همه ی اینترنت های دم دستم قطع شده ...نه خانه ونه دفتر
روزگار غریبی است نازنین
بدون وبلاگ دنیا چیزی کم دارد
طراحی بروشور کنفرانس مانده
پوستر مورد دارد باید تصحیح شود
هنوز تلفن نزده ام به فلانی
چای نریخته ام برای خودم و لیوانم خالیست
ظرف کثیف کرن فلکس و شیر، صبحانه هنوز روی میزم مانده
ارسال فلان فایل با ایمیل را موکول کرده ام به الان
خانم مهندس فلانی گفته امروز یک سر بیا طبقه ما
قابلمه هم روی گاز قل قل می کند
ماشین لباسشویی کارش را تمام کرده و دارد چشمک می زند که خالی شود
پیغام روی تلفن را هنوز گوش نکرده ام
ایمیل دوست جانم را هنوز جواب نداده ام
لیست قیمت ست اداری برای کار پروژه ای آقای فلان مانده است
بستنی فالوده ای دارد کم کم آب میشود
. . .
. .
.
یعنی همه اینها اگر باشد!
ببخشید یه لحظه صبر کنید
من باید اول وبلاگمو چک کنم !!!
یک وقتایی که حوصله دارم، یعنی اکثر اوقات رنگ چیزهایی که میپوشم را هماهنگ و یا مکمل انتخاب می کنم و کلا هم ، ادم رنگ پوشی هستم و یکی از نایاب ترین رنگ ها در کمد لباسم، رنگ مشکی است!
با این زمینه، ادامه را بخوانید که یک همکاری داریم که خیلی با نمک است، فی الواقع دومین آبدارچی شرکت است و اکثر اوقات اگرچه محل کارش پیش ما نیست اما سر می زند و احوال پرسمان است.
این خانوم گوگولی از آن ادم هایی است که اگر رنگ لاکت را هم عوض کنی سه سوته میفهمد و همیشه هوشیار بود که هر چیز که جدیدی که می پوشیدم بفهمد ، از گوشواره دست ساز گرفته تا روسری نو و کفشی که رویش خودم نقاشی کرده ام و تاثیر مستقیمش هم این بود که به کسری از ثانبه کل شرکت می فهمید که کفش من نقاشی است یا انگشترم را خودم درست کرده ام و وقتی برای گرفتن تایید کار وارد سایر طبقات میشدم دوستان میگفتند آها!!! اینو می گه خانوم فلانی!
و عکس العملشان به نسبت خوشامد یا عدم آن توسط خانوم گوگولی تعریف میشد!
اما متاسفانه بعد از تعطیلات عید هر چقدر منتظر شدیم خانوم گوگولی نیامد که نیامد و وقتی پرس و جو کردیم و جویای حالش شدیم کاشف به عمل آمد تصادف کرده و دستش به شدت آسیب دیده و فعلا فعلا ها نمی تواند بیاید سر کار
پریروزها زنگ زده ام به همراهش تا حال و احوالی بپرسم، معلوم است که مریض و حال ندار است و خوابیده ها . . .
میگوید ببین دیگه نیستم بهت گیر بدم چی پوشیدی
میگم آره، تو که نیستی هیچکس نمیفهمه چی عوض شده
میگوید حالا بگو ببینم امروز چی پوشیدی!
بعد برایش تعریف میکنم که اون کفش اون رنگیه با اون شاله با . . .
بعد راجع به چیزی که تنم هست نظر هم می دهد
بعضی وقت ها در نبود بعضی چیزهایی که حس می کنی مزاحم اند، میفهمی چقدر هم شیرین بودند برایت . . .
محیا رژیم گرفته و هی دارد وزن کم میکنید،تا چند روز دیگر هم عنقریب به وزن من میرسد و بعدش هم لابد ما را رد میکند و میرسد به 58 و 59 و . . . این طوری است که من عذاب وجدان چاقی میگیرم و جد میکنم اگر چه رژیمی به کار نیست اما حداقل میزان کالری مصرفی ام را کاهش بدهم!
یه همچین پشتکاری داریم ما! خیلی هم لایت است و اصلا هم اذیت نمی شوی !
ساعت هشت شب است که گرسنه میشوم ، در نهایت شخصیت و وقار و پایبند به اصول کم کالری، سالاد می خورم تا شام که وعده ی پر کالری است را قلم بگیرم اما نمی دانم چرا خوردن سالاد اشتهای بلعیدن را در من بیشتر میکند!
ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه باز هم گرسنه ام و چای دم می کنم با ساقه طلایی یا کلوچه ی فومن ! با تخفیف از چهار بیسکوییت که با خودم قرار گذاشته بودم ، به یک نصفه بسته دایجتسیو راضی میشوم!
ساعت نه شب، بستی کارنیتای توت فرنگی را سر میبرم!
ساعت نه و نیم مقادیر متنابهی تخمه ی کدو!
و ساعت ده سرانجام طاقت از کف می رود و به شدت حس میکنم حق دارم که یک بشقاب پلو با خورشت بریزم و بعد از گرم کردن با ترشی لیته میخورم!
بعد از هر وعده هم که شیرینی لازم است و هضم غذا را آسان میکند و الا من را چه به پاستیل نوشابه ای!
مردم رژیم میگیرند ما هم رژیم می گیریمممم! خود جوش! کم کالری! لایت! یعنی حتا فکرش را هم که میکنم گرسنه ام می شود
D:
اینجا وطن منه
جایی که زن بودن فحشه که میگه از زن کمترم اگه!!!
جایی که برای کوچک کردن اراذل و اوباش و تحقیرش لباس زنانه تنش میکنند.
خواهرم با شوهر گرام حرفشان شده،آمده پیش من!
از صبح دو تا فیلم خوب با هم دیده ایم ، برایم قلیان چاق میکند و چای تازه دم می آورد و پای تلویزیون تخمه میشکنیم و گوجه سبز گاز میزنیم و بستنی فالوده ای می خوریم
نهار هم کباب درست کرده تازه
تازه الان هم دارد خانه را جارو برقی میکشد
خواستم مراتب خرسندی ام را از گل آلود شدن روابطشان اعلام کنم.
لذا در همین راستا منتظر قهر و قهرکشی آنهایی هستیم که خودشان همین شکلی مثه بچه ادم نمی آیند این وری!
D:
امداد نوشت:
یکی به داد من برسه . . . تو این مدتی که به هیچ دلیل خاصی لینکام پریده بالغ بر سه هزار دفعه است که گوردی رو میسازم و همه مراحلشو انجام میدم بازم نمایشش نمیده وبلاگ!!!! من گودری خودمو م یخواممممم
بعد از مدتی بالغ بر پانزده سال دوست صمیمیم را در یک شبکه اجتماعی پیدا میکنم. پیجش پر است از عکس های دو نفره و بعدتر عکس نوزادی که کم کمک بزرگ شده بود و الان دست کم دو سه سالی دارد، با همان نگاه شیطنت بار مادرش و همان حس و حال . . .
به خودم نگاه میکنم و یهو یه حس بدی بهم دست میده، انگار خجالت کشیده باشم، یا انگار تجدیدی شهرویور ام و رفوزه شدن آینده ی محتومم است . . . انگار عقب افتاده ام و همه هم کلاسیا و هم دورهای هام رفتن و ازم رد شدن و وارد کلاس بعدی شدن . . .
میدونی
اگه هدف ازدواج باشه
من پنج شیش سال عقبم
اگه هدف بچه دار شدن باشه
من دو سه سال عقبم
اگه هدف خونه خریدن باشه من فقط باید برم جلو و بوق بزنم
اما دست آخر دلم گرم است که اعتقاد دارم هیچ کدام از این ها نه هدف است و نه اندازه اش قد هدف بودن هست حتا که بشود مثالش زد، این ها شاید نخود و کشمش های تو جیبت باشند وقتی که می خواهی به سوی هدفت حرکت کتی !
شاید بازیچه و نمک های روزگار باشند وقتی قرار است خودت به بته ی آزمایش در بیایی
شاید بازیچه هایی برای خالی نبودن عزیضه که گاهی به اشتباه اصل ماجرا قلمداد می شوند
من عقب نیستم
هیچ کدام از این کارها برای زندگی کردن و درست زنده ماندن نه لازم است و نه واجب و نه ضروری
من سیر میکنم و به سمت خوب بودن و خوب شدن حرکت می کنم
اگر لبخند زدن برایم آسان باشد
اگر مهربان باشم
اگر پول خورد، دغدغه ام باشد تا از بچه های سر چهارراه نزدیک خانه دستمال کاغذی بخرم بیشتر حس رستگاری میکنم تا حسرت خوردن به چیزهایی که در روزگارم جاری نیست و از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان دلم می خواست که باشد
اینا چیزاییه که نداشته باشم خیلی بیشتر احساس عقب افتادن و باختن میکنم . .
ما هم مثه همه یک دانه اسم بیشتر نداریم اما روایت هایش آنقدر زیاد است که با شمارش انگشت های پا باز هم انگشت کم می آید برای سرشماری. بدین قرار که فراخور حال و روز گوینده و نوع رابطه ی دوستانه و صمیمتی موجود اسم ما هم با پسوند یا پیشوند یا تغییر کوچکی در حروف یا ترکیب با هجاهای همسایه به صورت ترکیب تازه ای در می آید.مثلا:
گوینده نمکی و خوش اخلاق است و رابطه ی خیلی خاصی با هم داریم:
گوینده نمکی و مهربان است و رابطه ی خاصی هم داریم:
پرپری!
گوینده اندکی نمکی و مهربان است و حس حمایت گری دارد:
پرپرک! (همیشه ک کهتری را یدک میکشد)
گوینده سرتاسر لطف و مهربانی است:
شاپرک!
گوینده خیلی مهربان است اما کمی جدی شده است:
پپر!
گوینده بی نمک اما مهربان و قلمبه ی احساس است:
پری!
گوینده حوصله ی بازی با اسم و نمک و این ها را ندارد ولی خیلی خوش الحان است :
پری بانو!
گوینده آیدی کالر گوشی باشد:
پیت!
گوینده پسرک لاله باشد وقتی دو سالش است:
پته!
گوینده چیله باشد:
پلاله!
گوینده برادر باشد وقتی 8 سالش است:
پنه!
گوینده سریال مسافری از هند را دیده باشد:
پروانا!
گوینده خیلی قاطی شده و اصلا سری از هم سواییم:
پَ پ َ
گوینده علاقه ی شدیدی به اسم تک سیلاب داشته باشد:
ا ناد!
خلاصه این وسط مسط ها تعداد بسیار بسیار معدودی هم هستند که اسم ما را درسته صدا بزنند تا حسرت شنیدنش را کمتر بکشیم
ادامه مطلب ...
هیچ میدانستید این ادم ها که در خیابان ایستاده اند و با دستشان دایره می کشند قصد ندارند انگشتشان را نرمش بدهند؟
شاید دنبال سکه ای پنجاه تومنی ای که گم کرده اند میگردند
شاید هم دنبال سوراخ موش میگردند
شاید هم دنبال یک خانمی میگردند که صورتش عین قرص ماه است
شایدم دنبال نون تافتونی میگردند
شاید هم میخواهند با یکی حرف های پیچیده و فلسفی بزنند
چند وقت پیش یک آقای راننده تاکسی مهربان، یادم داد جای اینکه خم شوم و مسیرم را به هر تاکسی گذری ای بگویم خیلی شیک بایستم و با انگشت اشاره ی دست راستم یک دایره ی کوچولو بکشم! به این ترتین همه ادم های که دایره میکشند قصد عزیمت به اولین میدان در مسیر مربوطه را دارد!
بقیه ی حرکات را هم خودم با اقتباس از اولی یاد گرفتم
خط صاف - مستقیم
اریب مایل به چپ - مسیر انحرافی به چپ
اریب مایل به راست- مسیر انحرافی تقاطع سمت راست
همه امید من کارمند،بیست درصد افزایش حقوقی است که بعد از سال نو قرار است به حقوقمان اضافه شود وقتی قسط هایم همان قدر میماند. . . ینی در حد بشکن و بالاها
فقط دست به دعا و التماس دعا گویانیم که سایر قیمت ها با همان نرخ افزایش حقوق رشد قیمت نداشته باشند.
آدما یه وقتایی هوس میکنن با تمام ملحقات و التزامات و مخلفاتشون برن تو غاز تنهایی!
یکی از عدم دسترسی های وبلاگ هم اینه
نمیشه همه شو بغل کنی و با خودت دوتایی برین تو غار تنهایی
قایم بشین
هیشکی نبینتتون
این ویزیبل بشه همه اش
تا غار طلبیتون تموم شه
من الان غارم میاد . . . دلم میخواد پیله ببافم دور خودم، هم باشم هم نباشم
در ادامه رفقای ما رو باش تو رو خدا:
وقتی می خوان قربون عزیزترین عزیزاشون برن میگن:
جونور
با تاکید روی حرف ر
یه همچین رفیقایی داریم ما
ماشالله همه شون جونوررررررر
:))))
رفقای ما رو باش تو رو خدا!
میخوان از هم تعریف کنن مثلا،این یکی به اون یکی میگه:
دیوونه! (یعنی خیلی آره، خیلی ok)
اون یکی بعد از اینکه کلی حالش خوب شد و کیف کرد ،چی جواب می ده حالا؟!میفرمایند:
مشنگ! (یعنی هلاکتم رفیقققققق)
بعد تیکه ی شوخی کردنی مون چیه؟
تو رفیق بشو نیستی!
بعد تازه ردیابی کردن عامل مشترکی که همه ما رو به هم وصل کرده رو زدن
گویا همین مشنگیت بوده
1- شرح امروز هم موجود است تازه
2- من وقتی نقاشی روی پرده مو اینجا گذاشتم دو تا هدف داشتم یکی اینکه کاری که انجام دادم رو نشون دوستام بدم یکی هم اینکه کسایی که خوششون میاد بهم سفارش بدن و کلی کار بگیرم و . . . جدا از این که فقط یه نفر راجع به سفارش کار به من ایمل زد و بقیه دوستان هوس کردن خودشون دست به قلم مو بشن! . . . خلاصه که این وسط بقیه رو بیخیال رفیق ما هم میره تابلو میخره تازه . . . بعد میخواین فکر کنید مشنگ نیست آخه؟
بعد میگید چرا از کارات عکس نمیزاری اون وخ . . . :(
3- هی من هیچی نمیگم شما هم هیچی نمیگید؟ خوب چرا اسم پیشنهاد نمیدید من اسم دار بشه وبلاگم :)
مثل یک بازی خیالی
تصور کنید!
داخل خانه میشوید
ناگهان با یک منظره ی ترسناک روبرو می شوید
سقف خانه تان ریخته است پایین
همه جا پر از تکه های بزرگ و سنکین گچ و کنتکس است
دست و پایتان شل می شود
اگر میز وسط حال کمی این ور تر بود حتما تکه تکه شده بود
پرش تکه های گچ همه جا را پر کرده است
دست پاچه میشوید
دست و پایتان را گم میکنید
میدوید در راه پله ها
هز چه زنگ می زنید، همسایه طبقه بالایی در را باز نمی کند
با موبایل زنگ می زنید به صاحب خانه
جواب نمیدهد و دست آخر که میرود روی پیغام گیر برایش تعریف میکنید که سقف خانه ریخته و باید چه کار کنید
به خواهرتان زنگ میزنید
جواب نمیدهد
آن یکی هم خاموش است
دست و پایتان همین طور میلرزد
زنگ میزنید به دوستتان
آنها هم جواب نمی دهد
اس ام اس می زنید به آن یکی
میگوید اگر سه شنبه بود الان آنجا بودم
تکه های دیگر سقف در حال فرو ریزی است
ترس همه وجودتان را در بر گرفته و حس میکنید از همیشه تنها ترید
دست میبرید تنگ را بردارید تا گلویی تازه کنید
از لرزش دستتان تنگ آب واژگون میشود
همه جا خیس است
درون کابینت ها دنبال دستمال میگردید
سراسیمه پلاستیک سیاهی که تکه های ریز زغال در آن مانده را برمیگردانید
ترسیده اید و نمی توانید حتا برای برداشتن یک لیوان تمرکز کنید
کمی میگذرد
صدای در می آید،همسایه های بالایی هستند
به سراغشان که میروید می آیند و تکه های جامانده را با چهار پایه میکنند و از سقوط این تکه ها کل خانه به گند کشیده می شود
تکه ها را که کندند و خطر سقوط بیشتر از بین رفت میروند و شما می مانید و یک خانه که در برابر تمیز کردنش به شدت احساس عجز و ناتوانی میکنید
و سقفی که دیگر نمیشود درست شود و شبیه خرابه ها شده است
بالاخره کم کم سر و کله آن ها که جواب نمی دادند پیدا می شود
خواهرتان تماس میگرد و قرار می شود بیاید و خیلی زود خودش را میرساند و همه کار ها را راست و ریس می کند
دوستانتان هم تماس می گیرند و نگران می شوند
و شما خوشحالید که کسیانی هستند که وقتی سقف ریخت رو سرتان به دادتان برسند
بازی باحالی بود، نه؟
من این بازی را دیروز یاد گرفتم
خدا را شکر همه چیز سالم است فقط سقف خانه از ریخت افتاده که با جواب ندادن های صاحب خانه خدا میداند باید چه فکری برایش کنم!