ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
راستش اشک تو چشم هایم حلقه شده بود و کم مانده بود پقی بزنم زیر گریه و محیا را بگیرم تو بغل و زار زار گریه کنم. محیای من عروس شد و حالا یک تاج گل رو سرش بود و لباس بلند صورتی تنش بود و همه می خندیدند و تبریک می گفتند (روز عقدشان بود و برای این مناسبت مهمانی کرده بودند)
قشنگ ترین لباسم را پوشیده بودم و کفش های پاشنه بلند و خوشگلی را که با لباس خوب می خواند را به پا کرده بودم
از خوشحالی با همه آهنگ ها تکان تکان می خودرم و دور عروس می چرخیدم
در یکی از همین چرخیدن ها بود که در یک لحظه پای راستم چرخید و برگشت و نقش زمین شدم. سعیده آمد بلندم کند که دیدم نمی توانم بلند شوم، چهار دست و پا خودم را به صندلی های کناری رساندم و بعدش هم لنگ لنگان روی کاناپه ی ای که یک گوشه ی سالن بود افتادم و منتظر شدم ضربان درد کاهش یابد.
یکی از مهمان ها کمکم کرد و با سعیده راهی اورژانس نزدیک ترین بیمارستان شدیم. اسمم را در مدارک بیمارستان نوشته اند ترانه
نمی دانم گوش های متصدی اورژانس سنگین بود و یا صدای من نارسا. . . . پروانههههه پروانههههه
دکتر که عکس های رادیوگرافی را دید منتظر بودم بگوید پیچ خورده یا ترک برداشته یا مو برداشته یا اصلا هیچی نشده
اما دکتر گفت خانم پایتان شکسته!!!!!
آن وقت بود که تازه فهمیدم شاید حق داشته ام وسط مهمانی بیایم بیمارستان و دو نفر هم همراهم بیایند، زدم ریز گریه و های های گریه کردم و همه ریمل ها و سرمه چشم هایم شره کردزیر چشم هایم و دکتر بی توجه به اشک های من پایم را آتل بست تا بروم و فردا بیایم که متخصص ارتوپد باشد
شب سعیده پیشم ماند و فردا صبح خواهر و شوهر خواهر آمدند تا برویم بیمارستان اختر که مرکز تخصصی ارتوپدی است. مثل تو فیلم ها شوهر خواهر تو بغلش می گیردم و این ور و آن ور می بردم تا یک ویلچر پیدا می شود.
متاسفانه کسی نیست به داد بیمار برسد و بعد از عملی که رسما شبیه خفت گیری دکتر است دوباره همه عکس های دیشب را در با دستگاهی که موجود است و از قضا کیفیتش هم در مقایسه با عکس های دیشب فاجعه است می گیرم.
دکتر عکس ها را چک می کند و میگوید باید عمل بشود
ته مانده های ریمل دیشب را که روی چشم هایم ماسیده را با شنیدن خبر عمل کاملا با اشک میشورم و می ریزم روی گونه هایم و بلند بلند زار میزنم
اخرش هم می گویند برو شنبه بیا یعنی سه روز با آتل سر کن و آنها که تجربه اش را دارند می دانند که شکستگی در آتل با هر تکان چقدر دردناک است
میروم خانه خواهر. وسط کپل و دوقلوها . عکس های شکستگی را با تلگرام برای پزشک متخصص آشنایی ارسال میکنم و می گوید اوضاع پنجاه پنجاه است و می شود با گچ سر و ته ماجرا را هم آورد و امید بست که شکستگی ترمیم می شود.
از صبح یکبند آب مغز و پاچه خورده ام ( بعدا در سرچ های گوگلی به این نتیجه رسیدم که هیچ هم ثابت نشده خوردن کله پاچه مفید است و بلکه کلسترول بالایش کلی هم دردسر زاست) و شب می رویم بیمارستان آتیه و همین پزشک آشنا پایم را گچ میگیرد.
دکنر میگوید شکستگی نازک نی ، اریب است و نزدیک قوزک و ممکن است خطر ناک باشد: عمل جراحی یا گچ!
پنجاه پنجاه است شرایط و ما با امید و اتکا بر همین پنجاه درصدی که با گچ همه چیز درست بشود این راه را انتخاب می کنیم و انشالله که درست می شود. گچ را که می گیرد آنقدر خیالم راحت میشود که دوست دارم دکتر را بغل کنم ( بغل کردن ملت کار سهلی به نظرم می آید از بس بغلم کرده اند برای جا به جایی) و باز زار زار گریه کنم (از دیشب که در مراسم این تفاق افتاده بود هنوز صورتم را نشسته بودم و شاید اگر زار میزدم باز تتمه ی ریمل های دیشب همه جا را تیره و تار می کرد)
بعدش هم می گوید فقط حواست باشه پاتو زمین نزار! آن وقت تازه می فهمم که این اصلاح پاتو زمین نزار چقدر مهم بوده که ایرج قادری اسم فیلمش را گذاشته و برای آنها که شکستگی را تجربه کرده اند دقیقا مثل یک سرمشق ست که یکسره باید حواسشان به آن باشد.
خواهر از دوستش که قبلا دچار شکستگی پا بوده یک جفت عصای فرد اعلا قرض می کند و عذاب بغل شدن به پایان می رسد!
البته راه رفتن با عصا هم خالی از دردسر نیست و چند باری لیز می خورم و یک بار هم مثل لنگه دمپایی پخش زمین می شوم و شانس می آورم با زانو خوردم زمین و قوزک و گچ گرفتگی آسیب نمی بیند(فقط پوست دست و پایم کنده میشود)
حالا که چند روزی از ماجرا گذشته هنوز هم باورم نمی شود و با دیدن جا کفشی که میان همه کفش های جفت شده یک لنگه کفش من جلب توجه می کند و خنده ام می گیرد.
یک ماه و نیم قرار است با این به اصطلاح گچ که فکر کنم جنسش فایبرگلاس است سر کنم. این یعنی یک عالمه زمان ، یعنی خیلی زیادددد و من نمی دانم قرار است چه بشود و چه طوری باید از عهده ی کارهایم بربیایم اما یک جوری اعتماد کرده ام !
توکل کرده ام به خدایی که می دانم حکمتی دارد پشت هر کاری و پشت هر شری خیری پنهان کرده.
دو هفته اش را استعلاجی دارم و می توانم شمع محفل دوست و آشنا و خانواده بشوم اما بعدش باید با همین به اصطلاح گچ بروم سرکار. فقط باید یک صندلی به مجموعه ی میزم اضافه بشود که پایم را رویش بگذارم. البته به رفت و آمدهایش هم خیلی فکر کرده ام و در نهایت به این نتیجه رسیدم که خوب در نهایت با آژانس میروم و می آیم( به معظل توالت رفتن هم فکر کردم که بروم اتاق خانم اطمینان ک سرویس فرنگی دارد)!
فکر کنم تنها کسی باشم که همهه قصه های بالا را بگوید و آخرش بگوید خوشحال است، بگوید خوشحال است که دارد زندگی میکند و تجربه ی جدیدی به دست آورده چون این طوری به نظرش آدم بیشتر زندگی می کند. بیشتر آدم ها را می بیند و بیشتر اشک می ریزد و بیشتر می خندد
از امروز چهل و سه روز دیگر باید این شکلی لنگ در هوا بمانم
اگر خدا بخواهد و من موفق شوم خواهر هایم را قانع کنم که آب کله پاچه و سوپ پای مرغ برایم خوب نیست دیگر ملاالی نیست و روزگار کما فی السابق در جریان است
عزت زیاد
آره سه بار!!! هر سه بار هم پای راستم! اینطوری که یه بار انگشت شصت یه بار زانو(که جراحی شد) یا بارم مچ پا! فکر کنم اون دنیا باید به پای راستم جواب پس بدم!
اره نی نی دارم
ای جان دلم


بارکههههههههههههههههههههههههههههههههههه
الهی
دردهایی هست که نمی توان گفت
و
گفتنی هایی هست که هیچ قلبی محرم آن نیست
الهی
اشک هایی هست که با هیچ دوستی نمی توان گفت
و
زخم هایی هست که هیچ مرحمی آن را التیام نمی بخشد
و
تنهایی هایی هست که که هیچ جمعی آن را پر نمی کند
الهی
پرسشهایی هست که جز تو کسی قادر به پاسخ دادنش نیست
درهایی هست که جز تو کسی آن را نمی گشاید
قصد هایی هست که جز به توفیق تو میسر نمی شود
الهی
تلاش هایی هست که جز به مدد تو ثمر نمیبخشد
تغییراتی هست که جز به تقدیر تو ممکن نیست
و
دعاهایی هست که جز به آمین تو اجابت نمی شود
الهی
قدم های گمشده ای دارم که تنها هدایتگرش تویی
و
به آزمون هایی دچارم که اگر دستم نگیری و مرا به آنها محک بزنی
شرمنده خواهم شد.
الهی
بااین همه باکی نیست
زیرا همچو تویی دارم
تویی که همانندی نداری
رحمتت را هیچ مرزی نیست
ای تو خالق دعا و مالک "آمین"
بهتری ننه جان؟
قربون شکل ماهت
راستی خیلی دوست شدیم با گچه
خوبه
مرگ بر کفش پاشنه بلند. عزیزدلم میدونم گچ پا چقدر سخته. برای منو که تا بالای زانو گچ گرفته بودن رسما سرویس شدم. امیدوارم مثل برق و باد بگذره و زودی خوب بشی
.مامانمم روز عقد برادرم اینجوری شد. داماد رسما ساعت 2 عقدش بود دوازده ظهر مامانم رو کول داماد بیمارستانا رو میگشت
ای وای من
الهیییییی
اره به خدا هی میگم اگه گچ بالا تر بود چی میشدددد
سلام پروانه جون. تو که انقدر قوی هستی و انقدر قشنگ به همه چیز نگاه میکنی از پسش بر میای. مطمئن باش.
راستی ژله هم میگن خوبه. مشکل کلسترول هم نداره
سلام عزیزم
این چند روز خیلیییی ژله خوردم
عالیه
سلام ترانه! خانم
امیدوارم هرچهسریعتر پاتونو زمین بگذارید. 31 روز مونده فقط... یعنی بعد از تعطیلات آخر هفتهی 22 بهمن...شنبه هم هست و اول هفته! از الان هفته خوبی رو براتون آرزو میکنم.
مرسیییی عزیز دلم
اخر دهه فجر خلاص میشم
مادر خلاق:
http://media.lipy.com/image/2/creative_mother_20131206135526.jpg
عاشق نگراشتم مهم نیست از چی می نویسی همیشه موجت مثبته و قلمت گیرا
عزیزمی
وااااااای من دنبال مطلب برای شکستگی بودم ، این مطلب شمارو خوندم ، نمیدونم الان گریه کنم یا خنده ، اماااا باید بگم تک تک حرفای شما دقیقااا همین اتفاقی هست که برای من افتاده
عزیزم
ارزوی سلامتی می کنم برات
من هنوز باورم نمیشه یکی انقدر این لحظه از زندگیش دقیقاااا مثه من باشه ، حنی با عصا سر خوردناااا حتی ٥٠ ٥٠ ، حتی انتخاب صبر وااااای چه جالب
چ با مزه