تو ماشین لباسشویی من یک اژدهای بدجنس هست که عاشق جوراب شلواری است!
اژدها جوراب شلواری ها را از بین بقیه ی لباس ها شناسایی میکند و بعد با یک ترفند ناجوانمردانه از پا درشان می آورد و یک لقمه ی خامشان میکند!
وقتی نبرد بین اژدها و جوراب شلواری بالا میگرد ماشین لباسشویی به شدت می لرزد و از جایش تکان میخورد و بالا و پایین می پرد و تو سر خودش می زند و گاهی کمک می طلبد تا شاید مانع این همه خشونت شود، هر چه باشد در ذاتش نمگنجد که شاهد این همه خشونت باشد و فقط نظاره کند و اگر موبایل داشت مستند تهیه کند بفرستد بالاترین لایک بگیرد!
خلاصه در این نبرد نابرابر اژدها مثل همیشه می برد و جوراب شلواری مظلوم بیچاره ام تکه تکه میشود و وقتی دست آخر با داد و هوار های ماشین لباسشویی نزاع پایان میگرید من جنازه ی درد کشیده ی جوراب شلواری را بیرون می کشم در حالی که رد درد هنوز روی ساق و پاشنه اش تازه است و تو دست های من جان می دهد،و آخرین حرفش این است که مانع رفتن دوستانش به لباسشویی و رویارویی با اژدها بشوم . . .
اگرچه پیش از قبول درخواستش جان می دهد اما من بالای جنازه ی جوراب شلواری قسم می خورم تا به آخرین وصیتش عمل کنم تا روحش همیشه در ارامش باشد . . .
؛)
همکارمون رفته اتریش اسکی
این یکی رفته کویر مرنجاب
اون یکی رفته کیش
این یکی هم رفته شمال
بغل دستیم رفته مرخصی اما نمی دونم کجا
رییسمون هم نیومده اصلا
و من اینجا در ژرفنای حسادت دارم پست لایت می نویسم!!!
آه سرد عنایت بفرماییید
همه دل خوشی من اینه که وقتی صبحا از خونه میام بیرون شیر گاز بخاری رو بچرخونم و بزارمش رو شمعک پیلوت . . .
وقتی به راننده تاکسی پول خورد بدهم و چشم هایش برق بزند . . .
به زن طبقه بالایی تقویمی که خودم طراحی کرده ام را بدهم . . .
دل خوشی من این است که روی بخاری با شعله ی کم، سوپ جوی تند بار بگذارم و محیا وقتی ساعت 5 تعطیل میشود بیاید تا با هم بخوریم . . .
دل خوشی من این است که خانه ای هست اگر چه کسی در آن به انتظار ننشته باشد . . .
همه ی دل خوشی من خواهر مهربانم است که هر باز زنگ می زند می پرسد نهار داری؟ و اگر نداشته باشم می گوید به حساب من . . .
دل خوشی من به آبدار چی بی بضاعت شرکت است که با پادر میانی مانع اخراجش شدم تا نان بچه هایش را ببرد . . .
همه ی دل خوشی من به آخرین برگ گلدانی است که اسمش را گذاشته بودم سامانتا و اما حالا، حالش رو به وخامت می رود . . .
همه ی دل خوشی من به دو شای و سه سنار و یک قران و دو قرون ته جیبم است که برنامه ریزی کنم که سال بعد چطور قرار داد خانه را تمدید کنم
همه دل خوشی من خداست، که مرا می بیند و می شنود و توضیح لازم ندارد و بی زیر نویس و مترجم و کپشن می اید و می نشیند و میخواند و ته دلم یک مشت دانه ی تازه میریزد تا جوانه کنم و سبز شوم و به اندازه یک آغوش گرما میتاباتد تا یخ روزهایم وا برود و جاری شوم و . . .
پر پری خانوم مشغول خواندن زبان شده است و دارد از وقت های خالیش استفاده مفید کنید!
این است که چند وقتی هست که کتاب واژگان 504 را دستش می گیرد و هر جا وصال داد کلمه میخواند!
اما از آنجایی که بازدهی روش مورد نظر چندان رضایت بخش نبود گفتیم از همه دوستان و رفقایی که پیش از ما این راه را رفته اند و نتیجه گرفته اند استدعا کنیم تجارب گران بهایشان را در اختیار اینجانب و اون یکی جانبان که بعدها اینجا را می خوانند بگذارند، تا جملگی بهره مند شوند و شما هم خیرش را ببینید!
کلا طرح مسئله چنین است که ما نمی خواهیم کلاس برویم و خودمان پروژه ی یادگیری را پیگیری کنمیم لذا نرم افزار های آموزش زبان از قبیل رزتا استون و دی ال ام و . . . را توصیه کرده اند!
فلذا خواهشمند است از تجاربتان در این زمینه برایمان بنویسد باشد که روشنگر راهمان شوید
و من الله توفیق
نماینده ی تازه ی ایزو آمده شرکت و مشغول است که به سلامتی ، شرکت ایزو نه هزارش را بکند دوازده هزار یا یک همچین چیزهایی!
از پنجره ی بزرگ اتاقمان ساختمان نیمه ساخته ی روبرویی را نشانش می دهیم که یک خانوم با مانتو مشکی و روسری ساتن صورتی بالای پنج طبقه به شدت مشغول کار سخت ساختمانی و بالا کشدن فرقون پر از آجر و این قبیل کارهاست.
آقای ایزو اول شوکه می شود و بعد که به خودش می آید دوان می رود سمت گوشی موبایلش تا از این منظره که یک زن بخت برگشته بالای ساختمان مشغول کارگری است، تصویر برداری کند تا یک استاتوس مشتی لایک خور،روی والش بگذارد!
درگیر عکس گرفتن است که دلمان برایش می سوزد و سبیل های کارگر را از فاصله ی دور به زحمت دیده می شود را نشانش می دهیم، انگار که وار رفته باشد نا امید می شود!
و چنین بود که یک پست لایک خور آن چونانی از دنیای مجازی قلم خورد ، آخه کارگری که از شدت سرما لباس زنانه پوشیده باشد و روسری بسته باشد برای کسی جالب نیست!
راستی اگر آن کارگر بدبخت واقعا زن بود و آن پست هم حسابی داغ میشد . . .
من هم مثل خیلی از شما هیچ وقت یا خیلی به ندرت طرف خریدن میوه ی زرد و بزرگی که پوست بسیار زخیمی داشت و فاقد طعم شیرین بود نمی رفتم!
تا دیروز که یک عمر تحریم را کنار گذاشته و دو سه تا دانه خریدم!
گریب فروت انگار در در لحاف سفیدی پیچیده شده که باید از تنش در آورد تا قابل خوردن شود!
این لحاف مثل لایه داخلی سایر مرکبات است اما ضخامتش کمی بیشتر است که خیال کنم که بشود از آن یک نوع نان کم کالری ساخت! (ایده پردازی کردم خوب)
علاوه بر طعم دلپذیر و شیرینی محدود و کنترل شده اش، کلی خاصیت برای چربی سوزی و آنتی اکسیدان ها و ویتامین سی و آ دارد!
خلاصه اینکه چون هیچ کارخانه ای نیست که گریب فروت را خودش تولید کند و برندش را داشته باشد و سود آوریش هم مال او باشد ، یا مثل کرفس، در آب میوه گیری های سراسر شهر با قیمت آن چونانی به فروش برسد، ما تا حالا نه اسمش را شنیده ام نه تبلیغش را دیده ایم نه خواصش را می دانیم!
و الا اکثر دارو های چربی سوز و لاغری که قدشان حتا تا کمر گریب فروت هم نمیرسد اسمشان به گوشمان رسیده!
آنچه از همه دردناکتر است
فقر و بیماری نیست
بیرحمی مردم نسبت به یکدییگر است
ژان کریستف
محض خنده و انبساط خاطر عرض میکنم البته، در خاطر محترمتان تصور نکنید عین خیالمان هست ها! این مقال خیلی پیش تر از این ها در نظر ما مختومه بود و هیچ امیدی به اجرایی شدن آن نداشتیم . . .
خواستم بگویم کل پروژه ی مهریه بعد از واریز اجباری 500 تومن و اندی از جانب بنده به حساب دولت به این نتیجه رسید که ماهی یک میلیون ریال مطابق صد هزار تومان وجه رسمی کشور به یک حسابی واریز شود که خانوم وکیل اولین برداشت را بعد از سه چهار ماه انجام داده بود که کلهم چیزی نزدیک به 400 تومن بود!
حالا هم سه چهارماهی گذشته و اگر ما با استناد به قانون و مافیها بخواهیم تصور کنیم میشود خیال کرد مبلغی در حساب مهریه هست و . . .
این تصورات ماست االبته!
چون در عالم واقعیت ماجرا از این قرار است که آقای نامبرده محل کارش را عوض کرده و رفته و حاجی حاجی مکه! از آنجایی که با مامور حسابرس و حابداری مرکزشان خیلی ندار بوده اند این لطف را کرده اند که اصلا انگار نه انگار که باید اطلاع بدهند که این آقا رفته یا . . .
خلاصه به اینجا که میرسد از خنده روده بر میشوم و نمی توانم جلوی خنده ام را بگیرم که بابا قانون!!! بابا هنجار!!!
پریروز ها به صورت ناگهانی و یکهو مبلغی را که به عنوان قرض نزد آقای نامبرده داشتم به اینجانب عودت دادند به شرط اینکه حلالشان کنم! و البته یاآوری کردند که می خواستند با این پول مادر محترمشان را بفرستند کربلا که در خیالشان سبک سنگین کرده اند و به نتیجه رسیده اند باز پس دادن قرض اینجانب واجب تر است از زیارت رفتن با پول دیگری! و شرط باز پس دادنش هم این است که باید حلالشان کنم! اگر چه هنوز هم نمی دانست این حلالیت باید از سبب شکستن قلب کسی باشد نه پیچاندن انداد و اندی پول و وجه نقد و گیرم مهریه و . . .
آن وقب بود یاد روایت معروف کفن دزد و فریاد حلال حلال افتادم و با فراق بال گفتم بعله قبول! شما پول ما را پس بده شرط گذاشتن که چیزی نیست!
وقتی قرض دستی را واریز کرد میگویم خیلی ممنون واقعا آقا!
میگوید پول خودت بوده
میگویم مال من بوده اما در این مرز و بوم پرگهر اگر خودت نمی خواستی پس بدهی، هیچ قانونی از من برای گرفتن حقم دفاع نمی کرد! و نکرده! و نمیکند! و چه بسا که سر قصه ی مهریه هم نکرد!
خلاصه اینکه مهریه برای همیشه پــَــر!!!
جالب تر اینجاست که آنقدر از الکی بودن مدارک و رسید های مهریه ایمان داشتند که برای تصویه حساب و گرفتن حلالیت هیچ اشاره ای هم به آنها نکردند
یحتمل به سان چند فقره کاغذ باطله با همچین چیزی نگاهشان می کنند
ما هم بابت بدهی مهریه و . . . حلالیت دادیم به این دوستمان تا بروند به بازیشان برسند! و قصه ی خیانتشان را هم سپردیم به قانون گذار موثق تری که قانون هایش ردخورد و راه در رو نداشته باشد!
بعضی شعر ها، شعر زمان است و بعضی شعرها هم شعر همه ی زمان ها و میشود برای خیلی از بازه های زمانی تعمیمشان داد . . . این روزها یکبند زمستان میخوانم . . . در خیابان که راه می روم انگار ادم ها هیچ چیزی را نمیبینند،انگار همگی دچار رخوت و بی حسی ای مضاعف شده باشیم و نگاهمان در تاریک خانه ی چشمانمان گم شده و مهم نیست آنچه پیش چشمانت است دست نیاز است یا خنجر آخته ی ظالم یا نیاز انسانی برای بیان حتی کلمه ای، دشمن جان است بر گلوی آخته یا لحظه ی آخر نفس های یک ادم یا اخرین بارقه های امیدناک یک قلب ناامید . . .
زمستان
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت،سرها در گریبانست.
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.
نگه جز پیش پا را دید، نتواند،
که ره تاریک و لغزانست.
وگر دست محبت سوی کس یازی،
به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛
که سرما سخت سوزانست.
نفس، کز گرمگاه سینه میآید برون، ابری شود تاریک.
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.
نفس کاینست، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟
مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سردست. . . آی . . .
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای!
منم من، میهمان هر شبت، لولیوش مغموم.
منم من، سنگ تیپا خوردۀ رنجور.
منم، دشنام پست آفرینش، نغمۀ ناجور.
نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم.
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم.
حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج میلرزد.
تگرگی نیست، مرگی نیست.
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندانست.
من امشب آمدستم وام بگزارم.
حسابت را کنار جام بگذارم.
چه میگویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت میدهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست.
حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستانست.
و قندیل سپهر تنگمیدان، مرده یا زنده،
به تابوت ستبر ظلمت نهتوی مرگاندود، پنهانست.
حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسانست.
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت.
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان،
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین،
درختان اسکلتهای بلورآجین،
زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه،
غبارآلوده مهر و ماه،
دوستی خواست تا پست زیر را که حاوی یک فقره نظر سنجی فان میباشد را به نظر شما برسانم.
اگر برایتان جالب بود شرکت کنید
ادامه مطلب ...یه دختر تنها
دو تا دختر تنها
سه تا دختر تنها
چهار تا دختر تنها
به مدیر بازاریابی شرکتمون میگیم گلادیاتور
گلادیاتور ها ادم می کشتن حال میکردن
این خانوم اخراج می کنه جیگرش حال بیاد!!!
از شهریور پارسال به صورت مداوم نون هف هش ده نفری رو بریده
شرکته داریم؟