این چند وفته هی دچار اولین ها می شوم و چیزهایی را تجربه می کنم که تا حالا برایم پیش نیامده بود.
این بار برای اولین بار دچار زیرآب خوردگی شده ام. یعنی یک فقره زیر آب زنه ی (ت تانیث را دقت کنید) محترمه مشغول خالی کردن زیر پای ما می باشند.
ماجرا از این قرار است یک همکار از خدا با خبری داریم که ادعای حکمت و عرفان و . . . سقف فلک را شکافته تا حدی که نام مستعارش را به حکمت تغییر داده. ایشان میرود ساعت ها و ساعت ها در اتاق مدیر عامل و هرم مدیران ذی نفود در شرکت و پنبه ی ما را میزند با عناوینی از قبیل پرینت زیاد گرفتن و اصراف و . . .
خیلی حس بدی است.
از این ور و آن ور برایمان خبر می رسد که فلانی آمده، پشت سرت این جوری می گوید.
اولش گر می گیرم و روانم به باد می رود اما بعدش بی خیالش می شوم تا یکی دیگر بیاید و یکی از تازه ترین بیاناتش را به اطلاعمان برساند.
از آخرین اخبار واصله همانا یک کاسه بودن و گاوبندی با جماعت دودره باز شرکت است که با هم یک کاسه ایم و پول های شرکت را دولوپی میرنیم به جیب و عنقریب ایشان می خواهند دست ما را رو کنند
اصل ماجرا این است که تا زمانی که از این خانوم تعریف و تجمید کنی و در مدح و ثنایش بگویی، خیلی هم خوبی اما تا وقتی نظر وافعیت را عیان کنی آن وقت آن روی سکه هویدا می شود.
از شما چه پنهان این بنده خدا اهل عرفان حلقه بود، بعد زد زیر بساط و برای خودش یک فرقه ی جدیدی تراشید و با یک آقای 80 ساله ازدواج کرد که اصل ماجرای توهم پیامبر بودن و . . . همین پیر مراد ایشان میباشند. که شک هم ندارد با یوحنای مقدس و مریم مجدلیه و . . . یک نسبتی دارد البته اگر بگویید که خودش نیست.
و یک فرقه ی جدید را که مبنای اولیه اش رقص و عشق است را بنیان گذاری نموده اند و برای خودش هفت هشت تا شاگرد دست و پا کرد و . . .
خلاصه که اینجا هستند جماعتی ای که بیایند و ادعا کنند این خانم را دیشب در فلان محل مقدس و یا در حال پرواز و یا در حال سماع . . . دیده اند. راستش را بخواهید برای من هم سه سوت است که یک خواب پرتمتراق و پر حاشیه ببینم که مثلا در فلان بزم در حال مناظره با شیاطین بودی و صورتت می درخشید و فرشتگان الهی دور و برت بال می زدند و بشوم مورد پرستش این خانوم.
خلاصه که ای جماعت خواننده ی و ای همکار داران!
زیر اب کسی را نزنید
پشت سر رفیقتان صفحه نگذارید
خیلی ناجوان مردانه است
خیلی
این قصه آنقدر مفصل است که نوشنتنش هم حالم را بد می کند
کار غلط گیری نشریه طول کشده است و ساعت کم کمک به دوازده شب میرسد و کنار مدیر تحریریه با شکم گرسنه نشسته ام به امید اینکه کار زودتر تمام شود و وقت را به شام خوردن نگذرانیم.
میان صفحه بالا و پایین کردن ها و غلط گیری ها صدای شکم گرسنه ام هم می آید که قار و قوری صدا می کند و انگار کن که از شدت خلا رو به اغماست.
بعد از یک چنین وضعیتی یک فقره ساندویچ سوسیس سفارش دادیم و از نیمه شب گذشته که وقت می کنیم تازه به شام برسیم.
ساندویچ تپل و با کمالاتی می نمود، تا وسط هایش کمتر را خورده بودیم که متوجه یک طعم جدید که اندکی شبیه کلم بود شدیم که با توجه به گرسنگی فراوان وقعی ننهاده و به ادامه ی روند گازها پرداختیم.
خلاصه آخر های ساندویچ بود که طعم جدید را شناختیم.
بعله، ساندویچ سوسیس با پیاز جعفری و خیارشور و . . . بود. و من به صراحت اولین باری بود که پیاز خام می خورم.
و نمردم
مادرم راست میگفت که می گفت نمیمری
D:
در نشریه و روزنامه عکس یک و مناسبت که همگام نباشند، کپشن می گذازند برای عکس تا تفهیم کند.مثلا
تولد که باشد می نویسد:
تولد آن .... بر پیروانش گرامی باد
تسلیت:
بر علاقمندانش تسلیت باد
تیتر اول خورده:
سالروز پیوند آسمانی مولا علی (ع) و حضرت فاطمه (س) و روز ازدواج گرامی باد
کپشن مینویسم :
روز ازدواج بر علاقمندان آن مبارک باد
برای خواهرک لاله
برای عطیه بانو
برای رها
برای مهرین
برای همه دوستان نازنینم که در شوق مادر شدن سنگین و سخت میشود روزگارشان . . .
زن
مادر
زایش، تولد، مهر، عشق
مهر ورزی ، بی واسطه ، بی دلیل
بی چشم داشت جان گذاشتن
بی چشم داشت درد کشیدن
بی واسطه بذر مهر کاشتن
بی توقع خرمن خشم درو کردن
زن، مادر!
مادرانه
محور چرخه ی تولید و تکثیر و مرگ و زندگی
زن، کشیدن بار سنگین تولد بر دوش
قوی تر از هر موجود دیگری به وقت خطر برای اولادش
زن . . .
شوق مهرورزی
قلیان عشق و انس و مهر و عاطفه
رویش بذر معصومیت
زن . . . مادر
مظهر عشق الهی
اساس هستی
خداگونه
مادر
دیروزم به خانه تکانی گذشت.
خانه ی سابق مادرم و خانه فعلی حاج خانوم. پرده ها و آستری و والان ها را لایه لایه کندم و آب کشی کردم و شستم و دوباره از سر نو آویزان کردم. لکه های روی دیوار را با پتینه ی بلکا پوشاندم و جارو برقی کشیدم و شیشه ها را پاک کردم.
تا بیست و دو سالگی ام که مادرم بود من یا یکبند سرم به درس و دانشگاه بود یا قبلش هم بچه بازی های خودم.
هیچ وقت نشد برایش خانه تکانی کنم، کمکش کنم یا هر کار دیگزی که از داشتن دخترهایش کیف کند که یک بار، یک جا بگوید سه تا دختر داشتن هم کیف داره ها
دیروز من بودم و مادر دوقلوها که باید زود می رفت اما من ماندم و کلی کار و یک سینه حسرت
عکس جوانی های بابا را با میخ زدم روی دیوار
و عکسی که وقتی من به دنیا امده بودم و برای فتح قلعه ی الموت با تیم انگیسی شیخلی رفته بود و سیمرم دژ را دوباره فتح کرده بود و به جای هر چیزی فقط همین تقدیر نامه ی دست نوشت برایش مانده بود که آن هم کم کمک دارد رنگ می بازد و رنگ نوشته هایش میپرد.
تو بقچه های انباری یک دست لباس مادرم را پیدا می کنم. با یک مانتوی مشکی گشاد و یک جفت دمپایی رو فرشی
گنج های درخوری هستند
یک قفسه زیر تختم دارم که انگار مادرم همه چیزهایش را در آن چیده باشد و گنج های جدید هم یحتمل به ناوگان لباس های دیگر خواهد پیوست
آمدنی وقتی آماده می شدم که بیایم حاج خانوم قربان صدقه ام می رود که الهی خیر ببینی و الهی . . . برایم یک مشت بنشن و خرت و پرت می گدازد کنار تا ببرم.
حاج آقا هم مهربان شده می گوید ای کاش با هم زندگی می کردیم اما نمیشود چون اختلاف پیش می آید و . . .
دارم میروم خانه و بعد از مدت ها از یک خداحافظی گرم از طرف هر دو تایشان بر خوردار شده ام. آنها نمی دانند که من برای آنها نرفتم
برای مادرم رفتم
که در خواب دیدم میی خندد
و من خانه اش را میروفتم و می سابیدم و تمیز میکردم
میروم اتاق (خانوم!) مدیر مارکتینگ تا حرف بزنیم، متوجه کفش هایم که میشود، میگویم خودم رویشان نقاشی کرده ام
میگوید خوش به حال شوهرت
ندارم!
خوش به حال نامزدت
ندارم!
الکن می شود . . .
میگویم عجالتا خوش به حال خودم!
اگه شما هم مثله من تصور می کنید فیلم خوب، سر و صدا و جنجال به پا می کند و همه می فهمند که روی پرده است و از دست آدم در نمیرود و فرصت برای دیدنش منقضی نمیشود و . . . . سخت در اشتباهید!
دیروز رفتم پله ی آخر علی مصفا را دیدم
بیشتر از حد انتظارم خوب و خوش ساحت و دیدنی بود. آنقدر که دلم می خواهد باز هم برم و تا آخر فیلم را تماشا کنم.
از دستش ندهید
قبل تر ها فکر میکردم پاییز دلم را بی تاب می کند
بعد تر فهمیدم زمستان ها هم با آهنگ های یواش گریه ام می آید
تابستان هم کمی دلم را تنگ میکرد
این روزها می توانست روزهای بهتری باشد
اگر . . .
اگر پول کلاس حجم را کامل داده بودم
اگر بدهی های کار پروژه ای را دریافت می کردم
اگر کسی بود که جنس روزهای مرا میشناخت برای بهتر شدن
اگر نمره ی چشم هایم این قدر زیاد نبود که با زل زدن به مونیتور سر درد بگیرم
اگر غده ی کوچولوی زیر گلویم که شک ندارم داخلش پر از بغض است آب می شد و کمتر درد داشت
اگر دندانم درد نمیکرد
اگر همکارم حسودیش را کنترل میکرد و برای گشادتر کردن جای خودش یکبند زیرآبم را نمی زد
اگر یک کفش مشکی ساده داشتم که با بارانی سبزم می پوشیدم
اگر نوک انگشت جوراب های زرد پاره نمیشد
اگر شارژ اینترنتم تمام نشده بود
اگر موهای سقیدم این همه زیاد نبودند
اگر از پس هزینه ی ایمپلنت دو تا دندان جلو بر می آمدم
اگر برگ های شمعدانمی خشک نمی شدند
اگر . . .
آه
امروز دل من از آسمان هم ابری تر است
کجاست که ببارد
کی است که طوفانش به باران بدل شود
کو عابر عاشقی که دوست دارد زیر باران خیس شود . . .
اگر مادرم بود . . .
بعضی وقت ها آدم به صورت پیش فرض "ما" است!
بعد برای تصحیحش دچار مشکل میشوی:
خونه ما
نه . . .
خونه ی من!
صبح که داشتم می آمدم سرکار زیر باران یک فقره خودروی گذری در عبور از یک چاله ی بسیار عمیق، جد و ابا ما را آن چونان مورد عنایت قرار داد که هم اکنون کفش هایمان را هم گذاشته ایم خشک شود. بعدش هم سر خط کشی عابر پیاده یکی از این دوستانی که بای دیفالت حق به جانبشان است دستش را گذاشت رو بوق ق ق ق ق و . . . هوا هم که سرد و من هی یخ ترم می شد و نم به لایه های درونی وجودم رسوخ می کرد و کم کمک لرز میکردم . . .
امدم که یه روز تخیلی رو شروع کنم!
اما...
اول صبحی یکی از خانومای همکار طبقه سوم اومده پیشم، برام یه اردک زرد نارنجی کوچولو آورده که دور گردنش روبان قرمز پاپیون کرده . . . میگه روز دوست داشتن مبارک! می دونید که اکثر تپلا مهربونن. انگار هر چی کپل تر باشی مهربون تر میشوی و دلت گنده تر میشه!
بعدش هم یک همکار نازنین دیگر با یک بشقاب شیرینی رنگ و وارنگ و عجیب غریب از راه میرسد . . . بعدش هم یک لبخند از هوا می آید و می نشید رو لب های من که می دانم تا شب ردش خشک نمی شود . . .
به آسمان شهر نگاه می کنم، آبی اش از همه ی آبی های فتوشاپ وجد آور تر شده و ابرهایش خیال انگیزتر و پر ابهت تر
شیشه ی پنجره باران خورده و یک کفتر چاهی نم زده که زیر نور کم جان و طلایی خورشید پر و بالش را خشک میکند . . .
نوک انشگت های پاهایم کم کمک دارد گرم می شوند
قلمه های شمعدانی ای که روی میزم درون قوری لب پریده گذاشته ام تا ریشه کنند، یک صدا فریاد می گویند برای خوشبخت بودن همین ها کافیست . . .
برای شکر کردن . . .