فشرده ام و عنقریب در حال لهیدن . . . مانند زردآلوی لپ سرخی که لا لوهای حجم میوه فشرده شده و سرخی گونه هایش انگار از ضربان انفجار است که هر لحظه در پیش رویش است . . .
گاهی همه چیز را به همه چیز ربط می دهم و تور می بافم و مثل حشره ی خنگی که به ناگاه از راه میرسد می افتم توی تور و دست و پا می زنم
حیاط خانه هر روز و هر روز پر است از آدم و ساکنین طبقه بالا بی وقفه کباب می خورند. نهار کباب . . . شام کباب . . . نیمه شب هم کباب. . . از انجا که چراغ های حیاط را از طبقه ی من کلا قطع کرده اند قاعدتا شب و نصفه شب من هم نمی توانم بروم و بساط راه بیندازم که حس کنم خوب بعله بالاخره حیاط است و می شود یک غلطی تویش کرد
تا پاسی پس از نیمه شب هم کرکر خنده های زنی که خندیدنیش مثل استارت فولکس می ماند می آید و مردی که مزه می ریزد و بچه ای که بی وقفه عرررررر می زند
بچه هراز چند گاهی آرام می شود و در آن هیایو که سگ می زند و گربه می رقصد کسی به دادش می رسد. بعدش هم لابد بچه را بی خیال میشود و به کارناوال خوشی همسایه طبققه بالا می پیوندد که دوباره به صورت تناوبی صدای هوار هوارش به راه است.
به وضوح مشخص است که همسایه طبقه بالا آپشن داشتن خانه با حیاط و باربکیو را مانند تک خال دل میکوبد رو میز و بقیه رسما مغلوب این آس بی مثال می شوند
بعد فکر میکنم زنگ بزنم و اعتراض کنم. هزار بار کلمه های مناسب را ردیف میکنم. از سرتا به ته او از ته به سر
محترمانه، اس ام اسش را هم می نویسم
سلام جسارتا اگر تجدید نظری در باب دورهمی های شبانه در حیاط بفرمایید ممنون م یشوم این سر و صداها باعث صلب طبقات می شود
بعدش میگویم نکند لحنش دعوایی باشد زنگ میزنم لاله او هم کلی راه و چاه نشانم میدهد و متن اس ام اس هرگز ارسال نشده می شود این
میدانم که حیاط در اختیار طبقه ی شماست و شما حق دارید که از فضایش بهره ببرید اما سر و صدای ایجاد شده به واسطه فاصله ی کم برای من کمی آزار دهنده است و . . .
از خودم بدم می آید
دلم می خواهد زنگ بزنم و گوشی را بگیرم دستم و یا نه اصلا بروم دم در خانه شان و زنگ بزنم و وقتی آمد بیرون تو تخم چشم هایش نگاه کنم و بگویم شما نباید یعنی شما نباید سر سوزنی شعور داشته باشید؟ اینجا پارک نیست! این جا ویلای شمال شما نیست! اینجا خانه ی باغدار شما نیست که با دوست و رفیق هر شب و هر شب می چید رو سر هم تو یک وجب خیاط و کم کم تا یک نصفه شب هوار هوارتان به راه است
بعدش هم بگویم همه ی طبقات از سر و صدای آزار دهنده شما در عذابند
کاش این باربکیوی لعنتی از ریشه در می آمد که اینقدر برای شما جذابیت دارد و نمی شود روزی فراموشش کنید
اما هیچ غلطی نمی کنم
حتا اس ام اس محترمانه اش را هم گذاشته ام تو موبایل و از ارسالش سر باز زده ام
میگویم شاید مهمان دارند
شاید یکی دو سه روز باشد
شاید امشب زود بروند تو خانه
شاید بفهمند
حس میکنم از پس اینها بر نمی آیم
از پس صاحب خانه ام که رفته و پشت سرش را هم نگاه نمی کند و می ترسم مقداری از پول رهن خانه را بپیچاند
بعد می گویم گور بابای همسایه ی بی شعور، زنگ می زنم به صاحب بخانه می گویم پولم را بدهد می روم یک جای دیگری خانه پیدا میکنم. یک خانه ی امن و دنج که پشت گوشت سبیل به سبیل آدم ننشسته باشد. اما خوب با این پول ها مگر می شود خانه گرفت؟
بعد یادم می آید که که یک نفری هستم که دارم تلاش میکنم جای دو نفر باشم و کار کنم و حرکت کنم. می ترسم از سالی که مثل سال پیش باشد و خدایی نکرده بدتر باشد و در جا بزنم و هیچ غلطی هم نکنم.
گاهی در راستای خود غذاب دهی می نشینم و تصورات و توهمات سایرین که اطرافم هستند را نسبت به خودم می سنجم
گاهی مقایسه میکنم
امروز با آهنگ هاییی که رادیو جوان ساعت هشت صبح پخش میکرد اشک ریختم
یک چیزی لازم دارم
یک دستاویزی
چیزی
یک چیزی که بشود آویزانش شد . . .
مثل یه جوجه ی عنتر وهم و خیال می بافم و آرزوهامو رنگ به رنگ کنار هم می چینم و آخرش از خودم و از دختر سی ساله ای که عنقریب وارد سی و یک سالگی می شود خجالت می کشم.
کاسه کوزه هایم را جمع می کنم و اندکی تامل و بعدش هیچ بعید نیست همه ی قصه را دوباره از سر بگیرم.
دور خودم چرخی می زنم و می روم تو یک خانه ی سفید که نور مثل آبشار نیاگارا از همه پنجره ها و سوراخ سمبه ها می پاشد تو و هیچ تاریکی ای را مجال نمی دهد. روی دیوار بیشمار قاب هم سان و هم رنگ چیده شده و روی میز گلدان های بزرگ گل تازه هوا را معطر می کند. بعد میروم تو آشپزخانه ای که همه چیز هایش چوبی است و مابقی هم هر چیزی که هست رنگ غالبش سفید باشد. اتاق خواب با یک تخت جیرجیرکی که یکبار دیدم چوبکده دکور زده بود و مثل لالایی تکان تکان می خورد! با پرده های سفید و بلند
فکر کنم این خانه یک جایی مثل حومه ی لواسانات است، البته در رویاها نه آدرسی هست و نه جزییات دیگری اما یک حس جی پی اس گونه ای آدرس خانه را هم برایم مشهود و هویدا نموده که همان طرف هاست لابد
صدای خنده می آید.
آدم ها می آیند و می روند و هی میزها پر و خالی می شود و گاهی صدای هم همه هم می پیچد
صدای قل قل قلیان هم شاید باشد البته! ؛)
یکبار هم ادرس خانه را طبقه ی نرسیده به خدای برج تهران داد ! (همان حس جی پی اس گونه)
گاهی خجالت می کشم از این رویاهای این شکلی که برای حصولشان این همه پول لازم است
می توانستم رویای خانه ای در جنگل و یا کلبه ای در بیشه را در سرم بپرورانم که همه ظرف هایش چوب و فلز باشد و سقف رو سرش هم شلتوک برنج اما خوب یک طوری انگار که می دانم رویاهای این شکلی یک هفته بیشتر نمی تواند متوقم کند همان قدر یک هفته رویایش را در سرم می پرورانم
شاید خنده دار باشد اما من آرزوی کاشتن لوبیا هم دارم! لوبیاهای چیتی و سفید که وقتی سبز می شوند قلاب می شوند دور پایه ی چوبی شان و می روند تا برسند ته خط و گاهی حتا بر می گردند و دوباره مسیر را بالا می روند
بچه که بودم به واسطه ی باغی که در اختیارمان بود لذت های این چنینی را با همه وجود چشیده ام و خوب می دانم چقدر شیرین و بی مثال می تواند باشد
لذت پیدا کردن دانه ای توت فرنگی زیر شاخه های خزنده ای که توت فرنگی ها را قایم کرده اند . . .
رویای من یک رویای درسته است، با جمیع جزییات و مسایل فرعی و شاخه های ممکن! خیلی پیش رفته و تا جایی رسیده که حتا یک حساب پس انداز برای وام دادن به دوست و آشناها هم راه انداخته ام
خلاصه
سایر جزییاتش را ننویسم بهتر است، جزییاتی که انگ آرزو به دلی و حسرت زدگی و فولان و فولان و فولان را بیخ ریشم می چسباند
اما کیف میدهد! داشتن رویای این چنین! مثل این می ماند که بشود لحظاتی را از گرمای چهل درجه تهران مرخصی گرفت و بروی زیر سایه ی درختی نارون بلند جلو خانه تاب بخوری! و سرخوش و بیخیال باشی و لباست را گلی کنی و موهایت در باد تاب بخورد و آفتاب از لای برگ ها قلقلکت بدهد و خدا معلوم باشد از پشت قاب پنجره . . .
دنیا می تواند شیرین تر باشد، شیرین تر از این زندگی کارمندی و ماشینی ای که برای خوذدمان ساخته ایم، حداقل رویایش را از یاد نبریم!
بعد از مدتی نزدیک بر دو ماه امروز پزشکان معالج گفتند حاچ آقا در صحت و سلامت کامل به سر می برد و با اندک مراقبت های دارویی و پرهیزهای دارویی می تواند زندگی عادی اش را داشته باشد.
دیروز بعد از مدت ها حاج اقا و حاج خانوم را سوار کردم بردم دردر! و بابا با پاهای خودش تا دم در آمد
چند باری که تمرینی تا دم در رفته بود خوب راهش انداخته بود.
بعدش هم رفتیم و تو شهر گشتیم و انبه و جوراب و آب میوه خریدیم. البته به مناسبت ماه رمضان نشد برویم همان کبابی اسمی محل مان که آرزویم بود
حالا بابا میرود خانه شان
یک طور شادی زاید الوصفی دارم.
کمی عذاب وجدان هم که از رفتن پدر خوشحالم اما برگشتن همه چیز به حالت عادی بهترین اتفاقی است که برای هر کداممان می تواند بیفتد
خواهر می خواست همین امروز از راه رفتن پیش دکتر بابا را ببرد خانه، من پیشنهاد یک شب آخری را دادم که خیالم راحت شود و خود بابا تصمیم بگیرد به رفتن
حالا هی خوشحال می شوم
دو ماه پرماجرایی را پشت سر گذاشتم
خیلی پرماجرا
بعضی ها یار بودند و بعضی ها بار. بعضی ها مرحم شدند و بعضی ها سوهان! بعضی ها آمدند و ماندند و بعضی ها سکوت کردند . . .
سر خوشم
خدایا شکرت
دلم می خواهد بیفتم در آغوشت و غرق بشوم مثل دانه ی شکلات در لیوان شیر . . .
بابا چند روزی هست که مرخص شده
خداروشکر هنوز نوبت های شبانه برای بودن پیش بابا به قوت خودش باقیست
خانه من است، حاج خانوم هم هست! چه بودنی هم! کلا بابا که مریض است یک حاشیه است در برابر حضور تمام قد حج خانوم
شاید یک وقتی از حاج خانوم و کنتورهایش نوشتم البته
بابا اگر چه مرخص شده اما هنوز حال و احوالش همان طور است. با واکر و با کمک تا چند قدم راه می رود و بعدش سست و بی توان می افتد و نمی شود تکانش داد
وجود این ضعف و شککنندگی بعد از جراحی ای این چنین کمی غیر طبیعی است البته
روند بهبود با سرعت بسیار کند رو به جلو می رود
مثل یک لوکوموتیو پیر و خسته
یک حلزون که در انهنای یک برگ آهسته به شیب شدیدی برخورده باشد
خیلی کند
دلم گرم است که اگر چه آرام اما به پیش می رود.
هنوز فقط می تواند بنشیند تنهایی و گاهی لیوانی در دست بگیرد
از آن روزهاست... این روزها
وسط خواب و بیداری، هوشیاری و اغما و هزیان صدا میزند
نازنین
نازنین
نازنین اینو بگیر
نازنین اینو ببر
نازنین بیا یه دقیقه
..
بارها و بارها
بیدار که میشود میپرسم بابا نازنین کیه؟
میگه دختر دایی م
دختر دایی ای که فقط اسمش به گوشم خورده بود
پ.ن:
1- آیدای هزار و یک شب بعد از حصر یک ماهه بلاگفا در بلاگ اسکای به روز شد!
2- پریروزا بعد از خیلی وقت بالاخره یه کار نقاشی کردم!
زخم بستر از ترسناک ترین چیزهای دنیاست
دلیل ایجاد شدنش فقدان هر گونه حرکت و کاهش جریان خون در شریان های عضو ثابت است. پوست ور می آید و زحم صورتی و پیش رونده ای ایجاد می شود که دیدنش دل و روده آدم را به هم می پیچاند
برای جلوگیری از وقوعش البته از تشک مواج و حرکت دادن اعضای ثابت استفاده میشود اما بگیر نگیر است! یا زخم بستر میگیری و یا نه!
حالا یک زخم بزرگ زیر بدن بابا ایجاد شده که با چسب های مخصوص کمپرسش کرده اند . این چسب ها گویا دارای مواد غذایی هستند و با جذب این مواد توسط پوست مدت مصرفشان تمام می شود و ور می آیند.
دکتر استفاده از پروتئین های مخصوص بدن سازی را توصیه کرده تا با شیر به مقدار کم مصرف شود جهت احیای شرایط فیزیکی از هم گسیخته ای که ضعف مثل چراغ تو چشم هایش روشن است و پر پر می زدند
دیروز از تره بار برایش خرید کردم.
باید سوپ پای مرع بپزم اما از پاهای مرغ می ترسم، مثل دست های یک نوزاد کوچولو می ماند . . . چهار تا انگشت سفید و کوچولو با ساق باریکی که در فاصله ی کوتاهی قلم شده و همان شکلی تو قابلمه می جوشد. همان شکلی بی روح و بی حال تو قابلمه افتاده و وقتی همش می زنی می آید بالا و باز می ترسم از شکلش
خوب البته هرچقدر پاهای مرغ ترسناک است سوپش غلیظ و مقوی است
پاها را بعد از پختن از سوپ بیرون می کشم و استخوان های بیشمارش را در می آورم و دوباره میگذارم نم نم بجوشد و بعدش هم با بقیه ی اجزا که هویج و سیب زمینی و پیاز و فلفل دلمه باشند میکس می کنم
قدر مزه کردن می چشم، خواهر میگوید باید سیر هم داشته باشد اما چون سیر نداریم پودر سیر میزنم
آناناس ها هم که تکه شده می گذارم کمکی بجوشد، میوه ی خام نفاخ است و کمپوت بدون شکر به یقین مناسب تراست برای احوالات بابا
ساعت را کوک کرده ام برای شش و چهل! هفت صبح بیمارستانم
یخچال بابا پر میشود
خواهر دارد صبحانه اش را می دهد، با تخم بلدرچین برایش املت درست کرده
املت زیاد است همه با هم صبحانه می خوریم، با پنیر و خرما و نان سنگک
بلند میگویم خوبی بابا؟
چشم هایش را باز ر میکند و نگاهم میکند و میگوید مادرت کجاست؟
مادرم . . . مادرم رفته پیش خدا
سرش را می انداز پایین و سرتکان می دهد
بابا با حاج خانوم کار داری؟
حاج خانوم یار سختی ها نیست بابا! رفته خانه و میگوید حال ندارم بیایم بیمارستان! میگوید دیروز که آمده ام خسته ام.
حالا قرار گذاشته ایم برای از این به بعد هر شب یکی پیش بابا بماند
یک شب خواهر یک شب من یک شب برادرم و یک شب خواهن
اگر حاج خانوم روزها کمی پیشش می ماند اوضاع بهتر می شد
دیروز خواهر از لبه ی تخت گرفته بودش و بعد چون دیر رسیده بود خودش را انداخته بود پایین و سرش خورده بود به لبه ی تخت
شکر خدا ضربه سختی نبود و چون خواهر همان موقع گرفته بودش فقط ناخن خودش برگشته بود
بعدش هم بابا دراز کشیده بوده رو زمین و می گفته ولم کنید
میخواهم همین جا بخوابم
حاج خانوم را نمی شود محرم این چیزها کرد، سر ماجرای ایزی لایف یک طوری انگار از قصه ی بی آبرویی طرف پرده بر میدارد برای فک و فامیل هایش تعریف میکرد که دیگه پوشکش می کنند و . . .
هرچقدر هم برایش بگویی بیمارستان است و مریضی و برای هرکسی پیش می آید و فولان و بهمان باز هم گوشش بدهکار نیست
دو ساعت که بیاید و رو تخت همراه کنار بابا دراز هم بکشد باز می گوید حوصله ام سر رفته و می رود سی کار خودش
دیروز کش آمده بودم
رفته در راه خانه از فرت غصه داشتم غمباد می گرفتم و نفسم بالا نمی آمد
یک گروه موسیقی تازه ای جسته ام که مناسب احوالات این روزهایم است، linkin park. یک گروه راک آمریکایی هستند که بعد از برش نازکی که متالیکا زدم پیدایشان کردم.
رپرشان که جیغ میزند و همه جانش را با صدایش می ریزد تو بلندگو و من آرام می گیرم.
انگار وقتی گوش هایم پر می شود از صدا و سرم پر می شود از صدایشان دیگر هیچ چیز دیگری باقی نمی ماند. یک طوری مثل دکمه ی پاوز می ماند
همه چیز در حال اجراست
این منم که استپ میکنم و می روم جایی که هیچ چیزی نیست و وقتی میرسم خانه و ترمز می گیرم و سوییچ را در قفل می چرخانم و ماشین و ضبط با هم خاموش می شوند بر می گردم سر جای خودم
بر میگردم و با دو هزار و شصت دغدغه ی ریز و درشت دست به یقه ام
دیروز کــــــــــــــش آمدم
حس می کردم الان است که فکم آنقدر کش بیاید که تا زمین برسد
این روزها و این هفته ها همه چیز دنیا خراب است
دیشب که باران بارید حالم خوب شد
مثل نعره های رپر گروه بود
دانه های تگرگ آسای باران که بر ایرانیت پاسیو می کوبید حالم را خوب می کرد
دیشب یکی دیگر از گوپی ها مرد
گوپی نری که با هیچ کدام از ماده ها جفت نشده بود و یکبند تنها بود، جایی خواندم گوپی ها مثل آدم ها موجودات اجتماعی ای هستند که تنهایی آزارشان میدهد . . .
بابا آمده بخش
هوشیار است
چند تا زخم بستر پشت کمر و پهلویش سبز شده که به شده آزارش می دهد
اما همین که از آی سی یو مرخص شده یعنی خیلی اوضاع بهتر است
به خاطر این بیست و پنج شش روز اقامت اجباری دایره ی فعالیت و حرکاتش محدود شده و منتظریم با کمک فیزیوتراپی اوضاع بهتر بشود . . .
خودش البته کلافه و عصبی و معترض است و مدام از دنبال سیگار می گردد
مثل بچه ای می ماند که به دنیا آمده و حالا ماندن در تخت برایش عذاب آور است
از عصاره ی گوشت به سوپ رسیده و حالا کم کمک می تواند غیر از پوره چیز های دیگر را هم بخورد
خوب راستش حس میکنم همچنان اوضاع وخیم است منتها یک شکل دیگر
البته شرایط همچنان پایدار نیست و هی آن و آف می شود
پست سرگیجه آوری است اما حال من هم همین طوری است! یک شکل گم و گور و خواب زده
بستری همچنان در آی سی یو
عفونت ریه
از کار افتادن یکی از ریه ها و کاهش حجم آن یکی
تغذیه ی گاواشی (غذا از راه لوله ی عبور داده شده از راه بینی وارد معده میشود)
تنفش آن تیوب (شرایطی که کل فرآیند تنفس از طریق دستگاه انجام می شود)
سطح پایین هوشیاری و مصرف داروهای خواب آور به خاطر اتصال به دستگاه
تب
اتصال مجدد سرم و مصرف آنتی بیوتیک
حال بابا از روزی که من گردن شکسته پست شکرانه را نوشتم رو به وخامت رفته و من می ترسم که بنویسم.. .
مشت هایم را گره کرده ام و اینجا محکم ایستاده ام
هر روز دو نوبت برایش مایعی که عصاره سوپ است را می برم، تازه باشد بهتر است
و تو دلم امید دارم که خوب می شود
چون . . .
چون بذر ریحان سبز شده اند
چون بچه ماهی به دنیا آمده اند
چون نهال های ترد نعنا سبز شده اند
شادی را تا پیش از این، این چنین در این حجم و وسعت و با.کیفیتی چنین محضوظ نچشیده بودم
ناگاه حجم ناهمواری که روی تخت افتاده بود و به اطراف عکس العملی نداشت، بدل شد به پدر
بدل شد به چشم هایی که میبیند و گوش هایی که می شنود
و حتا لب های که میتواند ببوسد
تمام تنم به لرزه میافتد از یادآوری اش
دیروز نهایت عکس العمل باز کردن چشم بود اما امروز خواهر میگفت جویده جویده سراغم را گرفته
یک حالی دارم... مثل کسی که معجزه ای را به چشم دیده باشد
مثل کسی که باز بستاند همه دارایی به تاراج رفته اش را از حرامیان
از امروز از ناشتایی درآمده و میتواند مایعات بخورد، برایش پوره سیب درست کرده ام با حریره ی سوپ و آب هویج
دلم میخواست مثل یک قالب یخ تکه ای از جانم را هم بیندازم داخل میکسر تا غذایش مقوی تر بشود...
خوابم نمیبرد
تا به حال این حجم شادی را در قلبم تجربه نکرده ام
نمیدانم چه شد
نمیدانم به استجابت دعای کدام قلبی ، شیشه ی عمر ش نشکاندی...را وقتی که روی سنگ افتاده بود
خوابم نمیبرد
از شعف و شور
و هنوز هم باورم نمیشود آنچه امروز دیده ام را و هی دوباره تکرارش میکنم تا دوباره غرقه اش بشوم
خدایا شکر
خدایا هزاران بار شکر
هزار بار شکر
پزشکانش قول داده اند تا چند روز دیگر از آی سی یو وارد بخش میشود
آن قلب های روان که آب رفته را به کاسه برگرداندند... خدا نصیبتان شود الهی...
حال بابا بهتر است
هنوز ندیده امش اما خواهر میگوید بریده بریده کلمه هایی نامفهومی می گوید که لای یکی از آن ها اسم من هم بوده . . .
پروانه کجاست؟
پ.ن:
کامنتا رو بی پاسخ تایید می کنم و امیدوارم ناراحت نشید. همه کامنتا رو خوندم و چند بار خوندم و ار لطف و همراهی تون ممنون
پنج شنبه برگه ی رضایت نامه را آوردند... صفرا سنگ دارد و عفونی شده و باید برداشته شود، کد آسب دیده و فتخ ناف که پانزده سال پیش جراحی شده بود دوباره باید ترمیم شود.
دکتر ت تشخیص جراحی داده و گفته به صلاح بیمار است جراحی شود و در صورتی که جراحی انجام نشود روند بهبود رو به افول می رود
تازه بعد از چند روز چشم باز کرده و چند ثانیه نگاهمان میکند
برگه رضایت برای هر جراحی ای امضا می شود اما وقتی تو صفحه درشت نوشته اند، احتمال فوت....
برگه امضا میشود
من، اولین نفر. . .خواهر و برادرم
چند ساعتی زمان مانده تا دکتر ت برسد و جراحی شروع شود، همه این مدت را کنار تختش دستمال نمدار روی تنش می گذاریم تا تب کنترل شود
میآیم پاهایش را زیارت کنم، مانعم شدند که چیزی نیست و برمیگردد. انگار ترسشان میگرفت از زیارت پاها
من اما کیسه همه چیز را به تنم مالیده ام، از وقتی در نهایت بلاهت وقتی میتوانستم از مادرم خداحافظی کنم، امید بافتم و خداحافظی نکردم، خوب میدانم همه فرصت ها غنیمت است و همه لحظه های این چنینی میتواند دیگر هیچ وقت پیش نیاید
حتا مجال خداحافظی
پدر در اتاق عمل که بود، یک سال انتظار کشیدیم. تا گفتند عمل خوبی بوده
دکتر ت پزشک هازقی هم هست میگوید تا دو ساعت دیگر رنگ و رویش باز میشود و رنگ زرد از بین میرود
تکه های بزرگ سنگ صفرا را داده دستمان و ما یک طوری انگار سیم آخر کشف و خنثای بمب را پیدا کرده باشیم شادیم که عامل بیماری تشخیص داده شده و لابد بعدش همه چیز خوب میشود
بابا رفته ای سی یو ، ملاقات ممنوع
و ما میرویم خانه.بعد از جراحی و رسیدن به خانه فکر می کردم چهآر صبح باشد اما وقتی رسیدیم خانه تازه نیمه شب بود
همه میخوابند
خوشحال و امیدوار
ملاقات چند دقیقه ای آی سی یو، صبح فردا اما دوباره امید ها را ناامید میکند
به هوش آمده اما به هوش نیامده
مثل فرو رفتن در یک خواب عمیق میماند
درصد هوشیاری از دیروز تا حالا چند واحد کاهش پیدا کرده
دیگر به صدا عکس العمل نمیدهد
چشم هایش را هم باز نمیکند
فقط محرک درد دارد که وقتی دردش بیاید پایش عکس العمل میدهد
تا دیروز خواهر با اطمینان میگفت بهتر میشود. میگفت جراحی معجزه میکند
اما بعد از گذشت تقریبا چهل و هشت ساعت از جراحی حالا دیگر می ترسد که آن شکلی بگوید که نترس! خوب میشه... حالا با تبشیر و انذار لب بر می چیند و میگوید ایشالله که خوب میشه
امروز برایش آش نذری پختم، بر خلاف نظر حاج خانوم که می گفت همه چیزش خوب شده به نظرم بدک نبود
تا یک ساعت دیگر دوباره می روم پیشش
جلوی دلم یک دیوار کشیده ام که ترس نیاید. . .
مغزم فلج میشود وقتی با سر می خورم تو دیوار
بالا سرش می ایستم و هی صدایش میکنم. بابا بابا بابا بیدار شو . . . بیدار شو . . . پرستار ها از آهن ساخته شده اند. این را وقتی هم اتاقی های بابا را میبینم می فهمم
تخت کناری مرد جوانی است که سرطان دارد، سطح هوشیاری اش 3 است، پرستارها می دانند کسی که 3 است رسما باز نمی گردد و میگویند فشار خون ندارد و اکسپار است
تخت روبرویی پیرمرد کشیده ای با استخوان بندی رشت است که بدون دستگاه نفس میکشد اما روزگارش هر آن طوری است که گمان میکنی الان نفس آخر را میکشد
تخت های زیاد دیگری هم هستند که بیمارانی با سر شانه های برهنه روی آنها به خواب رفته اند
امروز صبح که زنگ زدم پرستار گفت چشم هایش را باز کرده اما هنوز سطح هوشیاری اش همان قدر است
دیروز پرستارش گفت دکتر الف نتیجه ی اسکن مغزش را روی مونیتور دیده و گفته مشکلی نیست
و این یعنی امید
امروز روز پدر است، حاج خانوم میگوید بابا منتظر بوده برای روز پدر برایش پیراهن بخرم، هی برایم خاطرات جوانی شان را تعریف میکند
دیروز عصر که حاج خانوم را برده بودم پارک دم در کمی بنشیند لاله آمد، وقتی حرف می زد حس میکردم چقدر با این دنیا فاصله دارم
امروز هم وقتی آقای ق برای پیگیری طراحی کارشان تماس گرفت یک طوری جوابش را دادم که ترسید . چون پش شماره ای که تماس گرفته بود با پیش شماره بیمارستان یکی بود گوشی را که برداشتم گفتم بله؟ چی شده؟!
دیروز هم استکان لب پیشخوان را شکستم
راستش می ترسم
ترس ترس ترس
و نگران
حالم بد است و نوشتن این پست حالم را بدتر که نکند بهتر نمی کند، مثل چنگ انداختن به هر چیزی که دم دستت بیاید شده ام.
پریشب ها پدرم با اورژانس و در شرایط ریکاوری از الموت به بیمارستان بوعلی قزوین منتقل شده
صبح با خواهر روانه قزوین می شوم و همه اتوبان را با 140 تا میروم تا برسم به بیمارستان.فضا خاکستری و مریض است و از بس شلوغ است پذیرش نمی کنند
1- پریشب به سبب پاره ای مسائل که در فرصت مقتضی شرحش را خواهم نوشت با کلیدی که کلید سازی از روی نسخه اصلی کلید خانه ساخته بود در را باز کردم. در واقع باز نکردم و قصد باز کردنش را داشتم، بار اولی بود که کلید را در دست می گرفتم و تا حالا استفاده اش نکرده بودم و چون قفل خانه از نسخه های خیلی ژانگولر بود بعید می دانستم در باز شود.
در نه تنها با کلید ساخته شده باز نشد که کلید در قفل گیر کرد و هر چه کردم کلید در نیامد که نیامد و یک لنگه پا نیم ساعت دم در مشغول کلنجار با کلید بودم. آخرش هم آقای همسایه را خبر کردم تا کلید را بیرون بکشد و ماجرا ختم شد.
شب بعد با علم به اینکه نسخه ی مشابه همین کلید که در دست من است در دستان خواهر به سهولت در را باز کرده ، در قفل چرخید و سه ثانیه ای در باز شد!
2- یکی از دوستانم تعریف میکرد پدرش خواسته سوار اتوموبیلش شود و سوییچ را از جیب در آورده و به سهولت قفل ماشین را باز کرده و تا یک جایی هم رفته که فهمیده این اتوموبیل ماشین خودش نیست و پیاده میشود تا پلاک را بررسی کند و یقین حاصل میکند به سبب ظاهر بسیار شبیه دچار اشتباه شده. دوباره که می آید سوار ماشین بشود در باز نمی شود!
3- تا حالا بارها و بارها برایم اتفاق افتاده که خیلی کارها که به نظر همه نشدنی است و واژه ی غیرممکن را برایش استفاده میکنند را انجام داده ام.چون من از اول از نگاه نمی شود! نگاهش نکرده ام.
ایمان!!!
چیز بسیار عجیبی است این واژه!
همان کلمه ای که همه جمله های قصار با این محتوا که سرنوشت ما را انتخاب هایمان مشخص می کند و نه اتفاقات و . . . و بسیاری جمله های مشابه دیگر
ایمان به خدا
به زندگی
به بی تکرار بودنمان
امتحانش کنید
دیدین بعضیا می نالن که وای وای چقدر تلفنم زنگ می خوره؟یا چقدر هی کار پیش میاد؟!
میدونید بدتر از اتفاقی که ازش ناله میکنن چیه؟
این که زنگ نخوره.اینکه کسی کاری به کارشون نداشته باشه
رسما می میرن!
یه نفر تنبل یادش می رفت این عکسارو تو وبلاگ هم بزاره!
و