ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
خیلی سال است که من می خواهم ارشد بخوانم اما تنبلانگی مجال نمی داد،شده بود ثبت نام هم کنم اما صبح روز آزمون که جمعه باشد خزیدن در رختخواب را دوست تر داشتم تا رفتن تا فولان دانشگاه و آزمون دادن را. اما امسال آدم منظم تری شده ام به گمانم (شاید البته) و دیروز که آزمون مرحله ی دوم رشته تصویر سازی بود و باید هفت صبح بیدار می شدم موفق شدم خودم را راضی کنم و برم سر جلسه و از رختخواب که این روزها مهربان ترین مامن و آرام جانم شده دل بکنم و بروم سر جلسه!
تازه از دیشبش هم وسایلم را آماده کرده بودم خیرسرم! دو روز قبلش هم آزمون مرحله رشته نقاشی را داده بودم و پک وسایلم آماده مانده بود برای این یکی و از آنجا که خواستم سبک تر باشم همه وسایل را در کیسه گذاشتم تا هم مجبور نشوم کیفم را بسپارم امانات و هم راحت تر باشد.
خلاصه با خیال راحت که فکر همه جا را کرده ام ساعت هشت صبح سر جلسه نشستم و مشغول باز کردن و چیدن قوطی های رنک و مداد رنگی ها و قلم ماژیک ها اطرافم روی زمین بودم که یکهو دیدم قلم مو ها را در خانه جا گذاشته ام! لحظه ی بسیار دردناکی بود کعهنو بروی پیک نیک ببینی سیخ را جا گذ اشته ای!
خوب بلافاصله با خودم گفتم عیب ندارد اصلا فکرش را نکن! مداد رنگی ها و روان نویس ها ماژیک ها که هستند! اگر چه اکرلیک و رنگ های پوشاننده حال دیگری دارد . خلاصه این در حالی بود که قبلش هم فهمیده بودم که تخته شاسی ام را هم جا گذلاشته ام! گمانم همه ای این ها برای ضدحال آزمون چهارشنبه بود که بسیار ناامید کننده بود!
چه می دانم؟
خلاصه چند برگ نیازمندی همشهری به دادم رسید و وقتی که روی زمین نشستم و شروع کردم به کار کردن مشکلی وجود نداشت!
این مداد رنگی ها درست مال 12 سال پیش بودند که هر وقت چیله و سایر جوجه ها می خواستند بروند سراغش من بهانه می آوردم که نه اینها ابزار کارم هستند! و دیروز صبح در جلسه خوشحال بودم که نگهشان داشته بودم و نگذاشتم توسط عاملین اغتشاش به پودر بدل شوند.
در ابتدا موضوع کار به نظر دشوار می آمد اما هرچقدر که گذشت به نطرم دوست داشتنی تر شد! موضوع پیرمردی بود که در پارک با دوستانش مشغول شطرنج بود و آمده بود برود خانه دیده بود نزدیک است باران بیاید و دستش را بلند کرده بود که قطره بارانی کف دستش بیفتد که دخترک دبستانی سکه ای کف دستش انداخته بود و خطاب به معلمش داد می زد پول را دادم به اون گداهه!
پیرمرد را شبیه پدرم کشیدم ، حتا تو جیب پیراهنش یک بسته سیگار بهمن که دو سه تاییش باقی مانده گذاشتم! با موهای پرپشت و کلاهی بر سر! دقیقا شبیه خودش
ازمون تمام شد و من تا لحظه ی آخر نشستم !
خانه آمدنی فکر میکردم آدم ها وقتی می میرند هم یک جوری زنده اند!
تو دل کسانی که دوستشان دارند!
حتی زنده تر از قبل. جز به جز خاطراتشان را ارام مزمزه میکنی حتی بوی تنشان یادت هست. صدای خنده هایشان. تکیه کلامهایشان و..... حتی بیشتر از زنده ها... گاه حتی بیشتر از خودت .....
عزیزمی تو
سال نود و سه من در تکاپوی ارشد بودم...
یادمه اینجا در مورد کنکور پیام نور نوشته بودی...اون زمان خیلی ذوق کردم و ازت راهنمایی خواستم...جرقه ای در دلم روشن شد...و حالا بعد از سه سال یک ماه دیگه دفاع می کنم...دلم میخواد به خواسته های خوب دلت برسی...
مبارکهههه عزیزکم
خیلی باحال بود
تکان دهنده طور
تاثیرش خوب بود
رو تو البته! حرفای تو هم لابد رو من تاثیر می زاره
موفق باشی عزیزم. امیدوارم خبرهای خوب خوب بدی اینجا. خدا رحمت کنه پدر و مادر عزیزت رو.
پستتون خیلی زیبا بود، دوستون دارم
به امید موفقیت و روزهای سرشار از شادی برای پروانه هنرمند.
شک ندارم قبول می شی!
ایشالا قبول میشی
پدر من هفته قبل به رحمت خدا رفت. پروانه با این حجم بزرگ از حسرت محبت های نکرده و حرف های نگفته به پدر چه میشه کرد؟؟؟؟؟؟
عزیزم
خدا رحمتش کنه
فقط می تونم بگم صبر کن
و بازم تو زندگیت ببینش
فقط شکلش عوض شده
حالا تو خوابات میاد
اما همراهته
پدرتو کاشتین . . . تو میوه شی
سلام


باز هم خیلی خوب بوده به نظرم پیشرفت کاملاً محسوس بوده این نوبت
من با خودم گفتم الانه که بگی کلاً اشتباهی رفته بودی یک جای دیگه یا اینکه یهو از خواب بپری ببینی اینها رو در خواب دیدی و بعدش گرفتی دوباره خوابیدی
من هم ته دلم روشنه
جای همهشون سبز