ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
آخرین بیرق هم می افتد، مثل آخرین سرباز
امید آخر، گام اخر . . .
غرورت هم له می شود
له و لورده
بر بالینش مینشینی و جان کندنش را نظاره میکنی
سرباز اولت را آسان داده ای
دومی را کمی سخت
سومی را دلت نمی آید
در این لشکر بی رمق
نفرات را راحت به کشتن نمی دهی
اینک این آخرین برگ، آخرین نفر، آخرین چیزی که برایت مانده است و همه ی بود و نبودت را برای حفظ کردنش از تیغ گذرانده ای پیش چشمت سر می برند . . .
تو می مانی و خودت
بی همه چیز و هیچ چیز
گوسفند وار سر بریده اند غرورت را هم
حتا
مثل میوه ی ته صندوق که زیر فشار انبوه، له و لورده شده و نفسش بند امده است
روزهایی که از پی هم میگذرند، مثل باری است که هر روز و هر روز روی سرت ریخته می شود
و هر روز سخت تر می شود
حباب های اکسیژن سیال را دانه دانه می بلعی تا نفست نگیرد اما این هوا الوده است، مسموم است، این اسمان جانت را می گیرد و تو در مضحک ترین حالت ممکن، یک ماسک سفید به بینی ات زده ای و نمی دانی این فضا . . . این دنیا . . . بزرگ تر از تو را له میکند
لای چرخ گوشت بی مسئولیتی و لا ابالی گری و خیانت و بی شرفی و نفاق
سرت را روی آسفالت سرد اتوبان بگذار و به صدای چرخش چرخ های تریلر های سیصد میلیاردی گوش بسپار
اینجا رقم ها درشت است، حرف از یک و دو نیست . . . ده ها تن جان سپردند و رفتند و زیر خاک آرمیدند
ده ها گلبرگ نازک جان لطیف که جانت را میدهی برای یک لحظه ی لبخندی روی لب های شیرینشان
این آسمان کثیف و خون بار است
من هم له شدم
زیر بار مسئولیت زنده ماندن
زنده گی
که در این روزها با نزخ دلار و یورو و سکه و طلا در حال افزایش و تورم مضاعف است
فاضلاب جاری می شود در روزهایمان، به جای حلاوت اکسیژن ناب
و همین طور بالا می رود تا به لب و دهانمان میرسد
لب هایم را بسته ام
گنگ
و حالا تا آنجا بالا می اید که راه نفسم را بگیرد
گلبرگ های پر پر
یاس های سفید و خون چکان
آن دخترکان روی تخته سیاه نوشته شدند
ما مشق شبیم
مشق شب هر کداممام یک صفحه مردن است
یک صفحه مرگ
یک صفحه سوختن
زیبا بود و تلخ...
آخرین پستم در پرشین رنجنامه ای بود از آن چه در طول خدمتم در آموزش پرورش کشیده ام، موقع نوشتنش اشک امانم نمی داد...
هیچ می دانی چرا معلمها بعد از بازنشستگی چندان عمر نمی کنند؟
نمونه اش پدر خودم و نزدیکترین دوستم و ....
به خاطر آن چه نباید ببینند و می بینند.
رنجی که بر همنوعان خود می بینند و نمی توانند چاره ای برایش بیندیشند.
نمی دانم چه شد که آن رنجنامه را پرشین بلعید...
حالا اینجایم در همسایگی شما....
http://mylivesky.blogsky.com/
خیلی دردناکه خیلی فقط خدا از دل اون پدر و مادرها خبر داره .چی میشه گفت وقتی که فکر میکنی اگر یکی از این ح ض ر ا ت بچه خودشون توی اون کلاس بود آیا بازم همین مزخرفات رو میگفتن ؟!!!!!
سیران جان
عزیز دلم ارام بخواب .
اونایی که باید بفهمن شعور ندارن درک ندارن اصلن فهم ندارن بماند که وجدان هم هیچ ندارن
وقتی بوم رو رنگ میزنم اثری که حاصل میشه رو دوست دارم اما آدمی رو دوست دارم
که...
برای داشتنش لازم نیست
با سیاست باشی و نقش بازی کنی
همین که یک رنگ باشی کافیه....
کسی که بگه همین جوری که هستی قبولت دارم
من همینجوری که هستی دوستت دارم بی رنگ بی رنگ[لبخند]
ممنونم . . .
هیچی برای گفتن ندارم - هیچی. گفتنی ها رو گفتی....
عزیزم (مارگزیده)
چه قدر وبلاگت و سبک نوشتنت رو دوست دارم.
امیدوارم این اتفاق های سوزناک کمتر تو کشورمون یا جهان بیافته تا وبلاگ ها کمتر غمناک بشند. اما به نوبه خود مطرح کردشون شاید یک گوشزدی به این آدم های بی وجدان باشد
:)
فقط یک کلام می توانم بنویسم
آقرین
زبونم عاجزه از گفتن. لحظه ای نیست که فکر این بندگان خدا تو سرم نباشه. خدا صبر بده و لعنت به کسایی که کارشون شدن کمک کردن به سوریه و لبنان...... وقتی خودمون نیاز به خیلی چیزا داریم
واقعاً دیدن چهره این بچه ها که با کلی امید آروز تو روستاشون می خواستن درس بخونن، درد آوره.
آخ
Big like برای قلمت!کاش 21 دسامبر حقیقت داشته بس که زندگی نکردیم وحشت از مردن نداریم
اینا کی بودن پری جان؟ که دربارشون نوشتی؟
در مورد خودم
ادمای اطافم
دخترای مدرسه ی پیرانشهر
چیزی برا گفتن نموند...!
خدا به همه امون رحم کنه
بمیرم براشون که انقدر زجر کشیدن..
خوشحالم که هستی.
... داستان بچهای درودزن...و پیرانشهر و خراسان...تبریز...بم...و داستانهای هرگز شنیده نشده دیگر!
درد را باید گفت!
حرف را باید زد!
حرف دل همه ما رو زدی
زیبا بود و تلخ مثل زندگی
ما له شدیم زیر این همه درد. زیر این همه سوختن.
ای وای
ای وای
چقدرباید تکرار بشه تا عبرت بشه نمیدونم
من هم از همین درد نوشتم کوتاه. دوست داشتی بیا پیشم.
طقلک های معصوم و مظلوم.....!
پری...
بمیرم برای دختران کوچک سرزمینم که در آتش سوختند کی میتونه تصور کنه ان دقایق چه بر سر آنها آمد چه زجری کشیدند. کی میخواد بفکر باشه؟ چند روزه که تصورش دلم رو به درد میاره
یسار تلخ بود
خوشحالم میکنی اگر اطلاع بدی با تبادل لینک موافقی تا بتونیم بیشتر به هم سر بزنیم
خیلی قشنگ نوشتی
از روزی که شنیدم این اتفاقو واقعن قلبم درد می کنه 37 بچه پاک و معصوم
نمی دونم به چه گناهی ؟ چرا؟
چطور اینا می تونن اینقددددددددر بی تفاوت باشن
حالت بده رفیق...حال همه مون بده...
الهی