ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
پنج شنبه برگه ی رضایت نامه را آوردند... صفرا سنگ دارد و عفونی شده و باید برداشته شود، کد آسب دیده و فتخ ناف که پانزده سال پیش جراحی شده بود دوباره باید ترمیم شود.
دکتر ت تشخیص جراحی داده و گفته به صلاح بیمار است جراحی شود و در صورتی که جراحی انجام نشود روند بهبود رو به افول می رود
تازه بعد از چند روز چشم باز کرده و چند ثانیه نگاهمان میکند
برگه رضایت برای هر جراحی ای امضا می شود اما وقتی تو صفحه درشت نوشته اند، احتمال فوت....
برگه امضا میشود
من، اولین نفر. . .خواهر و برادرم
چند ساعتی زمان مانده تا دکتر ت برسد و جراحی شروع شود، همه این مدت را کنار تختش دستمال نمدار روی تنش می گذاریم تا تب کنترل شود
میآیم پاهایش را زیارت کنم، مانعم شدند که چیزی نیست و برمیگردد. انگار ترسشان میگرفت از زیارت پاها
من اما کیسه همه چیز را به تنم مالیده ام، از وقتی در نهایت بلاهت وقتی میتوانستم از مادرم خداحافظی کنم، امید بافتم و خداحافظی نکردم، خوب میدانم همه فرصت ها غنیمت است و همه لحظه های این چنینی میتواند دیگر هیچ وقت پیش نیاید
حتا مجال خداحافظی
پدر در اتاق عمل که بود، یک سال انتظار کشیدیم. تا گفتند عمل خوبی بوده
دکتر ت پزشک هازقی هم هست میگوید تا دو ساعت دیگر رنگ و رویش باز میشود و رنگ زرد از بین میرود
تکه های بزرگ سنگ صفرا را داده دستمان و ما یک طوری انگار سیم آخر کشف و خنثای بمب را پیدا کرده باشیم شادیم که عامل بیماری تشخیص داده شده و لابد بعدش همه چیز خوب میشود
بابا رفته ای سی یو ، ملاقات ممنوع
و ما میرویم خانه.بعد از جراحی و رسیدن به خانه فکر می کردم چهآر صبح باشد اما وقتی رسیدیم خانه تازه نیمه شب بود
همه میخوابند
خوشحال و امیدوار
ملاقات چند دقیقه ای آی سی یو، صبح فردا اما دوباره امید ها را ناامید میکند
به هوش آمده اما به هوش نیامده
مثل فرو رفتن در یک خواب عمیق میماند
درصد هوشیاری از دیروز تا حالا چند واحد کاهش پیدا کرده
دیگر به صدا عکس العمل نمیدهد
چشم هایش را هم باز نمیکند
فقط محرک درد دارد که وقتی دردش بیاید پایش عکس العمل میدهد
تا دیروز خواهر با اطمینان میگفت بهتر میشود. میگفت جراحی معجزه میکند
اما بعد از گذشت تقریبا چهل و هشت ساعت از جراحی حالا دیگر می ترسد که آن شکلی بگوید که نترس! خوب میشه... حالا با تبشیر و انذار لب بر می چیند و میگوید ایشالله که خوب میشه
امروز برایش آش نذری پختم، بر خلاف نظر حاج خانوم که می گفت همه چیزش خوب شده به نظرم بدک نبود
تا یک ساعت دیگر دوباره می روم پیشش
جلوی دلم یک دیوار کشیده ام که ترس نیاید. . .
مغزم فلج میشود وقتی با سر می خورم تو دیوار
بالا سرش می ایستم و هی صدایش میکنم. بابا بابا بابا بیدار شو . . . بیدار شو . . . پرستار ها از آهن ساخته شده اند. این را وقتی هم اتاقی های بابا را میبینم می فهمم
تخت کناری مرد جوانی است که سرطان دارد، سطح هوشیاری اش 3 است، پرستارها می دانند کسی که 3 است رسما باز نمی گردد و میگویند فشار خون ندارد و اکسپار است
تخت روبرویی پیرمرد کشیده ای با استخوان بندی رشت است که بدون دستگاه نفس میکشد اما روزگارش هر آن طوری است که گمان میکنی الان نفس آخر را میکشد
تخت های زیاد دیگری هم هستند که بیمارانی با سر شانه های برهنه روی آنها به خواب رفته اند
امروز صبح که زنگ زدم پرستار گفت چشم هایش را باز کرده اما هنوز سطح هوشیاری اش همان قدر است
دیروز پرستارش گفت دکتر الف نتیجه ی اسکن مغزش را روی مونیتور دیده و گفته مشکلی نیست
و این یعنی امید
امروز روز پدر است، حاج خانوم میگوید بابا منتظر بوده برای روز پدر برایش پیراهن بخرم، هی برایم خاطرات جوانی شان را تعریف میکند
دیروز عصر که حاج خانوم را برده بودم پارک دم در کمی بنشیند لاله آمد، وقتی حرف می زد حس میکردم چقدر با این دنیا فاصله دارم
امروز هم وقتی آقای ق برای پیگیری طراحی کارشان تماس گرفت یک طوری جوابش را دادم که ترسید . چون پش شماره ای که تماس گرفته بود با پیش شماره بیمارستان یکی بود گوشی را که برداشتم گفتم بله؟ چی شده؟!
دیروز هم استکان لب پیشخوان را شکستم
راستش می ترسم
ترس ترس ترس
و نگران
امیدوارم که زودتر، از این پریشانی به آرامش برسید. با خبرهای خوب.
امیدوارم بهتر بشن :(
نازنینم کاری به جز دعا از دستم نمی آید
اما امیدوارم نوازش هامو از همین دور لمس کنی بدونی که چقدر دوست دارم وقلبت اینقدر مثل گنجشک خودشو به در و دیوار نزنه و یه لحظه هم که شده همین نوازش از راه دور یه کم آرومت کنه
پروانه ممنون که مینویسی.درنهایت خودخواهی این را میگویم البته.توی دلم مدام رخت میشورند.نمیدانم به کی باید دلیل نگرانیم را بگویم.بگویم برای پدر پروانه دعا کنید... پروانه اگه ننویسی من راه میفتم میایم بیمارستان.
روزی صدبار برایت دعا کرده ام و میکنم.
پروانه جان...من تو این یسالی که وبلاگتو میخوندم کامنت نذاشتم...ولی اینبار دیگه نشد سکوت کنم...از ته دلم دعا کردم برای سلامتی پدر شما...انشالا هرچه زودتر پدر سلامت و شاد برمیگردن پیشتون...
سلام, خدا به پدرت سلامتى بده انشاا... خوب میشن.
قابل باشم دعا مى کنم.
نگران که نمى تونى نباشى اما به خدا توکل کن چون هر چیزى که مقدره اتفاق میافته.
انشاا... خبرهاى خوب در راه باشه
پری
پری نازنین با تمام وجودم برای بابات دعا میکنم
به نینیم میگم براش دعا کنه چون یک ماهشه و هنوز با فرشته ها دوسته
غصه نخور
زود میای مینویسی بابام خوب شد
مرسی دعا کرذین
زود بیا بنویس
درود عزیزم
انرژی مثبت برات میفرستم.
امن یجیب المضطر اذا دعاء و یکشف السوء
برات از ته ته قلبم دعا میکنم.....
واسه اتفاقات روی داده متاسفم
امیدوارم هرچه زودتر حالشون بهتر بشه
...
پروانه جان امیدوارم هرچه سریعتر سالم و سلامت سه تایی با پدرو حاج خانوم برین کبابی که گفتی و کلی به این استرسا بخندین
به امید خدا
یا من اسمه دوا و ذکره شفا
ان شاالله که پدرتون سلامت و شاد برمیگرده کنارتون
ایشالا خدای مهربان شفاشون میده، نگران نباش عزیزم توکل کن به خدا
نترس عزیزم توکلت تنها به خدا باشه
فقط توکل کن
پروانه جان سلام خوب میشن انشاله به حق خود علی ع حتما دعا می کنیم
خدا کمک کنه شفای خیر صبور باش عزیزم
رفیق جانم سلام
خوب می شوند انشاا...
یک آمین و باقی اش اطمینان قلبی
یا علی
نترس خوب میشه خوب خوب
خیلی ناراحت شدم. انشالا هر چی زودتر خوب بشن و برگردن خونه
امیدوارم پدر با سلامت برگردن پیشت عزیزم، توکل به خدایی که در عجبم از عدالتش گاهی ولی باید بهش ایمان داشت
پروانه جان
امیدوارم به زودی خبرهای بهتری بشنوی و این چند روزی که بر تو و خانواده ت چند سال گذشته هم فراموش بشه و اتفاق های خوب بیوفته :*
پروانه جان ایشالا که پدرت خیلی زود خوب میشن
آرزو ی سلامتی دارم براشون
لحظه های سختی رو گذروندی حست قابل درکه این ترس و منم وقتی عزیزی رو تو بیمارستان داشتم حس کردم که همش منتظر یه خبر بدی
همه چیز خوب میشه
سه تایی باهم میرین کبابی ایشالا
هنوز پست روز مادرت اشک به چشمم میاره،حالا هم این پست روز پدر.... از ته قلبم دعا میکنم براشون
ان شاالله زودی شفا پیدا کنه
سلام عزیزم... میخونمت اما خاموش... این روزها سردم و تلخ... اما این پستت... آخ پروانه... با اشک خوندمت... از خدا شفای عاجل پدرت رو میخوام پروانه... از ته ته ته دلم....
نمیدونم خیلی چیزا دلیه و عقیده ای ولی من ی وقتا ک پیمونم پریشون وسط همه دل نکرونیام زیارت عاشورا نذر میکنم امام حسین امام ناممکن ها و غیرممکن هاست خیلی حاجت غیرمنکن گرفتن با چهل روز خوندن زیارت عاشورا
واسه آرامشت و بهبود حال پدرت دعا میکنم تتها کاریه ک از دستم میاد
مواظب خودت باش عزیزم
سلام پروانه ی نازنین خدا خودش کمکت کنه،من چشیده و کشیده ام،میدونم که خیلی سخته،ان شاءالله که پدرتون حالش خوب بشه و سلامت برگرده خونه،سر فرصت خواهم گفت که چی کشیدم،فقط اینو بهت بگم که روزی صدبار میگم آدمیزاد پوست کلفت تر از کرگدنه،خدا بهت توان بده.
واقعاً لحظات دردناکی را پشت سر گذاشتیم