کنار بالین آقای اسدی که به سختی حرف می زد نشسته بودم، آقای اسدی میگوید من دلم می خواهد تو ازدواج کنی! می گویم حالا وقت زیاده، می گوید آخر چرا؟ می خندم و میگویم آقای اسدی شوهر خوب مثل جای پارک است. خوب هاشو قبلا پر کردن! کلی می خندد و رضا هم از آن ور سرخ و سفید می شود و میگوید نخیر! اصلا هم این طور نیست.
همان شب وقتی دیدم رضا چقدر تنهاست و نگهداری از پیرمرد چقدر فرسایش دهنده است خواستم کمکش کنم و چند تا سرگرمی برایش جور کنم.فیلم و سریال دیدن و . . . فیس بوک و وبلاگ! این شد که پسورد وایرلسم را دادم تا اینترنت داشه باشد و از آن طرف هم پسور شبکه نمره ی موبایلم بود!!! و او هم با اصرار قسمتی از هزینه ی شبکه را داد که راحت باشد با خیال راحت از اینترنت استفاده کند.
یکی دو روز بعد وقتی فهمید تولدم است، عطر گران قیمتی برایم هدیه خرید و همان شب هم بلافاصله خواستگاری کرد
به شدت شوکه شده بودم که مگر می شود که کسی به این شدت علاقمند شود و چند بار با طرف حرف نزده خواستگاری کند اما بعدها فهمیدم به واسطه رفت و آمد و شکل زندگی ام امار مفصلی در آورده و حتا می دانست که نقاشی می کنم و . . .
خیلی با اشتیاق و با هیجان حرف می شد، وقتی داشت راجع به آینده می گفت اصرار داشت تکرار کند بهترین عروسی ها را برایت می گیرم و من آن وسط خیلی احمقانه یاد مصائب آن جشن لعنتی عروسی افتاده بودم که برای برگزاریش تا گردن تو قرض و قوله فرو رفته بودم و تقابل این جمله ها با آن بدبختی ها زخم میکرد دلم را . . .
خیلی فکر کردم، از آنجا که رضا با هیچ کدام از معیارهای من جور در نمی آمد و به هیچ وجه نمی توانستم طور دیگری غیر از یک دوست، دوستش داشه باشم جواب سربالا دادم و بعد از پیدا کردن کلی بهانه که به هم نمی خوریم و . . . مطمعن شد که نمی شود.
یکی دوبار دیگر در راه پله ها هم را دیدیم اما هیچ وقت حرف اضافه ای نگفت و بعد از فوت آقای اسدی برای همیشه از این خانه رفتند.
بعدها فهمیدم رضا هیچ وقت از اینترنت استفاده نکرده و آن روز توی راه پله ها فقط دنبال بهانه می گشت برای حرف زدن ولاغیر!
پ.ن:
1- اصلا از اولش قرار بود این پست ها را محض خنده بنویسم. اما از بس گفتند شمش پرنده خاله زنکی بود، بی خیال طنازی شدم و شرح ماوقع نوشتم.
2- قسمت فان ماجرا متعلق به دلایل من برای رد کردن آقا رضا بود! من که گفتم که دلیل داشتم.... اعتماد کنید به دلیل هایم اگر چه ننویسم!
به هیچ دلیلی درد دارم
دردی کهنه می پیچد و تاب می خورد و مثل گربه ی سیاه از روی شاخه های انگشاتنم آویزان می شود و میپرد ناگهان پخش می شود . . . بعد ناگهان زایمان می کند و چند تا می شود و هر انشعابش مثل برق جست می زند تو رگ و ریشه ام و سرخوشانه و مستانه می چرخد و از رد پایش من درد می کشم . . .
دردها مثل تارهای عنکبوت به هم وصل می شود و از دلم که مرکز تور باشد منشعب می شوند و پخش می شود و زاویه می بندند و بزرگ می شود . . .
بعد تو دلم ته نشین می شود و هی رسوب می کند و سنگ می سازد
مثل سنگ های ادراری کلیه است که وقتی می خواهد دفع شوند درد ایجاد م یکنند و هی بد تر می شوند
من اما حالم خوب است
سرحالم
زنده ام
امروز هوا هم خوب بوده . . . اما نمی دانم !
چه دردی دارم
اولین دیدار من با آقای میم بعد از سه چهار بار چت و ایمیل اتفاق افتاد.
یک قرار ملاقات بسیار کوتاه.
اقای میم از خواننده های وبلاگم بود و فکر می کردم با خواندن دست نوشته هایم کلی من را می شناسد و با توجه به اظهار عشق و علاقه ی فراوانی که از آن دم می زد خیال می کردم الان چه کیس اوکازیونی را دیدار خواهم کرد!!!
خلاصه، دیدار کوتاه ما با جملات کوتاه و مختصر به پایان رسید و باعث شد برای بار دوم همدیگر را ببینیم.
دیدار دوم مان در تالار وحدت بود، اجرای مجدد شمس پرنده ی پری صابری که برای بالکن، گوشه ی سمت چپ بلیط گرفته بودیم.
به سبب انحراف زاویه، صندلی ها از حالت عادی نزدیکتر بود و رایحه ی پیاز تازه ای که آقای میم با کباب کوبیده نهار زده بود به بدن بر رماتیکی و رویای بودن فضا تاثیر صد چندان داشت و سراسر طول نمایش وقتی اقای میم حرف میزد من مجبور بودم یا سرم را بچرخانم یا آن وری را نگاه کنم! و بر حظ بصر و کیف مضاعف اینجانب که اجرای فوق ضعیف نمایش ناشی می شد تاثیر شگرفی داشت.
طوری که اواخر اجرا حس می کردم کل سالن بوی گند پیاز و کوبیده می دهد،یحتمل پیاز فوق العاده تندی هم بوده و کبابش هم با دنبه ی اضافی طبخ شده بود که همچین رایحه ی جگرسوزی را در فضا متصاعد می کرد.
از آن طرف هم آقای میم می خواست جبهه را خالی نکند یک بند اظهار فضل می فرمود و در پخش و انتشار رایحه ی مورد نظر لحظه ای کوتاهی نمی کرد و خیلی هم دلش می خواست که دست های سرنشین صندلی کناری اش را اگر چه یک بار با نهایت قساوت از میان دست های کشیده شده بود دوباره در دست بگیرد و از اجرای بازیگران لذت ببرد. که متاسفانه ناکام ماند!
اجرا تمام شد و ما راهی منزل شدیم و آقای میم هم با سرعت زیادی بنده را رساندند منزل و زمانی که خواستم پیاده شوم با تعجب پرسیدند که نمیخواهم دعوتشان کنم منزل تا یک چای ای چیزی با هم بخوریم؟ یحتمل این سرعت رساندن به سبب این بود که زودتر به چای و این ها برسند که متاسفانه با گره خوردن اخم های اینجانب که همچون نارنجکی بر برجک ایشان اصابت نمود، مجددا ناکام ماند.
چه تماس ها که ریجکت نشد و چه پیامک ها که بی پاسخ نماند اما همچنان آقای میم ادعا می کرد که به شدت عاشق است و هرچه ما اصرار می کردیم این ورم سر دلتان است و از روی نفخ و باد معده صادر می شود اصرار بیشتری می کرد تا اینکه یک بار به سبب موقعیت جغرافیایی منزلشان ازشان خواهش کردیم بروند و یک آدمی که آنجا مغازه دارند یک آدرسی را برای ما بگیرند، که . . . تا همین الان که بالغ بر یک سال از واقعه ی مذکور میگذرد هنوز منتظریم فعل مورد نظر را مرتکب بشوند که هنوز گویا موفق نشده اند.
به این صورت باد سر دل آقای میم که با توهم علاقه اشتباه گفته شده بود به کسری از ثانیه تخلیه شد و ایشان هم رفتند تا شراب انگورشان را که در خانه ی تازه شان انداخته بودند هم بزنند که نکند نگیرد!
پ . ن:
اقای میم اینجا را نمی خواند!
بالاخره حاج آقا از ییلاق بازآمد.
روز گذشته پس از مدتی بالغ بر چهار پنج ماه کم یا زیاد، چشممان به جمال حاج آقا جانمان روشن شد. (تصحیح می کنم حاج آقا و همسر گرامی شان)
خلاصه ما که مدت ها بود غم دوری از پدر را بر خود هموار نموده بودیم پس از دریافت اخبار تازه مبنی بر رجعت ایشان در اولین فرصت واصله خدمتشان جهت دستبوسی شرفیاب شدیم.
بعد از مدت ها سوار مینی بوس های درکه شدم،که البته بر خلاف قبل ها هیچ کدام از آدم هایی که سوار مینی بوس بودند را نشناختم.
در کوچه پس کوچه ها هیچ آشنایی را ندیدم که سلام علیک کنیم
نرسیده به میدان درکه یک پاساژ به زودی باز می شود، مرکز خرید به راه می شود، آدم های تازه سر و کله شان پیدا شده، کلی ساختمان تازه هم!
مسجد جامع شماره ی پیامک گویا دارد و برای اطلاع از برنامه های مسجد باید پیامک بزنی. یحتمل برای حسینهیه جامع هم تلفن گویا گذاشته باشند.( فکرشو بکن . . . زنگ میزنی آن ور خط یکی می گوید امشب هیئات اوین می آید درکه و سینه زنی داریم و شام به زنانه نمی دهند . . . :)))
امروز صبح هم که سوار اتوبوس شدم از کل آدم های اطرافم فقط یک نفر را شناختم که آن هم دخترکی بود با موهای فر و دماغ کوفته ای که امروز البته با ابروهای نصفه و دماغ نخودی و موهای لخت از روی یک شباهت خیلی دور شناختمش. لاجرم بر اساس جبر زمانه بدل به یک فقره داف شده بود بنده ی خدا! (تقاضا زیاد است)
کلا همه چیز عوض شده بود . . .
حاج اقا هم برای خودش دایره ی ادم های تازه پیدا کرده است، مثلا این دفعه مثل همیشه که خواهرم از ولایت می آوردشان نیامد و با برادرزاده ی حاج خانوم آمد. با فک و فامیل خانوم جان هم روابطی به هم زده و تو دفترچه تلفنش اسم همه ی برادرزاده های حاج خانوم و متعلقاتشان اضافه شده بود. گویا در این چند ماهی که ولایت بوده اند هم کلی تیریپ رفاقت برداشته اند.
دیشب یهویی گفت شاید شما ما را دوست داشته باشید اما بعضی ها ما را بیشتر هم دوست دارند، بعد که تازه فهمید چی گفته آمده از دلم در بیاورد!یک دقیقه و نیم قهر کردم و بعد از منت کشی دوباره آشتی شدیم!
حسودیم شد به اونایی که این چند ماه دور و بر پدرم بوده اند! حسودیم شد به شماره هایی که بهشان زنگ می زده! و می زند . . .
از کوچه باغی رد شدم، وسط باغ های گردو و شاتوت کلی آپارتمان تازه مثل قارچ از زمین سر در آورده اند .
از کوچه ی توده شیشه ی گرد سوز خریدم
مغازه ی محبوب بچه گی هایم که همه ی کادوهای روز مادر را از آنجا میخریدم هنوز دایر بود
دیروز خاطره می بارید . . .
اینترنت خانه ام قطع است
و من بی انتها زمان دارم . . .
برای حرف زدن
راه رفتن
دور همی گرفتن
بیرون رفتن
بازی کردن
رقصیدن
کوه رفتن
. . .
سپاس خدای را زمانی که از رستنی های زمین بادمجان را آفرید
آنگاه که میرزا قاسمی را از گوجه و سیر بنیان نهاد
و حلیم بادمجان را با نعنای سرخ شده رونق بخشید
و زمانی که کشک را بر بادمجان نازل فرمود
و زمانی که قیمه بادمجان را فرو فرستاد
و زمانی که شکمش را از سبزی و گوشت معطر مملو ساخت
که از تناولش روح و جانتان صفای دوباره میابد
حتی زمانی که به تنهای در روغن سرخ شده است
و این از نشانه های عظمت خداست، برای آنان که بینا باشند
به درستی که اگر بادمجان نبود دنیا چیزی کم داشت
و تمام نمیشد نعمت ها بر انسان
پس وای به حال مسخره کنندگان و عیب جویان
و بر آنان که حساسیت دارند گناهی نیست
باشد که رستگار شوید

کوچه ما خیلی دراز است.
تایم گرفته ام از اول کوچه تا دم در خانه با قدم تند بیایم میشود هشت دقیقه، با قدم معمولی یازده دقیقه، دلی دلی کنم هم الی ماشالله . . .
سر یک دقیقه و نیم یک پراید خاکستری بر خیابان پارک است که پشت ماشین یک کتاب پارچه ای صورتی گذاشته که رویش یک شیر زرد جست زده و کمین کرده .نمی دانم یک همچین اسباب بازی گت و گنده ای پشت شیشه ی عقب چه کار می کند، آن هم این همه مدت! احتمالا این اسباب بازی مال بچه ی برادر آقاست که روز آخر که می خواسته اند بروند شهرستان خانه عمو جان جا گذاشته و حالا عمو اسباب بازی را گذاشته که به برادر زاده ی عزیز برساند اما دریغ از یک مرخصی جانانه که راهی دیار صاحاب اصلی شیر زرد روز کتاب قصه شود . . .
دقیقه ی سه و چهار می رسد به خانه ی مادر و فرزندی که هر روز صبح با رسیدن من یا از خانه در امده اند یا در حال در آمدن هستند. مادر کیف کج می اندازد و پسر موهای لخت شانه کرده دارد و به سمت مدرسه که انتهای کوچه است حرکت میکنند، اسم پسر را خودم گذاشته ام آرش، یکی دو روزی هم مادرش نبود که تنهایی می رفت. حواسم بود خیلی هوشیار بود و کاملا پیاده رو روی می کرد، احتمالا مادرش سرمای اول پاییز را خورده بود و بعد از کلی سفارش تنهایی روانه اش کرده بود سمت مدرسه.
قصه ی آرش و مادرش را هم این طوری است که مادر آرش کارش نیمه وقت است و ساعت 8 می رود سرکار یعنی بچه را که رساند از همان ور میرود دنبال کار و پدرش هم عسلویه کار می کند و دو ماه یک بار می آید سر می زند.
دقیقه ی شش و هفت هم یک اتوموبیل خسته پارک است که هر روز یکی پشت شیشه اش گل می گذارد. مثلا دیروز که داشتم می رفتم خانه روز برف پاک کن ها و روی شیشه یاس های ریز و سفید و معطر ریخته شده بود. یک روز دیگر یادم هست که یک شاخه رز قرمز گذاشته شده بود و . . . نسخه ی ان ها را این طوری پیچیده ام که فاطی خانوم صاحاب ماشین است که با قسط ماهی فلان قدر این ماشین را با بدبختی خریده و حالا حسابدار شرکت که پسر فوق العاده کم رویی است و تازگی ها فوق دیپلم دانشگاه پودمانی اش را گرفته، عاشقش شده و وقتی فاطی ماشین را پارک می کند حسابدار یک مشت یاس کبود که از دیروز لای دستمال گذاشته تا تازه بماند می ریزد روی برف پاک کن و یکی دو تایش را هم با خودش می برد می گذارد روی میزش تا اگر فاطی یک هویی از جلوی میزش رد شد و مشامش بوی یاس را شنید، یک کلیدی داشته باشد از جستجوی کسی که یاس ریخته پشت شیشه . . .
سر کوچه هم مش روح اله گل فروش بساط دارد و کل پیرمردهای محل را جمع می کند روی تخت چوبی اش و گاهی بساط چای اشان هم به راه است . . .
برای روح اله تا حالا چندتایی قصه گفته ام اما تکراری ترینشان این است که روح اله وقتی زنش سر زاییدن بچه ی اولش مرد پاشد آمد تهران و دیگر کلا بی خیال ولایت شد تا جای خالی گلی خانوم کمتر به چشمش بیاید و اینجا یک دکه ی گل فروشی باز کرد و اسم چند تا از گل ها را هم گذاشته گلجهان و تو خلوتش میرود با گلی جانش درد دل می کند . . .
پ .ن: تولدت سی سالگی ات مبارک! آیدای عزیزم . . . خیلی مبارک