ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
جلوی تخت و بین فضای باریک بین دیوار و پاتختی نشته ام روی زمین و دانه های درشت اشک از صورتم پایین می چکد و شوری و تلخی اش در دهانم مزه ی گُه می دهد و همین جور انگار که شیر آبی چکه کند یا جوب آبی روان باشد مایعات شور و بدمزه از چشم هایم جاری هستند و ترس و استیصال و واماندگی دوره ام کرده است.
همیشه برای رفتن به موقعیت جدید چشم هایم را می بندم و قدر یک نفس عمیق هوا ذخیره می کنم و شیرجه می زنم وسط ماجرا و همیشه هم همین راه و روش جواب داده و کارگشا بوده و مدل زندگی ام بود و حتا اگر می ترسیدم هم نجاتم می داد اما این بار این تغییر انگار زیادی بزرگ است.
تا قبل از این زن قوی و مستقلی بودم که از پس همه چیز زندگی به تنهایی بر آمده بودم و بر هم می آمدم و با اندکی تند و کند کردن فرمان می توانستم قلل رفیعی که پیش رویم رخ می نمود را در نوردم اما اینک چه بودم؟
زنی در خانه ی یک مرد دیگر!
این پرسنای جدید به تنم نمی نشیند و راستش را بخواهید هیچ هم دلم نمی خواهد که بنشیند.
من همانی بودم که داشتم زندگی ام را می کردم. همان قدر وحشی و همان قدر قوی و همان قدر توانا . . . حالا زیر پرچم یکی بودن برایم دوشواری دارد.
رابطه ام را دوست دارم و خیلی هم دوست دارم و تا می توانم سعی میکنم این هیجانات و احساسات غریب و تازه ام را تو زندگی مان تزریق نکنم و شاید برای همین است که آمده ام یک گوشه نشسته ام و دارم تند تند از موج هیجانات و احساسات عجیبی می نویسم که نمی دانستم قرار است بیایند و من را از خودشان سرشار کنند.
نه اینکه سبک سرانه انتظار داشته باشم همه چیز شادکامی و خوشحالی خواهد بود! نه واقعا همه ی این احساسات را پیش بینی کرده بودم اما فکر نمی کردم بتوانند این طور تسخیرم کنند و مرا با خود ببرند تا ظهر آن روز که نشسته بودم بین فاصله ی باریک تخت و دیوار و پاتختی و دانه های اشک تند و تند و بی اختیار از گونه هایم می دویدند و روی صورتم می ریختند و پشت سر هم تکرار می کردم (بدبخت شدم) حس می کردم زندگی و استقلالم را ول کرده ام و آمده ام طفیلی یک آدم دیگری شده ام!
از طرفی خانه هم اهلی ام نمیشد و شاخ می زد و هیچ احساس تعلق با هیچ چیز نمی کردم.
اگر چه همه ی گلدان ها دور تا دور ناهار خوری و در پاسیوی مسقف خانه چیده شده بودند و اگر چه که همه لباس هایم در رگال کمد آویزان بود و کفش هایم در جعبه و گوشواره هایم در زنجیری روی دیوار بودند و مبل و صندلی و ظرف و . . . در خانه بوند اما باز نخ تعلق که نمی دانم کجا باید گره بخورد ول و رها است و اتصال ایجاد نمی شود و نشده است.
در این یک هفته ده روزی که آمده این خانه ی جدید یکسره دارم میچینم و مرتب می کنم و تعاریف جدید برای جاهای قبلی می سازم
خوب وقتی وسایل جدید می آیند باید یک قانون جدید وضع بشود و همان قانون قبلی با تبصره جواب نمی دهد و این مساله ی بسیار مهمی است!
مثلا در کابینت شیشه ایه که قبلا ظرفه های پایه دار سفید بود نمیشود کاسه های جدید اضافه کرد.
چرا؟
چون اصولا من با ظرف های پایه دار سفید هیچ رابطه ی دوستانه و خوبی ندارم لذا باید آنها بروند تو کمد و همان ظرف های سفالی و چوبی مورد علاقه ی من بیایند آنجا!
اوفففف
چه هذیاناتی شد این یادداشت
میخواستم بگویم آن روز ظهر که روز زمین و جلوی تخت سخت آبغوره می گرفتم و تو سر خودم می زدم که بدخت و سیاه بخت شده ام و حالا هیچی ندارم و در یکی دیگر حل شده ام و فیلان و بهمان . . . آن وقت خیلی عادی و معمولی بوده که همچین اتفاقی رخ بدهد و چه بهتر که رخ داد و اگر چه هزار تا پروژه ی نصفه نیمه دورم را گرفته . .. میخواستم بگویم با همه این ها زندگی را دوست دارم. زندگی مان را دوست دارم و دوست دارم در همین عوالم بلولم و کارهایم را پیش ببرم و برایش پیر بشوم
یک جوری تضاد واقعی است
این جور که در حالی که داری نعره می زنی و جیغ می زنی و فحش می دهی آدمی آن سر رابطه را سخت در آغوشت فشار می دهی و همین طور بی رقفه اما!! جیغ می زنی
نیاین بگین عه!!! شوهر کردی! نمی دونم چرا به نظرم خیلی جمله ی خصمانه است. . .
مراقبت کنید از خودتون
خیلی مبارکت باشه پروانه عزیزم.
دختر قوی و شجاع... روزهات پر بشه از خوشی و شادی
مبارکه مبارکه
بعد از یک دوره تقریبا طولانی مستقل بودن این طبیعی ترین حسی بود که میتونستی داشته باشی، الان میتونی اون کفشای آهنینت رو دربیاری و یکم پاهاتو زیر سایه عشق دراز کنی و بزاری کمی هوا بخورن و بعدش با آرامش و دلی قرص تر برگردی به زندگی پرتکاپوی خودت. ازدواج قرار نیست استقلال کسی رو بگیره قراره یه نیروی محرک جدید باشه پس دلتو آروم بسپر بهش و بزار این حس تعلق که خیلیم شیرینه آروم اروم تو وجودت بشینه. روزای آرامش بخش و شادی رو براتون آرزو میکنم
اصلا برام راحت نیست
اصلا
عه شوهررر کردی


من برم تو افق گم بشم تا نزدی له ام کنی
زن پایه و رکن اصلی خونست.
در واقع آقایون هستن که شوور میکنن
نور و روشنایی خونه تویی
آقا توی این وانفسای کرونا خوبه که دوتایید من همش فکر میکنم اینهایی که تنها زندگی میکنند از خرید میان چطوری در دستشویی رو باز میکنند
راستی من عابر سابقم
زاویه دوربینتم خیلی دوست داشتنیِ
عه
رفیق قدیمی بودی ک
قوربون شما
مبارکهههههه
پروانه جان منم زندگیم یکم شبیه توست، وقتی ازدواج کردم با اینکه همسرمو خیلی دوست داشتم ولی اینجور افکار یه مدت خیلی اذیتم میکرد و کلی گریه و زاری تو تنهاییام راه مینداختم.چه جالب که فکر میکردم فقط من اینطوری شدم و امروز فهمیدم احتمالا طبیعی بوده حس هام. گریه خوبه ادم رو میتونه سازگار کنه با شرایط...ولی مراقب باش چون تو اینجور وقتا ادم ناگهان ممکنه بره لبه پرتگاه افسردگی و...
ما، خانم هایی که یادگرفتیم قوی باشیم، تو هر شرایطی راه و چیزی پیدا میکنیم تا عاشق زندگی تو شرایط جدید بشیم، زندگی رو تو دست بگیریم و مهارش کنیم.
تو برام همیشه نماد یه خانم قدرتمندی.
بوس
تو لطف داری
راستش من برای اون قدرام قوی نیستم
در حد خودم قوی بازی در میارم
شاید تو موقعیت نیمچه قوی ه نباشم
اما وشحالم که همراهیم باهم
هم فکریم
فقط اون گریه ی آخر
سلام
پروانه جان مبارکه
ان شاء الله شیرین ترین حس ها و زیباترین خنده ها و آرامش واقعی رو تجربه خواهی کرد
مرسی گولو جان
سلامت و شاد باشی همیشه
مبارک باشه بانو هر چند من خیلی دیر اومدم انگاری
سلام پروانه عزیز.
من هزار سال بود فکر کنم نخونده بودم اینجا رو.
این زندگی جدید و حس های تازه رو تبریک میگم
شما قوی و حساس رو با هم هستی. و این یه وقتایی باعث میشه آدم با خودش دچار سوتفاهم و سوءبرداشت بشه.
همیشه خوب خوب باشی
بسیار عالی
سلامت باشید ☘️
سلام پروانه عزیز
از خدا بهترینها رو برات میخوام، هم مادی و هم معنوی.
ان شاءالله حال دلتون همیشه خوب باشه. دقیقا همینه که نوشتی، زندگی با همه این بالا و پایینهاش میشه زندگی. اصلا مگه داریم زندگی بدون سختی، اون دیگه زنده گی نیست مرده گیه.
همینکه این کتابخونه رو مرتب کنی، بکوبی و دوباره بسازی، کلی حالت خوب میشه.
یه چی بگم؟ اون جانمازه توی کتابخونه خیلی به چشمم اومد، چیکار کنم خب.
در پناه خدا
هم محله ای خیلیییییییی سالهای دور
سلامت باشی خورشید خانم جان
سلام پلاله جان خیلی هم خوب تبریک میگم امیدوارم روزهای پیشروت پراز حسهای خوب باشه
مبارکه عزیزم.برات بهترین ها را آرزو میکنم.
این پست رو وقتی نوشتین از به روز شدهها پیدا کردم، همونطور که حالا دوباره وبلاگتون رو.

وقتی این پست رو خوندم با وجود اینکه معمولا سر به سر کسی نمیذارم (خصوصاً اونایی که نسبت درجه یک باهام ندارن یا خیلی نزدیک نیستیم) ، واقعا دلم میخواست بنویسم عههه شوهر کردی؟
امیدوارم زندگی شیرینی داشته باشین