ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
خواهر خانم با همسر محترم دیروزتر ها خانه ی جدیدشان را گرفتند، قرار بود بیایند ور دل من اجاره کنند که خیر سرمان دور هم باشیم که نشد و رفتند طرف های غرب و اون ور اون ورها. . .
خواهر خانم و چیله بالغ بر چهار ماه کمترک پیش من بودند و این مدت زمان مناسبی است تا فول آپشن به یک زندگی عادت کنی تا بی اینکه آن گلوله ی موهای فر در خانه ات ندود آرام نگیری و هر بار جلد کنی برای خانه رفتن تا وقتی بیدار باشد برسی و برایت پیشواز بیاید دم در . . . تا خواهر خانم آخر شب ها چای چند گیاه دم کند و لنگ هایت را بگذاری روی اوپن و با هم حرف بزنید و . . .
راستش را بگویم وقتی دم در خانه دیدم که ماشین خواهر خانم پارک نیست هنوز امید داشتم، گفتم شاید بی ماشین آمده، اما وقتی کلید انداختم و دیدم آباژور صورتی چیله روشن نیست، همان که هر شب باید روشن باشد چون هر دو تایی شان از تاریکی میترسند، تقی بغضم ترکید
برایش پیامک می دهم و قربان صدقه اش میروم که خدا کند هر کجا باشد خوش باشد
بعد دور خانه چرخی میزنم
هنوز ماشین و اسباب بازی هایش مانده
و کلی لباس که روی بند رخت خشک شده
همه این چیزها مایه ی مسرت و شادیم بودند
دانه دانه گوشه ی سمت راستشان کلیک میکنم و دکمه ی دیلیت را میزنم تا خانه را بدون آنها تصور کنم
یاد دعواهامان
بحث و مشاجره مان
یاد مهربانی هایش می افتم
یاد آن روز
که برایم چای مخصوصش را دم کرده بود و روی اوپن محبوبمان بساط میوه تکه کرده و آجیل و . . . چیده بود و تازه! قلیون دوسیب هم چاقیده بود، همان که دو تایی هوس کرده بودیم!میگم خدا منو بکش! می خنده میگه چرا؟؟؟ میگم دیگه حجت بر من تمام شد، خوشی از این بیشتر؟ بازم می خنده توضیح میده میگه دیونه خوشی که تهش این نیست و . . .
خلاصه که دیروز دلم می خواست خانه ام را بغل کنم و دو تایی های های زار بزنیم و اشک بریزیم
دو تایی برای خنده های چیله
برای بوهای مهربان غدا که در سرسرا می پیچد
برای تو سر و کله ی هم زدن هامان های های گریه کنیم و اشک بریزیم و غر بزنیم
نه اینکه ناراحت باشم که چرا رفت، کلی هم خوشحالم بالاخره پولشان جور شد و خانه گرفتند
نه اینکه ناراحت باشم چرا دور است
نه اینکه ناراحت باشم تنها شدم باز
نه
به خدا خودم هم نمی دانم
اما یک بغض لعنتی از دیروز که رفتم خانه و دیدم نیستند تو سینه ام سنگینی میکند
انگار حجم خانه تنگ تر شده باشد
انگار دیوار ها به هم نزدیک تر شده اند
انگار خانه دلگیر شده باشد
انگار تحمل خانه برایم سخت شده باشد
نمیدانم
اصلا نمی دانم
فقط خواستم بنویسم چون همیشه نوشتن بغض هایم را میشکند
مثل چرخ گوشت ریز ریزشان میکند و میریزدشان بیرون
بعدش دیگر سبک میشوم
انگار زاییده باشم
عزیزمممممم.....می فهممت
.
عزیزمممم میاد اینجوری غصه نخور کلی خاطره خوب مونده برات هروقت خواستی می تونی ببینیشون توو همین شهرن دیگه
اوهوم
الهی بمیرم برای تنهایی ات .میدانم چه می گویی آدم از تنهایی به مرز جنون می رسد .مادر خدابامرزم همیشه می گفت هیچکس همخون آدم نمی شود حالا می فهمم راست می گفت من دلم
هم خون مهربان می خواهم
:(
به خون نیست
به مهره
به محبت
آخی
جاشون خالی نباشه
ممنون عزیزم
اخه نازی
جاشون خالی نباشه ... میگن هزار نفر بیاد ولی یک نفر از خونه نره سر همینه دیگه
عجب قصار بود این
دقیقااااااااااااااااااااا
آخیییییی
چقدر دلم برای پری تنهایم سوخت
قربون دلت
واقعا خونه بدون اون گوله ی مو فرفری خوردنی خیلی تنگه...
یک روز در هفته و برای چند ساعت بچه ها پیش پدرشون هستن و من اگر تنها باشم تنها کارم بغض کردنه بدون اونها...
البته وقتی هستن اونقدر بریز بپاش و مامان مامان دارن که دلم لک میزنه واسه سکوت
اما وقتی نیستن سکوت دیونه ام میکنه
اره
بچه ها همیشه همین طورن
الهی پروانه عزیزم. میدونم خیلی سخته یهویی خونه خالی شده. نمیتونم بگم جاشون خالی نباشه که میدونم خالیه.
ولی امیدوارم بعد از اتمام جابجاییشون تندتند بهت سر بزنند تا این دلتنگی کمی آروم بگیره.
منم امید دارم
اولا این فسقلی که من دیدم موهاش همچین فر نیست که اسموش گذاشتی گوله فری.
از من نشنیده بگیر، ولی حداقل دیگه اگه تعطیلات بودو نخواستی بری مسافرت، محل تلب کردن در منزل خواهر خانوم فراهمه
.
قلیون چیه که هوس کرده بودید!! فکر نمی کردم اهلش باشی.
من وقتی خودم خونه امو عوض میکنم دلم برای خونه قبلیم تنگ میشه. با اینکه طی سال همش میگم کی آخر سال بشه برم یه جای بهتر(البته اگه این تورم لعنتی بزاره). این حس البته برای یه چند روزی با منه. تو هم آدم با احساسی هستی، زودی بغضی میشی. ولی دلیلی برای غمگین بودن نیست،جای دوری نرفتن، هر وقت دلت هواشونو کرد میری پیششون چتر میشی. تازه به نظر من اینجوری خیلی هم بهتره.
ولی از شوخی گذشته، مطمئنم بهانه های قشنگتری برای شاد بودن پیدا میکنی.
اون عکسی که من گذاشتم موهاشو جمع کرده بود بسته بود
والا که موهاش فر فریههههههههههه
آخی! چه احساساتی! انشالا که هرجا هستن خوش باشن و شمام زیاد اذیت نشی از این تنها شدنه
آمین
دقیقاً نوشتن همین اندازه آرومم میکنه...
امیدوارم چیله و مامان هر جا هستن خوش و خرم باشن
منم امیدوارم
منم میفهممت وقتی که بعد از چهار پنج ماه زندگی هنوز بهونه مادرم رو میگیرم که بشینیم و چای سبز درست کنیم و بخوریم . ولی چه کنم که دیگه تو اون خونه نیستم و الان خونه من جای دیگه است . خیلی سخته . خدا کنه زودتر به نبودنشون عادت کنی. مثل اون موقع که هنوز نیومده بودند .
هفت ساله که مادرم خیال بودنشم برده
خیالشم دوره
:(
تنهایی سخته خیلی
خعلییی
پروانه جان ، خودت بهترین تعبیر را داشتی، انگار که زاییده باشم دقیقا انگار که تکه با ارزشی از وجودت را کنده باشند و حالا احساس کنی هم آن را داری به شکل دیگر و هم نداری.
امیدوارم زود با احساست کنار بیایی و حالِ دلت خوب شود.
تعبیر منو تو تکمیل کردی
:)
من با تک تک سلولام این پست رو درک کردم
:)
4 ماه زمان کمی نیست برای بیشتر وابسته شدن.
از کجا معلوم خواهرت هم با گریه از اونجا نرفته باشه؟
اوهوم
همین طور بوده دوستم
دوسیب پرتغال با چای دارجین با چیز کیک هر وقت خواستین یاد من بیفتین که در خونم به روی شما بازه.
تو عزیز دلمی
کجاست این در که ما بیایم پشتش بس بشینیم؟
همیشه اونی که میمونه سخت تره واسش...هواش سنگینتره
اصلا لعنت به دوری، درد داره لعنتی
خیلی درد ناکه
برادر کوچیکه هم برای ماموریتی اومده تهران و الان سه ماهی هست که پیشمه. چند روز دیگه می ره. و از الان هی راه میرم و به همسر با بغض می گم: برادر کوچیکه دو سه روز دیگه میره.
وهمسر می گه: وا خوب داره میره سرخونه زندگیش دیگه.
اما من هی یادم می افته و بیشتر بغضی می شم.
وای امون از رفتن بانو جانم
آن خانه ای که تویش چای سبز با طعم دارچین خوردم و بوی مهربانی تویش پیچیده بود، اصلا هم دلگیر نشده است!
فقط کمی منتظر است... منتظر چیله ای که دارد توی ذهنش نقشه می کشد که شال و کلاه بکند و بیاید پیش خاله پلاله! آماده ی شیطنت های دوباره باش!
دلم چای سبز دارچین نشانت را خواست! بوس!
ممنون عزیزم
کامنتت منو گریه انداخت
:)
عزیزم... خوب حق داری آدم به لباس تنش عادت میکنه... وای به حال خواهر و خواهرزاده.... اونم این مدل فرفریش!
همین الان با تمام وجودم از خدا میخوام هر چه زودتر یکدونه از همین فرفری ها نصیبت کنه تا هر وقتی در خونت باز کردی ببینیش....
مرسی عسیسسسسسسم
aziiiiiiiiiiiizam
اگر من چای دارچین درست کنم و قلیون و چیز کیک آدرس خونه ی من رو میگیری بیای پیشم... آیا؟؟؟
تو عزیز دلمی
قربون این همه مهربونی هات برم عزیزم
خیلی بوس
اه این احساس دلتنگی و غم و بغضی که با باز کردن در خونه و ندیدن عزیزات به آدم دست میده ... حسش کردم چندین سال
چند روز طول میکشه تا ادم دوباره به تنهایی خونه عادت کنه
ادم زود عادت میکنه
سخت دل میکنه
معلومه آدم دلش برای اون جیگر موفرفری تنگ میشه
:)
:)
"هفت ساله که مادرم خیال بودنشم برده
خیالشم دوره"
من پدر و مادرم هستن ولی هر وقت از مادرت حرف می زنی
احساس فقدان شدیدی بهم دست میده که تا چند روز نسبت به پدر و مادرم احساس های عجیبی دارم .
یه آغوش باز اینجا هست که میتونی توش آروم بگیری . اگه دوست داری حرف بزنی . اگه دوست داری سکوت کنی و یا گریه .
این آغوش باز فقط گوش داره سئوالی نمیپرسه
ممنون دوست عزیزم
حلاوت این اغوش و این حمایت رو از همین جا حس کردن
پایدار باشی همیشه
از خدا برات اون چیزی رو می خوانم که آرومت کنه میخوام به جای احساس نزدیک تر شدن دیوارهای خونت بهم
تحقق آرزو و رویاهات فاصله هاشون ازهم بیشتر کنه
تا تو زندگی رو بغل کنی عزیزم
ما زندگی رو بغل کنیمممم
هر چیـــــــــــــــــــزی یه دوره ایی داره!
دوره ی باهم بودنها... دوره ی خنده ها... حتی دوره ی تنهاشدن ها... دوره ی گریه ها...
تو قوی هستی و محکم.... از پس هر دوره ایی به خوبی برمیایی مارگزیده جون سابق!
خیلی خوشحالم که پیدات کردم بعد از یکسال و اندی!
این خاموش شدن گودر هر بدی که داشت خوبیش این شد که با اثاث کشی کردن من به oldreader تونستم وبلاگای قدیمیو پیدا کنم.. از جمله خودت!
با سرگذشتت از خیلی قبلترها تا جریان سر اومدن موعدت و صابخونه و و دستی بر آتش هنر داشتنش و دیدن اثرهات باخبرم...
خدا نقش پررنگی تو زندگیت داشته و داره... امیدوارم همیشه در هر جا و هر حالی هستی کمکت کنه عزیزم
خواننده ی خاموشت بودم...
امروز تمام پستهاتو یکروزه.. سرکار!!! خوندم! اونوخ میگن سرانه ساعت کاری چرا کمه؟؟؟؟!!!
راستی عکسای اثرهای هنریت رو هم دیدم...خیلییییییییی هنرمندی... ماشالا
دوستت دارم...تا بعد
به به
چه خانوم گلی
خیلی هم از اشناسستون خوش وقتیم ها الهام خانوم خاموش
خوشحالم از داشتن دوستایی مثه شما
:)
دوست داشتم بدونم این چیله چه معنایی داره....
رفتم سراغ گوگل.
زدم چیلی
هر چی وبلاگ اشپزی بود باز شد.
طرز تهیه ی سس چیلی
طرز تهیه ی فلان با سس چیلی.
طرز تهیه ی بهمان با سس چیلی.
تبلیغ رستوران های چیلی چیز و چیلی بین و این حرف ها.
نا امید نشدم یکی یکی صفحه های گوگل را جلو رفتم و دنبال یه معنای با مسما گشتم اما چیزی پیدا نکردم.حدود 10 -12 تا صفحه را گشتم.
الان که توی ریدرم دوباره چشمم به عنوانت افتاد به شدت افسردگی گرفتم.
دیگه نمی رم دنبال معنای اسم چیله....
یعنی الا من عاشقت شدمممممممممممممممممممممممم
عزیزم اصل زندگی همینه. چه خوشی و چه ناخوشی. هر دور فتنی هستن. امیدوارم این غم زودتر بره .به لبات خنده بشینه
ممنون عزیزم
یاد روزایی افتادم که داداشم اینا رو بهم میگفت و من جدا از خونه پدری یه خونه مستقل واسه خودم دست و پا کرده بودم...
حتما روزای تلخی بودن . . .
عزیز دلم فقط خداست که می تونه تنهایی رو تحمل کنه.
تازه این مورد خیلی خوبه .به قول خودت ختم به خیر شده.کلی دوست با حال هم که دور و برت هست.پس اشکاتو پاک کن.آخر هفته هم خودتو مهمونی خونه خواهرت اینا دعوت کن.تازه اگه روی شب موندو داری از الان براش برنامه ریزی کن!!!!!بگو چیله جون امشب می خوام واست یه قصه جدید تعریف کنم و اینا ....
خیلی هم برنامه ی منسجم و خوبیه
الههههههههههههههههی
اگه قابل بدونی منم خواهرت
پاشو بیا خونه مون
ممنون عزیرز دلم
خوش بحالت لااقل خواهر مهربانی داری
خواهر من که میخواهد بابت 3 دانگ از سهمش که من نشستم از من شکایت کند و کرایه خانه بگیرد
باز جای شکرش باقی هست که خواهر خوبیداری
متاسفانه من از هیچ کجا شانس نیاوردم
هعی وای من . . . ایشالله حل میشه
تنهایی خیلی سخته
تو هم یه زنی با نیازهایی مثل هزاران زن دیگه امیدوارم این تنهایی ها از پا درت نیاره وبلاگهای مختلف رو میخونم بعد که میخوام بیام اینجا با خودم میگم "خدایا نکنه یه روز بیاد که بیام اینجا و ببینم پری هم یه پست رمز دار گذاشته و توش از عشقش به یه مرد متاهل نوشته و خیلی راحت هم خراب شدن اشیونه ی دیگرون رو توجیه کرده"
امیدوارم قبل از این که سختی این تنهایی ها بهت فشاربیاره یه همراه و رفیق خوب و وفادار برای زندگیت پیدا بشه
ممنون مصبر جونم
قربون لطف و مهربونیات
من یه عدرخواهی بهت بدهکارم
اون روز نتونستم بیام مراسم تئاتر و اینا خانم هنرمند
شرمنده
:)))
چه حس بدی ...
الهی فدای دلت بشم
می دونم جای خالی خیلی سخته
خواهر دوست های بی غل و غشی برای هم هستن... اونقدر بی غل و غش که میشه پیششون خودمون باشیم.. خودِ خودمون!
اوهوم
پریییی
عاشق چیه من شدی؟
حواسپرتیم؟
.
تو همه ی وجودت یک دنیاااااا مهربونیه .......
کسی اینو بهت گفته بود؟(این بلاگ اسکای یه شکلک بوس بوسی نداره؟)
مرسی عزیزم
:)))
خب دله دیکه تنگ میشه . عجیب نیست .
اوممم
جاشون سبز خیلی آدم حس تنهایی می کنه یهو اما خود خواهرت حسابی از بی سرو سامونی دراومده خدا رو شکر
ان شالله که به زودی چیلی خودت دورت قل بخوره عزیزم
به زودی؟
اخه چه جوریییییی واقعا