ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
صدای قار قار کلاغ می آید
دانه های درشت برف، حتی درشت تر از پنبه ی زده از آسمان می بارد
یاد تنگ نیم دایره ای کودکی هایم می افتم که وقتی تکانش میدادی و دانه های برف درونش به رقص در می آمدند و ساعت ها مایه ی سرگرمی مان می شد
و در پنجره ی روبرور انعکاسی از تصویر من هست
نان شیر مال روی دستمال کاغذی را تا نیمه خورده ام
لیوان چای هنوز بخار دارد
چه کسی تماشایمان میکند حالا؟!
حالا که دانه های برف این چنین به رقص در آمده اند
مطلب زیبایی بود. از خوندنش لذت بردم. امروز روز قشنگیه اما همه شاید انقدر درگیر این ترافیک و یخبندان باشند که یادشون بره با دیدن دونه های برف یاد تنگ برفی بچگی شونبیفتند... خوب منهم نیفتادم تا مطلب تو رو خوندم. من هم از اون تنگ ها داشتم. برام عجیبه چطور ساعتها با اون وسیله سرگرم میشدم اما الان چیزهای قشنگتر از اون هم برام یک دقیقه سرگرم کننده یا بهتر بگم دلخوش کننده نیست. کاش بزرگ نشده بودیم.
منم از اون نیم دایره های برفی داشتم که توش کنا و سرندپیتی هم داشت.
چقدر قشنگ بود این پستت
بچه که بودم همیشه فکر میکردم وقتی برف میاد که خدا هوس میکنه پنبه های رختخواب هاشو بزنه . بچگیه دیگه ! از اون گوی های برفی منم داشتم . لذتش بی حد بود . اونم برای یه بچه اهوازی برف ندیده که دایم آرزوی لمس دونه های برف رو داشت . ....
فرشته های که آن بالا پرواز می کنند و پرهای سفید بالهایشان بر زمین می ریزد، از آن بالا تماشایمان می کنند.
آخر خدا به آن ها گفته مواظب بنده های من باشید
عالی بود عسل بانو
شاید خدا؟ شایدم تاریکی
پرنیان جان مطلبت زیبا بود گوی برفی من جایزه چهارم دبستانم بود بخاطر شاگرد اول شدنم یادم انداختیش مرسی
سلام پری جونم بعد از کلی دلتنگی برگشتم به این دنیای مجاری
پیغام قبلیم واسه این بود که هرچی تلاش کردم نتونستم با لاله ارتباط داشته باشم
لطفا پیغاممو بش بده
کلی اتفاقای جدیدو تجربه کردم
خونوادمو ترک کردمو الا تو کرج زندگی میکنم
بی اندازه دلتنگ حال و هوای نوشته هات شدم
زنده باشی عزیزم
سلام
مردم از دلتنگی برای نویسنده های دنیای مجازیم
بالاخره دستم به نت رسید
کلی اتفاق جدید رو تجربه کردم
می خوای بزنی رو دست سهراب!

)
اون نیم استوانه که توش برف بودو خیلی دوست داشتم. هنوز هم دارمش ولی متاسفانه آب داخلش خیلی تیره شده
(گفتم استوانه چون حجم داره برخلاف دایره، چه افاضلاتی دارم من!
میشه آبشو عوض کرد
آدمکی سپیدپوش پنبه های برف نو
ایستاده در حیات حریرپوش شهر
شادمانه نگاه کودکانه اش
رنگین چشم و آشنا شال گردنش
همو که با آغوش بی تابانه اش
با دست نهاده در دست بی کرانه ها
برای شادی بلورین فصل سپید
تو را
مرا
به رقص کودکانه ای صدا می کند
سلام پرنیان جان خداییش خیلی حال داد البته باید بگم که تو کرج برف بیشتری بارید یاد بچگیهامون بخیر که با خواهر برادرا آدم برفی و سرسره میساختیم و شب روی سرسره آب سرد میریختیم تا فردا صبحش حسابی یخ میزد و ما رو تموم روز سرگرم میکردخداییش عالمی داشت بچگی ایکاش هیچوقت بزرگ نمیشدیم اما بیخیال بقول سهراب عزیز تا شقایق هست زندگی باید کرد به امید روزهای برفی بیشتر و بهتر
سلام.
:)
دیدی نیومدی درکه، هوا سرد شد؟
عزیزم چقدر زیبا بود
:)
از دوره راهنمایی بود که همیشه حس میکردم زندگیم مثل یه فیلمه و کسی داره نگام میکنه
تمثیل خیلی زیبایی بود
از لابلای نوشته هات ... میزنه بیرون
مواظب خودت باش
:)
اون لحظه رو بگو که دهنمونو سمت آسمون باز نگه می داشتیم بلکه برف وارد دهنمون شه!! من از این لحظه ها داشتم پری
منم!
:)
ما به فلک میرویم عزم تماشا که راست