ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
یکی از سرگرمی های بچگیم این بود که با قطره های آب روی موزاییک های سیاه کف دسشویی شکل بسازم! یا خورده های سنگی تو موزاییک های رنگی رو نگاه کنم و توشون شکل پیدا کنم!
واسه همین از یک طرف در این مکان توقف های طولانی داشتم
از طرف دیگه حوصله ام سر میرفت میرفتم میرفتم اونجا
از طرف دیگه اوقاتی که اونجا بود به بالاترین نرخ بهره بری سپری میشد
خیلی بعد ها سال آخر سوم دانشگاه تو کلاس هادی دانش در کمال تعجب دیدم شکل سازی و شخصیت پردازی با لکه ها قسمتی از درسمون بود که من البته توش دکترا گرفته بوم!
اونم تو خلا
بازی شکل سازی تودستشویی رومنم انجام دادم یکی دیگه از بازیهای من ودوتاخواهرهام این بودکه ما توحیاط باغچه ایمون هرکدوم یه لونه مورچه داشتیم شبهایی که بارون میامد بعدازبارون میرفتیم کمک مورچه هامون وخونه هاشونو تعمیر میکردیم یا باکاغذ افرادیک خونواده رودرست میکردیم وباهاشون خاله بازی میکردیم یاهرکدوممون جوجه وبچه گربه داشتیم یادش بخیر راستی کتاب یادتونه روکه جدید چاپ شده خوندیدخیلی جالبه قشنگ هلت میده توهمین خاطرهها پیشنهاد میدم بخونیدش ضررنمیکنید
دیدمش عزیزم
یادش ب خیررررر
اون جلو پنکه رو خیلی باحال گفتین کارمون بود
جمع کردن درنوشایه های شیشه ای واسه ساختن تایر ماشین برای دادشم
حرف زدن با دوستای خیالیم که اکثراوقات یا تو حموم یا تو دستشویی اوقاتم با اونا میگذشت
من دوست خیالی ناشتم اکثرا تو تنهایی سایه می ساختم و باهاش حرف میزدم
اونموقع ها انقدر وسیلۀ ارتباطی نبود. انقدر اخبار زود پخش نمیشد. هر کدوم یک طرف این کشور بودیم اما چرا انقدر دنیای بچه های نیمه اول دهۀ 60 مثل همه؟ چرا همه امون از پنکه خاطره داریم و از موزائیک.
من بی هیچ خواهر و برادر و همبازی ای بچۀ تنهایی بودم که پدرم به یه شهر دیگه منتقل شده بود، فکر میکردم این بازیها مخصوص بچه های تنهاست اما ...
نکنه الان هم که فکر میکنیم تنهاییم و غصه میخوریم یه عالمه دهه شصتی دیگه گوشه و کنار این کشور باشن که مثل ما مثل خود خودمون فکر و زندگی میکنن.
به افتخار همه شصتیااااااااااااااااااااا
اگر چه واس همه چی دیر رسیدن!!!!!
چه باحال بودینا
من همیشه حواسم به مورچه ها بود که بااب نرن تو سنگ دستشودیی
همیشه حواسم به مسیر اب بود که به مرچه ها نخوره
منم با مورچه ها دوست بودم
:))
همینجوریه . یکی از درسای سخت رشته گرافیک همینه
چه جالب...من هم این کار و می کردم....با فشار شیلنگ آب...یا شکل های که تو موزاییک پیدا می کردم..
چه جالب که کلی ادم این کارا رو میکردن
ادم حس میکنه تنهاییاش خنثا شده
من یکی از سرگرمیام این بود که ی گوشه می نشستم بعد وقتی یکی رد میشد باصدای بلند می گفتم مورچه!! طرف برمی گشت نگام می کرد می گفتم مگه تو مورچه ای که نگاه می کنی!!!! آزار داشتم!!!!!
آزار داری؟ حالا واقعا؟!
تو هم روانشناسی خوندی؟
این همون آزمون رورشاخ خودمونه
ن والا!من گرافیک خوندم، این لکه ها رو واسه شخصیت سازی استفاده میکردیم-
چه بامزه. من این کار رو هنوز و تقریبا با هر لکه ای انجام می دم.
من هم همین طور دوستم
تو ابرا
روی لکه دیوارای زیر ناودن
بازی باحالیه
:)
من یه دوستی داشتم اسمش محمد بود. بهش میگفتیم مملی.


بعد ظهرها بالش میوردیم میرفتیم جلوی خونه با هم میخوابیدیم. البته مامانم هر وقت میفهمید به یه بهونه ای از هم جدامون میکرد
ما گٍل بازی هم خیلی میکردیم. آب میریختیم رو خاک. گل که میشد با پیمانه شیر خشک، ازش قالب درمیوردیم میذاشتیم توو آفتاب تا خشک بشه.
من ظهرها همه خواب بودن خوابم نمیبرد بعد برای خودم خاله بازی میکردم. چهار تا ظرف میچیدم توو سفره یه مشت موجود خیالی رو هم دعوت میکردم. بعد خرما رو کف دستم گلوله میکردم تعارف میکردم. همشم خودم میخوردم. جالبه که خرماها تلخ میشدن چون کف دستم کثیف بود معمولا
ای شیطون!!!
ازز اولم معلوم بوده دوست داری دکتر بشی ها
جالبه ها. منم از بچگی ام همین کارو میکردم با چیزای مختلف و مخصوصا با قطره های اب. تا زه ما یه بازی اینجوری هم میکردیم نمی دونم شما هم میکردین یا نه. یه ورقو همینجوری خط خطی می کردیمو بعد سعی میکردیم از وسط خط خطیا شکل دربیاریمو رنگش کنیم البته خواهرم بیشتر از من تبحر داشت تو این بازی. یادش بخیر چه دنیای زیبایی داشتیم. بچه های الان اصلا دنیاشون اینجوری نیست همش سرشون تو کامپیوتره فرصت درک این لذتا رو ندارن
ارهههههههههههههههههههههههههه
منم دقیقا با خط خطی کلی حال می کردم
با همین بازی ها این قدر خلاق شدی دیگه دوستم
این بازی های بچگی داره واسه خودش تگی میشه ها میون پستات، کلی این چند روزه باهاش حال کردم
به کارت ادامه بده پری جان....
این چند روزه؟
همه شو من امروز صبح نوشتم آخه
آهان یادم رفت بگم من توی شکل های قاطی موزاییک دستشویی یه نیمرخ ترسناک میدیدم که هر وقت میرفتم دستشویی سعی میکردم چشمم به اون موزاییک نی افته و اگر شب میرفتم چشمهامو می بستم
من نیم رخ سران مملکتی رو دیده بودم تو همون مکان
دلم برای بچگیام تنگ شده
منم تجربه اون شکل سازی با لکه رو از دوران بچگی دارم
بله مارگزیده جان از قضا من این بازی بچگی رو تو یه دوره از بزرگسالی هم تجربه کردم...تو دوره شیمی درمانی به علت استفاده زیاد از توالت و توقف بیش از اندازه شروع کرده بودم به گشتن طرح کاشیها ...دنبال اسم خودم میگشتم توش...
مثل همیشه قشنگ نوشتی
الان خوبی دوستم؟
تو دیگه خیلی حرفه ای شدی که شکلو رد کردی رسیدی به اسم
ممنونم
:))
چرا کامنت من نیست؟
هستتتت
این پست های بازی های بچگی خیلی خوب بود منو برد به سال هایی که دیگه نزدیک نیست
هر چند به عنوان دهه شصتی خیلی محدودیت داشتم اما بد هم نبود حداقل خاطره ش
خیلی از بازی ها رو هنوزم انجام میدم شاید واقعا هنوز بزرگ نشدم!
ما هم بزرگ نشدیم
من فکر می کردم تو دنیا فقط من این کارو انجام میدادم
منم همین طور
سلام
من بازی با آب و لکه و رنگ رو خیلی دوست دارم...
هم بازی هم هنر و هم لذت بخش
بسیار هم زیاد
خیلی بامزه هستند این سلسله پستهای «بازیهای بچگی»
ادامه هم دارد تازه
سلام صبحتون به شادی
بازی که من تو بچگی میکردم دور مورچه ها آب میرختم که راه فرار نداشتن . خدا ببخشه بیچاره مورچه ها
ما هم داریم از این پرونده ها
آخه من این چند روزه خوندمش :دی
منم همیشه با همون قطره های آب توی دستشویی و خورده های سیمان که اطراف لوله ها و ... ریخته شده بودن سرگرم بودم همیشه شباهت ها رو پیدا می کردم الان هم پسرک همینطوره اوایل آدمها رو نگاه می کرد : این مثل فلانیه اون مثل بهمانیه . درست هم می گفت بعدتر دیدم به تمام چیزهای اطرافش نگاه می کنه و شکل سازی می کنه از ماه و ابر و خورده های شیشه و تکه کاغذ و هیچی نمی گذره ...
اورین اورین
چه کار خوبی کردی که این جریانو ساختی
بعله که خوبم..مرسی
چه خوببببب
کاشی های دیوار دستشویی ما ابری بود از اینا که روش لکه های سفید داره .من هم تو دسشویی کلی شکل پیدا کرده بودم.فقط بدیش این بود که دیگه روبرومو داشتم نیگا می کردم همیشه واسه همین گاهی اتفاقات بدی می افتاد
ولی هنوز که هنوزه وقتی میرم خونه،اون اردکه رو روی دیوار می بینمش.مرسی که منو یاد خاطرات ساده بچگی انداختی