یه سارافون قهوه ای دارم که هم میشه با ست کرم پوشیدش هم ست قرمز!
چهارخونه است . . .خط کشی های ریز و قرمز دارد
این چهارخونه های قرمز وقتی با کرم ست می شن موجودی شون کلا بی ربط و زیادیه! که زیر رنگ قهوه ای کل سارافون ندید میگیریشون!
همین چارخونه ها با ست قرمز عامل اصلی هم خوانی و ارتباط و یک دست شدن میشن.
خواستم بگم ادم بعضی جاها با بعضی ادما حس می کنه چقدر بی ربطه بعد همون رفتاراش باعث میشه با بعضی های دیگه ارتباطش جون بگیره
چارخونه های قرمز منم خیلی جاها دست و پا گیر و زیادیه
شاید جایی هم باشه که مثبت فرض بشن . . .
دوره زمونه عوض شده
ادم ها هم عوض شدن، شایدم عوضی شدن
اما بازم یه سری ادم هستن که مثل سابق ادامه میدن راهشونو، یه سری ادم که کاری ندارن بقیه چند درجه و به کدوم جهت تغییر زاویه و روش و منش دادن.
سر راه خودشون باقی موندن و استوار ادامه میدن، می بینن که این روزا باخت تو صداقته، اما صادقن! می دونن این روزا نون تو بریدن نون دیگرانه، اما نمی برن! می دونن این روزا باید بی خبر باشی از حال همسایه ات، اما میرن احوال پرسی! می دونن اگه حال دل دوستتو رفیقتو بدونی دردسر میشه برات که آخر آخرش فوقش دلت می سوزه و عذاب وجدان می گیری که چرا هیچ کاری نکری اما سکوت نمی کنن . . .
یه وقتایی ادم حس می کنه دنیا داره تاریک تر میشه، ساختمونا داره بلند تر میشن و سایه ی رو دیوارا تیزتر و خشن تر! یه وقتایی آدم حس می کنه نفسش داره تنگ شده و نمیاد بالا و راه نفسش بسته است از این دنیا و این آدمایی که از هیچ کاری برای بالا بردن میزان دریافتیشون فروگذار نمی کنن، هر کاری می کنن که بیشتر داشته باشن . . . حتی اگه برای این بودن باید پاشونو روی گردن یه ادم دیگه نه صورت یک طفل بی گناه دیگه بزارن و رد کفششون بمونه روی بوسه گاه لب های مادری که جگرپاره اش مونده زیر پای جماعت . . .
اما گاهی همین جا . . . تو همین دنیا، تو همین دخمه ی تاریک و نمور . . . یه چیزایی می بینی که جیگرت حال میاد که انگار دنیا آدامس نعنای اسپیرمنت جویده باشد، خنک می کند و عطر شادابی و طراوت می دهد .
به شرم حضور بعضی از این ادم ها که به یمن بودنشان، که فقط بدانی یک جای این دنیا هستند و نفس می کشند.
که مثل تصفیه خانه ی عظیم آلاینده های و پلشتی های دنیا را تصفیه می کنند و ابرهای تاریکی و یاس را که جلوی خیالت را می گیرند با خیال این ادم ها کم رنگ می شوند و پشت سرشان جوانه ی خورشید میروید.
من یکی از این معجزه ها را می شناسم.
یکی از این معجزات لطیف و ملایم که مثل نسیم جریان دارند . . .
اسمش خانوم حسینی است.
مهربان است مثل بنز
مادر است
بیمار است اما بیماری اش را در طاقچه ی دلش پنهان کرده
گاه و بیگاه احوالت را می پرسد
اعتماد می کند و از هر چه در وسعش باشد کوتاهی نمی کند
هر وقت می خواهم سرد باشم، نگاه نکنم و چشمانم را ببندم و نبینم که همه همین طورند، هر وقت دلم می گیرد از دنیا، از آدم ها . . . دلم گرم میشود به بودن ادم های این شکلی
ادم هایی که وقت معرکه فقط به فکر کلاه خودشان نیستند که باد نبرد
پ.ن:
تعداد ادمهای گل روزگار کم نیستا . . . زهراسادات، مهرین، بهارک، خانم امیری، نازنین . . . هستند! یواشکی بین بقیه قایم شده اند فقط
یهو به خودت میای می بینی بزرگترین دغدغه هات شده، دفترچه های قسط و سررسید هر ماه و جور کردن فولان شارژ و بهمان شهریه . . .
هی باید آسته بری و آسته بیایی که گربه شاخت نزنه و از بزرگترین مصادیق این رفت و آمد آسته این است که نگذاری دیگران بفهمند که شرایط زندگیت چیست! نگذاری کسی بفهمد . . .
این طور وقت هاست که خواهر و مادر نامبرده را مورد عنایت قرار می دهم، حتی گاهی وقیحانه جد و اباء و ارواح طرف را می کشم وسط از بس که درد دارد گاهی این گاهی وقت ها!
نامه ی کسر از حقوق و قسط دادن ها و وام و مرخصی ساعتی های بیگاه و . . . آنقدر هست تا خیال کنم می شود جواب فلان آقای دکتر را بدهم که چرا اینقدر درگیری های اینچنین داری! و بیجا کردم البته که فکر کردم می توانم بگویم چرایی اش را!
شماره ام را از خیلی پیش تر دارد، زنگ می زند که با شما کار دارم، از آنجا که هیچ گونه رابطه ی صمیمانه ای با این آقا ندارم با عصای قورت داده جوابش را میدهم. هنوز یک هفته نیست که فهمیده شرایط زندگی من چطور است که درخواست می کند بنده را بیرون از شرکت ملاقات کند و درباره ی پاره ای مسائل کاری و مهم صحبت کند!
خون هجوم آورده به صورتم و آنقدر داغ شده ام که نمی دانم چطور آرام شوم و بدنم می لرزد. حتی لحظه ای شک ندارم که هدف این ملاقات چیست! و الا مسایل کاری معلوم است که کجا باید حل شود . . .
رابطه ی دوستانه با آقای کرگدن صفت، گردن کلفت مایه دار کراوات زده ای که همسر محترمشان جایی انتظارش را میکشد!!! این چیزی است که این گونه مرا به ارتعاش در آورده.
روابط عصا قورت داده و رییس مرئوسی طوری است که نمی توانم نروم و از طرفی می دانم اگر بروم ممکن بحثی مطرح شوم که تاب نیاورم و طرف را همان جا قهوه ای کنم که در هر دو صورت یعنی رفتن و نرفتن احتمال از دست رفتن موقعیت محترمانه در برابر شخص مورد نظر وجود دارد.مخم دارد ترک بر میدارد، بروم . . . . نروم!
چنین بود که بعد از آن راجع به مضحک ترین و خنده دارترین و خاله زنکی ترین مسائل کاری ای که میشد،حرف زدیم و بعد از ده دقیقه با عزت و احترام و همچنان با همان عصای بلعیده شده ما را رساندند همان جای اول و همه چیز تمام شد.
اگرچه با تمهیداتی که به کار رفت و البته ابروداری طرف مقابل ، هیچ بحث خاصی مطرح نشد و با ماست مالی و ماله کشی همه چیز تمام شد اما . . . اما ادم تا تهش که چه عرض کنم تا صد تا بدتر از فیها خالدونش هم گر می گرد و جلز و و لز میکند که چرا!
حالم بد می شود، گونه هایم همچنان گر گرفته ، انگار دم تنور نانوایی ایستاده ام . . .
یاد می گیرم که کسی نباید بداند که متارکه کرده ای! که تنها زندگی می کنی! حتی اگر حالت خیلی بد باشد و حرفت بیاید و قر قر داشته باشی! حتی اگر واقعا توضیح شرایط حاضر این باشد که آقا درخواست افزایش حقوق من به خاطر این است که 90 درصد حقوقم را قسط وام رهن خانه ای را می دهم که خیر سرم دارم توش زندگی می کنم که تنها هم زندگی میکم و که . . .
همین همین دنیایی که یک بند در قفایش چس ناله سر می دهی و از نامردی و نااهلیش می گویی و از وخامت و شرارتش و عر و عور می کنی و اینا . . . یه وقتایی، یه چیزایی برات رو می کنه که نمی دونی از شدت شعف چطوری هوار بکشی . . .
الان من منتظرم بازم یکی از اون آس هایش را برام رو کنه!
شجاعت
جسارت
حماقت
لجاجت
خریت
بلاهت
بی کله
بی مخ
بیل مغز
نفهم
تعطیل
آزاد
قصه از آنجا شروع شد که مرزی بین این اوضاف قایل نشدیم
بزرگترین عامل افزایش وزن برای گروهی که من هم جزوشان باشم احساس مسئولیت در قبال خوراکی روی میز است . . .
یعنی فقط احساس مسئولیت محض ها!
طی جلسه ای ،که دیروز با حضور هیئت مدیره و سهامدران شرکت برگزار شد رای نهایی بر مبنای خرید مواد اولیه بر اساس دلار، مبنی بر افزایش هشتاد درصدی قیمت دارو تصویب و درخواست حذف اقلام دارویی از لیست بیمه نیز صادر شد
پ ن:
زمان: دیروز مکان: شرکت ما
تا یه زمانی می نالی از بی ریشه گی
بعدش می رسی به بی پایه گی
مثل یک جوانه ی لوبیا که خود ب خود سبز شده
مثل علف های هرزه
اولش ریشه ندارد
در بستر نامناسب ریشه دواندن کار سختی است
بعدتر که با هزار بدبختی ریشه کرد و تکیه گاه لازم
می ماند بی پایه
آخرش خشک می شود
میمیرد
پرییشب گویا، آقای اسدی به دیار حق پیسوت.
آقای اسدی پیرمرد نود و پنج ساله ی طبقه ی سوم که زمانی دور از فرهنگیان و اساتید دانشگاهی بود و حالا تقریبا کنترل کلیه ی اجزای بدنش را از دست داده بود و بدون حضور دائمی پرستارانش نمی توانست زنده بماند.
اگر شما هم جزو آن دسته از آدم ها هستید که می گویند مگه ما واسه بچه هامون چه کار کردیم که بچه هامون واسه ما کن، و همچنین بار منفی مطلب پیشین در ازدیاد نسل را دریافت نموده اید، لازم است دکر کنم که مطلب ذیل را با دقت بیشتری بخوانید.
آقای اسدی که بهتراست زین پس بگوییم مرحوم اسدی سه شیقت پرستار داشت، شبفت اول از ساعت هشت صبح تا دوبعدظهر، شیفت دوم از دو تا هشت شب و شیفت سوم از هشت شب تا هشب صبح فردا، این پرستاران به فراخور ساعت حضورشان از و مزایا و حقوق برخوردار می شدند و همگی توسط پسر ارشد مرحوم از مزایای بیمه و تامین اجتماعی نیز بهره مند بودند.
غذای آقای اسدی توسط پرستار خانوم طبخ میشد که اغلب ساعت کاری کمتری نسبت به دو پرستار دیگر که آقا بوند پر می کرد در عوض آشپزی را هم بر عهده داشت. روی دیوار آشپرخانه لیستی از انواع اطعمه و اشربه ی مورد نیاز بیمار به علاوه ی خوراکی های مورد علاقه وی قرار گرفته بود تا به سمع و نظر همواره ی پرستاران برسد.
تخت بیمارستانی پشت پنجره طوری قرار گرفته که رفت و آمد ادم ها و ماشین ها دیده شود و کسی که روی تخت می خوابد همواره چیزی برای تماشا داشته باشد.
ویزیت هفتگی توسط پزشک عمومی و ماهانه توسط پزشک متخصص انجام میشود تا ضایعات بیماری و علام پیری و فرتوتی قبل از هر گونه خسارت جبران ناپذیری شناسسایی و پیشگیری شود.تزریق سرم روزانه و مولتی ویتامین های هفتگی هم برای تقویت بنیه بیمار را لحاظ بفرمایید.
عروس آقای اسدی زن مهربان و خوش خلقی است و خانه آقای اسدی را با دسته گل های بزرگ تزیین کرده است و در گلدان های لعابی طرح اسلیمی دیفن باخیا نشا میکند و دم در پتوس های قبراقش سه طبقه را راه رفته اند
قاب های بزرگ که پکیجی از تصاویر کوچک هستند به دیوار میخ شده اند و اگر چه نشانی از زیبایی ندارند اما انبانی از خاطرات ریز و درشت را با خود به نمایش می گذارند و جلوی تخت و زیر پای بیمار به دیوار متصل شده اند
آخر هر هفته طبقه ی سوم حتما مهمان دارد، که یا خود بچه ها و نوه ها هستند و یا دوستان و آشنایان دیگر که با گل و شیرینی از راه می رسند و انگار آمده باشند مهمانی دوره ای دوران دبیرستان.
آقای اسدی را که می بینی هوس می کنی بچه دار شوی، بچه هایی که انقدر خوب هستند و چنین کمر به خدمت پدر بسته اند، وقتی پیرمرد کنترل همه چیزش را از دست داد، وقتی مثل یک نوزاد بی اختیار شد، وقتی حتی نمی شناخت این جماعت را که اولادش هستند یا نیستند . . . آن وقت برایش فرزندان صالحی بودند.
آقای اسدی سه فرزند دارد که هر کدام سن و سالی ازشان گذشته . . .
پدر خانواده، کارمندی است دون پایه که در یکی از شرکت های دولتی با درآمدی متوسط مشغول به کار است، ریزه میزه و لاغر با رویای داشتن خانواده ای شلوغ.
تازه پسر دوم و بچه ی سومش به دنیا امده که چغر ایستاده و میگوید یکی دیگر هم می خواهم. دو پسر و دو دختر که جفت کند جنسش را!
دختر بزگش هفت هشت ساله است.
ارزوی بزرگ زندگیش این است که روی تخت خواب بخوابد و از الان مهریه اش را یک فقره لب تاب انتخاب کرده است. از بس که دور از دسترس به نظر می رسد برایش و دست نیافتنی، گمان می کند لبتاب آنقدر می ارزد که مهریه اش شود.
دخترک مهر امسال، کفش نو نخرید برای مدرسه و کیف پارسالش را شست و دوباره امسال استفاده کرد. از رویای داشتن ام پی فور و همشاگردی هایش که سی دی من دارند حرف می زند، اما بلافاصله می گوید که باید قانع باشم و زیاده خواهی نکنم . . .
پسر بزرگش چهار پنج ساله است و با وجود هوش سرشار و استعداد درخشانش هیچ وقت در هیچ کلاس آموزشی ای ثبت نام نشده است.
مادر چروک خورده است و خسته ، موهایش را مدت هاست به پیرایشگری نسپرده که از ژولیدگی درش بیاورد و تارهای سفید مو را که نم نمک کنار گوش هایش جوانه می زنند، رنگ جوانی بزند تا صورتش حالی بیاید و رنگ و طراوت سال های نه چندان دور اوج جوانی و زیبایی اش را باز یابد.
برای پسرکی که تازه به دنیا آمده، یک تشک و یک لحاف نو خریداری شده و مقادیری لباس و بقیه ی وسایلش همان هایی است که هشت سال پیش خواهر بزرگتر استفاده کرده و چهار پنج سال بعدش برادر بزگتر.
پدر خانواده اما برایش خیالی نیست که داشتن تخت خواب آرزوی دخترش باشد، یا پس فردا اتاق جداگانه ارزوی پسرش . . . پدر خانواده برایش مهم نیست که دخترش نمی رود کلاس زبان و انگلیسی یاد نمیگیرد، نمی رود کلاس شنا. برایش مهم نیست دخترش هیچ وقت نمی تواند چیز گران قیمتی را بخواهد و هیچ وقت نمی تواند غیز از ارزو ببافد، هیچ وقت نمی تواند داستان مسافرت های داخل و خارجش را برای هم کلاسی اش که تابستان در افریقای جنوبی بوده تعریف کند، هیچ وقت نمی تواند دنیا را آن ور از بیخ گوشش نشان دخترش بدهد.
فعلا هدف بزرگ کردن خانواده به هر قیمتی که باشد می چربد و برای دخترک توضیح می دهد که برایش بهترین بابای دنیاست اما فعلا نمی تواند برایش تخت خواب بخرد، لب تاب هم کلا به دردش نمی خورد و با همین کامپیوتر خانه شان سر کند. بهترین بابای دنیاست اما . . .
کاش پدر می دانست، اگر قید آن سه تا بچه ی بعدی را می زد الان می توانست برای دخترش یک تخت خواب بخرد و بگذارد کوشه ی اتاق. کاش می دانشت شادی دخترک می ارزد به رویای خانواده ی پرجمعیتی که هیچ وقت نتواند از بچه هایش حمایت کند، نه برای آموزش و نه تفریح و نه رفاه و . . . کاش پدر می دانست اگر قید بچه ی سوم را می زد الان می توانست پسر کوچک و شیرینش را بهتر پرورش دهد . . .
پ.ن:
از درک ماجرای فوق در مقیاس یک خانواده ی شش نفره عاجزم چه برسد به وقتی که با همین فرمول نسخه ی مملکت را بپیچند!