ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
امروز هم مثل روزهای دیگر آمده ام سر کار و در دفتری که یک اتاق دارم و در اتاقی که سه نفر با شش میز به هم پیوسته نشسته اند و اسمش واخد تبلیغات است پشت میزی که امروز بینهایت دوست نداشتنی است نشته ام و تمام وجودم، تقریبا لب به لب مملو از اعتراض و نارضایتی است و دلم می خواهد بزنم زیر میزی که شبیه میز رستوران ، رومیزی سفید داشته باشد و رویش لیوان و گیلاس و گلدان ظریفی که گل تازه هم دارد، بزنم و میز را برگردانم و همه ی این شکستنی ها با یک صدای جیلینگ جینگ و زنگ دار بیفتد رو زمین و پخش و پلا بشود و همه چیز بشکند!
دلم می خواهد همین الان بلند بشوم و یک طوری که در کوبیده بشود به هم و محکم تاراق صدا بدهد و بادش بگیرد به کاغذ های روی میز و کاغذ ها را بسراند روی زمین و در همان حال که کاغذ ها رو هوا مثل قاصدک بالا و پایین تاب می خوردند و در نوسانی قاصدک وار به زمین می رسند، من به در خروجی رسیده باشم و آن را هم تاراقی به هم کوبیده باشم و بعدش عنقریب صدای تاپ تاپ قدم هایم که پاهایم را می کوبم روی پله ها و تند تند پله ها را پایین می روم و می روم به سمت در خروجی و همین طور که به سر سرا و ورودی ساختمان نزدیک می شوم احساس می کنم که نور و هوای تازه به سمتم حجوم می آورد و ریه هایم را پر می کنم و بی سایبان ، هجوم می برم به آفتاب خیابان و می روم تا قلمرو خودم را بسازم!
چیزی تو دلم شعله می کشد و نمی گذارد آرام سر جایم بنشینم!
چیزی از جنس نارضایتی!
یک کسی یک گوشه ی دلم در سایه ایستاده و دارد غر می زند،اصلا مثل کنیز حاج باقر غر می زند، تند تند و بی وقفه می گوید و هیچ خیالش نیست که کجاهایش را می شنوم و کجاهایش اصلا به گوشم نمی رسد، پیوسته و بی وقفه می گوید و وقتی نگاهش میکنم و هیبتش را در تاریکی و سایه تشخیص می دهم که چطور ایستاده است و دارد میگوید این بود قرار مان؟ قرار بود این شکلی باشد؟ قرار بود این طوری پیش بروی؟ همین طور پشت سر هم و با عصبانیت و دلخوری و نارضایتی و لحنی که درش غرو لند دارد می نالد و ادامه می دهد تا نگاهم را دوباره از رویش بکنم و یاد دالان بی انتهایی می افتم که بی نهایت پله دارد و دالبر دالبر پله ها را بالا و پایین می روم و هیچ جایی و هیچ نور و روشنایی پیدا نمی کنم و باز و باز بالا و پایین می روم و به امید راهنما و نشانه ای که بیرون از خودم باشد بالا و پایین می روم و بیشتر ایمان پیدا می کنم که همه این راه را خودم تنهایی ساخته ام و بقیه اش را هم خودم تنهایی می روم و پیدا می کنم که از کدام کوره راه و کدام پلکانی می توانم بالاخره راهی پیدا کنم به یک جایی که بشود دیوار نازکی برای خراب کردن و بیرون پریدن و یا پنجره ی روشنی برای نظاره کردن آن چه می شود در روشنایی تماشا کرد بیابم.
حجوم بید های و حشراتی که در سرداب دور مشعل های کم سو و نمور میپرند و گاهی در هر رهگذر می روند داخل مجاری تنفسی ام کلافه ترم می کند و بیشتر عجول و غیر منظقی می شوم برای دویدن و دور شدن از همه چیز . . .
دلم می خواهد بزنم بیرون!