ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
دیشب را در بیمارستان خوابیده ام.
روی تخت ناراحتی که زیادی کوتاه بوده و پتویی که کافی نبودو تا صبح بشود بارها ساعت را چک کردم تا صبح شود. زمان گاهی سخت میگذرد، انگار به پای ثانیه ها وزنه بسته باشند. گاهی چشم هایم گرم می شود و خوابم میبرد اما باز بیدار میشوم
عقربه تا رسیدن به پنج صبح، فاصله ای ندارد که پرستار می آید تا داروی مسکن را سر ساعت تزریق کند.
پرستار که میرود دوباره خوابم میبرد تا زن لکاته در میزند، طوری در میزند که از جا می پرم، این زن به صورت متناوب می آید و آب داغ و وعده های غذایی را پخش میکند. طوری در میزند که انگار پشت در حادثه ای فاجعه آمیز رخ داده است و منتظر است تا خبر بدهند، اما هیچ خبری نیست، فقط همین آدم است که این طوری در می زند و منتظر است تا همراه بیمار برود و لیوانش را ببرد تا یک آب جوش و چای لکنته بگیرد.
در واقع چای ماده ی متعفن و بد رنگی ست که گمانم ته مانده ی شب پیش باشد و چای کیسه ای که تا حالا به گمانم خیلی چیز بی اصالتی بود، دارای یک تشخص و شرافت قابل احترامی می شود.
نزدیک ۱۲ ظهر است، زن با ترولی غذا ، در بخش بستری های جراحی زنان که همچون قلمرو خویش مسخر ش ساخته ، پیش می رود. من در اتاق نشسه و کتاب میخوانم، میدانم که چند ثانیه مانده تا وقتی در را بکوبد، بلند می شوم و در را زودتر باز میکنم و سینی پلاستیکی غذا را که رویش با سلفون پوشانده شده است،را دستم میدهد. سینی مسطح و خالی به نظر می آید اما وزن بیشتری از تصورم دارد و لمبر می زند، زن میخواهد فریاد بزند و نگران افتادن سینی شده است که میخزم تو اتاق و در را می بندم، در مثل سپری که از من دفاع کند تا قبل از حمله ی قریب الوقوع زن لکاته در امان بمانم.
جلو آیینه می ایستم، میان پره های دماغم و جایی داخل بینی جوش زده و درد میکند، وقتی آب دماغم با دستمال پاک میکنم یا مخاط خشک داخلش را پاک میکنم، درد مزخرفی سراسر وجودم را می گیرد، انگار که یک سر این درد میان دماغم و سر دیگرش درمغزم است و وقتی درد شروع می شود تا مغز استخونم می پیچد
ساعت نزدیک چهار بعدظهر است که برمیگردم خانه
راستی که بیمارستان دیوانه خانه است!
آخ اخ که اون ساعتهای کش دار را خوب میشناسم
و اون صدای لعنتی ترولی را ...
اون در زدنهای حال بهم زد
اره انگار این تجربه رو بیشتری ها دارن
و عجیب اینکه یه فکر برای عذاب آوریش نمی کنه هیشکی
پروانه جون دقت کرده ای سال به سال هم اوضاع بیمارستان ها بدتر می شه؟
اره اره
هرچند سال که گذرت بیفته می فهمی که انگار هیچ وقت قرار نیست اوضاع اینجا بهبودی داشته باشه
تو بیمارستان که بودم خواهرم همراه بود.کم مونده بود باهاش دست به یقه بشه.
اره من صحنه رو ترک کرپک که نرسه به اونجا
سلام پروانه جان
امیدوارم دیگه هرگز پات به بیمارستان نرسه....مخصوصا توی این حال و روز کرونایی...
مرسی قشنگ جانم