ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
دقیقا یک سال از درگذشت پریسا می گذرد.
در طول این یک سال برای انکه از حال دخترکش خبر دار شوم، صفحه ی همسرش را در اینستاگرام فالو می کردم، دقیقاچند روز بعد از برگزاری مراسم اولین سال درگذشت متوجه عکس های بوداری در صفحه اش شدم.
به این ترتیب که تصاویری پست می شد که نشان از وجود زن دیگری می داد.بعد پیش تر رفت و غیر از عکس های دوتایی و سه تایی با دختر کوچولو ، اشعار و متون عاشقانه ی آن چونانی با این مضمون که زندگی گر هزار باره بود؛ بار دیگر تو! بار دیگر تو! (قشنگ معلومه چقدر این استوریش ما رو سوزونده)
از وقتی پریسا رفت، یک گروه از بچه های دانشگاه که بیشتر هم را می دیدم در قالب در یک گروه با دیدار های گاه و بیگاه گرد هم جمع شدیم و هر خبری از دانشگاه در همین گروه منتشر می شود، وقتی یکی از دخترها اسکرین شات مربوط به عکس ها و استوری ها را در گروه گذاشت، موجی از هیجانات احساسی به راه افتاد. از فحش گرفته تا لعن و گریه و اشک و آه و ناله.
عکس المل عجیبی بود که بعد از یک سال با این همه سر و صدا و بوق و کرنا وارد رابطه ی دیگری بشوی. از یک طرف شاد بودیم برای دخترک مادر تازه ای پیدا کرده است و از طرف دیگر جای خالی پریسا با نیروی جایگزین برای همیشه پر شده بود. برای اینکه هم مطمعن شوم و هم حرفی زده باشم یکی از استوری های نامبرده را ریپلای کردم و نوشتم خدارو شکر که دخترک مادر جدیدی پیدا خواهد کرد. یک چیزی در اعماق وجودم می خواست جواب بگیردکه نه ! . . . اما خوب تشکر کرد و ما مطمعن شدیم که بابای دخترک برایش مادر جدیدی به راه کرده است.
بچه های گروه بعد از کلی بحث واکنش های مختلفی نشان دادند،حقیقت این بود که وقتی در جریان سختی های زندگی دوستت باشی، خیلی سخت است که کسی بیاید جایش و شاهد قربان صدقه های شوهرش به یک نفر دیگر!باشی. یکی بلاک کرد، یکی آنفالو و بقیه سکوت! من اما به دنبال کردن صفحه ادامه دادم چون نمی توانستم که راضی شوم هر چیزی که از دخترک هست را نبینم.
خلاصه که پست های عاشقانه ادامه داشت تا امروز که علاوه بر متن عاشقانه چیز دیگری هم در استوری عایدم شد. همسر عاشق، لینک صفحه ی خانم جدیدش را هم گذاشته بود. خانم جدید هم هنرمند بود گویا.
راستی گفته بودم پریسا آرتیست بود؟
یک آرتیست واقعی! با بینهایت فکر و ایده و خلاقیت و با دستانی ماهر که ریز ریز ریز می ساختند و پیش می رفتند! هنر پریسا خیلی بزرگ بود، زیادی آوانگارد بود، گاهی سیاه می شد و گاهی مثل آتشفشان احساس بود، اما زنده بود و پویا و خلاق!
همسر جدید اما در صفحه اش حرفی برای گفتن نداشت، صفحه و کارها را با دقت بالا و پایین کردم و با دقت چند تایی شان را موشکافی کردم. دختر جدید یک کپی کار بود، یک کپی کار آن هم نه چونان حرفه ای! نقاشی ها بی مایه و بازاری ، سیاه قلم ها برای فروش مثل دستفروشی بود در بساطش همه چیز برای جلب مشتری داشته باشد. نمی خواهم ارزش گذاری یا قضاوت کنم! اما ناچار از موقعیتی که غیر از توضیح و ومقایسه ی این دو زن را می طلبد ناچارم بنویسم.
پریسا را سرکوب می کردند تا پیش تر نرود و خودش را سانسور کند و . . . زن جدید همانی است که کارهایش را می شود سر هرچهار راه و در بساط هر دست فروشی به عموم مردم کوچه و خیابان ارایه داد و فروخت و خوب هم فروخت!
بعد دلم سخت گرفت! شاید ابلهانه باشد اما این مفهوم به روشنی در ذهن من نقش بست که چطور همسر پریسا این چنین چشمه ی جوشانی را به چشم دیده است و آن را درک کرده است و بعد سراغ این لیوان کاغذی با یک جرعه آب شب مانده رفته است؟ بعد هم به این فکر کردم که پریسا درک نشده بود. پریسا خودش را جمع و جور و کوچک کرده بود تا جا بشود تو جای کوچکی که جایش نبود و هیچ وقت هم نشد. به این فکر میکنم که چه معامله ی سهمگینی! چه چیزی را در ازای چه چیزی می پردازیم؟ و بیشتر ایمان می آورم که هیچ چیز به اندازه کافی ارزشمند نیست که کسی خودش را در ازایش به فراموشی بسپارد. دقیقا و با تاکید:
هیچ چیز
یک قرص ویتامین سی پرتقالی انداخته ام داخل لیوان بزرگ آب و رقص حباب ها و جریان آب را تماشا می کنم. هزار ها حباب ریز با سرعت به مسیری می روند که همه رفته اند و تند تند تمام می شوند و فقط چند تایی شان رو دیواره لیوان باقی می مانند، آب نارنجی می شود و بوی پرتقال همه جا می پیچد.
خدا رحمت کنه دوستتون رو. من اینو درک میکنم که اون آقا احتمالا جوون و نیاز به همسر داره و... ولی اینجوری عاشقانه رو تو چشم بقیه کردن رو درک نمیکنم . کسی رو می شناسم که به همسر دومش که همکار همسر اول فوت شده بود گفته بود که واای من نمی دونستم همچین دختری تو کوچه امون هست. اون هم این پچ پچ در گوشی رو نقل کرده بود تو جمع همکارهاش. به شدت تهوع آور بود شنیدنش.
اوهوم

دقیقا از این فضا دردمند شدیم ها هم
میفهمم چقدر سخته و بهت حق میدم.
این آدما عقده دارن متاسفانه و همسرش رفته یکی هم شان خودش ی شاید پایین تر پیدا کرده که دیگه احساس حقارت نکنه و از این بابت خوشحاله.کاش انقدر خودخواه نبود و به خانواده همسر اول و دوستاش و ... فکر میکرد و اینجوری اعلام نمیکرد.
من فقط نگرانه دخترکم . اگر از هنر و احساس و مادرش چیزی به ارث برده باشه زندگی با این پدر و نامردی اذیتش میکنه. براش دعا میکنم.
عزیززم
منم دقیقا نگران همین مساله ام
zendegi digaran be ma hich hich rabti nadareh. agar ke be khodmoont hagh bedim ke inchenin dar mored digaran harf bezanand, digaran ham hagh darand ke dar mored ma ezhare nazar va ghezavat konnad. va bavar kon zendegi hich kas az nazare digaran bedoone naghs nist. bas konid in khale zanak baziha ro.
شما نخون!
مطمئن باش که نخواهم خوند
آفرین بر تو
یاد خدابیامرز زنداییم افتادم تو بستر یک بیماری سخت و رو به موت بود از داییم فقط یه درخواست داشت اینکه هیچوقت ازدواج نکنه! داییم هم به تنها درخواست مرحوم خانمش پایبند بود و هست هنوز ازدواج نکرده ولی سالی چندبار پاتایا آنتالیا میره و به مدد وضع مالی خوبش ده ها دوست دختر با تفاوت سنی چند ده سال تو همین تهران داره