ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان ، من یک فمینیست هستم.
اولین بارجرقه های فمینیسم من در سن کودکی زده شد وقتی دیدم که مادر بزرگم پسرهای فامیل را شومبول طلا خطاب می کند و آنها حق دارند با شورت دور حیاط بدوند ولی اگر من جوری بنشینم که دامنم درست نباشد همه بسیج می شوند تا دامن مرا روی پاهای کودکانه و بی خبرم بکشند و مدام گوشزد کنند که درست بنشین.ذهن پنج ساله ی من نفهمید ( هنوز هم نمی فهمد) که چرا آن چیزی که وسط پای پسر عمه ام است باید با لفظ طلا آراسته شود و حتی گاهی با الفاظ ( شومبولتو بخورم) خورده شود ولی آن چه من دارم مایهی شرمساری است و باید پوشانده شود.
ذهن پنج ساله ی من حتی وقتی ده ساله شد نفهمید که چرا آنها باید راحت ته کوچه دوچرخه سواری کنند و من با هزار مکافات ویواشکی رکاب بزنم و روپوش و روسری ام مدام توی چرخ گیر کند و زمین بخورم و همه به من بخندند. او هرگز نفهمید چرا وقتی بالغ شدم و آن دو جوانه ی سرکش در سینه هایم رویید باید آن را زیر مقتعه ی چانه دار بلند و روپوش گشاد پنهان کنم و قوز کنم تا برجستگی های بدنم را از چشم ها بپوشانم. ذهن من هرگز نفهمید چرا هرچه مربوط به زنانگی من است زشت و پنهانی و گناه آلود است و هرچه مربوط به مردانگی پسر هاست قابل افتخار و ستودنی و حتی به روایتی خوردنی است.
ذهن من هنوز پنج ساله است، نمی فهمد چرا به عنوان یک دختر ناقص و نیمه است؛
نمی فهمد چرا همه برایش دنبال شوهر می گردند فکر می کنند که بدون مرد کامل نیست.
نمی فهمد چرا مادرش مدام می پرسد این پسره کیه که هر شب زنگ می زند؟ اگر دوستت داره باید بیاد خواستگاریت.
او انقدر بچه است که فقط برای پوز زنی مادرش به آن پسر میگوید بیا خواستگاریم والکی الکی زن مردی می شود که دوستش ندارد.
او حتی نمی فهمدچرا درخانواده ی آن مرد، مردها یک طرف مجلس عرق می خورند و بحث سیاسی می کنند و زنها طرف دیگر ظرف می شورند و مزخرف می بافند.
او نمی فهمد که چرا شوهرش التماس میکند که لطفا جلوی فامیل من سیگار نکش وقتی خودش می کشد.
او نمی فهمد چرا سیگارکشیدن مرد درست است و سیگار کشیدن زن نا درست. او نمی فهمد چرا وقتی مردش را نمیخواهد سالها باید دنبال طلاق بدود در حالیکه اگر مرد بود در یک هفته می توانست زنش را طلاق بدهدذهن من هنوز پنج ساله است. این ذهن پنج ساله دو برابر پسر های هم دوره اش زحمت کشیدتا دانشگاه برود ، آنها خرخون لقبش دادند.
این ذهن پنج ساله بین همه ی دانشجوهای ورودیاش شاگرد اول شد تهمت زدند که معلوم نیست با کدام استاد روی هم ریخته است.بعدها مجبور شد هر تشخیص را دو بار تکرار کند برای آنکه چون زن بود حرفش نصف یک مرد ارزش داشت.مجبور شد از زبان یک پزشک همکار( که زن بود )بشنود که پیش دکترزن نرو، زن ها همه بیسوادن و هیچ نگوید و دم نزند.مجبور شد دو برابر تلاش کند تانامش نصف اعتباری که باید را بیابد.مجبور شد دو برابر مردها خوب رانندگی کند تامبادا تصادف کند و این جمله را بشنود که ” زن ها دست به فرمون ندارند”.مجبور شد دوبرابر مردهای دور و برش کار کند و دو برابر آنها موفق شود و دو برابر آنها پول دربیاورد و آخر هم ” زن بی سر پرست” نامیده شود.
مجبور شد دو برابر مردها وبلاگ بنویسد تا صدایش به جایی برسد و آخر سر هم متهم شود که زنانه نویسی می کند و درواقع “مرد” است..از همه ی اینها گذشته ،نگارنده زن خوشبختی محسوب می شود. در خانواده ای مرفه و غیرمذهبی بدنیا آمده ، امکان تحصیل و امکان فرار از آن چهارچوب های غیر منصفانه وزشت را داشته است . او هرگز کتک نخورده و نفقه نخواسته و حضانت طفلی را از دست نداده است. با این همه زخمی وخسته است.خسته است از اینکه از زبان مردهای بی خاصیت و احمقی که نصف ضریب هوشی او را ندارند شنیده است که زن ها منطق ندارند، زن ها طنز ندارند، زن ها دست به فرمان ندارند.خسته است از جامعهای که اگر زنی مورد تجاوز قرار بگیرد زن را مورد خطاب قرار میدهد که چرا حجابت کامل نبود و مقصر می شمارند که مرد را گناه انداخته و از مردنمی پرسد که چرا مثل یک حیوان رفتار کرده است.
خسته است از جامعهای که اگر زنی مورد خیانت قرار گرفت به او توصیه می کند که صبوری کند و خانمی پیشه کند و بیشتر به مردش توجه کند.خسته است از جامعهای که سزای خیانت در آن برای مرد توجه بیشتر و برای زن سنگسار است.
خسته است از جامعهای که زن هایش قوز کرده و ترسیده و تهدید شده اند و مردهایش باافتخار لگن خاصره شان را جلو می دهند و به شومبول های طلای خود می نازند و به خودشان جرات می دهند به زن ها یی که دو برابر آنها قد کشیده اند لقب کوتولگی بدهند.خسته است از جامعهای که زنهایش به کوتولگی خود افتخار میکنندوحاضرنیستند بهای قد کشیدنشان را بپردازند و هنوز افسوس تازیانه و تسبیح و ته دیگ را می خورند.
بر او ببخشایید اوخسته است ازجامعهای که حتی معنی فمینیست را نمی داند
شیرین عبادی
بی نظیررررررر
دختر خوب آخه کجای این به ادبیات شیرین خانوم میخوره :) http://nesvan.wordpress.com/2010/10/19/%D9%85%D9%86-%D9%81%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85%D8%8C-%D9%BE%D8%B3-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85/
من این مطلبو سرچ کردم
کلی جاها با ذکر منبع نوشته مال شیرین عبادیه
به هر حال به من هم ایمیل شده بود
مال شیرین عبادی یا نسوان
هر کدوم که باشه خیلی دلچسبه و خیلی هم لازمه خوندنش برای من و هم نسلانم
موید باشید
واقعا بی نظیره!!!!!!!!!!!!!!!!چه حس خوبی بهم داد!!!!!!!!!!
ممنون
معرکه است. معرکه. می خونیم و می گیم فوق العاده ولی فقط و فقط اونی می تونه بگه چقدر این حرفا درسته که تاوان فریاد زدن این حرفا رو دیده باشه. حتی اگر کوچکترینش یعنی متفاوت بودن و مرد گریز نام گرفتن و پارانوئید بودن و زنانگی نداشتن و لطیف نبودن و ... باشه. من این حرفا رو خوب می فهمم. ذهن من و دختران سرزمین من خیلی وقته که پنج ساله است
خانم عبادی اگر دانستید ما را هم اگاه کنید شاید ما هم روزی بداینم چرا؟!
من عاشق شیرین عبادی هستم.
ممنون که این مطلب رو گذاشتی که ما پنج ساله ها هم بخونیمش
جامعهای که زنهایش به کوتولگی خود افتخار میکنندوحاضرنیستند بهای قد کشیدنشان را بپردازند
درد ما دقیقا همین نقطه است.
بسیار زیبا
این درد آورده
حالم رو خیلی وخیمتر کرد
عالی بود ممنون که با ما شر کردی این مطلب را.
سلام پری جان
خوبی؟
دوست دارم باز ببینمت
منم همین طور عزیزم
:)
من فکر کردم این متن رو خودت نوشتی به قول خودت هر کی نوشته فرقی نمی کنه مهم یه زنیه که درد کشیده همه ما در این جامعه درد کشیده ایم هر کس به شکلی و به نوعی
من این مطلبو بارها قبلا خونده بودم انقدر که با خواندن اولین جمله فهمیدم نویسنده کیست و چه گفته اما آنقدر شیرین و شیوا نوشته که باز هم دلم نیامد تا انتها نخوانم و نگریم.
مارگزیده عزیز ؛ خواننده خاموش وبلاگت هستم خیلی جالب بود فوف العاده بود
دست نویسنده اش درد نکنه
عزیزم این متن مال شیرین عبادی نیست و از وبلاگ نسوان مطلقه معلقه سابق (سیب و سرگشتگی فعلی) برداشته شده، و همون طور که می بینی راوی ماجرا خودش رو پزشک معرفی می کنه. در ایمیل ها این نوشته رو با نام شیرین عبادی منتشر کرده ند
گلاره
ای داد بیداد...
از نوجوانی حالم از زنانگی ام بهم میخورد به خاطر همین حرفهای کوفتی و الانم تو 32 سالگی حالم بهم میخوره به نوع دیگه ای ازین فرهنگ کوفتی
خیلی جالب بود و ممنون از به اشتراک گداشتنش دوست عزیز.
خیلیییییییییی دردآور بود
هر کی گفته چه به جا گفته و به نکته های زندگی ما اشاره کرده
ولی از ماست که بر ماست:
خسته است از جامعهای که زنهایش به کوتولگی خود افتخار میکنندوحاضرنیستند بهای قد کشیدنشان را بپردازند
وقتی حتی مادر خیلیییییییی از ماها مارو به خانمی و صبر زورگویی در زندگی دعوت می کنه دیگه چه می شه کرد
منم خسته ام. از زن های جامعه ی خودمان هم خسته ام که بزرگترین دغدغه شان عمل بینی و گونه و شکم و سینه شده. نویسنده شده اند در باب مادر شوهر و خواهر شوهر و به قول نویسنده مذکور حتی معنای فمنیست را نمی دانند
بسیار زیبا بود.البته منم فکر کنم تو وبلاگ نسوان خونده بودمش...
so deep
a big like
خیلی خوب بود ممنون
------
این همه خوندم به هوای اینکه ق=نوشته خودته ..هی خوندم هی گفتم ماشالله چه خوب نوشته .. هزار آفرین چه قلمی تا اینکه تهش چشم خورد به شیرین عبادی ... می خوام بگم تا تموم نشده بود شک نداشتم به قلم خودته!!
درد زنانگی را فقط زنان میفهمند . محشر بود .
حرف دلمو زدی حرفایی که اگر بگم میگن فمنیسته و چه خوب گفتی که جامعه ما حتی معنی فمنیست رو نمیدونه
لایک
عالی و پرفکت است و پر از واقعیت
فکر کردم قلم خودته
اما حرف دل خیلی از ماهاست
سوالهای بی جواب
این اسمی که یکی از دوستان نوشته بود برای وبلاگ قدیمی نسوان مطلقه رو زدم پیداشون نکردم به دوستان بگو اگر میتونن و نشونه ای ازشون دارن لطفا به من بدن
میدونم که اسم وبلاگ جدیدشون سیب و سرگشتیه
این نوشته رو تو وب نسوان خوندم اما اینقدر جالب هست که هر بار میبینمش بازم با دقت تا آخر می خونمش
همه ما همین 5 سالهایی هستیم که بعضیا باورشون شده ککه خدا زن رو زده که زن شدن ... و با افتخار استغفر اله هممیگن.. کی درست میشیم ؟ اصلا درست بشو هستیم؟
نه گمانم
جالب بود. شاید به این دلیل که هر دغدغه ای که توی ذهن پنج سالگی همه مان مانده رو روایت کرد حرف هایی که در ناخوداگاهمان وجود دارد اما تا به حال بروز پیدا نکرده
سلام
عزیزم
زیبا بود و واقعی
دنیای زن ها همینه که نوشتی
دلم برات تنگ شده
این بسته نگه داشتن دخترا و آزاد گذاشتن پسرا خیلی سنگینه.وقتی ازدواج میکنن مرد انتظار داره زنشم مثل خودش راحت و بی پروا باشه.حتی اگرم شانس بیاره و شوهرش درک کنه بازم مسایل زیادی هست که باید حلشون کنه....
تمام قد می ایستم......
ذهن منم هیچوقت نفهمید چرا وقتی به عنوان نوه ی ارشد به دنیا اومدم مادر بزرگم که باخیال پسر بودنم اومده بود بیمارستان وقتی میشنوه دخترم بدون اینکه حتی یه بارم نگاهم کنه میره...
ذهنم هیچوقت نفهمیده چرا بابام هم بخاطر دختر بودنم سرافکنده بوده...
چطور دلش اومده اولین بچه اش رو فقط به جرم این که دختره تا 10 روز نگاه نکنه...بغلش نکنه...
هیچوقت نفهمیدم چرا وقتی داداشم به دنیا اومد واسش پلاک طلا آوردند ولی من به جرم دختر بودنم باید مواخذه بشم...
ذهن منم خیلی چیزا رو نفهمیده.....
پرنیان خانوم، این متن مال خیلی وقته. ولی با این کار ندارم.
صبح وقتی این متنو گذاشتی خوندمش. با اینکه قبلن هم برام ایمیل شده بود. یه نگاه به نظرها انداختم دیدم که همشون خانوم هستن.
بعضی از قسمتهاش زیاده روی پرنیان خانوم. هر چند که کلیاتش خوبه. مثلا الان تعداد خانومای سیگاری تو شهر خیلی زیاد شده، کاقی تو ترافیک ایستاده به ماشین کناری یه نگاهی بندازی. یا به کافی شاپ مراجعه کنید. این چیزا اصلاً خوب نیست. اصلاً. بعضی از مسائلش هم صحت نداره، مثل طلاق گرفتن آقایون در عرض یه هفته، و طلاق گرفتن خانومها در عرض چند سال. دوستی دارم که در حین زندگی زناشویی به همسرش حق طلاق داد (طفلک از بس خانومشوه دوست داشت و بهش اعتماد داشت این کارو کرد و به درخواست همسرش در اصطلاح روشنفکری کرد.) می دونید چی شد؟ 7 روز بعد رابطه یکساله خانوم با یه پسر برملا میشه، خانوم رفتن و از حق طلاق استفاده کردن به این امید که با پسر جدید ازدواج کنن. کمتر از 10 روز دادگاه طلاق غیابی صادر کرد. به همین سادگی، به همین خوشمزگی. جالب اینجاست که خانوم سر آقا منت می زاره که من بدون گرفتن مهریه از تو جدا شدم!! همه مردها هم بد نیستن پرنیان خانوم.
کی گفت همه مردا بدن؟
این متن از مرد سالاری میگه و خفقان و فشار باورهای ضد زن تو جامعه ای که نیمیش رو زن ها تشکیل میدن
خیلی زیبا بود ممنون
سلام پری جان
بی نظیر بود
ممنون از حسن انتخابت
خوشحال میشم به وب منم سربزنی
سلام پرنیان عزیز
خیلی لذت بردم ا خوندنش انتخاب بجایی بود
خیلی نباید تعجب کرد اینجا ایرانه و هرچیزی که برای خانمها ممنوعه برای آقایون آزاد......
یکی دوماه پیش بود که من در حین حرکت قطار مترو داشتم تبلیغات و نوشته های روی در و دیوارش رو میخوندم
پر بود از تابلوهایی در خصوص دفاع مقدس و شهدا
اما یه تابلو نظرم رو جلب کرد
نماد زنهای شهدا رو کشیده بودن و زیرش نوشته بودن :
زنانی که مرد بودند!!!!!!
یعنی شیر زنانی که در اوج ایثار و از خودگذشتگی
اسطوره ی مرد بودن شده بودند!
من کوچکی که از خودگذشتی و اوج کارهای فداکارانه و خوبم یک دهم اونها هم نمیشه دلم می سوزه
دلم می سوزه برای زنان بی همتا و از خود گذشته ای که نهایت تقدیر کردن از ایثار و فداکاریشون اینه که بهشون بگن مرد...
شک دارم که حتی زمان عمق فاجعه رو رو کنه...
فاجعه چیزی عمیقتر و ریشه دارتر از چیزیه که همه ی ما تا حدودیش رو می فهمیم
دقیقا موافقم
منم همچین چیزی رو تعو مترو دیده بودم و دقیقا به همین مساله فکر کرده بودم
جالب بود
:)
خیلی قدیمی بود
وقتی یک مرد احمق بهم میگه وقتی زن نصف مرد ارث میبره یعنی اسلام هم زنو کمتر مرد میبینه
از دینمون بنالیم یا از انسانهایی که نسلهاست تو سرمون کوبیدند وگفتند هیچی نیستید حتی وقتی تو بچگی با شور وذوق درس میخوندیم تا مثلا برای خودمون کسی بشیم بهترین جمله ای که میتونستن در برابر همه تلاشمون بدن این بود:اخرش باید کهنه بچه بشوری اینهمه تقلا برای چیههههه
کاش یه جای دیگه دنیا به دنیا اومده بودم جایی که بهم به عنوان یک انسان نگاه میکردند نه یک زنن
اینهمه نوشتن و نوشتن و نوشتن...
کی بهتر میشه این درد لعنتی؟؟
نمیگم خوب بشه که سنگ بزرگ علامت نزدنه...
کی بهتر میشه؟؟
کی بهتر میشیم؟؟
مسلما قلم این متن شایسته شیرین عبادی نیست درخور وبلاگنویسی است ..همین...کدوم ادم متشخص و کعرف حضوری میاد درباره شوموبول و این خزوعبلات بنویسه مگر اینکه یک نویسنده در حد رملن و داستان وبلاگ باشه نه یک شخصیت
نظر من این نیست
اتفاقا اگه این متن مال اوشون باشه نشونه ی اعتبارشونه
یعنی دقیقا نظر عکس شما
یه خاطره ای بگم که ماله زمان دوری نیست
شاید کمی خنده دار باشه
از اینجایی که مادر بزرگ و خاله ی میانسال من هم درست به پسرهای کوچیک فامیل همین حرف رو میزنن
ما یک پسرخاله ی کوچیک داریم که خونه ی پدربزرگ با مادرش که خاله ی ما باشه زندگی میکنن
پدرش فوت شده و سرپرستش پدربزرگ۸۰ ساله ی ماست که فوق العاده جدی و پر ابهته
این بچه هم درست مثل هم نسلها و هم سنهای خودش فوق العاده سرتق و بلاست
۳سال هم بیشتر نداره
خاله بزرگه که خدمتت گفتم جلوی فامیل و غریبه این بچه رو شومبول طلا و ...خطاب میکنه و قربون صدقه ی همون ناحیه میره
یک روزی هم گویا به این بچه گفته بوده شومبولتو ببرم بندازم گردنم!!!
حالا این بچه چیکار کرده باشه خوبه؟
یه دفعه که دومادها و دخترها ٫ کوچیک و بزرگ نشسته بودن و این سرتق داشته با پدربزرگ بازی می کرده
به پدر بزرگ میگه
بابایی شومبولتو ببرم بندازم گردنت؟!
دیگه هرکی یه جور سرخ و سفید میشه و یه وری فرار میکنه که بترکه از خنده
ولی خاله ی بنده هنوز دست از سر شومبول این بچه برنداشته و هر دفعه یک مدل جدید قربون صدقه ش میره
فکر کنم هربار که تو چیزی می نویسی من باید برم توی وبلاگ خودم از خاطره هایی که در باب نوشته های تو دارم و به یادم اومده پست بذارم
یعنی خاله ات آخرشه ه ه ه ه ها
چیزی که قلب منو به درد میاره اینه که مردهای ما فکر میکنن وقتی از حقوق زنان صحبت میشه یعنی ما میخوایم اختیارات به زنان داده بشه تا اونا هم بتونن بلاهایی رو که مردا سر زنا میارن سر مردها بیارن چیزی که کمتر ازش صحبت میشه اینه که اگه زنهای یک جامعه با زور و قانون و یا سنتها دست بسته بشن دقیقا به همون اندازه مردها هم آسیب میبینن به همون اندازه.دوست عزیز آقای مجید مثالی که شما زدید درسته ولی اشکال اینجاست که شما فرض رو بر این گذاشتی که اون خانوم در یه شرایط آزادی مطلق و محیط متمدنانه زندگی میکنه در حالیکه علت ازدواج خیلی از دخترها ترس از تنها موندنه در شرایط کشور ما.احتمال زیادی وجود داره که اون خانوم به همین دلیل ازدواج کرده تا اگر نتونست فرد مورد علاقش رو بیدا کنه حداقل تو جامعه یه اسمی بالاسرش باشه.میبینید که مرد هم چقدر ضرر میکنه.به همین خاطر هم هست که اکثر مردها تو ایران معتقدن که زنها ناقص العقل هستن در حالکه این یه مکانیسم دفاعه. من خیلی بخاطر عذابی که مردها میکشن درد میکشم.
سلام متن خوبی بود حالا مال هر کی! هر کس که یکی از دردهای جامعه رو به زبون بیاره برای من قابل احترامه حتی اگه هیچ وقت اون مسئله حل نشه ..
ممنون
به روزم وچشم انتظار مهر شما
in neveshteh az karhaye fogholadeye khanume pary kateb mibashad.ino vase roshan shodane dustan goftam.va ella man ba matn movafegh nistam
چه جالب
دست زیاد شده
نه نیما جان
من با پری دوستم و نوشته هاشم می شناسم
این نوشته اگه مال شیرین خانوم نباشه بلادرنگ ماله نسوانه
شک ندارم