ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
کوچه ما خیلی دراز است.
تایم گرفته ام از اول کوچه تا دم در خانه با قدم تند بیایم میشود هشت دقیقه، با قدم معمولی یازده دقیقه، دلی دلی کنم هم الی ماشالله . . .
سر یک دقیقه و نیم یک پراید خاکستری بر خیابان پارک است که پشت ماشین یک کتاب پارچه ای صورتی گذاشته که رویش یک شیر زرد جست زده و کمین کرده .نمی دانم یک همچین اسباب بازی گت و گنده ای پشت شیشه ی عقب چه کار می کند، آن هم این همه مدت! احتمالا این اسباب بازی مال بچه ی برادر آقاست که روز آخر که می خواسته اند بروند شهرستان خانه عمو جان جا گذاشته و حالا عمو اسباب بازی را گذاشته که به برادر زاده ی عزیز برساند اما دریغ از یک مرخصی جانانه که راهی دیار صاحاب اصلی شیر زرد روز کتاب قصه شود . . .
دقیقه ی سه و چهار می رسد به خانه ی مادر و فرزندی که هر روز صبح با رسیدن من یا از خانه در امده اند یا در حال در آمدن هستند. مادر کیف کج می اندازد و پسر موهای لخت شانه کرده دارد و به سمت مدرسه که انتهای کوچه است حرکت میکنند، اسم پسر را خودم گذاشته ام آرش، یکی دو روزی هم مادرش نبود که تنهایی می رفت. حواسم بود خیلی هوشیار بود و کاملا پیاده رو روی می کرد، احتمالا مادرش سرمای اول پاییز را خورده بود و بعد از کلی سفارش تنهایی روانه اش کرده بود سمت مدرسه.
قصه ی آرش و مادرش را هم این طوری است که مادر آرش کارش نیمه وقت است و ساعت 8 می رود سرکار یعنی بچه را که رساند از همان ور میرود دنبال کار و پدرش هم عسلویه کار می کند و دو ماه یک بار می آید سر می زند.
دقیقه ی شش و هفت هم یک اتوموبیل خسته پارک است که هر روز یکی پشت شیشه اش گل می گذارد. مثلا دیروز که داشتم می رفتم خانه روز برف پاک کن ها و روی شیشه یاس های ریز و سفید و معطر ریخته شده بود. یک روز دیگر یادم هست که یک شاخه رز قرمز گذاشته شده بود و . . . نسخه ی ان ها را این طوری پیچیده ام که فاطی خانوم صاحاب ماشین است که با قسط ماهی فلان قدر این ماشین را با بدبختی خریده و حالا حسابدار شرکت که پسر فوق العاده کم رویی است و تازگی ها فوق دیپلم دانشگاه پودمانی اش را گرفته، عاشقش شده و وقتی فاطی ماشین را پارک می کند حسابدار یک مشت یاس کبود که از دیروز لای دستمال گذاشته تا تازه بماند می ریزد روی برف پاک کن و یکی دو تایش را هم با خودش می برد می گذارد روی میزش تا اگر فاطی یک هویی از جلوی میزش رد شد و مشامش بوی یاس را شنید، یک کلیدی داشته باشد از جستجوی کسی که یاس ریخته پشت شیشه . . .
سر کوچه هم مش روح اله گل فروش بساط دارد و کل پیرمردهای محل را جمع می کند روی تخت چوبی اش و گاهی بساط چای اشان هم به راه است . . .
برای روح اله تا حالا چندتایی قصه گفته ام اما تکراری ترینشان این است که روح اله وقتی زنش سر زاییدن بچه ی اولش مرد پاشد آمد تهران و دیگر کلا بی خیال ولایت شد تا جای خالی گلی خانوم کمتر به چشمش بیاید و اینجا یک دکه ی گل فروشی باز کرد و اسم چند تا از گل ها را هم گذاشته گلجهان و تو خلوتش میرود با گلی جانش درد دل می کند . . .
پ .ن: تولدت سی سالگی ات مبارک! آیدای عزیزم . . . خیلی مبارک
چه خوب قصه آدما رو مرور میکنی اونم قشنگتریناشو ...
اما قصه تو ...
قصه تو رو کی حکایت میکنه؟
قصه ی من که عیانه . . .
تو یه نیلوفر آبی هستید دیگه . . . نیلوفر خوبی هم هستی
پرپشت
خوش رنگ
چه قلم توانایی دارید از خوندن مطالب وبلاگ لذت بردم
تولد آیدا خانوم هم مبارک
عالی بود
همیشه میخونمت ولی اولین بار می نویسم
بار اخر نشه؟
حیف از اون قلمی که تو دست نمی گیری و داستان نویسو شروع نمیکنی
یعنی عاشق این قصه هاتم... چه خوب که هنوز آدم ها رو می بینی....چه خوب که هنوز می بینی
تماشایی هم هستن!
خلاصه اینکه داستان داری!
خیلی جالب بود من هم گاهی در مسیرهای تکراری یه همچین چی9زایی دارم ولی یکی دو مورد میشن مال تو دیگه شبیه یه داستان کوتاهه
کوچه قبلیمونم هستا.... داستان کوچه ها میشه
این پست رو خیلی دوست داشتم....
داستان آدمها....یا شاید بهتر باشه بگیم داستان همسایه ها....یا اصلا همان * کوچه *....
در کل زیبا بود....
از همه جالبتر دقیقه شش و هفت بود واسم.مخصوصا اینکه یک حسابدار میتونه انقدر عاطفی باشه
سبک زیبایی از نگاه متفاوت به زندگی..
باید امتحانش کنم..احساسم را بر انگیخت..ممنون
زیبا بود. دو مورد پست قبل هم میدونستیم که افعال معکوسه
شما می دونستی بقیه کامنت رو خوندی؟
چقدر زود گذشت انگار همین دیروز تولد سی سالگیم بود چیزی نمونده تو سراشیبی دهه چهلم .
اما هیچی تغییر نکرده می رم سرکار و بر می گردم . قبلا حوصله کلاسی ، تفریحی چیزی داشتم اما حالا نه .خونه شرکت - شرکت خونه
تنهای تنهایم خدایا
آخی ی ی ی ی .....
چه خوبه که آدمای غریبه توی ذهن شما این قدر داستان های قشنگی دارن .
منم خ قصه با آدمایی که میبینمشون میسازم پرنیان؛ اما هیچوقت نشده که مدونشون کنم! چقدررر زیاد دوس داشتم این پستتو؛ مخصوصا قصه ی مش روح اله..
چقذر بادقت و ظرافت به محیط اطرافت نگاه میکنی وبا حوصله وزاویه دید مثبت برای محیط اطرافت قصه میسازی...
در ضمن یه عذر خواهی بابت اینکه کامنت قبلی اینطور تداعی کرد که متوجه افعال معکوس نشدم چرا متوجه شدم ولی اینطور فک کردم که انجام اون کارا برات بار منفی جهت انجامش داره ودوست داشتی شرایط طوری بود که انجامش نمیدادی ...
نمیدونم شاید بازاشتباه حس میکنم
دقیقا فکرت درست بود
همون
:)
سلام پرنیان جان بهتون تبریک میگم بابت قلم تواناتون خدا قوت
هر روز صبح که اینترنتو روشن میکنم اول از همه میرم سراغ وب شما شاد باشی
قربون شما
نسل مش روح الله منقرض شده پرنیان جون...الان سر چله نشده دنبال گزینه جدیدن...نمردم ویه مرد باوفا دیدم.ارزوبدل نمیمرم..
چه با حاله رد پای پری ما در کوچه
تو فوق العاده ای. نمی دونم چی بگم
وووووووووووووووووووووووووووووووووی
یکی به من گفت فوق العاده
من ...
من؟
با منی؟
می دونی جالبی این قضیه اینه که به تعداد آدمای روی زمین قصه وجود داره...زندگی هر آدمی یه رمان جذابه فقط مال بعضی ها هیجانش بیشتره!
موافقم
اوهوم.خود خودت
چقدر عاشق این طرز نوشتنتم
دلم برای کوچه تان تنگ شده!!!!!!
دل من برایتان تنگیده . . .
البته ما که شانس نداریم.یهو چشمک میزنیم بچه هه میدوئه سمتمون خاله خاله آشغال رفته تو چشمت؟
اسمش ارشه دیگه
اسمی که بهش میاد
حالا اسم خودش چی باشه زیاد مهم نیس