پروانه را از طریق وبلاگش که خواهرم به من معرفی کرده بود میشناختم. قلم خوبی داشت و وقتی از شیوایی و قوت آن برای نوشتن درباره بیماری مادرش استفاده میکرد، نتیجه چیزی جز اشکهای پیدرپی من پای مانیتور نبود.
اشک میریختم و میخواندم که چطور روزهای آخر زندگی مادرش را به تصویر میکشد.
وقتی قرار شد ضمیمه جامعه این هفته درباره تأثیر سرطان روی زندگی بیمار و اطرافیان او باشد، اولین کسی که به یادم آمد پروانه بود. برایش پیام گذاشتم و خواستم تجربهاش را با خوانندگان روزنامه اطلاعات شریک
شود. بهگرمی پذیرفت و در فرصتی کوتاه مطلب را نوشت و به دستم رساند.
آنچه میخوانید برشهایی از زندگی اوست، داستانهایی کوتاه و آموزنده برای ما که ممکن است هرلحظه به آنها نیاز پیداکنیم.
فصل آخر
هنوز هم خیلی شبهاست که خواب مادرم را میبینم؛ او را میبینم که جوانتر از همیشه است، پوستش شفاف و روشن و براق است، عین وقتی که از حمام در آمده بود و لپ هایش گل انداخته و در چشمهایش چیزی مثل ستاره می درخشید.
او را میبینم که در خانه پیچ و تاب میخورد و سرگردان است و از اتاق وسطی میرود آشپزخانه و از انباری سرک میکشد توی حیاط و کوچه را دید میزند و پای پلهها بوته یاس پیچ امینالدوله را در گلدان سفالی رنگارنگی که با هم از سفالفروشی اتوبان قم خریدهایم آب میدهد و دانههای انجیر زردی را که در سبد چیده تا خشک بشوند هم میزند و خرامان خرامان عطر تنش را همه جا میپراکند و مانند طاووسی که به دلربایی بال گشوده، دل میبرد از همه و چشمهایم مست دیدارش سیراب نمیشود.
در آشپزخانه خانه کوچک درکه است و بین ظروف روحی و چینیهای گلقرمزی و قابلمه تفلونی که از بازار تجریش برای خودش خریده بود و میپایید تا تویش قاشق نکشیم، قرمهسبزی و فسنجان میپزد و توی استکانهای کمرباریک با نعلبکیهای گل و بوتهدارش چای کمرنگ میریزد.
مهربانی او عیان نیست، هیچوقت قربانصدقه و نازکشی و باج دادن را نمیشود در خطوط عشقورزی و محبتهای وقت و بی وقتش دید، او زن قوی و مستقلی است و برای دیدن نشانههای محبتش باید زیرکانه اطوار زنانهاش را جورید.
او را در خواب میبینم، اکثر اوقات سالم و سرحال و گاهی هم مثل این ماههای آخر که سرطان تاریکش کرده بود، فرتوت و ملول و بیمار؛ بسیار هم واضح و روشن و شفاف و وقتی از خواب بیدار میشوم با حجمی از اندوه و هیجانزدگی دنبال نشانههای حضورش میگردم. دنبال عطر تنش که در فضا پیچیده و دنبال امتداد حضورش انگار که همین الان از اینجا رد شده و رفته اما نیست و هر چه سرمیچرخانم و نگاهم میجوید چیز کمتری مییابد.
بهمن ماه ۱۳۸۶
ویروس آبلهمرغان ناجوانمردانه از مهدکودک آتنا، خواهرزاده پنجسالهام وارد خانهمان شده و بدون اینکه خودش را درگیر کند آمده و مرا در بیستوسهسالگی خفت کرده است. تمامی پوست تنم غرق در جوشهای درشت و ریز آبله شده که میخارند.
هر لحظه و با هر حرکت و ساییدن لباس روی تن، جوشهای لعنتی مثل چراغهای چشمکزن روشن میشوند و شروع میکنند به نشاندادن علایم حیاتی و چون نمیشود سطح ملتهب و دردناک رویشان را خاراند، فقط بی قراری میماند و پیچ و تاب خوردن و بیطاقتی.
تازگیها فهمیدهام که او بیمار است؛ نه اینکه بیمار باشد، درد دارد، دردی مبهم و ناشناس روی معدهاش. شمد چهارخانه سبکی را روی پایین تنهاش میاندازد و در حالی که سعی میکند با خوردن آدامس نعنایی از سنگینی روی دلش بعد از خوردن ناهار بکاهد، پاهایش را روی هم میاندازد و جلوی نوری که از پنجره داخل اتاق میتابد مستندهای شبکه چهار را که در مورد دلفینهاست تماشا میکند و گاهی ذوقزده صدایم میزند که «عه! اینو ببین!»
یکبار در یکی از همین عصرها و در حین تماشای تلویزیون یواشکی با گوشی سونی اریکسونی که آن وقتها داشتم یک تکه ویدیو ضبط کردم، داشت حرف میزد و وقتی دستم را خواند دیگر چیزی نگفت؛ انگار یکهو بدانی کسی دارد تماشایت میکند و آنوقت دیگر جیکت در نیاید.
تلاش مذبوحانهای برای ادامه گفتگو کردم تا چیزی بگوید اما سرد و ساکت جواب سوالها را با سرتکان دادن و «خودت میدانی» ادا کرد.
بعد از گذشت مدتی مجاب شد که خوب است این دردهای ممتد و ناغافل را با یک پزشک مشورت کند و اینجور شد که همراه پدر راهی فلان بیمارستان ولنجک که نزدیک خانهمان در درکه بود شدند اما متأسفانه اطبا تشخیص درست و بهموقعی ندادند و بدون هیچ تجویز خاص و با انجام یک سونوگرافی و سیتیاسکن شکمی با چند بسته امپرازول و داروی ورم و درد و خونریزی معده راهی خانهاش کردند.
کمکم دردها شدت گرفتند و مادرم پابهپای من بیتاب و بیقرار شد. جوشهای درشت آبلهمرغان برای من و دلدرد برای او و هیچکدام نمیتوانستیم از آن دیگری مراقبت کنیم. روز های سختی بود که هیچوقت از صفحه خاطراتم پاک نمیشوند.
عکس یادگاری
شکمش قلمبه شده بود و فکر میکردیم از نشانههای تورم معده و همان قرصهایی است که دارد مصرف میکند و بعدترش رفته بود پیش یک دکتر علفی که نسخه پزشک قبلی کارساز نبوده و کلی داروی گیاهی و جوشانده و دمکرده هم او نسخه کرده بود و بعد از یکماهی که نسخههای ورم معده جواب ندادند، داروهای گیاهی جایگزین نسخههای قبلی شدند و همانقدر زمان لازم بود تا معلوم شود که این نسخه ها هم مداوا کننده نیستند.آن سال زمستان سردی بود و برف زیادی میبارید. دوره جهنمی آبله مرغانم به پایان رسید و روزهای عادی از سر شروع شد.
یادم میآید که تازه یاد گرفته بودم حالا که پارهوقت کار میکنم و درآمدی هرچند اندک دارم، وقتی نزدیکیهای خانه رسیدم زنگ بزنم خانه و بپرسم چیزی لازم دارد یا نه و آن چیزی را که لازم داشت با پولی که خودم بهدست آورده بودم برایش بخرم.
غالب اوقات چیزی نمیخواست و چیزی در خانه کم نداشت اما همین که از دانشگاه یا از سرکار برمیگشتم و میرسیدم میدان درکه و همین که با تلفن همراه میگرفتمش و میپرسیدم چیزی کم دارد یا نه، حس میکردم چقدر خوشش میآید و کیف میکند و خوشحال میشود. میدانستم دوست دارد دستم توی جیب خودم باشد و آرزوی دیدن چنین روزی را دارد.
یاد حلقه ۳۶ تایی فیلمهای عکاسیام افتادم که چندتایی از آن خالی مانده بود و میخواستم شنبه برای کلاس عکاسی دانشگاه چاپش کنم. آن وقتها هنوز دوربین دیجیتال چیز جدیدی بود و دوربینهای آنالوگ و منوال که با تنظیم دست و با فیلم و نگاتیو کار میکردند حرف اول را میزدند.
روسری بزرگ ترکمنطوریاش را آوردم که سر کند، آنجا روی کاناپه سهنفره، وسط اتاق نشیمن نشست و با نگاهی که انتهای آن سرما بود در لنز دوربینم نگاه کرد، آن نگاه سرد و منجمدکننده که هنوز هم سرمای آن را تا انتهای یاختههای بدنم حس میکنم؛ سرمایی که انگار از سلولهای سرطانی نشأت میگرفت و عکسی که کمتر از چند ماه بعد در قاب چوبی کوچکی روی سنگ قبر و میان بساط خرما و گلایلهای سفید و گلاب جا
گرفت.دوستی میگفت همه آدمها عکسی برای مردن دارند و من نمیدانستم که وقتی دارم عکس را میگیرم، عکس مردن او را ثبت میکنم.
شعلههای سرطان
کبد عضو بسیار مقاومی است وفقط زمانی که حد نابودی و وخامت احوالاتش به نسبتی برسد که غیر قابل برگشت باشد نشانههای بیماری را نشان میدهد.
او هم دقیقا همین مشخصات را داشت، زن قوی و صبوری بود که درد و رنجش را تودارانه و در سکوت سپری میکرد و اعتراض برایش راه دوری بود.
از وقتی حد بیماری به جایی رسید که نشانههای واضحی نشان داد تا زمانی که از بین ما رفت کمتر از ششماه طول کشید. در ماههای آخر آسیت (آبآوردگی) معده باعث بالا آمدن و تورم شکم شده بـود. هــمه ما گـمان میکـــردیم که این بــزنگاهی است که از آن عبور میکنیم و با هــم آن را به سلامـتی میگـــذرانیم اما نشد…
نمیدانم چرا سرطان اینقدر بیمهر و نامهربان است اما مثل شعله به دامنش افتاد و پیش از اینکه بشود برایش کاری کرد او را از کار انداخت و تمامش کرد، مثل سریالی که ناغافل داری با لذت یا با اندوه و درد دنبالش میکنی و بی اینکه انتظار داشته باشی به پایان برسد و ندانی که حالا باید چه کنی؟
سرطان مثل یک حیوان وحشی است که میافتد به گله و آن را به تاراج میبرد و تنها چارهاش این است که انتظار آمدنش را هر آن داشته باشی و وقتی هنوز مهارشدنی و کوچک است دستش را بخوانی و مشتش را باز کنی والا مثل قارچ پخش میشود و همهجا را میگیرد. تا وقتی خرد و کوچک است مثل خاکستر سیگار مهارشدنی است و به محض اینکه به زمین بیفتد و پخش بشود، انگار که به انبار علوفه خشک افتاده باشد، شعلهور می شود و همه انبار را به خاکستر بدل میکند.
فصل اقاقیا، فصل آخر
روزهای اول سال است. بهار با همه وجود از هر سوراخی رخ مینمایاند و شکوفههای صورتی سیب با جوانهها و برگهای کوچک شمشاد، شور و اشتیاق زندگی را در چشم هر بینندهای روشن میکنند، اما این بهار برای من تلخترین بهار دنیا خواهد بود؛ بهاری است که تن گرم او را به سرمای خاک سپردم و سال، بعدِ سال گذشت و درد و تلخی دوری و نبود او التیام نیافت که تلختر شد و داغ رفتن او سرد نشد که داغتر شد.
ماههای آخر و درگیری دردناکش با بیماری که به یادم میآید انگار که دشمنی با تمامی قوا بر من میتازد و فقط میخواهم برای نجات و رهایی از این مهلکه بگریزم و تنها راه نجات برای من، فرار است تا در گرداب این خاطرت تاریک و تلخ گم و گور نشوم؛ خاطراتی که به شکست منجر
شد.حتی روز آخر وقتی در بیمارستان بستری شده بود، معصومانه امید داشتم تا از این بستر برخواهد خاست و به خانه باز خواهد گشت و اینک بعد از گذشت قریب به یازده سال از وقتی او رفته و در سی و چهار سالگی بسیار کفری و خشمگینم، از خودم و حماقتم که نمیفهمیدم چه خطری تهدیدم میکند، نفهمیدم و ندانستم که مرگ چقدر نزدیک است و چرا پاهایش را در آغوش نگرفتم و روی چشمهایم نگذاشتم و چرا نبوسیدمشان.
بیماری هم مثل هر مصیبت و تلخی دیگری که بر کسی حادث میشود میماند. اگر از فرآیند عمل آن آگاه باشی و بدانی چه چیزی قرار است به سرت بیاید شاید خیلی راحتتر آن را سپری کنی، اما اگر ندانی چه اتفاقی دارد برایت میافتد علاوه بر مصیبت و دردی که باید تحمل کنی، حجم غمانگیز این که شوکه شدهای را هم باید تحمل کنی و دردناکتر هم میشود.
بیماری او هم برای من همینطور شد. ناگهان خودش را نشان داد، وقتی که آنقدر بزرگ و قوی شده بود که دیگر زور ما نمیرسید تا نابودش کنیم و آن لعنتی تیشه زد به ریشه مادرم.
فصل اقاقیا شد فصل آخر و ما او را از دست دادیم.
میم مثل مادر
وقتی بیماری اش اوج گرفت، من ترم آخر کارشناسی گرافیک بودم و باید برای پایاننامهام کار میکردم. با رفتن او دل و دماغ هیچ کاری را نداشتم. بیتاب و قرار در خانه دور خودم میچرخیدم و نمی توانستم کارهای پایاننامه و دانشگاه را انجام بدهم.
حتی یادم میآید که ژوژمانهای ترم آخر را با کارهای وصله پینهای و ضعیفی که فقط از یک آدم افسرده برمیآمد به انتها رساندم.
چند ماه گذشت و نه دست به قلممو و رنگ زدم و نه کاری برای پایاننامهام انجام دادم. زمان به همین منوال میگذشت تا یکروز برای کاری مجبور شدم سری به بساط نقاشی و رنگهایم که همیشه پهن بود
بزنم. ظرف بزرگ پر از آبی در میان قلمموها بود که همیشه قلمموهای کثیف را در آن میگذاشتم تا سر فرصت بشورم.
دیدم آب ظرف کاملا خشکیده و قلمموهایی که در آن بودهاند هم با تتمه رنگ کف شیشه خشکیده و به ظرف آن چنان چسبیدهاند که تکان نمیخورند. همان وقت از ذهنم چیزی عبور کرد که انگار در این خانه نقاشی مرده است.نقاش مرده من بودم و اینک خود را از دور میدیدم که مانند مردهای بیثمر و بیروح شدهام. همین جمله بهقدری تکاندهنده بود که تصمیم گرفتم اوضاع را عوض کنم و نگذارم همینطوری ادامه پیدا کند.
موضوع پایان نامه کارشناسیام نگارش و تصویرسازی کتابی بود با عنوان «میم مثل مادر». با نوشتن کتاب و بعد از آن تصویرسازیاش روح جدیدی در من دمیده شد و او که از من رفته بود به من بازگشت. او که در میان خاک منزل کرده بود در سینه من خانه ساخت و مثل رگ و ماهیچه از من شد و جایی در درونم آرمید.
سلام عزیزم. من همون خواهر ارمغانم. چند سالیه میخونمتون.با تمام اشکاتون اشک ریختم. خدا مادر مهربونتونو رحمت کنه و روحشون شاد.
ای جان دل



چ دلنشین و مهربانانه ست این کامنت
فکر کنم شما رو دیدم، تو یکی از گردهم آیی های پرشین بلاگ که ارمغان هم جایزه گرفت.
دلتون شاد و سرتون سلامت
من فقط گریه کردم
گریه کردم و کلماتت را خوندم
و چقدر ترسیدم
این نوشته برام خیلی ترسناک بود
من آسیت را با چشمام دیدم وقتی پدرم درگیر بیماری سیروز شدید کبدی شد... من با چشمام دیدم وقتی دکتر به اشتباه براش تشخیص سرطان داد... و بعد سیتی های مکرر... سونوهای هرروزه... و پدری که خودش را باخت... یهو از یه مرد قوی و تنومند و بزرگ تبدیل شد به یه آدم ضعیف و زرد... من از این روزها گذشتم... خدا رحمت کنه مادرتون را ... من چقدر به این روزها نزدیک بودم... من دلم میخواد دستای مهربونت را ببوسم و بگم دردت را با تک تک سلولهای تنم حس کردم...
الهی که همیشه در کنار عزیزانت به سلامت زندگی بگذرونی
ای جان دلم

خدا نگه دارش باشه عزیزمم
برات ارزوی سلامتی میکنم
پروانه جان سلام
چی بگم که میدونم هیچ حرفی نمیتونه این درد و دلتنگی بزرگ رو حتی اندکی تسلی بده...
بگم خدا بیامرزه مادر رو؟ نمیدونم آرزوی من دقیقا چی رو میتونه تغییر بده؟
بگم روحش شاد؟ نمیدونم اصلا روح معنی شادی رو درک میکنه؟
مرگ خیلی غریبه. خیلی عجیبه. درک همین غریب بودنش آدم رو از پا درمیاره دیگه نمیدونم دلتنگی عزیزترین موجود روی زمین و خاطرات تلخ بیماری رو کجای دل باید جا داد؟
فقط میتونم بگم آرامش برات آرزو میکنم، روحی بزرگ که بتونه این درد رو در خودش جا بده...
شما قبل از این وبلاگهم مینوشتید؟ آرشیوی مونده از نوشته هاتون؟
سلام عزیزم
از سال 86 من می نوشتم اما متاسفانه ارشیو و وبلاگم که تو بلاگفا بود مسدود شد و هیچ وقت نتونستم بهش دسترسی داشته باشم
خیلی زیبا و دردناک بود، تمام مدت که داشتم میخوندم قلبم فشرده بود.
سلام
یادشان گرامی... متن تاثیرگذاری بود.
اولین بار هم که خوندم گریه کردم سال 88 بود ...
روحش شاد
راستی دیگه طراحی لباس و پارچه نداری؟ کارهای خلاقانه ای بودن و زیبا
عزیزم
ممنون سپیده جانم
تو اینستا می زارم کارامو
پروانه جان چقدر سنگین بود انقدر که اشکام جاریه ولی قلبم سنگینه روح مادر نازنینت شاد از قبلنا هم سنگین تر بود امیدوارم سنگینی این دلتنگی کمتر بشه
عزیزیم سلام خواننده وبلاگ شما هستم .با مادرم چندروزی هست که بحثمان شده چون حساس و زودرنج هستم وقتی یادم می افتاد به خودم می گم دیگه نمیروم ببینمش ولی مادرم فوق العاده مهربان است و من لجباز. با خواندن نوشته هایت اشک ریختم خدامادرتون رو رحمت کنه کاملا متحول شدم در اولین فرصت به دیدار مادر می روم سپاس از شما دوست عزیز
حتما حتما برو سراغش
