بچه که بودم یکی از بازی هایی که برای خودم تنهایی انجام یمدادم این بود که فکر کنم اگه مانتوی یه خانومی پاره بشه چطوری با بقیه ی لباساش خودشو می پوشونه! موفق میشه یا نمیشه! اونی که موفق میشد برنده بود
اگه یه نگاهی به اوضاع و احوال اطرافت بندازی میتونی یه نسخه ی مشابه هم واسه اینترنت بپیجی که این روزا انگار یکی انگشتشو گذاشته رو درزش و همون آب باریکه هم داره قطع میشه !
احتمالا این پرپر زدنا اون قدری ادامه پیدا میکنه که وقتی اینترنت ملی شد همه بگن:
آخـــــیش!!! خدا رو شکر ! اینترنت دار شدیم
مثل وقتی مرغ 4 هزار تومنی شد 8 هزار تومن. و وقتی شد 6 هزار تومن همه گفتن آخـــــیش!!!
وقتی بنزین سهمیه بندی شد و کارت سوخت دادن همه گفتن آخـــــیش!
وقتی همه چی گرون شد و یه یارانه واریز شد همه گفتان آخـــــیش!
تا حالا هیچ، دقت کرده اید که سه شنبه ها چه روزهای خاصی هستند؟
مثل یک گونه ی نادر، که هقته ای یک بار تکرار می شوند
من همیشه برای روبرو شدن با سه شنبه از قبل خودم را اماده می کنم
و حتا دلم را
و حتا رنگ لباسم را
و می دانم سه شنبه از همه روزهای هفته بهتر است
سه شنبه عشق می بارد میان هم همه ی میدان انقلاب
لبخند می بارد
شیرین تر از توت حتی
سه شنبه با روز های دیگر فرق دارد
وسط هفته است
نیم خورده و نیم مانده
نیم رفته و نیم در پیش رو
به قاعده ی یک وجب قدش بلند تر است از بقیه ی روزها
اوج هفته است انگار برای گل دادن
مهربان است و کمی اخمو
شوخی نمی کند اما گاهی خیلی سرحال است و بشکن می زند
دل نازک و شیرین است
سه شنبه میشود رفت تره بار و میوه و سبزی تازه خرید
یا میشود رفت بازار و گندمک و برنجک خرید
میشود رفت در هم همه ی بازار خلیج فارس و قلاب گوشواره گیر آورد
میشود در پس کوچه های خیابان کارگر دنبال توت های نوبری و شیرین و درشت گشت
سه شنبه ها همه کار می شود کرد
هر چه که هوس کند دلت شدنی است . . .
و فردا سه شنبه است
دلم یکهو تنگ می شود
برای همه دنیا . . .
دلم می خواهد زنگ بزنم
و حال همه ادم ها را بپرسم
و حال همه خوب باشد
و هیچ کس مریض نباشد
و هیچ کس ناخوش نباشد
و همه لبخند داشته باشند در جیبشان
گاهی فکر میکنم که مثل بادبادکی هستم که نخش بریده شده باشد . . .
باد بادک باز رفته
من مانده ام و یک آسمان
ول
هر روز که خیابان کارگر را به سمت انقلاب گز میکنم تا برسم سر کار، بیلبوردهای بزرگ محیطی روز زن را میبینم و هر روز دردم میگیرد
روز زن
ریحانگی
عصمت
عفت
پاکی
طهارت
خوبی
زن در فرهنگ امروز بدل شده به هویتی که باید خجالت بکشد از کنیه اش، از این دوجین اصفاتی که نشان جمع همه خوبی هاست و باید حیا کند که خودش باشد! حیا کند همان طور که افریده شده باشد!
زن هم ادم است
ادم پا دارد دست دارد ، حرف می زند
روی سرش مو دارد
موهایش تو باد تاب می خورد
روی بدنش برجستگی دارد
کمرش باریک است
چرا باید از چیزی که هست حجالت بکشد و آن را پنهان کند؟ چرا باید مثل جنس آنتیک داخل دکور که هنوز پوستش را نکنده ای هر گونه نشانه ی زنانگی را پنهان کند تا نشانه ی ارزش بیشترش باشد؟
چرا کرک های پشت لب و ابروهای برنداشته اش باید نشانه عصمت و طهارت باشد؟
چرا توجه نکردن به پوشش و شکل و رنگ و بو نشانه ی عوج پاکی و پیراستگی معرفی میشود؟
چرا وقتی به سن بلوغ میرسد از ترس نمایان شدن برجستگی هایش تبدیل به یک غوزپشت می شود؟
دردم می گیرد وقتی یاد آگهی هایی می افتم که از سازمان مربوطه برای تایید و اماکنی که پوستر نصب میشود دستور رسیده که از تصویر زن و دختر استفاده نشود!
دردم میگیرد وقتی در سطح شهر برای تبلیغات اعم از خوارکی و خدماتی فقط از تصویر مرد ها را میبینم!
دردم می گیرد وقتی یادم می اندازند که انگار با همه ی حجم بودنم یک موجود غیر موجه هستم! موجود دست دوم!
دردم میگیرد وقتی در همین سیستم!!! روز زن مبارک را میبینم!
دردم میگیرد وقتی در همان پوستر روز زن هم از تصویر خطاطی و گل بهره گرفته می شود
دردم می گیرد!
من اما وقتی صدای خنده ی ریز و زنگوله وار زن طبقه بالاییمان را میشنوم وقتی که پسر و شوهرش سر به سرش می گذارند، بیشتر حس می کنم، مفهوم زن و زنانگی زیباست!
وقتی دخترکان و زنان امروز را مبینم که رنگ به رنگ و خندان هستند!
وقتی زن هایی را می بینم که فارق از دردهایی که به روح و هویتشان تزریق میشود همچنان مهربان و معصوم و زن باقی مانده اند . . .
زن امروز هم معصومیت دارد
زن امروز هم ریحانه است
زن امروز هم پاک همچون برگ گل است
زنی که روی لب هایش رژ می مالد و به دست هایش کرم نرم کننده می زند و موهایش در هوا باد می خورد و چشم هایش براق و امیدناک است، زنی که میرقصد و اواز می خواند و ترانه گوش می دهد، زنی که کار می کند و پول در می آورد و روی پای خودش زندگی میکند . . . زنی که همسر است، زنی که مادر است
زن امروز هم پاک و معصوم است اما با این تفاوت که دیگر نمی خواهد، نمیگذارد بایت چیزی که هست خجالت زده باشد و همه ی وجودش را با همه ی جزییاتش زندگی می کند و نفس می کشد!
روز زن مبارک . . .
یه دوستی داریم که می خواد یه سایت برای فروش کامپیوتر و تجهیزات دیجیتالی و لب تاب و . . . بزنه و داره به شدت دنبال اسمی میگرده که هم قبلا ثبت نشده باشه و هم خوشگل و خوش ترکیب باشه!
یه چیزی مثل سایت دیجی کالا و . . .
لذا از همه ی شما دوستان عزیز که اینجا رو می خونید دعوت می کنم تا تو مسابقه ی انتخاب اسم برای این سایت شرکت کنید
جایزه اش هم صد هزار تومن پول رایج میباشد که خودشون قراره بپردازن!
منم داورم یحتمل
:)
همه ی اینترنت های دم دستم قطع شده ...نه خانه ونه دفتر
روزگار غریبی است نازنین
بدون وبلاگ دنیا چیزی کم دارد
طراحی بروشور کنفرانس مانده
پوستر مورد دارد باید تصحیح شود
هنوز تلفن نزده ام به فلانی
چای نریخته ام برای خودم و لیوانم خالیست
ظرف کثیف کرن فلکس و شیر، صبحانه هنوز روی میزم مانده
ارسال فلان فایل با ایمیل را موکول کرده ام به الان
خانم مهندس فلانی گفته امروز یک سر بیا طبقه ما
قابلمه هم روی گاز قل قل می کند
ماشین لباسشویی کارش را تمام کرده و دارد چشمک می زند که خالی شود
پیغام روی تلفن را هنوز گوش نکرده ام
ایمیل دوست جانم را هنوز جواب نداده ام
لیست قیمت ست اداری برای کار پروژه ای آقای فلان مانده است
بستنی فالوده ای دارد کم کم آب میشود
. . .
. .
.
یعنی همه اینها اگر باشد!
ببخشید یه لحظه صبر کنید
من باید اول وبلاگمو چک کنم !!!
یک وقتایی که حوصله دارم، یعنی اکثر اوقات رنگ چیزهایی که میپوشم را هماهنگ و یا مکمل انتخاب می کنم و کلا هم ، ادم رنگ پوشی هستم و یکی از نایاب ترین رنگ ها در کمد لباسم، رنگ مشکی است!
با این زمینه، ادامه را بخوانید که یک همکاری داریم که خیلی با نمک است، فی الواقع دومین آبدارچی شرکت است و اکثر اوقات اگرچه محل کارش پیش ما نیست اما سر می زند و احوال پرسمان است.
این خانوم گوگولی از آن ادم هایی است که اگر رنگ لاکت را هم عوض کنی سه سوته میفهمد و همیشه هوشیار بود که هر چیز که جدیدی که می پوشیدم بفهمد ، از گوشواره دست ساز گرفته تا روسری نو و کفشی که رویش خودم نقاشی کرده ام و تاثیر مستقیمش هم این بود که به کسری از ثانبه کل شرکت می فهمید که کفش من نقاشی است یا انگشترم را خودم درست کرده ام و وقتی برای گرفتن تایید کار وارد سایر طبقات میشدم دوستان میگفتند آها!!! اینو می گه خانوم فلانی!
و عکس العملشان به نسبت خوشامد یا عدم آن توسط خانوم گوگولی تعریف میشد!
اما متاسفانه بعد از تعطیلات عید هر چقدر منتظر شدیم خانوم گوگولی نیامد که نیامد و وقتی پرس و جو کردیم و جویای حالش شدیم کاشف به عمل آمد تصادف کرده و دستش به شدت آسیب دیده و فعلا فعلا ها نمی تواند بیاید سر کار
پریروزها زنگ زده ام به همراهش تا حال و احوالی بپرسم، معلوم است که مریض و حال ندار است و خوابیده ها . . .
میگوید ببین دیگه نیستم بهت گیر بدم چی پوشیدی
میگم آره، تو که نیستی هیچکس نمیفهمه چی عوض شده
میگوید حالا بگو ببینم امروز چی پوشیدی!
بعد برایش تعریف میکنم که اون کفش اون رنگیه با اون شاله با . . .
بعد راجع به چیزی که تنم هست نظر هم می دهد
بعضی وقت ها در نبود بعضی چیزهایی که حس می کنی مزاحم اند، میفهمی چقدر هم شیرین بودند برایت . . .
محیا رژیم گرفته و هی دارد وزن کم میکنید،تا چند روز دیگر هم عنقریب به وزن من میرسد و بعدش هم لابد ما را رد میکند و میرسد به 58 و 59 و . . . این طوری است که من عذاب وجدان چاقی میگیرم و جد میکنم اگر چه رژیمی به کار نیست اما حداقل میزان کالری مصرفی ام را کاهش بدهم!
یه همچین پشتکاری داریم ما! خیلی هم لایت است و اصلا هم اذیت نمی شوی !
ساعت هشت شب است که گرسنه میشوم ، در نهایت شخصیت و وقار و پایبند به اصول کم کالری، سالاد می خورم تا شام که وعده ی پر کالری است را قلم بگیرم اما نمی دانم چرا خوردن سالاد اشتهای بلعیدن را در من بیشتر میکند!
ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه باز هم گرسنه ام و چای دم می کنم با ساقه طلایی یا کلوچه ی فومن ! با تخفیف از چهار بیسکوییت که با خودم قرار گذاشته بودم ، به یک نصفه بسته دایجتسیو راضی میشوم!
ساعت نه شب، بستی کارنیتای توت فرنگی را سر میبرم!
ساعت نه و نیم مقادیر متنابهی تخمه ی کدو!
و ساعت ده سرانجام طاقت از کف می رود و به شدت حس میکنم حق دارم که یک بشقاب پلو با خورشت بریزم و بعد از گرم کردن با ترشی لیته میخورم!
بعد از هر وعده هم که شیرینی لازم است و هضم غذا را آسان میکند و الا من را چه به پاستیل نوشابه ای!
مردم رژیم میگیرند ما هم رژیم می گیریمممم! خود جوش! کم کالری! لایت! یعنی حتا فکرش را هم که میکنم گرسنه ام می شود
D: