پاپیون  به معنی  پروانه

پاپیون به معنی پروانه

قبل تر اسم وبلاگم مارگزیده بود و قبل ترش فولان و بهمان و اینا . . . اره من همون پروانه هستم
پاپیون  به معنی  پروانه

پاپیون به معنی پروانه

قبل تر اسم وبلاگم مارگزیده بود و قبل ترش فولان و بهمان و اینا . . . اره من همون پروانه هستم

بالاخره من این پرده ها رو نقاشی کردم





تکنیک: 

رنگ اکرلیک روی پارچه نخی که بعد از شستشو هم رنگش ثابته

دلتنگی



دلتنگی مثل حشره ای است با پاهای زبر که روی پوستت راه می رود 

وقتی که دستی برای پراندنش نداری

بهشت زهرا


خوب شهرداری بهشت زهرا موقوف کرده سنگ قبرهای ردیف ها و قطعات جدید ارتفاعی بالاتر از سطح زمین داشته باشند  و کسی حق ندارد سنگی کار بگذارد که بالاتر از سطح زمین باشد تا زیر پای ادم هایی که زیر پایشان را نگاه نمیکنند لگد مال نشوند 

خوب بعد مردم اسم عزیزشان را نوشته اند روی سنگ

خوب بعضی ها هم عکس متوفا را هم روی سنگ تراشیده اند

خوب همه هر وقت می روند بالای سر خاک کس و کار خودشان با دستمال و آب سنگ را تمیز می کنند

خوب آن وقت دلتان می آید روی سنگتان را کسی لگد کند و رد کفشش بماند روی صورت حک شده بر سنگ؟

خوب پس چرا روی سنگ های دیگران راه می روید و نگاه نمی کنید رو قطعه ای که گام برمیدارید نام و تصویر کسی را گل آلود و مزین به رد کفشتان نکنید؟

 خوب کسی بیاید رد کفشش را بمالد روی عکسی که یک دنیاست برایتان حالتان چطور می شود؟

خوب همه ی این سنگ ها و اسم ها و عکس ها عزیز یک کسی هستند لابد

اگر شهردار بهشت زهرا برایش مهم نیست برای شما که مهم هست؟


:(


ارام جان شنیدین؟

من نارام جان دارم

دختر و مادر


 مادر چیله از دستش عصبانی می شود و فریاد می زند:

گوسفـــــــــــــــــند

چیله بر میگردد می گوید:

 مامانی من ببعی ام گوسفند نیستم

تعطیلات عید خود را چگونه سپری میکنید


بنویسید برنامه ریزی

بخوانید ترکمون


قبل عید برنامه ریختم چه کارها کنم

حالا قسمت عمده ی وقتم به بچه داری  برای خواهر گرامی می گذره

هعی

گیم اور


چند وقتی هست که نا امید شده ام.

ناامید که شده بودم حالا کلا از ریشه خشکید این امید که شاید بشود

تازه کلی مصداق و مثال هم پیدا کرده ام که به سبب همین مشخصه، پیش آمده و اگر نبود همچین انتظاری، همه چیز کلی رله تر و ریدف تر بود!

اینکه انتظار داشته باشی بفهمند، اینکه انتظار داری بدون گفتن و به زبان اوردن انتظاراتت پذیرفته و متعاقبا درک بشوی! اینکه بدون اینکه به زبان بیایی و از انتظاری که داری حرف بزنی شنیده شوی، اینکه فهمیده شوی، اینکه بدون کپشن و زیرنویس و گرز و هوار هوار صدایت شنیده شود

خیلی انتظار زیادی است

آنقدر زیاد، ناامید کننده است هر گونه دست یابی به آن غیر ممکن بنماید

این است که نمیشود که نگفت!

یعنی نمی توانی انتظار داشته باشی وقتی نمی گویی و حرفی نمیزنی انتظار داشته باشی فهمیده شوی

مشکل منم که زبان تعریف کردن و گفتن خیلی چیزها را ندارم

بگویم که چه کار کرده ام و چطور کار کرده ام و چه انتظاری دارم و . . .

کلا ناامید شدن چیز بدی است حالا اگر از یک همچین مساله ای که ابعاد جهانی در روابط بین المللی زندگانیت دارد ناامید بشوی ، دیگر اوضاع خیلی وخیم تر میشود

مثل این است که بعد از عمری بفهمی زبانت چه برای گفتتن و چه نوشتن مستعمل و ناکارآمد بوده است، آن وقت است که حس می کنی بعد از عمری تازه باید بروی و الفبا یاد بگیری

الفبای زبانی تازه که تا چند وقت پیش خیال میکردی الفبای زشت و بی قواره ای است که حتا اگر منظورت را هم منتقل کند بیفایده است و کیف نمی دهد.


قصه ی برنز و عشق

حجم برنزی (پرداخت نشده) - تکنیک معکوس - دو رو با پایه ی چرخان - موسسه ماه مهر - کلاس مقدماتی مبانی مجسمه سازی استاد پرویز تناولی






قصه ی برنز و عاشقی

قصه ی لاله ی سرخ و مغروری است که سایه سار قامتش 

تکیه گاه نهال ترد و نرم و نازکی است که در سایه اش مجال شکفتن میابد

دو نیمه


تازگی ها فهمیده ام این یک تن واحدی که از آن دم می زینیم زیاد هم در  وحدت و یکصدایی نیست! حس میکنم نیمه ی چپ با نیمه ی راست به صورت محسوسی دارای تفاوت ها و  اختلافات پر رنگ و مشخصی هستند که اگر  متوجهشان باشی میبینی با یک پکیج روبرو هستی!

نیمه ی راست

نیمه ی چپ

نیمه ی سوسول و تنبل و عشوه گر و نمکی و بازیگوش

نیمه ی کاری و سخت کوش و جدی

نیمه راست هیچ وقت از زیورآلات استفاده نمیکند

در ازایش نیمه چپ حق استفاده از انگشتر و  دسبند و ساعت و گاهی خلخال را به خود تخصیص داده

نیمه راست و نیمه چپ هر دو ارایش می کنند اما خط چشم و ریمل روی مژه های و پشت پلک نیمه ی چپ جاندارتر مینشیند و عکس هایی که از نیمه چپ می اندازم شیک تر می شوند

نیمه ی راست می نویسد

نیمه ی چپ تکیه می دهد

نیمه راست انبردست و  گاهی آهن بر را می گیرد و می برد و میساود و  . . .

نیمه جپ گاهی حمایتش می کند و اما اکثر اوقات لم میدهد و تماشا میکند

نیمه راست بیشتر میبیند و شماره ی عینکش بالاتر است

نیمه راست تحملش بیشتر است و  تمحمل وزنت را دارد و باید روی پهلوی راست بخوابی تا به قلبت در نیمه چپ فشار نیاید

ناخن های دست نیمه چپ دیرتر میشکند و همیشه بلند تر و خوش ترکیب تر است

دست راست به سبب کار کردن با فلز و مفتول و گاهی کارد و چاقو اکثر اوقات خط و خش دارد

دست چپ اما کرم مرطوب کننده اش هنوز رویش هست

در نهایت اما یک نکته ی جالب وجود دارد که با وجود این همه تفاوت به شدت هم پوشانی دارند و اصلا به روی هم نمی آورند که مدام یکی بیشتر کار می کند و کدام یکی بیشتر دنبال سوسول بازی خودش است. هر کاری برای هم میکنند را نه اندازه میگیرند و نه ترازو و وزنه دارند برای اندازه زدن و سایز کردن اینکه کدام یکی بیشتر از خودش گذشته و مهربانی کرده.

انگار هر کدامشان آن یکی را به همین صورت که هست پذیرفته باشد و با مختصات و مشخصاتش کنار آمده است و غیر از اینکه خودش باشد انتظاری نمیرود

و در نهایت یک تن واحد میشوند 

یک نتیجه ی فلسفی گرفته ام البتنه از این ماجرا: 

اگر ادم ها هم در نهایت یک تن واحد بودن را در نظر بگیرند کلی همه چیز عوض می شود و لازم نیست هی حرص بخوردند چرا هر کسی این شکلی هست یا نسیت

سنبل هم برای خودم


دیروز برای بابا گلدان لاله ی سرخ بردم

امروز برای مامان شب بوی سفید و ارغوانی

تا اینجای تعطیلات


28- خرید فرز انگشتی

29- خرید ورق برنج و مس و مفتول

30 - کوچه برلن- خرید قلاب گوشواره

1- خونه حاج آقا

2- نهار در بهشت زهرا - قطعه 230


رشته


اونایی که شب عید رشته پلو میخورن کارشون سررشته پیدا کنه نود الیت رو دریابن!


D:

سال نو مبارک



از آنجا که این چند روزه اصلا روی اینترنت را هم ندیده ام فقط اومدم بگم سال نو مبارک و بوس بوس و ایشالاااااا که سال خوبی داشته باشید و از این حرفا

کل نوروز را به حفظ جبهه های حق علیه باطل خواهیم گذراند و لحظه ای تهران را ترک نخواهیم نمود

عیدی هم برای خودم یک فقره دستگاه فرز انگشتی خریده ام که طول تعطیلات را به سر و کله زدن با ورق برنج و مفتول مس خواهم پرداخت

سال خوبی داشته باشید

شلوغ پلوغی ته سال


دارد عید میشود و وقت ندارم برای اینکه منتظرش شوم! لحظه ها را بشمارم تا بیاید.

دقیقا این روزها را باید انتظار کشید و تمرکز کرد تا فکرت را خالی کنی و خانه ی مغزت را بتکانی و همه چیز را تر و تمیز و خالی کنی تا جنس جدید بیاید جایش (تازه فقط قکر ها! خانه تکانی پیشکش)

اما نمیشود

مهلت نمیشود

سر کار

کلاس

کار پروژه ای نشریه ی عرزشی

بعد پروژه ی همایش محیط زیست 

بعد اگر وقت بشود پیش فاکتور برای کارهای انجام شده تا کنون برای نشریه را بنویسم

بعد گزارش تصویری از کتابی که چاپ شده اما چون لحظه نود فایلش پریده و دوباره باید از اول کار کنم

بعد پایم اگر به خانه برسد  . . .

خانه را که عیب ندارد مرتب نباشد

ظرف ها را اگر بشورم

عمرا اگر دست به گاز بزنم، نه اصلا حتا بتوانم روشنش کنم 

چیزکی باشد برای خوردن 

لباس های شسته را که روی بند کنار بخاری زاغ سیاه مرا چوب می زنند تا بروم جمعشان کنم بیخیال می شوم و باز هم منتظر میگذارمشان

سی دی های زبان نسیم را که هنوز نصب نکرده ام که بخواهم شروع کنم

دلم قنج می رود برای بریدن ورق برنج و لحیم کاری و نگین چشباندن روی انگشترهایی که با دم باریک و قیچی آهنبر درست می کنم اما هی هی وقت نمی شود بروم طرفشان

شرح کارهای فردا را که ردیف کنم و در دفتر یاداشتم بنویسم

اوه

یادم رفت تماس بگیرم و حال و احوال حاج آقا را بپرسم

مسواکم را زده و نزده

یازده و نیم که رد بشود

هفت آسمان را خواب دیده ام

جالب ترش اینجاست چون نمی توانم تمرکز کنم حتا اگر این وسط مسط ها یک وقتی هم گیر بیاورم به اتینا می گذرد و رسما حرامش می کنم بدون رسیدن به هیچ کدام از کارهایی که دلم خیلی می خواهد و دست آخر میبینم دارم دور خودم میچرخم

اصلا یک جورهایی حولم

انگار دیرم شده

انگار سرویس مدرسه می خواهد حرکت کند و برود و من تازه دارم وسایلم را جمع می کنم

وای اگر جا بمانم

روزهای ته اسفند است و من هیچ آمادگی شروع بهار را ندارم. 

نمی شود یکم بیشتر طول بکشد؟

مثلا الان بهمن باشد؟

میترسم از آن سال هایی بشود که انگار آدم از وسطش شروع کرده



پ.ن:

راستی هنوز وقت دارم سبزه سبز کنم؟