ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
بالاخره حاج آقا از ییلاق بازآمد.
روز گذشته پس از مدتی بالغ بر چهار پنج ماه کم یا زیاد، چشممان به جمال حاج آقا جانمان روشن شد. (تصحیح می کنم حاج آقا و همسر گرامی شان)
خلاصه ما که مدت ها بود غم دوری از پدر را بر خود هموار نموده بودیم پس از دریافت اخبار تازه مبنی بر رجعت ایشان در اولین فرصت واصله خدمتشان جهت دستبوسی شرفیاب شدیم.
بعد از مدت ها سوار مینی بوس های درکه شدم،که البته بر خلاف قبل ها هیچ کدام از آدم هایی که سوار مینی بوس بودند را نشناختم.
در کوچه پس کوچه ها هیچ آشنایی را ندیدم که سلام علیک کنیم
نرسیده به میدان درکه یک پاساژ به زودی باز می شود، مرکز خرید به راه می شود، آدم های تازه سر و کله شان پیدا شده، کلی ساختمان تازه هم!
مسجد جامع شماره ی پیامک گویا دارد و برای اطلاع از برنامه های مسجد باید پیامک بزنی. یحتمل برای حسینهیه جامع هم تلفن گویا گذاشته باشند.( فکرشو بکن . . . زنگ میزنی آن ور خط یکی می گوید امشب هیئات اوین می آید درکه و سینه زنی داریم و شام به زنانه نمی دهند . . . :)))
امروز صبح هم که سوار اتوبوس شدم از کل آدم های اطرافم فقط یک نفر را شناختم که آن هم دخترکی بود با موهای فر و دماغ کوفته ای که امروز البته با ابروهای نصفه و دماغ نخودی و موهای لخت از روی یک شباهت خیلی دور شناختمش. لاجرم بر اساس جبر زمانه بدل به یک فقره داف شده بود بنده ی خدا! (تقاضا زیاد است)
کلا همه چیز عوض شده بود . . .
حاج اقا هم برای خودش دایره ی ادم های تازه پیدا کرده است، مثلا این دفعه مثل همیشه که خواهرم از ولایت می آوردشان نیامد و با برادرزاده ی حاج خانوم آمد. با فک و فامیل خانوم جان هم روابطی به هم زده و تو دفترچه تلفنش اسم همه ی برادرزاده های حاج خانوم و متعلقاتشان اضافه شده بود. گویا در این چند ماهی که ولایت بوده اند هم کلی تیریپ رفاقت برداشته اند.
دیشب یهویی گفت شاید شما ما را دوست داشته باشید اما بعضی ها ما را بیشتر هم دوست دارند، بعد که تازه فهمید چی گفته آمده از دلم در بیاورد!یک دقیقه و نیم قهر کردم و بعد از منت کشی دوباره آشتی شدیم!
حسودیم شد به اونایی که این چند ماه دور و بر پدرم بوده اند! حسودیم شد به شماره هایی که بهشان زنگ می زده! و می زند . . .
از کوچه باغی رد شدم، وسط باغ های گردو و شاتوت کلی آپارتمان تازه مثل قارچ از زمین سر در آورده اند .
از کوچه ی توده شیشه ی گرد سوز خریدم
مغازه ی محبوب بچه گی هایم که همه ی کادوهای روز مادر را از آنجا میخریدم هنوز دایر بود
دیروز خاطره می بارید . . .
من شما را لینک کردم
http://b110.blogsky.com/
مچکرم
ملتی هستیم عجیب
با اصراری عجیب تر که همه چیز رو نو کنیم
بعد نصف روز تو ترافیک باشیم
بریم ساندویچ فروشی اون طرف شهر
ساندویچ با نون بلکی بخوریم
یا بریم یه کشور دیگه
از طبیعت بکرش!!! لذت ببریم
امان از این خاطره باران ها
چشمت هم روشن....
عجیبیم دیگه
سلام پری خانوم
خوب جایی بودین پس :))
گاهی خاطره ها هم دردناک میشوند با همه شیرینی شان
قلبم درد میگیره تمام تنم میلرزه دیوونه میشم وقتی یه نشونی از مادرت مینیویسی
خدا رحمتش کنه ، روحشون شاد
ممنونم . . .
پس رفتی خاطره گردی...ای حال میده...ای حال میای...
خعلی!!!
الهی بمیرم چقدر پدرتون ازتون دور شده...
اخه فقط دوتا دختر داره درکش نمیکنم چطور دلش میاد
پدر من 4 تا بچه داره. سه تا دختر و یه پسر!
الان هم اومده تهران
شکر خدا زیاد دور نیست
گرم که بشه هوا بازم می ره ولایت و غم هجران و . . .
مامان خدا بیامرزت چند سالش بود زمانی که ...؟
خدا رحمتش کنه شاید الان از ماها خوشحال تر باشه
53
چشمت روشن پرنیان جون.
ولی راستشو بگم؟!!! یه کم دلم برات گرفت ...
خودمم . . .
سلام
خوبی؟
چند روز پیشها محله شما بودیم چقدر تو اون کوچه ها چرخیدیم و اتفاقا تمام مدت به همسر میگفتم اینجا محله دوستم ایناس
سلااااام! تو خوبی
من عاشق کوچه پس کوچه هاشم
مخصوصا که راه هاشم بلد باشی
دیشب کنسرت Adele بود ...
تازه خواننده ای که برادرم دوستش میداشت....
نشستم پای آوازش خیلی لغات از یادم رفته تا کامل نگیرم که چی میگه اما به یاد برادرم گوش میدادم....
کاش خاطرات برادر فقط در خانه ای بود یا در محله ای...
خاطرات برادرم در فاصله بین چشم و ابروهایم است....
خاطرات برادرم در شنیدن نام نویسنده محبوبش است(مارکز)
خاطرات برادرم در همه خوردنی ها و نوشیدنی های مورد علاقه و مشترکمان است....
تو بگو پری عزیزم کدوم چتر من از هجوم بارش این خاطرات حفظ میکنه؟؟؟!!!!
سلام ازاده ی عزیزم
شاید حالا دیگه برادرت پیشت نباشه
اما به نظر من با خاطره هاش با تو زنده است
چه ادمایی که زنده ان اما هیشکی یادشون نمی کنه
هیشکی یادشون نیس که چی دوس داشتن
برادرت با تو زنده است
مثل من که مادرم با من زنده است
پس نزار بمیره
بزار با تو زنده باشه
با یادش
با خاطره ها
چتر نگیر دستت تا خاطره هاش خیست نکنن
دل بزن به دریا بزار نفس بکشه با تو
اسمشو
خاطره شو
زنده نگهش دار
آخی خیلی جوون بود مادربزرگ منم دقیقا همین سن فوت شد . که منو مامانم باردار بود و اون یکی هم 56 سالگی
هنوزم وقتی یاد اون چهره ی تکیده و موهای ریختش میافتم که از دیدن نوه 11سالش خجالت می کشید دلم آتیش می گیره
چرا این داغ آروم نمیشه
... من الان گیج شدم
مگه تو اون موقه تو شکم مامانت نبودی؟
پس چه طوری اون چهرهی تکیده . . .
اون یکی مامان بزرگتو میگی ینی؟
سلام
همه کامنت های نوشته نشده من...تبدیل به دوتا چیز شدن!!!!
خنده......اشـــک!
اشک ها
لبخند ها
منم این روزا غرق این خاطراتم توی خونه پدری...توی شیراز....
مخصوصا که دیروز نم نم بارون هم به این خاطره بازی اضافه شده بود
اوهوم م م م م
پری با خوندن این پستت دلم برای بابام تنگید کاش بود همون بودن نصفه نیمه اما کاش بود
خدا پدرتان را برایتان نگه دارد.
گاهی انسان با خاطره هایش یا حتی رویاهایش زندگی می کند گرچه برای من بیشتر رویاها صدق می کند تا خاطره.
امروز راهی مشهدم مطمئن هستم یکی از کسانی که اونجا میاد تو ذهنم و براش مخصوص دعا می کنم شما هستید
زیارتت قبول عزیزم
خیلی خیلی خیلی هم مممنون. خیلی شاد شدم
:)
همیشه یعنی دوسالیه میخونمت . نوشته هاتو همیشه دنبال میکنم چون توش ژر از لطف و مهربونیه ولی نشد مسیج بدم بهت . الان فرصتش پیش اومد. چه حخس خوبی داد توصیف محله پدری...
ممنون اسکارلت عزیز
موفق باشی
چقدر خوشحالم که واسم کامنت گذاشتی...
میدونی تو واسم اسوه صبری.... و البته شجاعت و مقاومت....
هیچ نمیدونم اگر جای تو بودم چه میکردم.... آرزو میکنم خدا به عوض این صبوریت آینده خیلی روشنی بهت عطا کنه...
یک وب دیگه درست کردم تا واسش از همه اونچه که میدونم دوست داشت بنویسم....
شاید اینطور زنده نگهش دارم....!!!!!!!!!!!!!!
فکر خوبیه. . .
موفق باشی
دلم برات سوخت عزیز دل. به نظر من از حرف پدر ناراحت نشو و بیشتر بهش سر بزن. به حاج خانم هم کاری نداشته باش. هرچی دوری کنی حرفاش بیشتر رو حاج آقا اثر میکنه . ضمن اینکه هرچند بهت بیوفایی کرده ولی دنیا رم بگردی هیچکی بابا نمیشه.
صد در صد
چه شیرین و دلچسب بود این پست کوچه های زیبای درکه ...منو پرت کرد به ده سال پیش
ده سال پیش چه خبر بود؟
آره عزیزم مامان مامانم وقتی مادرم منو باردار بود فوت کرد و مامان بابام وقتی من 11 سالم بود . ببخشید گیجت کردم
دوست دارم ماری جون هم خودتو هم نوشته هاتو هم خاطراتتو.. این پستت منو بردبه دانشگاه بغل گوش محلتون و خاطراتش..
ممنون ن ن ن
شهید بهشتی بودی!
دلگیر میشم...دلم تنگ میشه واسه همه چی...اه اه...حتی یکی دیگه هم که با خودش تجدید خاطره میکنه بازم من دل تنگ میشم ....اصلا من خر...والا به خدا
آخی ی ی ی ی
دیشب بهت زنگ زدم دردسترس نبودی..
خاموش بود گوشیم عزیزم
هر وقت میرم درکه کل وقت یاد تو هستم و پدرت!!
همش به خونهها نگاه میکنم و میگم یعنی کدومش خونهی خاطرههای پرنیان هست؟
خیلی ناراحت میشم از اینکه باید تنها زندگی کنی وقتی که به محبتشون نیاز داری!!
خدا حفظش کنه براتون و خوشی هایتان مستدام
ممنون :)
مادر نازنینت به رحمت خدا رفتن؟خدا رحمتشون کنه
شما چند سالت بود؟خیلی ناراحت شدم یه چیزی تو گلوم چنگ انداخته
ببخشید اگه با سوالم ناراحتت میکنم من مدت کوتاهیه که میخونمت ..
برات ارزوی ارامش میکنم ....
بله
من اون وقت 22 سالم بود
مادر نازنینت به رحمت خدا رفتن؟خدا رحمتشون کنه
شما چند سالت بود؟خیلی ناراحت شدم یه چیزی تو گلوم چنگ انداخته
ببخشید اگه با سوالم ناراحتت میکنم من مدت کوتاهیه که میخونمت ..
برات ارزوی ارامش میکنم ....
سلام
یاد ها ِ یادمان می اندازند در یاد یادها .
پس یادها را یاد بداریم تا یادمان بندازن ِ یادها
سلام . . .
ادم ها هستن و یاد آوری همین یاد ها
منظورم از دوری بعد مسافت نبود منظورم از نظر احساسی بود...
چرا من فکر میکردم شما دوتا خواهر هستین؟؟؟؟
نمی دونم والا . . .
یک فقره داف
اصل اصل
سلام.....چشمانت روشن....
آشتی شدن خوبه.....قهر با مامان بابا ها باعث می شه که ادم بغض کنه.....اره دیگه یک وقتایی یک چیزی می گن که دل ادم می گیره اما...
منم اگه به جات بودم حسودیم می شد به تلفن هایی که توی دفترچه اشه....می فهمم....
خوش باشی دوستم
شما هم خوش باشید د د د :))
سلام پرنیان جان چشمت روشن عزیزم امیدوارم پدر عزیزتون سالها زنده و سلامت باشن انشاله کامنت دوستان رو خوندم شخصا معتقدم آدمها تا هستند باید قدرشونو دونست.پدرومادر همیشه عزیزند خودتو برای ازدست دادهها اذیت نکن حال رو دریاب به امید روزهای بهتر
اون پاساژه رو که می گی دیدم....و اون همه ساختمون که مثل قارچ به جای اون همه فضای سبز ،روییدند و حتی حریم رودخونه هم رعایت نکردند...اشکال نداره...مهم اینه که تو هوای پاکش نفس بکشی و چشماتو ببندی و به خاطرات خوبی که داشتی فکر کنی...شاد باشی پری جان...
ممنون عزیزمممم
پس رفته بودی خاطره بازی.
اما انگار بعضی از خاطره ها دارند رنگ می بازند!!
اره
باید پررنگشون کنیم
عزیزم یاد و خاطره اش همیشه همراهت باد
خوشحالم که پدرتو دیدی
مطمئنم غمهات سبک تر شدند
اوهومممممم
ایشالا همیشه خاطرات خوش داشته باشی
خوش به سعادتت که گرد سوز داری
سعادته گرد سوز داشتن؟
وقتی باهات اومدم تو مغازه یاد اون دختر وپسری افتادم که نذاشتن پول کادو رو حساب کنی
دختر پسر نبودن که خانوم آقا بودن. کلی هم جا افتاده
اما تعبیرت قشنگ بود:
با من اومدی تو مغازه
:)))
کجایی دوستم؟؟؟
هستم
عزیزممم
از وقتی این پستو گذاشتی بارها اومدم نوشتمو پاک کردم
از یکی بودن خاطراتمون
از دفتر تلفن بابام
از حسادتم به اوناییکه بابامو میبینن
از درودیواره محله قدیمی
از همه چیز
بارها و بارها نوشتم و پاک کردم
دلم نمیخواست این احساس رو بهت بدم که تک نیستی و احساست با من مشترکه
تا اینکه خواهرم بهم گفت برو از طرفه من براش بنویس
تو یه خواهر دیگه ما نیستی ؟
ای جونم خواهر . . . .
تو از اولش برای من یه شکل دیگه بودی صوری جون
من فدای تو بشم عزیزم
سلام
نمیدونم چرا مینویسم برات
من ترم قبل واسه امتحانات ترم آخرم اومدم ایران ولی نرفتم خونه پدرم رفتم خانه معلم درکه نرفتم هتل تا به خودم حالی کنم وظیفه شوهرم نیست که خرج بی مادری منو بده
تا خرج بی مهری پدرم و زنشو بده
2 هفته درکه بودم ولی مردم خوبی داره انصافا
عجب روزگاریه
یادمه ترم اول دانشگاه بلد نبودم برم دانشگاه حالا از یه کشور دیگه تک وتنها میام ایران بدشم نمیرم خونه بابام اینا
بابای من هم کلی دوست و فک وفامیل بهتر از من پیدا کرده
منی که یادمه روزی که رفته بود روزنامه اعلام نتایج کنکور و بخره از هول و استرس جلو دکه سکته کرد
بعد همه فامیل اومدن خونمون و بهش گفتن بیش از حد نگران من نباشه
ولی ای کاش یه ذره فقط یه ذره از علاقه اون روزاش به من مونده بود
ای جان دلم . . . .
چقدر احساس مشترک داشت این کامنت
چقدر درکش کردم
عزیزم م م م
سلام.داشتم اینجا را می خواندم پست به پست که باز با دیدن اسم "درکه" آتش گرفتم.راستی هنوز کوچه ی حمام و خانه هایش زنده اند؟هنوز هم مینی بوس های میدان ،زودتر از اتوبوس هایش راه می افتند؟دلم تنگ شد.خیلی تنگ...اگر دوست داشتی به خانه ی مجازی من هم سری بزن که سخت با حرف هایت دلم هوای آن سراشیبی ها را کرد و خوشبختی را